آرشیو اینترنتی یوسف اباذری

بازدیدکننده عزیز این وبلاگ تلاشی است برای تهیه آرشیوی از مطالب اینترنتی مربوط به دکتر یوسف‌علی اباذری، استاد جامعه‌شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران. این آرشیو اینترنتی صرفاً محلی است برای گردآوری نوشته‌ها و متون مربوط به وی و در انتخاب این مطالب سلیقه خاصی اعمال نمی‌شود. تمام مطالب با ذکر منبع نقل قول می شوند و انتشارشان در این آرشیو به معنی تائید محتوای هیچ یک از آنها نیست. در صورتیکه از مطالب، اخبار یا نوشته های مربوط دکتر یوسف اباذری آگاه می‌شوید، خوشحال می‌شویم که با ارسال لینک آن

گزین گویه هایی از یوسف اباذری درباره رخداد دوم خرداد - قسمت اول

این نوشته نقل قولی است از گفته‌های دکتر یوسف اباذری که توسط امین بزرگیان (که تحصیلات خود را در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران گذرانده است) نوشته شده است و در تاریخ جمعه 9 اسفند 1387 در وبلاگ شخصی وی منتشر شده است. 

یوتوپیا، سیاست
یوسف اباذری
بخش اول

۱. مردم ایران بعد از انقلاب همیشه رای داده اند. هر بار که انتظار می رفته است آنان به سبب نارضایتی سیاسی و اقتصادی و ایدئولوژیک از انتخاب کردن سرباز زنند، به پای صندوق ها رفته اند و رای داده اند و ناظران سیاسی و مهمتر از همه، خودشان را دست پاچه کرده اند. اما دوم خرداد از سایر انتخابات ها متمایز است، زیرا بعد از انقلاب، یگانه موردی بود که کامیونیتی در انتخابات شرکت کرد؛ موقرانه و خاموش و آرام و شاد ساعتها در صف ایستاد و رای داد. عبارت کلیشه ای شرکت پیر و جوان و زن و مرد و سالم و مریض در این انتخابات تحقق یافت و به امری غیر کلیشه ای بدل شد. دوم خرداد به واقعه ای تبدیل شد که می توان انقلاب ۵۷ و وقایع بعدی را با آن سنجید. بعد از پیروزی انقلاب ۵۷، خشونت هایی بروز کرد که اکنون با معیار دوم خرداد، می توان گفت همه در بروز آن سهیم بودند و به همین سبب همه نیازمند طلب بخشایش از رفتگان و ماندگان هستند. بعد از دوم خرداد نیز خشونت هایی رخ داد که اگر نیک بنگریم، در خواهیم یافت چقدر زائد به نظر می رسند.


 


۲. سیاست ایران بعد از صفویه را دو جزو مسیانیسم و سیاست سوررئال شکل داده اند، اما هرگز به شیوه ای جدی، بگذارید بگویم به شیوه والتر بنیامین، به این دو جزو توجه نشده است. بعد از مشروطیت در جریان مواجهه با آنچه غرب نامیده می شد، شکوه و جلال قطارها و راه ها، علم و فناوری، ارتش قدرتمند و فرماندهان کاردان، فرهنگ و تمدن، خانم ها و آقایان خوش پوش و مودب و مبادی آداب به قول ایرج میرزا فاکولته ودکلته آن ستوده شد. در این فضا ایرج میرزا شاید به حق دموکراسی را از فاکولته و دکلته استنتاج کرد. آنچه فراموش شد، جزو میسیانیک بود. بعد از انقلاب، نسل جوان انقلابیون مسلمان که به سوی لیبرالیسم روان شدند، مسیانیسم را به فراموشی مطلق سپردند و در منطق آنان آرام آرام واژه های دموکراسی و استراتژی و تاکیتیک و گفتمان و نهاد و جز آن، به قول ریچارد رورتی به واژگان غایی بدل شد و فراموش شد که کسان دیگری نیز در غرب بودند و هستند که در میان ویرانه های جنگ با بیش از ۷۰ میلیون کشته فقط در جنگ جهانی دوم و ویرانه های زندگی روزمره، هرگز ایده های یوتوپیایی را از سر بیرون نراندند.

۳. بعد از جنگ های ایران و روس، جنگ تحمیلی بزرگ ترین جنگی بود که ایرانیان در آن شرکت کردند. گمان می رفت که سبب شکست ایرانیان در جنگ با روسیه نداشتن تکنولوژی جنگی و سرداران مدبر آشنا به فنون جنگی مدرن بوده است.می گویند عباس میرزا از فردی غربی پرسیده بود که به من بگو راز کامیابی کشور شما و ناکامی کشور من در چیست؟. هواداران این نظر فراموش می کنند که در جنگ تحمیلی، مردم با ابزار و ادواتی محقرانه تر از آن جنگ، اما با مسیانیسمی در دل، به قول مهندس مهدی بازرگان به پفیوزی دیرینه ایرانیان خاتمه دادند.

۴. والتر بنیامین در مقاله نقد خشونت گفته است: "خشونت الهی، خشونت مسیانیک، خشونتی فاقد خونریزی است."

 ۵. در انقلاب ۵۷ مردم خونی نریختند، اعلی حضرت ریخت. در دوم خرداد مردم خواستند که دیگر هرگز خونی ریخته نشود.

 ۶. می گویند و حتی اصلاح طلبان نیز با این گفته موافقند که مردم در دوم خرداد به سبب رویگردانی از طرف مقابل به سید محمد خاتمی رای دادند و نمی بینند که علی اکبر ناطق نوری در عقلانیت و کشورداری از کسی چیزی کم ندارد. مردم آن زمان این امر را می دانستند و اکنون نیز می دانند. مردم از کسی رویگردان نشدند، آنان به سید محمد خاتمی رای دادند.

 ۷. وفاداری به طرح تحقیقاتی رکن تحلیل صادقانه است و برای من که از حیث معرفت شناختی به این امر باور کامل دارم،نوشته فعلی چیزی جز خطر کردن نیست. می دانم اگر مقوله ای را از کسی به وام گیرم تا با نظریه کسی دیگر در آمیزم، باید میانجی های لازم را برقرار سازم. سعی می کنم این کار را انجام دهم، اما در موفقیت خود تردید دارم. می دانم که در روشن ساختن منظومه والتر بنیامین که در آن تکه هایی بدون میانجی در کنار تکه های دیگر قرار داده می شود تا truth content آنها نمایان شود، حقیقتی وجود دارد، اما به انتقاد آدورنو از بنیامین که فراموش کردن میانجی ها، خرد و خراب کردن دیالکتیک است نیز باور دارم. با این همه امیدوارم اگر در برقراری این میانجی ها شکست خوردم، در مونتاژهای من، truth content چیزها آشکار شود.

 نوشته حاضر، نوشته دورۀ اضطرار است. گویی ما ایرانی ها به جز در مواقع خطیر نمی توانیم بیندیشیم. و اندیشه دورۀ اضطرار هم چون خود این دوره، آمیخته با تضادها و نا پیوستگی هاست. من بعد از این از واژگان و مفاهیم از فیلسوفانی سخن خواهم گفت که برخی آرای آنها را به وام گرفته ام؛ این واژه ها برای من ابزارهای راهنما هستند و بس. شاید متهم شوم که نا منسجم سخن می گویم، اما قصد من توضیح فلسفه کسی نیست، قصد من توضیح واقعه ای واحد است با ابعادی پیچیده و متناقض. یگانه کتابی که در زبان فارسی می تواند به روشن شدن برخی از ابعاد بحث من کمک کند، کتاب زیر است: قانون و خشونت،۱۳۸۷، رخ داد نو.

۸. نه انقلاب ۵۷حاصل فعالیت مستمر روشنگرانه و ساختن بنیادهای ضروری برای رسیدن به هدف از پیش تعیین شده عقلانی بود، نه دوم خرداد؛ نه کنش ارتباطی هابرماس در بروز این ها تاثیری داشت، نه رقابت آگاهانه هژمونیک گرامشی. دوم خرداد از جایی دیگر رویید. آنچه این رویداد را رقم زد، کنش مداخله گرایانۀ مردمی برابر بود. اگر فلسفه سیاسی در پی آفریدن وضعیت هایی باشد که دست آخر به برابری خواهند انجامید، دوم خرداد پشت پا زدن به این گونه فلسفه ها بود، زیرا برابری از همان آغاز وجود داشت و این واقعه را خلق کرد.


۹. در دنیای انگلیس – آمریکایی، جان رالز را بزرگ ترین فیلسوف سیاسی قرن بیستم به شمار می آورند. وی در فلسفه قاره ای نیز محترم شمرده می شود. یورگن هابرماس او را چنان ستوده است که گویی جان رالزبسی نافذتر از مارکس و استاد خود هابرماس، تئودور آدورنو در امر عدالت مداقه کرده است. آدورنویی که عمر خود را وقف تجزیه و تحلیل نا پیداترین زوایای زندگی زخمی کرد؛ زندگی ای که آزادی و عدالت از آن رخت بر بسته است. کتاب اخلاق صغیر آدورنو وصفی بصیرانه از زندگی ای است که زیسته نمی شود؛ زندگی ای که در دام شیء وارگی، یعنی نا آزادی و بی عدالتی گرفتار است. آدورنو از طلاق و مهاجرت و روشنگران و اموری در زندگی روزمره، از قبیل دروغ گفتن سخن گفته است تا نشان دهد زندگی در غیاب عدالت و آزادی و حضور خشونت چه زخم های عمیقی بر تن دارد.

 
۱۰. " غیراخلاقی بودن دروغگویی ناشی از هتک حرمت حقیقت مقدس نیست، خواست حقیقت حق انحصاری جامعه ای نیست که اعضایش را وامی دارد هر چه بهتر اعتراف کنند تا آنها را گیر بیندازد. پافشاری بر حقیقت خاص جامه بدقواره ای است بر تن ناحقیقت کلی، درحالی که بلافاصله آن را به ضد خود بدل می کند. با وجود این چیزی نفرت انگیز در دروغ وجود دارد؛ و آگاهی از این امر هر چند با تازیانه سنت ملکه ذهن شده باشد، پرتوی بر زندان بانان می افکند. اشتباه در صداقت بیش از حد نهفته است. کسی که دروغ می گوید، شرمگین است، چرا که هر دروغ تباهی جهانی را به او می آموزد که در حالی که او را برای زیستن به دروغگویی وامی دارد، بی درنگ سرود ستایش از وفاداری و راستگویی سر می دهد. این شرم دروغگویی، انسان هایی را که سرشت ظریف تری دارند، متزلزل می کند. آنها این کار را ناشیانه انجام می دهند و این امر خود به تنهایی حقیقتا دروغ را به توهینی اخلاقی بدل می کند. این دروغگویی دال بر بلاهت دیگری است و همین امر سبب می شود که دروغ اهانت به دیگری تلقی شود. در میان اهل فن خبره، دروغ مدت هاست که کار کرد صادقانه کژباز نمودن واقعیت را ازدست داده است. هیچ کس حرف های کس دیگر را باور نمی کند، همه بحرالعلومند. دروغ ها فقط برای این گفته می شوند که به طرف بفهمانند که او اهمیتی ندارد و به او نیازی نیست و علی السویه است که او درباره چه چیزی چه فکر می کند. دروغ که زمانی ابزاری لیبرال برای ارتباط بود، امروزه به یکی از تکنیک های گستاخی بدل شده است که هر فرد را قادر می سازد جوی یخ زده در اطراف خود بسازد تا در پناه آن بتواند کامیاب شود."(آدورنو/اخلاق صغیر/شماره۹)

 ۱۱. گفته می شود رالز لیبرالیسم را از دام فایده گرایی رها کرد و مردمان تهی دست و فقیر را که پس مانده نظام هستند، مشمول عدالت قرار داد. گذار رالز از فلسفه سیاسی کلاسیک انگلیسی هابز/لاک و روی آوردن به کانت که هر انسانی را نه ابزار، بلکه غایت به شمار می آورد، ابعادی انسانی به لیبرالیسم بخشید. رالز مفهوم قدیمی عدالت توزیعی را با مقولاتی کانتی از نو تفسیر کرد. برخی مانند یورگن هابرماس معتقدند رالز رابطه لیبرالیسم با بورژوازی را گسسته و جان تازه ای به آن بخشیده و آن را به جانب سیاست دموکراتیک کشانده است. اما برخی دیگر که گرایش های رادیکال تر و شبه آنارشیستی تر دارند و برابری را هم اکنون و همین جا می خواهند، از آراء رالز انتقاد کرده اند. واژه لیبرالیسم در فلسفه سیاسی معاصر با ابهام روبروست. گروهی هستند که می خواهند ارتباط اولیه لیبرالیسم را با بورژوازی حفظ و تحکیم کنند، اما گروهی از جمله هابرماس و رالز تلاش کرده اند تا این ارتباط را بگسلند و بر جنبه های دموکراتیک لیبرالیسم بیشتر تاکید کنند.

۱۲. ایریس مریون یانگ از جمله این ناقدان است. او معتقد است نظریه های توزیعی عدالت تاکید بسیاری بر کالاهای مادی می گذارند و نیازها را بی تغییر و ثابت می انگارند. می توان به گفته های یانگ افزود که اساسا نیاز در زمانه حاضر چیست؟ معیار آن کدام است؟ چه چیزی مرز حائل میان نیاز و آرزوست؟ یک خانه؟ یک ازدواج؟ یک جهیزیه متشکل از یک یخچال، یک اجاق گاز و...؟ در زمانه ای که نفس پیوریتن زیر آماج حملات "به میلت عمل کن" قرار دارد و جامعه مصرفی هر هفته کالایی را به بازار می فرستد که کالای هفته پیش را به زباله دانی که این هفته خریداری شده است، می افکند، چگونه می توان از نیاز سخن گفت؟ دولت هایی هستند که بر مبنای بر آوردن نیاز برنامه ریزی می کنند، خاصه دولت های نفتی. این گونه دولت ها زمانی که خزانه ،پراز پول نفت شد، آن را توزیع می کنند تا نیازها را بر طرف کنند، اما نمی دانند چه خطایی مرتکب می شوند. آنان گمان می کنند مردم نیازمندند و نمی دانند مردم آرزومندند و آرزو در زمانه ما پایانی ندارد. باز می توان به گفته های یانگ افزود که تفاوت کالای مادی با کالای فی المثل معنوی چیست؟ آیا یخچال کالای مادی است و آموزش یا کتاب کالای معنوی؟ در زمانه ای که تهیه جهیزیه به شرف و حیثیت انسان ها بستگی تام می یابد، یخچال به چیزی معنوی تر ازابژه های عرفانی بدل می شود. آنان که معنویت عرفانی را در برابر جیفته دنیوی یا حتی نیازهای مادی روزمره علم می کنند و بین آنها خط فاصلی می کشند، اعم از آن که مبتنی بر عقل سلیم باشد یا معرفت شناسانه، از تبدیل مادیت نا چیز به معنویت کامل بی خبرند.

 ۱۳. مهم ترین فیلسوف سیاسی که در حال حاضر به عدالت توزیعی حمله های موثری کرده است،ژاک رانسیر، جزو فلاسفه ای است که میان سیاست politics و امر سیاسی the political تمیز می گذارد؛ این تمایز از فلسفه های هانا آرنت و پل ریکور شروع شده است وهم اکنون فیلسوفانی همچون ژاک لوک نانسی و کلود لوفورد و جورجو آگامبن – هایدگری های چپ – و آلن بدیو و ارنستو لاکلائو، هر یک این سنت را به نوعی ادامه می دهند. ژاک رانسیر با تفاوت گذاشتن میان برابری منفعل و برابری فعال و پی گرفتن این تفاوت از ارسطو تا یورگن هابرماس، سعی کرده است خطای فیلسوفان سیاسی را نشان دهد و حتی اعلام کند که اساسا فلسفه سیاسی در عصر حاضر دوران خود را سپری کرده است. از نظر رانسیر سیاست همیشه اتفاق نمی افتد، شاید به ندرت اتفاق می افتد. منظورم رانسیر از این گفته، آن نیست که راه های معمول سیاست ورزی از قبیل رای دادن و شرکت در تظاهرات اموری نادرند. از نظر وی این نوع سیاست منفعل امری رایج است. منظور او سیاست فعال است؛ سیاستی که امر برابری همگان و همه کس را مد نظر دارد.

 رانسیر معتقد است برابری منفعل که مبتنی بر عدالت توزیعی است، سیاست نیست، انتظامی گری policing است: آنچه تحت عنوان سیاست اتفاق می افتد، مجموعه ای از رویه هاست که از طریق آنها رضایت آحاد مختلف مردم حاصل می شود؛ قدرت ها سازمان می یابند و جایگاه ها و نقش ها توزیع می شوند و نظام های مشروع سازی این توزیع استقرار می یابند. واژه انتظامی گری را نخستین بار، میشل فوکو به کار برده و تاکید کرده است که منظور او اشاره به امر نظامی نیست، بلکه مجموعه ای از کنش هاست که به عنوان ویژگی سیاسی دولت از قرن هفدهم به بعد معمول و رایج شده است. اما رانسیر این واژه را به کل فلسفه سیاسی اطلاق می کند که به گمان او از افلاطون شروع می شود و تا حال حاضر ادامه دارد.

۱۴. رانسیر انتظامی گری یا سیاستی که امر سیاسی را نفی می کند، به سه دسته تقسیم می کند:

الف) arch politics / کهن سیاست:  

 الگویی که افلاطون آن را ارائه کرد. الگوی جامعه بسته و سنتی و ارگانیک و همگنی که در آن هر کسی باید در جایی که تعیین شده است، قرار گیرد.امر سیاسی در این جامعه راهی ندارد، زیرا هیچ راهی برای بروز برابری وجود ندارد. انتظامی گری به عنوان پروژه فلسفه سیاسی جای امر سیاسی را اشغال می کند.

ب)Para politics/ شبه سیاست:

الگویی که ریشه آن در تفکرات ارسطوست. ارسطو سعی می کند بیش از افلاطون به برابری اهمیت دهد، اما هم چنان بیشترین اهمیت را برای شایستگان قائل است. بنابراین برابری که مد نظر ارسطوست، برابری ای منفعل است. نظام نمایندگی انکار نمی شود، اما نمایندگی به شایستگان اختصاص می یابد. شاید نظام اخلاقی رالز و سایر طر فداران عدالت توزیعی، آخرین نمایندگان این نوع سیاست باشند.

ج) meta politics /ما بعد سیاست:

الگویی که مارکس آن را کشف کرده است. در این الگو سیاست فقط تاکیدی است بر بی عدالتی. از این حیث سیاست امری است که حقیقت را مخدوش می کند، زیرا حقیقت سیاست را باید در جایی دیگر، یعنی اقتصاد جست و جو کرد. اسلاوی ژیژک در مقاله ای که درباره ژاک رانسیر نوشته است، برای تکمیل تقسیم بندی او نوع چهارمی را نیز معرفی کرده و آن راpolitics ultra/ فرا سیاست یا سیاست افراطی نامیده است. از نظر وی این سیاست با راندن سیاست به افراط از طریق نظامی کردن آن، در صدد است مواجه سیاسی را غیر سیاسی کند. این نوع سیاست می خواهد بن بست برخورد سیاسی را با رادیکالیزه کردن آن حل کند و جنگ میان ما و آنها یا دشمنان را دستمایه سیاست زدایی قرار دهد. شاید بتوان نوع پنجمی نیز به این تقسیم بندی افروز و آن راpolitics multi/ سیاست کثرت نامید. این نوع سیاست با ازدیاد احزاب و گروها و دسته های سیاسی،عملا راه را بر امر سیاسی می بندد و امر سیاسی آن قدر تقسیم می شود که به بازی یا جنگ زرگری میان گروه های ذی نفع بدل می گردد. بسیار محتمل است که این نوع سیاست به سیاست افراطی درغلتد. سیاست دوران وایمار را می توان از این جمله دانست. سیاست ایتالیا و ترکیه بعد از جنگ جهانی دوم نیز که سر نوشتی دیگر یافتند، می توانند مثال هایی از این نوع سیاست باشند.

 ۱۵. آنچه آرای ژاک رانسیر را جذاب می سازد، تاکید او بر برابری در آغاز جنبش سیاسی است. وی فلسفه سیاسی را متهم می کند که وعده برابری را در انتهای کار می دهد و مانع بروز تمایلات فعالانه برابری خواهانه مردمی می شود که در تصمیم گیری نقشی ندارند. از نظر رانسیر مردم demos بخشی هستند که بخشی ندارند. هدف فلسفه سیاسی آن است که با توسل به انتظامی گری این واحد را از بین ببرد و بخشی از آن را بر بخش های دیگر مسلط گرداند: نخبگان و نمایندگان و پرولتاریا از زمره این بخش ها هستند. مردم واحدند؛ و سیاست دموکراتیک آن است که آنان از همان نخست در مداخله ای که همگان در آن برابرند، سیاست دموکراتیک را خلق کنند. برابری در آغاز کار شرط مطلق امر سیاسی و گسستن از سنت سیاسی است. از نظر رانسیر سیاست آن قدرها به اندیشه ربط ندارد که به کنش؛ کنشی که رویه های مرسوم سیاسی را بر هم می زند و موقعیتی خلق می کند که برابری از همان نخست مورد تاکیدی قرار گیرد. از این حیث رویه های مرسوم سیاسی در غرب از قبیل رای دادن و شرکت در جلسات حزبی و جز آن، امر سیاسی را مخدوش می کنند. اما چه می شود اگر رای دادن جزو رویه های مرسوم نباشد یا یک انتخابات از جهاتی از دیگر انتخابات ها متمایز شود؟دوم خرداد اگرچه رای گیری و انتخابات بود، اما در کلیت انضمامی خود مداخله و کنشی بود غیر مرسوم در ایران؛ در دوم خرداد مردم از همان آغاز به عنوان انسان های برابردست به کنش سیاسی زدند.

 منبع:  http://www.aminbozorgian.blogfa.com/post-62.aspx

 

  
نویسنده : علی رفیع ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱
تگ ها : نقل قول ها