آرشیو اینترنتی یوسف اباذری

بازدیدکننده عزیز این وبلاگ تلاشی است برای تهیه آرشیوی از مطالب اینترنتی مربوط به دکتر یوسف‌علی اباذری، استاد جامعه‌شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران. این آرشیو اینترنتی صرفاً محلی است برای گردآوری نوشته‌ها و متون مربوط به وی و در انتخاب این مطالب سلیقه خاصی اعمال نمی‌شود. تمام مطالب با ذکر منبع نقل قول می شوند و انتشارشان در این آرشیو به معنی تائید محتوای هیچ یک از آنها نیست. در صورتیکه از مطالب، اخبار یا نوشته های مربوط دکتر یوسف اباذری آگاه می‌شوید، خوشحال می‌شویم که با ارسال لینک آن

گزین گویه هایی از یوسف اباذری درباره رخداد دوم خرداد - قسمت سوم

این نوشته نقل قولی است از گفته‌های دکتر یوسف اباذری که توسط امین بزرگیان (که تحصیلات خود را در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران گذرانده است) نوشته شده است و در تاریخ سه شنبه 4 فروردین 1388 در وبلاگ شخصی وی منتشر شده است. 

یوتوپیا، سیاست
یوسف اباذری

۲۲. قبلاً درباره خطوط کلی تفکر رانسیر سخن گفتم. در اینجا سعی می کنم آرای او درباره مساله شناسایی را مطرح سازم. تفکر رانسیر در این باره شباهت بسیاری به دیالکتیک خدایگان و بنده در پدیدارشناسی روح هگل دارد. در مبارزه ای برای مرگ و زندگی، فردی پیروز می شود و به خدایگان بدل می گردد و فردی دیگر شکست می خورد و بنده می شود. اما خدایگان خواستار آن است که بنده او را به خدایگانی بپذیرد. برای اینکه این شناسایی نابرابری تحقق یابد، خدایگان باید اساساً توانایی بنده برای شناسایی را بپذیرد. بنابراین در پس هر نوع سلسله مراتب اجتماعی، در پس هر نوع نابرابری نوعی برابری هستی شناسانه شناختی وجود دارد. به همین سبب رانسیر معتقد است شرط امکان نابرابری، برابری است. برای مدلل ساختن همین برابری است که رانسیر فلسفه سیاسی به طور کلی را مردود می داند؛ فلسفه ای که از زمان افلاطون بر اندیشه غربی حاکم بوده است. فلسفه سیاسی در صدد است جامه سلسله مراتبی را به کمک عقل توجیه کند و مدلل سازد که برای بقای جامعه وجود نوعی نابرابری ضروری است. رانسیر این منطق را منطق مغلوط logic of tort= logic of wrong می خواند.


 

منطق مغلوط نسبت میان امر یونیورسال و امر پارتیکولار را به گونه ای تفسیر می کند که تحقق امر یونیورسال یعنی برابری تام به مداخله امر پارتیکولار که جایگاهی مشخص در نظام polis دارد، وابسته می شود. رانسیر معتقد است برای روشن ساختن نسبت میان انتظامی گری la police و فلسفه سیاسی la politique باید مقوله میانجی دیگری وارد کنیم، یعنی امر سیاسی. Le politique بدون واردکردن این میانجی مساله برابری حتی اگربه تحقق آن اذعان شود،درحد فلسفه سیاسی که درصددمشروعیت بخشیدن به امرپارتیکولاراست،باقی خواهد ماند . Le politique یا امر سیاسی با رد منطق مغلوط انتظامی گری و فلسفه سیاسی خواستار عدالت و یونیورسالیتی برابری است.

 رانسیر منطق نمایندگی در سخن گفتن را نمی پذیرد، از این حیث اندیشه او شباهت بسیاری به اندیشه گایاتری چاکراوارتی اسپیواک، متفکر هندی دارد که هم اکنون جانشین ادوارد سعید در دانشگاه کلمبیا شده است. اسپیواک در مقاله مشهور "آیا فرودستان می توانند سخن بگویند؟" معتقد است فرودستان قادر به سخن گفتن اند. وی رمان های ماها سوتادوی، رمان نویس زن بنگالی را نمونه ای می داند از سخن گفتن فرودستان. از نظر اسپیواک اغلب جنبش های فمینیستی، نمایندگان زنان طبقه متوسط هستند و خواسته های خود را به عنوان خواسته های یونیورسال زنان مطرح می کنند. اسپیواک معتقد است باید به سخن فرودستان گوش داد. رانسیر نیز همچون اسپیواک اغلب مبارزات فعلی برای آزادی را مبارزه برای کسب هویت خاص، هویت پارتیکولار می داند .رانسیر به شدت از مبارزاتی که برای حفظ یا کسب هویت انجام می گیرد انتقاد می کند و آنها را نوعی چانه زنی برای کسب جایگاه بهتر در انتظامی گری می داند. مبارزات آزادی بخش، یونیورسال هستند و در صدد کسب برابری ای که در آغاز مبارزه اعلام شده است. بنابراین کسب مشروعیت برای فرهنگ های متفاوت، مبارزه ای سیاسی نیست، بلکه مبارزه ای اجتماعی است و تابع منطق مغلوط شناسایی.

 شناسایی، شناسایی کسی بر اثر داشتن هویتی خاص نیست. مبارزه برای شناسایی، مبارزه ای سیاسی برای رسیدن به برابری تام و دموکراسی است. در جریان این مبارزه است که انسان ها به سوژه تبدیل می شوند. به همین سبب ازنظر رانسیر اعتصابی گسترده که برای کسب نفع یا مشروعیت خواهی برای هویتی خاص انجام گیرد، مبارزه ای سیاسی نیست، اما مبارزه زنان در خانه برای رسیدن به آزادی، مبارزه ای سیاسی است.

 هنگامی که رانسیر می گوید زبان، ابزار مبارزه برای شناسایی و برابری است، به پروژه کنش ارتباطی هابرماس نزدیک می شود. اما تفاوت هایی میان آن دو وجود دارد که ذکر آنها می تواند مسائل بسیاری را در مورد اخلاق شناسایی روشن کند. از نظر رانسیر مبارزه برای شناسایی یعنی ابراز مخالفت. از نظر هابرماس شناسایی با اجماعی گنگ شروع می شود و از طریق مباحثه ای که در آن زبان خواه ناخواه مدعی حقیقتی است، به اجماعی انضمامی ختم می شود.از نظر رانسیر هویت یکی نیست و هدف مبارزه سیاسی نیز هویت نیست. اصرار بر به رسمیت شناختن هویت ،مبارزه ای اجتماعی برای کسب جایگاه بهتر در نظام polis است. اما از نظر هابرماس هویت مشخص مباحثه کنندگان، شرط شروع و ادامه بحث است. از نظر رانسیر مبارزه سیاسی هدفی ندارد،هر دستاوردی پایگاهی است برای مبارزه بعدی، رسیدن به آزادی و برابری مطلق پایانی ندارد. از نظر هابرماس هدف مبارزه سیاسی رسیدن به فهم یا مشخص شدن سوء تفاهم است. از نظر رانسیر مبارزه مبنایی پراگماتیک دارد، از نظرهابرماس بنیانی ترانساندانتال .ازنظر رانسیر هدف هر مبارزه ای شروع مبارزه بعدی است. از نظر هابرماس هدف مبارزه رسیدن به آشتی reconciliation است. از نظر رانسیر سوژه درجریان مبارزه به وجود می آید و تحول پیدا می کند و مبارزه موجد سوژه مند شدن subjectiviation است؛ از نظر هابرماس شرط گفت وگو پذیرش بین الاذهانیت بر مبنای هنجارهای معین است. از نظر رانسیر مبارزه صبغه سیاسی دارد، از نظر هابرماس صبغه اجتماعی.

 امیدوارم این مقایسه هم بتواند آرای دو متفکری را که برای امر شناسایی اهمیتی وافر قائلند، آشکار سازد و هم به طور کلی مساله شناسایی را برجسته کند. مبارزه سیاسی از این دیدگاه جدایی میان اخلاق و سیاست را که قبلا متذکر شدم، از میان می برد. مفهوم inscription رانسیر این پیوند رابه روشنی نشان می دهد. از نظر رانسیر هر مبارزه ای برای رسیدن به دموکراسی و آزادی باید نهادی شود، اما نهادی شدن به معنای خشکیدن مبارزه نیز هست. بنابراین وظیفه اخلاقی مردم شروع مبارزه ای جدید است. فلسفه شناسایی رانسیر یوتوپیایی و حتی آنارشیستی است، اما به آدمیان مدرن گوشزد می کند که سلطه و استثمار می توانند در شکل هایی جدید ظاهر شوند و صدای آدمیان را خفه کنند. مبارزه برای شناسایی پایانی ندارد.

 ۲۳. اکسل هونت از دیدگاهی هگلی- مکتب فرانکورتی، مساله شناسایی را بررسی کرده است. از نظر او هر نظریه اجتماعی که مساله شناسایی را از قلم بیندازد، شایسته نام خود نخواهد بود و هر جامعه ای که به کاربست آن از حیطه خصوصی گرفته تا حیطه عمومی التفاتی نکند، ناگزیر زوال خواهد یافت. وی کاملا با این گفته چالز تیلور موافق است که شناسایی تعارفی نیست که ما مدیون دیگران باشیم، بلکه جزو ضروری حیات بشری است. هونت به شدت با سنت لاکی- هابزی که در پی مبارزه برای بقا هستند و به همین سبب دیدگاهی اتمیستی درباره فرد دارند، مخالف است و از سنت هگلی دفاع می کند و مبارزه را شرط لازم ایجاد روابط مبتنی بر شناسایی متقابل می داند. هونت این مبارزه را بخشی از طرح تحقیقاتی مکتب فرانکفورت برای نقد نجات بخش متصور می شود؛ نقدی که هدف آن ایجاد جامعه ای است که آدمیانش درعین خودآیینی با دیگران رابطه ای بری از سلطه داشته باشند.

هونت برای رسیدن به نظریه هنجارمند خود، فلسفه دوره ینای هگل را با جامعه شناسی جرج هربرت مید تلفیق کرده و سه مقوله استنتاج کرده است که مکمل یکدیگرند و غیاب هر یک از آنها خللی در روابط شخصی و اجتماعی و اخلاقی و حتی حقوقی به وجود می آورد. این سه مقوله عبارتند از:

اعتماد به نفس self-confidence

 احترام به نفسself-respect

 تکریم نفس self- esteem .

 عشق و اعتماد در روابط کودک با والدین و اطرافیان موجب اعتماد به نفس می شود. اعتماد به نفس مهم ترین خالق اعتماد است که وجود آن را جان رالز نیز برای بقای جامعه ضروری می داند. اگر اعتماد را از جامعه ای حذف کنیم، جامعه به کلبی مسلکی در خواهد غلتید که نتایج دهشتناک آن را پتر سلاتردیک در نقد عقل کلبی مسلک بر شمرده است. کلبی مسلکی یکی از مهم ترین مقولات در نظریه ایدئولوژی اسلاوی ژیژک است. ژیژک با توجه به همین مقوله است که تفسیری نو از ایدئولوژی که در متن "جامعه نمایش" گی دبور به دست داده است. اعتماد به نفس موجب می شود فرد بدون ترس از رها شدن و طرد شدن، احتیاجات، آرزوها و خواست های خود را مطرح کند. در جامعه ای که ترس آشکار و پنهان حکم فرماست، از اعتماد به نفس و در نتیجه از اعتماد هم خبری نیست. دراین جامعه دروغ دیگر مساله ای اخلاقی نیست، بلکه مقوله ای متافیزیکی است که در ابتدای این مقاله به نظریات آدورنو درباره آن اشاره کردم.

هونت احترام به نفس را وجه دوم رابطه با خود و با دیگری می داند که برای تحقق نفس ضروری است. احترام به نفس را هونت از جنس مقولات کانتی می داند. احترام به نفس به معنای بازشناسایی وقار یونیورسال دیگران است. دیگرانی که به عنوان کنشگر می توانند بر مبنای خرد عمل کنند و بر مبنای همین خرد به عنوان سوژه در حیطه سیاست و اخلاقی به طور موثر دخالت کنند. در صورت داشتن و به رسمیت شناختن احترام به نفس، کنشگر اجتماعی به کنشگری بدل می شود که از حیث اخلاقی مسئول است و مهم تر از همه می تواند با توسل به خرد در حیطه عمومی به بحث و استدلال بپردازد، چیزی که هابرماس آن را تشکیل اراده استدلالی نام نهاده است. در حالی که احترام به نفس باعث می شود فرد خود راهم شان دیگران بداند، تکریم نفس ناظر به این معناست که او فردی خاص و منحصر به فرد و به قول هگل، پارتیکولار است.

 آنچه فرد را از دیگری جدا می سازد، باید چیزی ارزشمند باشد، اگر فرد چیزی برای عرضه کردن نداشته باشد، به معنای آن است که او فاقد نفس است. دراین معنا شناسایی به معنای آن نیست که هر کسی، کس دیگر را بستاید، بلکه به معنای آن است که فرد به سبب کارهای ارزشمندی که ارائه کرده است، با ملاک هایی مشخص شناسایی شود. بنیان این ملاک ها همان ارزش هایی است که همبستگی solidarity را تشکیل می دهد. هونت در این جا تلاش بسیاری می کند تا یونیورسالیتی این ارزش ها را اثبات کند و به دام نسبی گرایی نیفتد. بنابراین موضع او همان موضع هابرماس است: به رسمیت شناختن تکثر در متن باور به ارزش های عام.

 هونت به تاثیرات فقدان مقولات سه گانه خود نیز اشاره می کند. جامعه ای که این سه مقوله در آن راه نداشته باشند، جامعه ای است مبتنی بر تحقیروبری از زندگی اخلاقی. سه رفتار طرد exclusion و توهین insult و تخریب degradation رفتارهای مسلط در جامعه مبتنی بر تحقیر هستند. جامعه ای که در آن اخلاق در حیطه خصوصی به زوال می رود و در حیطه عمومی فریب و ریا و چاپلوسی جای آن را می گیرد. هونت بر آن است که این سه نوع رابطه با نفس براثر مباره به وجود می آید؛ مبارزه ای که فرد هم در حیطه خصوصی و هم درحیطه عمومی باید درگیر آن شود. این مبارزه پایانی ندارد و مکمل مبارزه برای رسیدن به برابری اقتصادی است.

اجازه دهید دراین جا برای روشن شدن بیشتر موضوع، افکار اکسل هونت را با افکار مصطفی ملکیان مقایسه کنم. ملکیان در ملاقات با اعضای پویش دعوت از خاتمی سه مقوله صداقت، تواضع و احسان را به عنوان اصول اخلاقی عام مطرح می کند. هر چند هونت مقولات سه گانه خود را بلاواسطه با اخلاق مرتبط نمی کند، بلکه آنها را براساس رابطه با نفس و همبستگی می داند، اما شباهت آرای این دو آشکار است. ملکیان با صراحتی که وجه ممیزه اوست، مقولات خود را تعریف می کند و بر مبنای آن دولت خاتمی و دولت فعلی را با یکدیگر می سنجد. می توان چنین کاری را با مقولات هونت نیز انجام داد، نتیجه کار در محدوده ای که اکنون با آن سروکار داریم، یکی است. انتقادهای ملکیان را می توان با شواهد تجربی سنجید. او به گزاف سخن نمی گوید. کسانی که این مقاله را نخوانده اند، می توانند برای فهم بهتر مساله شناسایی نیز به آن مراجعه کنند.

۲۴. در دوم خرداد مردم در کنشی سیاسی که برابری پیش فرض آن بود، به سید محمد خاتمی رای دادند. خاتمی این برابری را به رسمیت شناخت. بعدها این برابری در جریان اندیشیدن به برقراری یک نظام انتظامی گر بهتر، فراموش شد، اما خاتمی آن را فراموش نکرد و به آن وفادار ماند. محتوای این کنش چه بود؟ مردم خواستار bios بودند و دیگر از bare life بودن به جان آمده بودند.

۲۵. کتاب "نگری درباره نگری" مصاحبه آن دو فرمانتل با نگری درباره زندگی سیاسی و فکری اوست. در جایی، آن دو فرمانتل از نگری درباره زندان می پرسد:

"دو فرمانتل: آیا زندان خاطرات فقر دهشتناکی را که در کودکی از سرگذرانده بودید، زنده نکرد؟  

نگری: بله، اما در کودکی مادرم همواره مراقب من بود. مهر مادری از یک سو و کامیونیتی دوستان از سوی دیگر؛ غنای روابط عاطفی گرمابخش و کمک کننده است. مادرم زمانی که در زندان بودم، درگذشت. به من اجازه داده نشد که او را قبل از مرگ ببینم، حتی یک بار. حتی به من اجازه داده نشد در مراسم دفنش شرکت کنم. ایتالیا کشوری کاتولیک است، بنابراین کشوری خشن و درنده و خب، البته کشوری ریاکار است. با صدایی حاکی از حزن و اندوه می گویند مادرت مرده است، اما فراموش می کنند که حتی یک نصف روز به شما مرخصی بدهند. زندان فقط دور ماندن از جامعه نیست، بلکه رنج کشیدن نیز هست. اگر کسی رنج نکشد، از خطاهایش توبه نمی کند. به یاد دارم که بعداً دچار دردهای دهشتناک رماتیسمی شدم.. تمام بدنم به تب و تاب افتاد. تمامی این دردها در خاطره بدنم باقی ماند. سال ،سال۱۹۸۲بود.

دوفرمانتل: آن سال ها می بایست خیلی سخت بوده باشند.

نگری: وضع کاملاً دیوانه وار بود، خشونت دهشتناکی موج می زد و من به فکر کردن و نوشتن و کار کردن ادامه می دادم. نمی توانید تصورش را بکنید که جنبش اعتراضی در دهه ۱۹۷۰ مبین چه چیزی بود. هر چه بود، شادمانی و لذت بود. شادمانی و لذت از طریق مکانیسم تجربه و ادامه آن عمل می کند. جهان و خود انسان همواره می توانند عوض شوند. چیزی به اسم شادمانی و لذت در تنهایی وجود ندارد. شادمانی در تنهایی شادمانی قدیس هاست و در میلان مردم قدیس نبودند. آنان جهان را با یکدیگر کشف می کردند. همه چیز به طور طبیعی در جریان بود: تجارب کسب می شدند، زیسته می شدند، خواسته می شدند. سهیم شدن در این تجارب به معنای آزادی بود. به معنای همه آن چیزهایی که یونانیان به آن bios می گویند، یعنی زندگی در تمامیتش. نه دستمزدها مهم تر از مبارزه اند، نه خانواده از کامیونیتی، نه زندگی فکری از مراقبت از تن. امر مطلقا انقلابی همین است؛ خواست زیستن کلیت تجربه بشری."

۲۶. وقایع خونینی که در ایتالیا از اواخر دهه۶۰شروع شد و دامنه آن تا اواخر دهه ۷۰کشید و عوارض آن تاکنون نیز ادامه یافته است، ضعف نظامی را که هم اکنون به عنوان حد پیشرفت بشر در حیطه سیاست نامیده می شود، آشکار می کند. جامعه بورژوالیبرال در صورت بروز بحران همان واکنشی را بروز می دهد که دشمنش جامعه توتالیتر. در ۱۲دسامبر ۱۹۶۹در سالن اصلی بانک ملی کشاورزی در قلب میلان در میدان فونتانا بمبی منفجر شد که موجب مرگ ۱۷ نفر و زخمی شدن ۸۸ نفر شد. آنارشیستی به نام جوزپه پینلی بلافاصله دستگیر شد. سه روز بعد پینلی در یکی از جلسات بازجویی از پنجره ای در طبقه پنجم سقوط کرد و در گذشت. تحقیقات بعدی در پیدا کردن کوچک ترین ارتباطی میان حمله میدان فونتانا و گروههای آنارشیستی ناکام ماند.

در سال های بعد، چپ افراطی بویژه نشریه لوتاکونتینوا، به طور مکرر نحوه بررسی پرونده را به باد انتقاد گرفت و آشکارا افسر شهربانی، لوییجی کالابرزی که مدیریت بازجویی را به عهده داشت، تهدید کرد. در ۱۹۷۲ جوخه کوماندویی سه نفره ای کالابرزی رابه قتل رساند. تحقیقات بعدی مسئولیت میدان فونتانا را به راست افراطی و سازمان امنیت نسبت داد. در میانه دهه۱۹۷۰ لوتاکونتینوا منحل شد. در۱۹۸۶ لئوناردو مارینو، عضو سابق لوتاکونتینوا، تحت شرایطی که امروزه نیز همچنان به شدت مبهم است، به پلیس گفت که ترور کالابرزی به دستور سوفری، یکی از رهبران لوتاکونتینوا و به دست دو عضو دیگر گروه، اویدیو بومپرسی و جورجو پیتروستفانی صورت گرفته است. شوی آبکی قضایی در پی این اعتراف برگزار شد. دادرسی چندین بار مورد تجدیدنظر قرار گرفت و نهایتا دادگاه فرجام آن را لغو کرد. شواهد ادعا شده در جریان تحقیقات مقدماتی بر روی پرونده، نیست و نابود شد. شهادت های تناقض آمیز بررسی نشد.

 کارلو گینزبورگ مورخ جریان بازجویی ها را با شکار جادوگران مقایسه کرد. دست آخر سوفری و بومپرسی و پیتروستفانی به اتهام قتل افسر شهربانی، هر کدام به بیست و دو سال زندان محکوم شدند. آنها دوره محکومیت خود را در فوریه ۱۹۹۷، بیست وپنج سال پس از مرگ افسر شهربانی آغاز کردند. مارینو، متهم کننده این سه تن به حکم قانون که تائبان را از گناهان مبرا می کند، آزاد شد. سه نفری که محکوم شده بودند، به حکم اعتراض و دعوی بی گناهی کردند. پیتروستفانی از آزادی موقت خود استفاده کرد و در جریان تجدیدنظر نهایی پرونده گریخت. سوفری و بومپرسی تصمیم گرفتند بمانند و علیه دادرسی غیر عادلانه ای که آنان را محکوم کرده بود، مبارزه کنند. حکم بومپرسی بعدها به سبب بیماری اش تعلیق شد. سوفری با وجود درخواست های بسیار زیاد برای آزادی اش، امروز همچنان در پیزا در زندان است. او همچنان مدعی بی گناهی است و حاضر به پذیرش حکم عفو نیست، چرا که عفو تنها به کسانی تعلق می گیرد که گناهکارند.

مسببان حمله به میدان فونتا هرگز دستگیر نشدند. در دهه ۱۹۷۰ مجموعه ای از حملات ناشناس صورت گرفت، از جمله در میدان دلالوجیا در برشا در ماه مه ۱۹۷۴هنگام اعتراضات کارگری بمبی منفجر شد و ۸ نفر کشته و ۱۳نفر زخمی شدند و نیز در آگوست همان سال بمبی در قطار ایتالیکوس منفجر شد و به مرگ ۱۲ نفر و زخمی شدن ۴۴ نفر منجر شد. این حملات آغاز گر چیزی بود که استراتژی تنش خوانده شد. هر حمله جدید ظن همدستی گروه هایی از راست افراطی با اقلیت افراطی سیستم امنیتی را تقویت می کرد. در اوایل دهه ۱۹۹۰ سری جدیدی از حملات خونین در رم و فلورانس و میلان این گمان را تقویت کرد و امکان رابطه تکان دهنده عوامل امنیتی و مافیا را افزایش داد.

این نوشته از یادداشت های آن دو فرمانتل در کتاب نگری درباره نگری بر گرفته شده اند. نگری که استاد دانشگاه بود، به جرم عجیب و غریب ریاست بریگاد سرخ دستگیر شد و مدت ها محاکمه نشد. او به همین جرم های واهی از سال ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۳ به زندان رفت. در آن سال به نمایندگی مجلس انتخاب شد و مجلس اعتبارنامه او را تصویب نکرد. نگری به فرانسه گریخت و در دانشگاه سوربن به تدریس مشغول شد. وی در سال ۱۹۹۹ داوطلبانه به ایتالیا بازگشت، دوباره به زندان افتاد و تا سال ۲۰۰۳در زندان ماند.

 ۲۷. نگری در همان کتاب در ادامه تحلیل خود از این جریان که از نظر او هم اکنون نیز ادامه دارد و گریبان او را تا سال ۲۰۰۳ رها نکرد، می گوید:"حکومت و پلیس برای جلوگیری از تروریسم دو روش در پیش گرفتند؛ جنایتکار جلوه دادن روشنفکران که نقشی در مبارزه داشتند و تشویق آدم فروشان. نظام اعتماد به تائبان penitents دست تائبانی را که می خواستند اعتراف کنند، باز گذاشت. اصلا اهمیتی نداشت که جرم خود آنان چه بوده است. بعضی از تائبانی که چند سوء قصد انجام داده بودند، بعد از اعتراف فورا آزاد شدند. بسیاری از آنان هرچه را که دولت می خواست، گفتند. کسانی که به گونه ای دیگر فکر می کردند، جنایتکار معرفی شدند و حاضر و آماده، تائبانی بودند که آنان را متهم کنند. بنابراین زمانی که مبارزه جویی با اسلحه ای در دست دستگیر می شد، پلیس به او می گفت: دوست عزیز می توانی در زندان آب خنک بخوری و سرت را به باد بدهی یا می توانی صحبت کنی. بعضی ها حقیقت را گفتند که تراژیک بود، زیرا به دستگیری های زیادی انجامید، دیگران دروغ گفتند و انسان های بی گناه را به زندان فرستادند. امروز نیز وضع به همین منوال است.

 در همان سال که سال، سال۱۹۸۲(۱۳۶۱) بود، تیم ملی ایتالیا برای سومین بار قهرمان جهان شد. هواداران ایرانی تیم ملی ایتالیا چهارمین پیروزی خود را بار دیگر در سال ۲۰۰۶(۱۳۸۵) جشن گرفتند و در این میان بارها دست به دست شدن قهرمانی میان میلان و اینتر و یوونتوس (تیم مافیا) طرفداران ایرانی آنها را به وجد آورد یا خشمگین ساخت. کم نبوده اند ایرانیانی که پایشان به ایتالیا بازشده است و با چشمان گشاده و دهان باز شیفته این جا و آن جای رم و ونیز شده اند و کم نبوده اند کسانی که آرزو کرده اند ای کاش صنعت توریسم ایران چیزکی از صنعت توریسم ایتالیایی می آموخت؛ همان صنعتی که فدریکوفلینی کثافت آن را در شاتی از فیلم رم نشان داده است. زمانی که ژیگولویی ایتالیایی با عشوه و طنازی به طرف زن آمریکایی خانه دار مستاصل جنسی می رود تا خدمتی بکند و پولی بگیرد تا اقتصاد ایتالیا را سروسامان بخشد. اما کمتر کسی باور می کرد که خشونت و بی قانونی و دهشت و ریاکاری حاکم بر ایتالیای زیبارو در قلب اروپای بورژوالیبرال از کشوری جهان سومی چیزی کم نداشته باشد.

منبع: http://www.aminbozorgian.blogfa.com/post-64.aspx
 

 

  
نویسنده : علی رفیع ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱
تگ ها : نقل قول ها