آرشیو اینترنتی یوسف اباذری

بازدیدکننده عزیز این وبلاگ تلاشی است برای تهیه آرشیوی از مطالب اینترنتی مربوط به دکتر یوسف‌علی اباذری، استاد جامعه‌شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران. این آرشیو اینترنتی صرفاً محلی است برای گردآوری نوشته‌ها و متون مربوط به وی و در انتخاب این مطالب سلیقه خاصی اعمال نمی‌شود. تمام مطالب با ذکر منبع نقل قول می شوند و انتشارشان در این آرشیو به معنی تائید محتوای هیچ یک از آنها نیست. در صورتیکه از مطالب، اخبار یا نوشته های مربوط دکتر یوسف اباذری آگاه می‌شوید، خوشحال می‌شویم که با ارسال لینک آن

گزین گویه هایی از یوسف اباذری درباره رخداد دوم خرداد - قسمت چهارم

این نوشته نقل قولی است از گفته‌های دکتر یوسف اباذری که توسط امین بزرگیان (که تحصیلات خود را در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران گذرانده است) نوشته شده است و در تاریخ چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 در وبلاگ شخصی وی منتشر شده است. 

یوتوپیا، سیاست
یوسف اباذری

۲۸. جنبشی که از دهه 1960 آرام آرام شروع شد و در اوج خود در سال 1968 اروپا و حتی آمریکا را درنوردید، عملا بیش از یک سال در اوج نماند، اما به مدت چند دهه ایتالیا را درگیر خود ساخت. این جنبش آثار اجتماعی انکارناپذیری بر این کشورها به جای گذاشت، اما در ایتالیا بود که خواسته های دموکراتیک آن با منافع دولت و گروه های دست راستی و مافیا در تضاد قرار گرفت. اولین مرحله مبارزات سیاسی از اوایل 1960 شروع شد و تا اوایل 1970 ادامه یافت. در این دوره کارگران کارخانه، کانون اصلی جنبش های سیاسی را تشکیل می دادند. توجه دانشجویان و روشنفکران به کارخانه ها معطوف شد و بخش اعظم کارگران مبارز به این نتیجه رسیدند که فقط از طریق سازمان های مستقل سیاسی می توانند به پیروزی برسند؛ سازمان هایی که خارج از احزاب رسمی و اتحادیه های کارگری وابسته به آنها باشند.


 

 در همین دوره بود که نظریه پردازی سیاسی به استقلال کارگران از روابط تولیدی سرمایه دارانه و استقلال بالقوه نیروهای اجتماعی از دولت معطوف شد. شعار مشهور سر باز زدن از کار در همین دوره مطرح شد که معنای آن صرف نظر کردن از کار خلاقانه یا تولیدی نبود، بلکه سر باز زدن از کار کردن در نهادهای مستقر سرمایه دارانه بود. هدف دانشجویان و کارگران مخالفت با دولت و احزاب رسمی و اتحادیه های کارگری وابسته به آنها بود.

 دومین دوره مبارزات از 1973 شروع شد و تا سال 1979 ادامه یافت. در این دوره مبارزات رادیکال از کارخانه به جامعه کشیده شد و شدت یافت. این جنبش ها به طور فزاینده مبدل به شکل زندگی شدند و تمامی اشکال کنش متقابل اجتماعی را تحت تاثیر قرار دادند. کارگران و دانشجویان و بیکاران و سایر نیروهای اجتماعی و فرهنگی دست به خلق سازمان های سیاسی و اجتماعی با اشکال نو زدند که در آنها سلسله مراتب وجود نداشت. جنبش زنان در این دوره تاثیر بسیاری بر جای گذاشت. آنان در صدد گرفتند حق طلاق و سقط جنین بودند.

 در همین دوره بود که گروه های تروریستی مثل بریگاد سرخ ظاهر شدند. دولت سعی کرد با مستمسک قرار دادن فعالیت های مسلحانه، تمامی جنبش های اجتماعی و سیاسی را سرکوب کند. تجارب فرهنگی اجتماعی نو پا به پای فعالیت خشنودآمیز و تخاصمات سیاسی پیش می رفت. در این دوره نظریه پردازان فعال بر استقلال امر اجتماعی و خلاصی آن از سلطه دولت و سرمایه تاکید می ورزیدند. ارزش نهادن به نفس self مفهوم مهمی بود که در برابر تولید ارزش سرمایه دارانه مطرح شد. با تکیه بر همین مفهوم بود که گمان می رفت جامعه جدیدی خلق خواهد شد. از آغاز دهه 70، دولت ایتالیا موج عظیمی از سرکوب را آغاز کرد. دستگاه قضایی کل طیف جنبش های اجتماعی را با گروه های تروریستی در هم آمیخت و تحت تعقیب قرار داد. هزاران نفر دستگیر شدند و طبق قوانین شرایط فوق العاده که اجازه می داد افراد بدون محاکمه بازداشت شوند یا محاکمه آنها مدام به تعویق افتاد، به زندان انداخته شدند. به دادگاه های قدرت گسترده ای داده شد تا بر پای آشنایی صرف متهم با گروهی سیاسی که غیر قانونی اعلام شده بود، او را محکوم کنند. تعداد کثیری از فعالان سیاسی مخفی شدند و سپس به خارج از کشور فرار کردند. در اوایل سالهای 1970 سازمان های جنبش های اجتماعی در هم کوبیده شد.

شکست نهایی و نمادین در سال 1980 اتفاق افتاد؛ زمانی که کارخانه فیات واقع در تورین که چندین دهه مرکز قدرت جنبش کارگری بود، موفق شد به سبب کامپیوتری کردن نظام تولید ده ها هزار کارگر را اخراج کند. هر چند اقتصاد ایتالیا در دهه 1980 به سبب در پیش گرفتن شیوه های تولیدی نو شکوفا شد، اما فضای اجتماعی با سازشکاری و فرصت طلبی و کلبی مسلکی آمیخته شد. شکوفایی فلسفه ایتالیا به دست کسانی همچون تونی نگری، جیانی واتیمو، جورجو آگامبن، پائولو ویرنو و بسیاری دیگر در همین دوره آغاز شد.

۲۹. نگری در همان کتاب در پاسخ به پرسش دیگر دو فرمانتل می گوید: انتظار تغییر و کل ایده آینده در همین رابطه میان bios و کنش نهفته است...شادمانی نوعی پیوند با جهان است و از زندگی مشترک و طبیعی جدایی ناپذیر. من به تمامی این ها bios می گویم: انتظار تغییر و انتظار آینده... . 1968 دیگر هرگز تکرار نخواهد شد. این واقعه، واقعه ای برگشت ناپذیر است. با این همه هیچ چیز همان گونه که هست، باقی نخواهد ماند. درسی سال گذشته مفهوم تجربه زیسته کاملا تغییر یافته است... ما وعده جامعه بدون ترس را پیش روی خود داریم، این حرف را اسپینوزا زده است و کارگران و زنان و دانشجویان و تمامی کسانی که امیدوار بودند و می خواستند چیزی در 1968 تغییر کند، آن را از نو کشف کردند. چهار صد سال بعد از اسپینوزا چیزی تغییر کرد.

۳۰. زمانی که گفتم مردم در دوم خرداد خواستار bios بودند، منظورم چیزهایی از این دست بود، اما مردم در عین حال اعلام کردند که از bare life بودن خسته شده اند.

۳۱. جورجو آگامبن، فیلسوف هایدگری چپ گرای ایتالیایی که درهمان فضایی زندگی کرده بود که وصف آن گذشت، کتابی به نام homo sacer نوشت که برای فهم مفهوم زندگی برهنه یا life bare باید به آن مراجعه کرد. آگامبن به شدت به سیاست های آمریکا درزندان ابوغریب و گوانتانامو حمله کرد و به سبب لزوم انگشت نگاری هنگام ورود به آمریکا، دعوت دانشگاه نیویورک برای تدریس را رد کرد و در مقاله ای مفاهیم فلسفی کتاب خود را در مورد سیاست های آمریکا به کار بست. از نظر او سیاست آمریکایی ها و دولت های بورژوالیبرال از حیث ماهوی تفاوتی با رژیم های توتالیتر ندارد، زیرا دست آخر مخلوق هر دو هوموساکر است.

 زندگی هوموساکر و زندگی برهنه، موضوع کتاب آگامبن است. هوموساکر که آگامبن سعی می کند رد پای آن را در قوانین کهن رومی بیاید، کسی است که برخلاف قربانیانی که نثار خدایان می شوند، می تواند کشته شود، بدون آن که قربانی محسوب شود یا کسی است که کشتن او کیفری قانونی ندارد. از نظر آگامبن مرده های متحرکی که در اردوگاه های نازی ها ظاهر شدند، نمونه مشخص هوموساکر هستند، اما از نظر وی خطاست که گمان کنیم با از میان رفتن این اردوگاه ها هوموساکر نیز از میان رفته است. زندانیان ابوغریب و گوانتانامو و مهاجرانی نیز که کشور میزبان به شکل قانونی آنان را نپذیرفته است، هوموساکر محسوب می شوند. از نظر آگامبن جامعه جدید مدام بر شمار گروه هایی که می توان آنها را هوموساکر محسوب کرد، می افزاید، بنابراین یکی از مهم ترین وظایف فلسفه مداقه در زندگی برهنه است. آگامبن برای مدلل ساختن دعوی فلسفی خود از فلسفه یونان و فلسفه فوکو و فلسفه سیاسی کارل اشمیت و نوشته های الهیاتی والتر بنیامین کمک گرفته است. سعی می کنم خطوط کلی اندیشه وی را ترسیم کنم.

 ۳۲. ازنظر آگامبن یونانیان دو واژه برای بیان مفهوم زندگی داشتند:zoe و zoe. Bios زندگی ای است که موجودات زنده اعم از انسان و حیوان در آن شریکند. اماbios زندگی ای است خاص افراد و گروه های مختلف. ارسطو زندگی فیلسوف راbios theoretikos و زندگی فکری یا سیاسی را bios politikos می نامد. زندگی سیاسی زندگی ای است که در مدینه زیسته می شود و جز آن. بنابراین در یونان هرگز به زندگی ای که وقف فضیلتی می شود، zoe گفته نمی شود. این مفهوم از یونانیان به بعد معطل باقی ماند تا این که میشل فوکو آن را در جلد اول تاریخ جنسیت، ذیل مفهوم bio-politics یا زیست- سیاست پیش کشید.

 از نظر فوکو از قرن هفدهم به بعد دولت ها به طور فزاینده سعی می کنند در زندگی زیستی bios مردم در قالب کنترل و سلامت و تولد و مرگ و میر جمعیت دخالت کنند. بنابراین زندگی زیستی به موضوع استراتژی سیاسی بدل شده است. فوکو بر آن است که از طریق هم امکانات حمایت از زندگی فراهم می شود، هم امکان کشتار جمعی. بدین سان تحول و توسعه سرمایه داری بدون قدرت انضباطی که زیست- قدرت جدید می تواند ایجاد کند، نامیسر است. فوکو در اواخر عمر خود دیدگاه سنتی به مساله قدرت را که متکی بر مدل قانونی- نهادی است، رها کرد و به شیوه های مشخصی پرداخت که قدرت با توسل به آنها در بدن ها و شکل های زندگی رخنه می کند.

 ۳۳. فوکو در بخش پنجم کتاب اراده به دانستن می نویسد:

" از دیرباز یکی از امتیازهای سرشت نمای قدرت حاکم، حق زندگی و مرگ بود. بی شک ازلحاظ صوری، این حق از قدرت پدرانه قدیمی مشتق شده بود که به پدر خانواده رمی حق در اختیار داشتن زندگی فرزندانش را همچون زندگی بردگان می داد... حق زندگی و مرگ آن گونه که نظریه پردازان کلاسیک صورت بندی می کردند، شکلی بسیار تخفیف یافته از آن حق بود. دیگر نمی شد تصور کرد که این حق از حاکم تا اتباعش به گونه ای مطلق و بی قید و شرط اعمال شود، بلکه صرفا در مواردی اعمال می شد که حاکم زندگی اش را در معرض خطر می دید:نوعی حق پاسخگویی. اگر حاکم از سوی دشمنان بیرونی که می خواستند او را سرنگون کنند یا حقوقش را زیر سوال برند، مورد تهدید قرار می گرفت، قانونا می توانست جنگ کند و از ارتباعش بخواهد که در دفاع از کشور شرکت کنند. او بدون آن که مستقیما مرگ آنان را بخواهد، قانونا می توانست زندگی آنان را در معرض خطر قرار دهد.

در این معنا، حاکم حق غیر مستقیم زندگی و مرگ را بر اتباعش اعمال می کرد. اما اگر یکی از اتباعش علیه او قد علم می کرد و قوانینش را زیرپا می گذاشت، او می توانست قدرتی مستقیم قدرتی مستقیم بر زندگی او اعمال کند: حاکم تحت عنوان مجازات او را می کشت... حاکم حق خود برزندگی را اعمال نمی کرد(تاکید از من است)مگر با اعمال حقش بر کشتن یا ممانعت از کشتن... در واقع (حق حاکم) حق به مرگ رساندن یا زنده گذاشتن بود... اما غرب از عصر کلاسیک به این سو، دگرگونی بسیار عمیقی را در این سازوکارهای قدرت از سر گذرانده است. دیگر حق برداشت کردن شکل اصلی سازوکارهای قدرت نیست، بلکه صرفا قطعه ای است. درمیان قطعات دیگر که کار کردهایشان عبارت است از تحریک، تقویت، کنترل، مراقبت، بهینه سازی و سازمان دهی نیروهایی که قدرت مطیعشان می کند؛ قدرتی که بیشتر برای تولید، افزایش و ساماندهی نیروهاست و نه برای ممانعت از آنها، به اطاعت واداشتنشان یا نابودیشان. از همین رو حق مرگ جابجا شد، یا دست کم بر اقتضاهای قدرت اداره کننده زندگی متکی شد و برمبنای این اقتضاها سامان یافت. این مرگ که بر حق حاکم دردفاع از خود یا استمرار دفاع از او مبتنی بود، بعدها صرفا به منزله وارونه حق کالبد اجتماعی در تضمین زندگی خود و حفظ یا بسط آن ظاهر شد.

 با این حال با در نظر گرفتن تمام نسبت ها، هیچ گاه جنگ ها به اندازه جنگ های سده نوزدهم به بعد خونبار نبوده اند و هیچ گاه رژیم ها تا به این اندازه مردمان خودشان را قتل عام نکرده اند. اما این قدرت مهیب مرگ ـ که شاید همان چیزی باشد که به قدرت، بخشی از نیرویش و کلبی مسلکی ای را می دهد که قدرت به کمک آن محدوده هایش را فراتر می برد- اکنون مکمل قدرتی است که به گونه ای ایجابی بر زندگی اعمال می شود و اقدام به مدیریت، بهینه سازی و تکثیر این زندگی می کند و کنترل هایی دقیق و ساماندهی هایی فراگیر را بر آن اعمال می کند. دیگر جنگ ها نه به نام حاکمی که باید از او دفاع شود، بلکه به نام هستی همگان انجام می گیرد؛ همه مردم فراخوانده می شوند تا به نام ضرورت زندگی و زنده ماندن یکدیگر را بکشند. قتل عام ها حیاتی شده اند.

رژیم ها در مقام مدیر زندگی و بقا و مدیر بدن ها و نژاد توانستند این همه جنگ به راه اندازند و انسان ها را به کشتن دهند... تصمیم برای شروع و پایان جنگ ها بیشتر بر مبنای مساله عریان بقا اتخاذ می شود. اصل کشتن برای زنده ماندن که شالوده تاکتیکی نبردهاست، به اصلی برای استراژی میان دولت ها بدل شده است. اما هستی مورد نظر، دیگر هستی حقوقی حاکمیت نیست، بلکه هستی زیست شناختی جمعیت است... می توان گفت که حق قدیمی به مرگ رساندن یا زنده گذاشتن جای خود را به قدرت زنده نگهداشتن یا سوق دادن به سمت مرگ (تاکید از من است) داد."

 سبب این نقل قول طولانی نشان دادن چرخشی بود که در فلسفه سیاسی رخ داده است. چرخشی که در ایران یا خوانده نمی شود یا در صورت خوانده شدن التفاتی به آن نمی شود.

۳۴. آگامبن ،فوکو را می ستاید، زیرا که برای نخستین بار نشان می دهد که چگونه زندگی زیستی zoe به قلمرو سیاست وارد می شود و دوران زیست- سیاست آغاز می شود. آگامبن بر آن است که فقط در افق زیست- سیاست است که باید مقولاتی را که سیاست مدرن بر آن استوارند، وارسی کرد؛ مقولاتی از قبیل چپ/راست،امر خصوصی/ امر عمومی، استبداد/ دموکراسی، و دریافت که آیا این سیاست نخ نما شده است یا خیر. از نظر او زمانی که نسبت حیات برهنه و سیاست را در یافتیم، قدمی در جهت فهم دنیای فعلی برداشته ایم؛ نسبتی که والتر بنیامین سال ها قبل و میشل فوکو کمی دیرتر به آن توجه کردند.

از نظر آگامبن، فوکو دیدگاه سنتی به مساله قدرت مبتنی بر الگوی حقوقی- نهادی را وانهاد و بنابراین مساله حاکمیت و نظریه دولت را رها کرد ودراواخر عمر دو نوع تحلیل را به پیش برد، بدون آن که پیوندی میان آنها برقرار کند. فوکو بر آن است که جامعه مدرن از یک طرف فردیت را درذهنی ترین شکل آن به نهایت برده است و در عین حال ساخت های قدرت را به شکلی عینی کلیت بخشیده و به نهایت برده است. ازنظر آگامبن این بن بست را می توان به این شکل خلاصه کرد: نقطه تلاقی میان بندگی ارادی افراد با قدرت عینی کجاست؟ آگامبن در صدد است تا با تحقیق در نقطه پنهان تلاقی مدل های حقوقی- نهادی با الگوهای زیست- قدرت این معضل را بشکافد.

بنابراین آگامبن نظر فوکو را در مورد از میان رفتن قدرت حاکمیت و جایگزینی نهادهای عینی نمی پذیرد و مساله خود را به این شکل فرموله می کند:می توان گفت که تولید جسم مبتنی بر زیست –قدرت فعالیت اصلی قدرت حاکم power sovereign است. آگامبن بدین شکل زیست- قدرت را با حالت فوق العاده یکی می داند. حالت فوق العاده همان چیزی است که حاکم آن را اعلام می کند. این جاست که آگامبن مداقه فوکو را با نظریه های کارل اشمیت و التر بنیامین پیوند می زند تا به حیات برهنه ای برسد که فوکو بخشی از سرنوشت آن رادر قطعه ای که نقل کردیم، توضیح داده است.

۳۵. کارل اشمیت گفته است: حاکم است که تصمیم می گیرد حالت فوق العاده اعلا م کند. از نظر آگامبن این گفته به ظاهر ساده مبین بسیاری از معضلات فلسفه سیاسی در عصر حاضر است. اگر در وضعیت دوره وایمار که کارل اشمیت و والتز بنیامین در آن زندگی می کردند، مداقه کنیم، این گفته و آرای بنیامین که بعدا به آنها اشاره خواهد شد، بهتر فهمیده می شوند. بعد از شکست آلمان در جنگ، قیصر درنهم نوامبر 1918 از سلطنت کناره گرفت. در عرض 2 ساعت دو جمهوری اعلام شد. سوسیالیست های آلمانی که حمایت از جنگ در 1914 آنها را دو دسته کرده بود، وارد رقابتی آشکار و خشن برای تشکیل حکومت شدند. برای تضمین موفقیت حزب سوسیال دموکرات آلمان و جلوگیری از اعلام حکومت سلطنتی، فیلیپ شایدمان به ابتکار خود نخستین جمهوری را از بالکن رایشتاگ اعلام کرد. کارل لیبکنشت هم از بالکن قصر سلطنتی جمهوری آزاد سوسیالیستی اعلام کرد.

 در 1919 در جریان شورش اسپارتاکیست که حزب کمونیست آلمان و حزب سوسیالیست مستقل از آن حمایت می کردند، کارگران ساختمان های دولتی را اشغال کردند و تظاهرات توده ای و اعتصاب عمومی شکل گرفت. این انقلاب بدون برنامه شکست خورد، چرا که از یک سو رهبران بر سر استفاده از خشونت با هم اختلاف داشتند و از سوی دیگر کارگران یارای مقابله با نیروهای نظامی را برای در هم شکستن آنها جمع آوری شده بودند، نداشتند. حکومت سوسیال دموکرات نیروهای آزاد شخصی را که سران ارتش سابق فرا خوانده بودند، به حال آماده باش در آورد تا شورش های چپی را سرکوب کند. این نیروها عمدتا جزو نهادهای ضد جمهوری و شبه نظامی و اوباش راست افراطی بودند؛ مردانی که قول گورینگ نمی توانستند پس از جنگ خشونت را کنار بگذارند. آنها کار شبه نظامی خود را با هیجان و سبعیت و بدون کنترل موثر سیاسی به پیش بردند و کارل لیبکنشت و رزا لوکزامبورگ را شکنجه و به قتل رساندند.

 نیروها ی آزاد همچنین در صدها قتل سیاسی که بدون ترس از قانون صورت گرفت، دست داشتند. در مقابل نظامیان جناح چپ به دستور مقامات قضایی و نیز اوباش جناح راست تحت تعقیب قرار گرفتند و به شدت مجازات شدند. دولت سوسیال دموکرات عهد نامه ورسای را امضا کرده و با این کار بار تقصیر شرایط شاق و تحقیر آمیز عهدنامه و نیز شکست آلمان را به عهده گرفت. محافظه کاران و نظامیانی که خود جنگ را آغاز کرده بودند و در آن شکست خورده بودند، پذیرش عهدنامه را خنجری از پشت دانستند. حکومت توان انحلال نیروهای آزاد را که پیمان صلح خواهان آن بود، نداشت و همچنان برای سرکوب جناح چپ از آن استفاده می کرد.

در 1920 این نیروهای آزاد شخصی کودتا کردند، ارتش از مداخله در آن سرباز زد و مردم با اعتصابی عمومی به آن پاسخ دادند. بریگاد ارهارت تحت رهبری لوتویتز که کودتا را شکل داده بود، از برلین خارج شد و ردی از خون بر جای گذاشت. نیروهای آزاد شخصی همچنان به سرکوب فعالیت های جناح چپ ادامه دادند. گاه آنها خود مبتکران این سرکوب ها بودند، گاه دولت مشوش آنها بود. بسیاری از سربازان سابق که اکنون جزو نیروهای آزاد شخصی بودند، بعدها وارداس.آی نازی شدند که در سال 1921 تشکیل شد. این وقایع خشن سیاسی بین 1918تا 1921 اتفاق افتاد، زمانی که بنیامین نقد خشونت را نوشت. وجه مشخصه جمهوری وایمار عدم امنیت اقتضادی ناشی از تحریم ها و بیکاری و تورم دهشتناکی بود که طبقات پایین و و متوسط را مستاصل کرد. در متن بحران مشروعیت نظام، خشونت سیاسی و جنایت افزایش بی سابقه ای یافتو تورم مردم آلمان را دچار فقر و گرسنگی کرد. جناح های افراطی چپ و راست به ستایش خشونت پرداخت که بری از سادیسم و حتی خشونت های جنسی نبود. در سال 1933 هیلتر قدرت را به دست گرفت و جنبش گرفت و جنبش نازی ها را که متشکل از سربازان سرخورده جنگ، خرده بورژوازی و جنایتکاران بود بر صدر دولت نشاند. جنگ جهانی دوم حاصل این تحولات در آلمان بود.

 ۳۶. کارل اشمیت، نظریه پرداز حقوقی است که نظرهای کاملا متناقضی درباره او ابراز شده است. برخی او را فاشیست و دشمن دموکراسی و جمهوری خواهی به معنای جدید و فعلی کلمه و خصم هر نوع برابری خواهی و برخی او را لیبرال می خوانند. به هر تقدیر راست ها از او خوششان می آید، هر چند ریاکارانه او را فاشیست می نامند و چپ ها از همان روزهای نخست نظریه پردازی او، رابطه ای پر از عشق و نفرت با او داشته اند. فرانتس نویمان و اتوکرشهایمر، نظریه پردازان حقوقی مکتب فرانکورت دین خود را به کارل اشمیت انکار نکرده اند. انتقاد اشمیت از دموکراسی پارلمانی و قانون وضعی و لیبرالیسم چنان هوشمندانه بوده است که نظریه پردازان چپ از زاویه ای دیگر از آزادی او استفاده کرده اند و هم اکنون نیز گروهی از چیگرایان آشکارا خود را اشمیتی می دانند. اشمیت نیز ارادت خود را به برخی آرای سیاسی لنین و مائو در مورد استرتژی سیاسی، خاصه استراتژی های کسب قدرت اظهار کرده است. حتی می توان گفت درس های بسیاری از لنین فراگرفته است.

زمانی که تامس مک کارتی در صدد برآمد تا آثار مهم اشمیت را در مجموعه تفکر فلسفی و سیاسی آلمان در MITمنتشر کند، هابرماس انزجار خود را پنهان نکرد. تامس مک کارتی یکی از مهم ترین شارحان و طرفداران فلسفه هابرماس در آمریکا به شمار می رود. اما شباهت برخی از مقولات والتر بنیامین با مقولات کارل اشمیت تعجب برانگیز است، هر چند با اندکی مداقه می توان تفاوت بسیار آنها از یکدیگر را تمیز داد. یک نمونه از این تفاوت ها را متذکر می شوم. والتر بنیامین درکتاب خود، ریشه های نمایش سوگناک آلمانی، نظریه تصمیم حاکم کارل اشمیت را اخذ می کند؛ تصمیمی که نمی توان آن را به هیچ قانون یا هنجاری فرو کاست زیرا این تصمیم، اگزیستانسیال است. از نظر بنیامین حاکم، جریان تاریخی را همچون خدایی دکارتی در اختیار خود دارد. هنگامی که فاجعه رخ می دهد، وظیفه حاکم است که آن را دفع کند. دور باطل امر سیاسی آن است که قدرت مطلق از متن فاجعه می روید تا فاجعه را دفع کند. از نظر بنیامین در نمایش سوگناک، دولت برخلاف نظر نظام های عقلانی مدرن عامل آزادی آدمی نیست. خشونت حاکم است که در وضعیت فوق العاده روابط قدرت را تبیین می سازد. بنیامین درنامه ای به اشمیت دین خود را به او متذکر می شود. اشمیت مقاله ای درباره نمایش دارد که بعد از جنگ ادعا کرد این مقاله را در پاسخ به بنیامین نوشته است. بسیاری ادعای اشمیت را ریاکاری محض و سوءاستفاده از بنیامین، قربانی فاشیسمی دانستند که او نظریه پرداز حقوقی اش بود. اگر نیک بنگریم، تفاوتی میان نظراین دو درباره نمایش و مهمتر از آن انطباق این نظرها با جهان سیاست به چشم می خورد. از نظر اشمیت در نمایش دو شخصیت مهم وجود دارد: حاکم و قربانی. بنیامین معتقد به وجود سه شخصیت مهم در نمایش است؛ حاکم و قربانی و توطئه گر. هیتلر همچون خدایی دکارتی نبود که جریان تاریخ را در اختیار گیرد، توطئه گر فرومایه ای بود که دشمنان و حتی دوستان خود را با توطئه نابود کرد.

 ۳۷. اشمیت که در دوره وایمار شاهد بحران همه جانبه بود، یقین داشت قانون وضعی law positive که هانس کلسن حقوقدان نوکانتی طرفدار آن بود، قادر نیست توصیفی حقوقی از این بحران ها به دست دهد. نظام حقوقی کلسن نظامی بود که از حیث علمی منسجم بود، اما اعتنایی به وضعیت فوق العاده نداشت. تمام توجه اشمیت به ماده 48 قانون اساسی وایمار بود که به رییس جمهور اجازه می داد در صورت بروز بحران حاد، قوانین عادی را لغو و وضعیت فوق العاده اعلام کند. از نظر اشمیت استفاده از این ماده ضروری به نظر می رسید، زیرا به گمان او که در آن زمان سانتریست بود، چپ و راست افراطی در صدد برانداختن جمهوری بودند و نظام پارلمانی نحیف دوره وایمار که به نمایش قدرت دسته ها و حزب های کثیر بدل شده بود، قادر نبود تمامیت جمهوری راحفظ کند.

حمله اشمیت از جناح راست و والتر بنیامین از جناح چپ آنارشیست به دموکراسی پارلمانی از انسدادی ناشی می شد که در آن پارلمان به محل چانه زنی بی پایان گروه های رقیب برای کسب امتیاز و قدرت بیشتر و بی اعتمایی به مردم بدل شده بود. تلاش اشمیت برای یافتن راه های قانونی برای مقابله با بحران او را به بررسی دیکتاتوری راند. از نظر او دو نوع دیکتاتوری وجود دارد: کمیساریایی و مبتنی بر حاکمیت. دیکتاتوری کمیساریایی در صورت بروز بحران به وجود می آید، به شرط آن که بعد از رفع بحران قوانین عادی سابق جاری شوند. از نظر اشمیت در رم باستان به کرات از این نوع دیکتاتوری استفاده شد. اما دیکتاتوری مبتنی بر حاکمیت در صورت بروز بحران قوانین فعلی را ملغی می کند و قوانین جدیدی به جای آن مستقر می سازد. صراحت اشمیت در مورد استفاده رییس جمهور از ماده48 او را وادار کرد بگوید حاکم است که تصمیم می گیرد حالت فوق العاده اعلام کند. نظریه دیکتاتوری اشمیت پیش زمینه چنین صراحتی بود. قصد من به هیچ وجه توصیف آرای کارل اشمیت نیست، بلکه زمینه سازی برای فهم استفاده هوشمندانه جورجو آگامبن از مقوله وضعیت فوق العاده است آگامبن نظریه اشمیت را که بعدها به خادم فاشیسم بدل شد، بانظریه بنیامین که قربانی فاشیسم گردید، تلفیق می کند و نظریه بدیعی به دست می دهد که به برخی از تیره ترین زوایای وضعیت فعلی سیاسی رهنمون می شود.

منبع: http://www.aminbozorgian.blogfa.com/post-66.aspx

 

  
نویسنده : علی رفیع ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱
تگ ها : نقل قول ها