آرشیو اینترنتی یوسف اباذری

بازدیدکننده عزیز این وبلاگ تلاشی است برای تهیه آرشیوی از مطالب اینترنتی مربوط به دکتر یوسف‌علی اباذری، استاد جامعه‌شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران. این آرشیو اینترنتی صرفاً محلی است برای گردآوری نوشته‌ها و متون مربوط به وی و در انتخاب این مطالب سلیقه خاصی اعمال نمی‌شود. تمام مطالب با ذکر منبع نقل قول می شوند و انتشارشان در این آرشیو به معنی تائید محتوای هیچ یک از آنها نیست. در صورتیکه از مطالب، اخبار یا نوشته های مربوط دکتر یوسف اباذری آگاه می‌شوید، خوشحال می‌شویم که با ارسال لینک آن

اسطوره در زمانه حاضر

این مقاله که در شماره 18 فصلنامه ارغنون (تابستان 1377) به چاپ رسیده است، ترجمه‌ دکتر یوسف اباذری است از مقاله اسط.وره در زمان حاضر نوشته رولان بارت که باواسطه از وبسایت حوزه (hawzah) متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی نور نقل می شود. 

اسطوره در زمانه حاضر چیست؟ من در آغاز پاسخى اولیه و بسیار ساده خواهم داد که کاملا با [ علم ] ریشه‏شناسى سازگار باشد: اسطوره نوعى گفتار (speech) است.1

اسطوره نوعى گفتار است

البته اسطوره هر نوع گفتارى نیست; زبان نیازمند وضعیتها و شرطهاى ویژه‏اى است تا به اسطوره تبدیل شود; ما تا لحظه‏اى دیگر آنها را خواهیم دید.اما آنچه باید از آغاز کاملا مشخص گردد این است که اسطوره نظامى از ارتباط است، اسطوره پیام است. این امر به آدمى اجازه مى‏دهد تا درک کند که اسطوره احتمالا نمى‏تواند عین (ابژه)، مفهوم یا ایده باشد; اسطوره شیوه‏اى از دلالت است، نوعى شکل است.ما بعدا باید محدودیتهاى تاریخى این شکل را معین سازیم و همچنین شرایط استفاده از آن را، و [ تاثیر ] جامعه بر آن را بازبینى کنیم; مع‏هذا باید نخست آن را در مقام شکل توضیح دهیم.


مى‏توان دید که این ادعا کاملا توهم‏آمیز است که بتوان موضوعات اسطوره‏اى را بر مبناى جوهر (substance) آنها از یکدیگر تمیز نهاد; از آنجا که اسطوره نوعى گفتار است هر چیز مى‏تواند اسطوره باشد به شرط آنکه گفتمانى (a discourse) آن را انتقال دهد.اسطوره با توجه به موضوع پیام آن مشخص و معین نمى‏شود، بلکه با شیوه‏اى مشخص و معین مى‏شود که با آن این پیام را بیان مى‏کند; براى اسطوره محدودیتهاى شکلى وجود دارد نه محدودیتهاى «جوهرى‏» .(substantial) پس هر چیزى مى‏تواند اسطوره باشد؟ بله، من به این امر اعتقاد دارم، زیرا که جهان چه بى‏پایان سرشار از اشارات است.هر شیئى در جهان مى‏تواند از حالت هستیى بسته و خاموش به حالتى گویا گذار کند و باز شود تا جامعه آن را اخذ کند، زیرا که هیچ قانونى اعم از طبیعى و جز آن وجود ندارد که سخن گفتن درباره چیزها را ممنوع کند.درخت، درخت است.بله، البته.اما درختى که مینو دروئه ( Minou Drouet) (1) از آن سخن گفته است دیگر کاملا درخت نیست، بلکه درختى است آذین‏بسته و آماده‏شده براى نوع خاصى از مصرف و آمیخته با دست و دلبازى ادبى و عصیان و تخیلها; سخن کوتاه، آمیخته با نوعى از معناى اجتماعى (social usage) که به ماده خالص اضافه شده است.

طبیعتا همه چیزها در یک زمان بیان نمى‏شوند; برخیها براى مدتى در دام گفتار اسطوره‏اى مى‏افتند و سپس ناپدید مى‏شوند، دیگران جاى آنها را مى‏گیرند و منزلت اسطوره را کسب مى‏کنند.آیا برخى از چیزها ناگزیر منشا و سرچشمه اشارتها هستند، درست همان‏طور که شارل بودلر در مورد زنان گمان زده است؟ به اطمینان باید گفت‏خیر; آدمى مى‏تواند اسطوره‏هاى بسیار کهن را در نظر آورد، اما اسطوره‏هاى ابدى وجود ندارند; زیرا که تاریخ بشر است که واقعیت را به سخن تبدیل مى‏کند و فقط این تاریخ است که بر زندگى و مرگ زبان اسطوره‏اى حکم مى‏راند.اسطوره‏شناسى، چه کهن باشد چه غیر آن، فقط مى‏تواند بنیادى تاریخى داشته باشد، چرا که اسطوره نوعى از گفتار است که تاریخ آن را انتصاب مى‏کند; این نوع گفتار احتمالا نمى‏تواند از «سرشت چیزها» نشات گیرد و تحول یابد.

گفتارى از این نوع، پیام است و بنابراین به هیچ وجه به گفتار شفاهى محدود نمى‏شود.این گفتار مشتمل است‏بر شیوه‏هایى از نوشتار و بازنماییها (representations) نه فقط گفتمان نوشتارى بلکه همچنین عکاسى و سینما و گزارش و ورزش و نمایشها و تبلیغات نیز شامل آن مى‏شوند، تمامى اینها مى‏تواند در خدمت پشتیبانى از گفتار اسطوره‏اى قرار گیرد.اسطوره نه مى‏تواند بر اساس موضوع (ابژه) آن تعریف شود نه بر اساس مصالح و ماده (material) آن، زیرا که هر نوع مصالح و موادى را مى‏توان به دلخواه معنایى بخشید; نیزه‏اى که برمى‏گیرند تا بر مبارزه‏جویى دلالت کند، خود نوعى گفتار است.البته حقیقت دارد که تا آنجا که ادراک مد نظر است نوشتار و تصاویر، به عنوان مثال، به یک نوع آگاهى توسل نمى‏جویند; و حتى در مورد تصاویر مى‏توان از خود را بیشتر به دست دلالت (signification) مى‏سپارد تا نقاشى، کپى بیشتر از اصل و کاریکاتور بیشتر از پرتره.اما نکته این است; ما در اینجا دیگر به شیوه نظرى بازنمایى نمى‏پردازیم; ما به این تصویر خاص مى‏پردازیم که به این دلالت‏خاص اختصاص یافته است.گفتار اسطوره‏اى از مصالح و موادى ساخته شده است که قبلا به گونه‏اى با آن کار شده است که آن را مناسب ارتباط گرداند; چون تمامى مصالح و مواد اسطوره (اعم از تصویرى یا نوشتارى) از پیش، آگاهى دلالت‏بخش را مفروض مى‏گیرند، آدمى مى‏تواند درحالى‏که جوهر آنها را کنار مى‏نهد درباره آنها بحث کند.این جوهر کم‏اهمیت نیست; بى‏شک تصاویر آمرانه‏تر از نوشتار هستند، آنها معنا را در طرفة‏العینى تحمیل مى‏کنند بدون آنکه آن را تحلیل یا تضعیف کنند.اما این تفاوت، تفاوتى برسازنده نیست.تصاویر به مجرد معنا یافتن به نوعى نوشتار بدل مى‏شوند و مثل نوشتار نیازمند واژگان (Lexis) اند.

بنابراین ما فرض مى‏کنیم که زبان، گفتمان، گفتار و جز آن عبارت از هر واحد یا ترکیب بامعنایى باشند اعم از کلامى یا بصرى; عکس براى ما به همان شیوه نوعى از گفتار است که مقاله روزنامه; حتى اشیاء نیز اگر منظورى را برسانند به گفتار مبدل مى‏شوند. این شیوه تکوینى ادراک زبان در واقع با نفس تاریخ نوشتار توجیه مى‏شود; مدتها قبل از ابداع الفباى ما، اشیائى مثل اینکاکوئیپو ( Inca quipu) (2) یا تصاویر مندرج در تصویرنگاریها (pictographs) به عنوان گفتار پذیرفته شده بودند.این امر به آن معنا نیست که آدمى باید گفتار اسطوره‏اى را مثل زبان در نظر گیرد; در واقع اسطوره به قلمرو علمى کلى تعلق دارد که به وسعت زبان‏شناسى است و نام آن نشانه‏شناسى (semiology) است.
اسطوره در مقام نظام نشانه‏شناختى

اسطوره‏شناسى از آنجا که مطالعه نوعى از گفتار است، یکى از بخشهاى همین علم گسترده نشانه‏هاست که فردینان دوسوسور در حدود چهل سال قبل تحت نام نشانه‏شناسى تاسیس کرد.نشانه‏شناسى هنوز پا به عرصه وجود نگذاشته است.اما از سوسور به بعد و گاهى جداى از او، کل بخشى از تحقیقات معاصر مداوما به مساله معنا ارجاع کرده‏اند: روانکاوى و ساختگرایى و روانشناسى ایدتیک (eidetic) (3) و برخى از انواع جدید نقد ادبى که آثار گاستن باشلار از مثالهاى نخستین آن است. [ این بینشها ] دیگر متوجه امور واقع (facts) نیستند مگر اینکه به آنها دلالت (significance) اعطا شده باشد.اکنون مفروض گرفتن دلالت‏به معناى توسل جستن به نشانه‏شناسى است.منظور من آن نیست که نشانه‏شناسى مى‏تواند از پس تمامى ابعاد تحقیق به طور مساوى برآید; آنها محتواهاى متفاوتى دارند; اما آنها داراى منزلت مشترکى هستند; آنها جملگى علومى هستند که با ارزشها سروکار دارند; آنها از رسیدن به امور واقع خرسند نیستند; آنها امور واقع را به عنوان نشانه‏هاى چیزى دیگر کشف و تعریف مى‏کنند.

نشانه‏شناسى علم اشکال است زیرا که دلالتها را جداى از محتواى آنها مطالعه مى‏کند.مایلم که کلامى درباره ضرورت و محدودیتهاى چنین علم صوریى بیان کنم.ضرورت همان چیزى است که از هر نوع زبان دقیقى مطالبه و درخواست مى‏شود.ژدانف (Zhdanov) فیلسوفى به نام الکساندرف (Alexandrov) را دست مى‏اندازد، زیرا که وى از «ساخت کروى سیاره ما» سخن گفته است.ژدانف مى‏نویسد: «تاکنون گمان مى‏رفت که فقط شکل مى‏تواند کروى باشد.» ژدانف بر حق است: آدمى نمى‏تواند درباره ساختها با واژگانى که مختص اشکال است، و بالعکس، صحبت کند.ممکن است که در صحنه «زندگى‏» چیزى نباشد مگر کلیتى که در آن ساختها و اشکال را نتوان از یکدیگر جدا کرد.اما علم کارى با امر نگفتنى ندارد; علم باید درباره «زندگى‏» سخن بگوید اگر مى‏خواهد آن را تغییر دهد.هر نوع نقدى برخلاف نوعى پهلوان پنبه‏بازى که هدفش ترکیب کردن (synthesis) باشد، که به خلاقیت تحلیل رضایت دهد; و در تحلیل باید روش (method) و زبان را وصلت دهد و هماهنگ کند.اگر نقد تاریخى کمتر از شبح «شکل‏گرایى‏» بترسد مى‏تواند کمتر سترون باشد و این امر را خواهد فهمید که مطالعه خاص شکلها به هیچ رو ضرورتا اصول کلیت و تاریخ را نقض نخواهد کرد و با آن در تضاد نخواهد بود. برعکس: هرچه بیشتر نظام، خاصه با توجه به شکل آن تعریف شود بیشتر با نقد تاریخى قابل بررسى خواهد شد.براى دست انداختن گفته‏اى مشهور مى‏توانیم بگوییم که اندکى شکل‏گرایى آدمى را از تاریخ روى‏گردان مى‏کند اما شکل‏گرایى بیشتر او را به طرف آن بازمى‏گرداند.آیا در مورد نقد کلى (total criticism) مثال بهترى از توصیف قداست که ژان پل سارتر در ژانه مقدس آن را ارائه کرده است وجود دارد، توصیفى که در این حال صورى و تاریخى، نشانه‏شناسانه و ایدئولوژیک است.برعکس خطر در این نهفته است که اشکال به منزله موضوعاتى مبهم، نیمه شکل نیمه جوهر، در نظر گرفته شوند و به شکل جوهرى از شکل داده شود (4) ، همان‏طور که به عنوان مثال در رئالیسم ژدانفى عمل شده است.نشانه‏شناسى، زمانى که محدوده‏هایش مشخص شد، دیگر دامى مابعدالطبیعى نیست; علمى در میان سایر علوم است، ضرورى اما نه کافى.مساله مهم مشاهده این امر است که وحدت و یکپارچگى تبیین نمى‏تواند بر حذف این یا آن یک از رویکردهاى آن استوار باشد، بلکه همان‏طور که انگلس گفته است مى‏تواند بر هماهنگى دیالکتیکى علوم خاصى که از آن استفاده مى‏کند استوار گردد.این امر در مورد اسطوره‏شناسى مصداق دارد: اسطوره‏شناسى هم بخشى از نشانه‏شناسى است زیرا که دانشى شکلى است و هم بخشى از ایدئولوژى زیرا که دانشى تاریخى است; اسطوره‏شناسى ایده‏ها را - در - شکل مطالعه مى‏کند.2

اجازه دهید باز بگویم که هر نوع نشانه‏شناسى نسبت میان دو مضمون را مسلم فرض مى‏گیرد: دال و مدلول.این نسبت متوجه موضوعاتى است که به مقولات متفاوتى تعلق دارند، و به همین سبب است که این نسبت از جنس برابرى (equality) نیست‏بلکه از جنس هم‏ارزى (equivalence) است.ما باید در اینجا مواظب باشیم، زیرا برخلاف نظر معمول که صرفا بر آن است که دال مبین مدلول است، ما در هر نظام نشانه‏شناسانه‏اى نه با دو بلکه با سه مضمون سروکار داریم.زیرا که آنچه ما درک مى‏کنیم به هیچ وجه مضمونى نیست که در پى مضمونى دیگر مى‏آید بلکه همبستگیى است که آنها را وحدت مى‏بخشد; بنابراین ما با دال، مدلول و نشانه (sign) روبه‏روییم، نشانه‏اى که پیونددهنده تام دو مضمون اولیه است.دسته‏اى گل سرخ را در نظر گیرید: من از آن براى نشان دادن شور و عشقم استفاده مى‏کنم.پس آیا ما در اینجا فقط با دال و مدلول روبه‏روییم یعنى گلهاى سرخ و شور و عشق من؟ نه، ما فقط با این امر مواجه نیستیم; درست‏تر بگوییم، ما اینجا با «گلهاى شورمند و عشق‏مند شده‏» روبه‏رو هستیم.اما در این سطح از تحلیل ما با سه مضمون روبه‏روییم; زیرا که این گل سرخهایى که رنگ شور و عشق خورده‏اند به طور کامل و صحیح خود را وامى‏نهند تا به گلهاى سرخ، و شور و عشق تقسیم شوند: گلهاى سرخ، و شور و عشق قبل از وحدت یافتن و تشکیل این مضمون سوم وجود داشته‏اند، مضمونى که نشانه است.البته این امر حقیقت دارد که بگوییم در سطح تجربى من نمى‏توانم گلهاى سرخ را از پیامى که رساننده آنند جدا سازم و به همین‏سان مى‏توانیم بگوییم که در سطح تحلیل من نمى‏توانم گلهاى سرخ در مقام دال را با گلهاى سرخ در مقام مدلول قاطى کنم: دال تهى است، نشانه پر است زیرا که معناست.یا سنگ‏ریزه سیاهى را در نظر آورید: من مى‏توانم آن را وادارم که به شیوه‏هاى گوناگونى دلالت کند; این سنگ‏ریزه دال محض است، اما اگر براى آن یک مدلول قطعى قائل شوم (به عنوان مثال با حکم اعدام در راى‏گیرى مخفى) مبدل به نشانه خواهد شد.طبیعتا میان دال و مدلول و نشانه کارکرد التزامى (مانند دلالت جزء به کل) وجود دارد; اما به زودى مشاهده خواهیم کرد که این تمایز اهمیتى حیاتى براى مطالعه اسطوره در مقام چارچوبى نشانه‏شناسانه دارد.

طبیعتا این سه مضمون به طور محض شکلى و صورى هستند و محتواهاى متفاوتى مى‏تواند به آنها داده شود.چند مثال مى‏زنیم: از نظر سوسور که در نظام نشانه‏شناسانه خاصى که از حیث روش‏شناختى سرمشق بود کار مى‏کرد یعنى زبان یا Langue ، مدلول مفهوم (concept) است و دال تصویرى آوایى (acoustic image) که ذهنى است)، و نسبت میان مفهوم و تصویر نشانه (به عنوان مثال کلمه) است، که چیزى انضمامى‏3 است.از نظر فروید، همان‏طورکه به خوبى شناخته شده است، روان بشرى قشربندیى از علامتها و بازنماهاست .(representatives) یک مضمون را (که من از قائل شدن رجحان براى آن طفره مى‏روم) معناى آشکار رفتار برساخته است و دیگرى را معناى پنهان یا واقعى آن (که به عنوان مثال زیرلایه خواب است) .در مورد مضمون سوم نیز مى‏توان گفت که در اینجا نیز این مضمون ناشى از همبستگى دو مضمون اول است: این [ مضمون ] خواب در کلیت‏خود است، پاراپراکسیس (اشتباه در سخن گفتن و رفتار کردن) یا روان‏پریشى (neurosis) است که به عنوان چیزهایى بینابینى به عنوان مجموعه‏هایى که تحت تاثیر واقع شده‏اند درک مى‏شوند، چیزها و مجموعه‏هایى که به سبب پیوند یافتن یک شکل (مضمون اول) با عملکردى التفاتى (مضمون دوم) حاصل شده‏اند.ما مى‏توانیم در اینجا مشاهده کنیم که تا چه حد ضرورى است که میان نشانه و دال تمیز قائل شویم: از نظر فروید خواب نه داده آشکار آن است نه محتواى پنهان آن، بلکه وحدت کارکردى این دو مضمون است.در نقد سارترى (من به این سه مثال مشهور اکتفا مى‏کنم) (5) دست‏آخر مدلول است که با ایجاد بحران اصیل در سوژه (ذهن) برساخته مى‏شود (براى بودلر، جدا شدنش از مادر و براى ژان ژنه، دزد خوانده شدنش) ; ادبیات به عنوان گفتمان دال را تشکیل مى‏دهد و نسبت میان بحران و گفتمان معرف اثر است که دلالت‏به شمار مى‏رود.البته این الگوى سه‏وجهى، هر اندازه که از حیث‏شکل ثابت‏باشد به شیوه‏هاى متفاوتى فعلیت پیدا مى‏کند: بنابراین آدمى اغلب نمى‏تواند بگوید که نشانه‏شناسى فقط در سطح اشکال و نه محتواها مى‏تواند یکپارچگى خود را حفظ کند; قلمرو آن محدود است و فقط یک کار بلد است: خواندن ، یا کشف (رمززدایى = .(deciphering ما در اسطوره باز هم همان الگوى سه‏وجهى را مى‏یابیم که آن را توصیف کردم: دال و مدلول و نشانه.اما اسطوره در این معنا نظامى خاص است که از زنجیره نشانه‏شناسانه‏اى ساخته شده است که قبل از آن وجود داشته است: [ اسطوره ] نظام نشانه‏شناسانه مرتبه دوم است.آنچه در نظام اول نشانه است (به عبارت دیگر پیونددهنده تام مفهوم و تصویر) در نظام بعدى به دالى صرف مبدل مى‏شود.ما باید در اینجا به یاد آوریم که مصالح گفتار اسطوره‏اى (خود زبان و عکس و نقاشى و پوستر و مناسک و چیزها و جز آن) هر اندازه که در آغاز متفاوت باشند به محض آنکه به تور اسطوره مى‏افتند به کارکرد دلالت‏کننده محض فروکاسته مى‏شوند.اسطوره آنها را همان مصالح اولیه مى‏پندارد و وحدت آنها از آنجا ناشى مى‏شود که جملگى به منزلت زبانى صرف فرومى‏افتند.اسطوره، چه با نوشتار الفبایى روبه‏رو شود چه با نوشتار تصویرى، مى‏خواهد که در آنها فقط و واژه غایى (final term) نخستین زنجیره نشانه‏شناسانه را مشاهده کند.و به دقت تعیین واژه غایى است که به واژه نخست نظام بزرگترى مبدل مى‏شود که آن را برمى‏سازد و خود فقط جزوى از آن است.همه اتفاقات به گونه‏اى رخ مى‏دهند که انگار اسطوره نظام شکلى دلالتهاى نخستین را به کنار مى‏نهد.از آنجا که این تغییر جانبى براى تحمیل اسطوره ضرورى است، آن را به صورت زیر ارائه مى‏کنم و البته مى‏بایست این نکته را فهمید که بالا و پایین نهادن مفاهیم در این الگو امرى کاملا استعارى است.

(...)

مى‏توان دید که در اسطوره دو نظام نشانه‏شناسانه وجود دارد که یکى در نسبت‏با دیگرى به طور متناوب تنظیم مى‏گردد: [ 1 ] نظام زبانى، زبانى (یا شیوه‏هاى بازنمایى که جذب آن شده است) که آن را زبان - ابژه (language-object) مى‏نامم، زیرا که زبانى است که اسطوره آن را به کار مى‏گیرد تا نظام خود را بنا سازد; و [ 2 ] خود اسطوره، که آن را مابعد زبان (meta مى‏نامم زیرا که [ همان ] زبان دوم است که در آن (in which) آدمى درباره [ زبان ] اول سخن مى‏گوید. نشانه‏شناسى هنگامى که درباره مابعد زبان تامل مى‏کند دیگر محتاج آن نیست که از خود پرسشهایى درباره ترکیب زبان - ابژه بپرسد; او دیگر نباید جزئیات طرح زبانى را مد نظر قرار دهد; او فقط نیازمند آن است که واژه تام یا نشانه کلى را بشناسد زیرا که فقط این واژه است که خود را به اسطوره وامى‏نهد.این همان دلیلى است که نشانه‏شناس را قادر مى‏سازد تا نوشتار و تصاویر را به شیوه‏اى مشابه بررسى کند: آنچه او از آنها به یاد مى‏سپرد این واقعیت است که آنها هر دو نشانه‏اند و این‏که آنها هر دو با همان کارکرد دلالت‏کننده‏اى که نثار آنها شده است‏به آستانه اسطوره مى‏رسند و این‏که آنها، یکى به اندازه دیگرى، برسازنده زبان - ابژه هستند.

اکنون زمان آن رسیده است که یکى دو مثال درباره گفتار اسطوره‏اى بزنیم.من مثال اول را از مشاهدات والرى‏4 قرض مى‏گیرم. من دانش‏آموز کلاس دوم (6) دبیرستان فرانسه هستم.کتاب دستور لاتین خود را باز مى‏کنم و جمله‏اى را که از ازوپ (Aesop) یا برگرفته شده است مى‏خوانم: .quia ego nominor Leo بازمى‏ایستم و به فکر فرومى‏روم.این جمله داراى ابهام است: از یک سو، کلماتى که در این جمله به کار رفته‏اند معناى ساده‏اى دارند: زیرا که نام من شیر است.اما از سویى، جمله به این سبب در آنجا قرار داده شده است که چیزى دیگر را به من بفهماند (دلالت کند = . (signify از آنجا که این جمله به من، دانش‏آموز کلاس دوم، خطاب شده است، به روشنى به من مى‏گوید: من مثالى دستورى هستم که بناست قاعده‏اى را درباره مطابقت گزاره [ با نهاد ] روشن سازم.من حتى وادار مى‏شوم دریابم که این جمله به هیچ رو معناى خود را به من نمى‏فهماند (دلالت نمى‏کند)، و چه اندک چیزى درباره شیر و اینکه او چگونه نامى دارد به من مى‏گوید; دلالت‏حقیقى و اساسى آن تحمیل کردن خود بر من به عنوان مثالى از نوعى مطابقت گزاره [ با نهاد ] است.

من نتیجه مى‏گیرم که با نظام نشانه‏شناسانه خاص و بزرگترى روبه‏رو هستم زیرا که این نظام با زبان هم‏گستره است: در حقیقت دالى وجود دارد اما این دال خود با جمعى از نشانه‏ها تشکیل شده است و فى‏نفسه نظام نشانه‏شناسانه مرتبه نخست است (اسم من شیر است) .سپس الگوى شکلى به درستى گشوده مى‏شود: مدلولى وجود دارد (من مثالى دستورى هستم) و همچنین دلالتى کلى که چیزى نیست مگر همبستگى دال و مدلول; زیرا که نه نامگذارى شیر و نه مثال دستورى به شیوه‏اى جدا از هم ارائه مى‏شوند.

اکنون مثالى دیگر ارائه مى‏کنیم: من در آرایشگاه نشسته‏ام و نسخه‏اى از مجله پارى ماچ را برمى‏دارم.در روى جلد عکس جوان سیاهپوستى چاپ شده است که لباس نظامى فرانسه را در بر دارد و سلام نظامى مى‏دهد.چشمانش به بالا مى‏نگرند و احتمالا بر خم پرچم سه‏رنگ فرانسه دوخته شده‏اند.و این همه تمامى معناى عکس است.اما چه از روى سادگى باشد یا نه، من آنچه را که این عکس به من مى‏فهماند (دلالت مى‏کند) به خوبى مى‏بینم: فرانسه امپراتورى بزرگى است و تمامى فرزندانش بدون تبعیض رنگ پوست، وفادارانه در زیر پرچم او خدمت مى‏کنند و هیچ پاسخى بهتر از شور و شوق این جوان براى بدگویان به استعمارگرى نسبت داده شده وجود ندارد، شور و شوقى که این جوان سیاهپوست، با آن، به آن به اصطلاح سرکوب‏گرانش خدمت مى‏کند.پس مجددا من با نظام نشانه‏شناسانه بزرگترى روبه‏رو مى‏شوم: دالى وجود دارد، که نظامى قبلى قبلا آن را تشکیل داده است (سرباز سیاهپوستى که سلام نظامى فرانسوى مى‏دهد) ; مدلولى نیز وجود دارد (که در اینجا عبارت است از تلفیق عامدانه فرانسوى بودن و نظامى‏گرى) ; دست‏آخر حضور مدلول از خلال دال حضور دارد.

قبل از پرداختن به هر مضمون این نظام اسطوره‏اى مى‏بایست‏سر اصطلاحات توافقى به عمل آید.ما اکنون مى‏دانیم که در اسطوره مى‏توان به دال از دو منظر نگاه کرد: به عنوان مضمون غایى نظام زبانى یا به عنوان مضمون نخست نظام اسطوره‏اى. بنابراین به دو نام نیازمندیم: 1- [ نامى ] در سطح تحلیل، یا به عبارت دیگر، [ نام ] به عنوان واژه غایى نظام نخست که من آن را دال مى‏نامم و معنا مى‏خوانمش (نام من شیر است، جوان سیاهپوستى سلام نظامى فرانسوى مى‏دهد) و 2- [ نامى ] در سطح اسطوره که آن را شکل مى‏خوانم.در مورد مدلول هیچ‏گونه ابهامى ممکن نیست; ما مى‏توانیم واژه مفهوم را براى نامیدن آن حفظ کنیم.مضمون سوم ناشى از همبستگى دو مضمون است: در نظام زبانى این مضمون همان نشانه است; اما امکان ندارد که بار دیگر این کلمه را بدون ابهام به کار برد، زیرا که در اسطوره (و این امر ویژگى بارز آن است) دال را از قبل نشانه‏هاى زبان تشکیل داده‏اند. من مضمون سوم اسطوره را دلالت (signification) مى‏خوانم. [ کاربرد ] این کلمه در اینجا کاملا موجه است زیرا که اسطوره در واقع داراى کارکردى دوگانه است: خاطرنشان مى‏کند و متذکر مى‏شود.اسطوره ما را وامى‏دارد که چیزى را بفهمیم و آن را به ما تحمیل مى‏کند.
شکل و مفهوم

دال اسطوره خود را به شیوه‏اى مبهم عرضه مى‏کند: [ این دال ] در عین حال معنا و شکل است، از یک سو پر است از سوى دیگر تهى.دال به عنوان معنا از قبل قرائت را مسلم مى‏انگارد، من با چشمانم آن را درمى‏یابم، داراى واقعیتى محسوس است (و برخلاف دال زبانى که کاملا ذهنى است) داراى غناست: شیر نامیدن و سلام نظامى سیاهپوست کلهایى موثق‏اند، آنها عقلانیتى بسنده را حائز هستند.معناى اسطوره به عنوان کل نشانه‏هاى زبانى ارزش خود را داراست، به تاریخى تعلق دارد - تاریخ شیر یا جوان سیاهپوست; از حیث معنا دلالت از قبل ساخته مى‏شود و اگر اسطوره بر آن چنگ نیندازد و آن را در طرفة‏العینى به شکل انگل‏وار تهى بدل نسازد، کاملا خودبسنده است.معنا از قبل کامل است، نوعى معرفت و گذشته و خاطره و نظم قیاس‏پذیرى از امور و ایده‏ها و تعمیمها را مسلم مى‏گیرد.

اما زمانى که معنا به شکل مبدل مى‏شود حادثى بودن خود را پشت‏سر مى‏نهد; خود را تهى مى‏کند، فقیر مى‏شود; تاریخ به هوا مى‏رود و فقط کلمه باقى مى‏ماند و جابه‏جایى پارادوکسى در عملیات قرائت صورت مى‏گیرد، نوعى واپس‏روى غیرعادى از معنا به شکل، از نشانه زبانى به دال اسطوره‏اى.اگر quia ego nominor Leo را در لفافه نظام زبانى محض بپوشانیم، جمله مجددا صاحب پرى و غنا و تاریخ مى‏شود: من حیوانم، یک شیر، در کشورى خاص زندگى مى‏کنم، هم‏اکنون در حال شکار بوده‏ام و بقیه مى‏توانند در شکار من که گوساله‏اى باشد یا گاوى یا بزى شریک شوند، اما از آنجا که قویترم تمامى را مى‏توانم به دلایل متفاوت به خود اختصاص دهم که مهمترین آنها به سادگى این است که نام من شیر است.اما این جمله به عنوان شکل اسطوره به ندرت مى‏تواند چیزى از این تاریخ طولانى را حفظ کند.معنا شامل کل نظام ارزش است: تاریخ، جغرافیا، اخلاقیات، حیوان‏شناسى، ادبیات.اما شکل تمامى این غنا را دور مى‏کند: فقرى که اکنون [ معنا ] به آن درغلتیده است نیازمند دلالتى است تا آن را پر کند و غنا ببخشد.داستان شیر مى‏بایست تا اندازه بسیارى دور شود تا جایى براى مثال دستورى پیدا شود.آدمى اگر مى‏خواهد عکس جوان سیاهپوست را آزاد کند و آن را آماده سازد تا مدلول خود را پذیرا شود باید زندگینامه او را در پرانتز قرار دهد.

اما نکته ضرورى در تمامى این عملیات این است که شکل معنا را سرکوب نمى‏کند بلکه فقط آن را فقیر مى‏سازد، آن را دور مى‏کند و آن را در فاصله‏اى در دسترس انسان قرار مى‏دهد.آدمى بر آن مى‏شود که معنا در حال مرگ است اما این مرگ، مرگى به تعویق افتاده است; معنا ارزش خود را از دست مى‏دهد اما زندگى خود را حفظ مى‏کند و شکل اسطوره از آن نیروى حیاتى خود را کسب مى‏کند.نسبت معنا به شکل همانند ذخیره فورى تاریخ خواهد بود، نوعى غناى ذخیره‏شده که در جریان تغییرى سریع مى‏توان آن را احضار کرد و مرخص نمود: شکل باید مستمرا قادر باشد که مجددا در معنا کاشته شود و به مواد لازم براى تغذیه خود دسترسى یابد; و بیش از همه شکل نیازمند پنهان شدن در آنجاست.همین بازى مستمر قایم‏باشک میان معنا و شکل است که مبین اسطوره است.شکل اسطوره نماد نیست: سیاهپوستى که سلام نظامى مى‏دهد نماد امپراتورى فرانسه نیست; او بیش از اندازه حاضر است; او به عنوان تصویرى مناقشه‏ناپذیر، غنى، پرتجربه، خودانگخیته، معصوم ظاهر مى‏شود.اما در عین حال حضور او رام شده است، دور شده است، تقریبا به تمامى شفاف شده است; اگر اندکى واپس نشیند به همدست مفهومى بدل مى‏شود که با عیار تمام با آن راه مى‏آید یعنى امپراتوریت فرانسوى; استفاده یکباره از آن، آن را به چیزى مصنوعى بدل مى‏کند.

اکنون اجازه دهید به مدلول نظر بیفکنیم: این تاریخى که از شکل بیرون کشیده مى‏شود کلا توسط مفهوم جذب مى‏شود.در مورد مفهوم مى‏توان گفت که عنصرى کاملا متعین است و در عین حال تاریخى و نیت‏مند یا التفاتى (intentional) است. انگیزش است که سبب مى‏شود اسطوره عرضه شود.مثالیت دستورى امپراتوریت فرانسوى همان رانه‏هایى (drives) هستند که پس پشت اسطوره قرار دارند.مفهوم، زنجیره‏اى از علتها و معلولها و انگیزشها و نیتها را بازمى‏سازد.مفهوم برخلاف شکل به هیچ رو انتزاعى نیست، سرشار از موقعیت است.از طریق مفهوم تاریخ کلا جدیدى در اسطوره کاشته مى‏شود.از طریق نامیدن شیر - که نخست، محتمل بودن آن زایل شده باشد - مثال دستورى کل وجود مرا جذب مى‏کند: زمان، که سبب شده است تا در زمانه خاصى متولد شوم که دستور زبان لاتین آموزش داده مى‏شود; تاریخ، که از طریق کل مکانیسم جداسازى اجتماعى مرا از کودکانى که زبان لاتین نمى‏آموزند مجزا مى‏سازد; سنت آموزش و پرورش، که سبب شده است تا این مثال از ازوپ یا فیدروس انتخاب شود; عادات زبانى خود من، که مطابقت گزاره [ با نهاد ] را به عنوان امرى متصور مى‏شود که شایسته توجه و دقت است.همین امر در مورد سلام نظامى دادن جوان سیاهپوست نیز صدق مى‏کند: به عنوان شکل، معناى آن سطحى و منفک‏شده و فقیر شده است; و به عنوان مفهوم امپراتوریت فرانسه اینجا نیز مجددا به کلیت جهان پیوند خورده است: به تاریخ عمومى فرانسه، به مخاطرات استعمارى آن، به دشواریهاى حال حاضر آن.اگر بخواهیم حقیقت را بگوییم باید بگوییم که آنچه در مفهوم انباشته شده است آنقدرها واقعیت نیست، که دانش خاصى از واقعیت است; در گذار از معنا به شکل، «تصویر» بخشى از دانش را از دست مى‏دهد تا «مفهوم‏» دانش را بهتر دریافت کند.در عمل دانشى که در مفهوم اسطوره‏اى وجود دارد مغشوش است و از مجموعه‏هاى منعطف و بى‏شکل تشکیل شده است.آدمى مى‏بایست‏با قدرت بر این خصلت‏باز مفهوم تاکید ورزد، مفهوم ابدا جوهرى انتزاعى و چکیده‏شده و خالص نیست‏بلکه توده متراکم بى‏شکل و نااستوار و گنگى است که وحدت و انسجام آن بیش از همه به سبب کارکرد آن است.

در این معنا مى‏توانیم بگوییم که خصلت اساسى مفهوم اسطوره‏اى مى‏باید تخصیص یافته باشد.مثالیت دستورى به دقت متوجه نوع خاصى از شاگردان است، امپراتوریت فرانسوى باید براى چنین و چنان گروهى جذابیت داشته باشد نه براى دیگران.مفهوم کاملا با کارکردى مطابقت دارد و به عنوان گرایشى خاص تعریف مى‏شود. [ توجه به ] این امر نمى‏تواند مدلول را در نظامى دیگر یعنى فرویدینیسم به یاد نیاورد.در نظریه فروید مضمون دوم، نظام معناى پنهان (محتواى) خواب و پاراپراکسیس و روان‏پریشى است.البته فروید متذکر مى‏شود که معناى مرتبه دوم رفتار معناى واقعى است‏یعنى همانى است که مختص وضعیت تام، من‏جمله سطح ژرفتر آن است و درست مثل مفهوم اسطوره‏اى همان نیت [ و التفات ] رفتار است.

یک مدلول مى‏تواند دالهاى چندى داشته باشد: این امر هم در زبان‏شناسى صادق است هم در روانکاوى.این امر همچنین در مفهوم اسطوره‏اى نیز صادق است.این مفهوم توده نامحدودى از دالها را در اختیار دارد: مى‏توانم هزار جمله لاتین را بیابم که براى من متابعت گزاره از نهاد را نشان دهد، مى‏توانم هزار تصویر بیابیم که امپراتوریت فرانسه را به من نشان دهد.این نکته به آن معناست که از حیث کمى مفهوم بسیار فقیرتر از دال است و اغلب کارى نمى‏کند به‏جز بازنمایاندن خودش.فقر و غنا در نسبت‏با شکل، نسبت عکس با یکدیگر دارند: فقر کمى شکل که مخزن معناى ظرافت‏یافته است مطابق است‏با غناى مفهوم که باب آن به روى کل تاریخ گشوده است، و وفور کمى اشکال مطابق است‏با اندکى تعداد مفاهیم.همین تکرار مفهوم از طریق اشکال مختلف چیزى ارزشمند براى اسطوره‏شناس است چرا که به او اجازه مى‏دهد تا اسطوره را کشف و رمززدایى کند: اسطوره تداوم نوعى از رفتار است که نیت و التفات آن را روشن مى‏سازد.این امر مؤکد مى‏سازد که نسبتى منظم میان حجم مدلول و حجم دال وجود ندارد.در زبان این نسبت متناسب است و به ندرت از کلمه یا حداقل از واحد انضمامى [ زبان ] تجاوز مى‏کند.اما در اسطوره برعکس، مفهوم بر تعداد بسیارى از دالها گسترده است.به عنوان مثال، کل یک کتاب مى‏تواند دال مفهوم واحدى باشد و برعکس شکلى واحد (یک کلمه، یک ایما، حتى اگر فرعى باشد و تا آنجا که مورد توجه قرار گیرد) مى‏تواند دالى باشد براى مفهومى که از تاریخى بسیار غنى لبالب است.این عدم تناسب میان دال و مدلول، اگرچه در زبان غیرمعمول است، خاص اسطوره نیست.به عنوان مثال در آثار فروید پاراپراکسیس دالى است که لاغریش تناسبى با معنایى واقعى که آشکار مى‏کند ندارد.

همان‏طور که گفتم ثباتى در مفاهیم اسطوره‏اى وجود ندارد; آنها مى‏توانند پا به عرصه وجود بگذارند، تغییر یابند، از هم بپاشند و به طور کامل ناپدید گردند و دقیقا از آنجا که تاریخى هستند تاریخ مى‏تواند به آسانى آنها را سرکوب کند.این ناپایدارى اسطوره‏شناس را وامى‏دارد تا از اصطلاحات مناسب آنها استفاده کند و من هم‏اینک مى‏خواهم سخنى درباره آن بگویم، زیرا که اغلب مسبب بروز طنز شده است: اگر مى‏خواهم اسطوره‏هایى را کشف و رمززدایى کنم باید قادر باشم که مفاهیم را بنامم; لغت‏نامه مفاهیم اندکى در اختیار من قرار مى‏دهد: خوبى و مهربانى و کلیت و انسانیت و جز آن.اما بنا به تعریف، از آنجا که این لغت‏نامه است که این مفاهیم را در اختیار من مى‏نهد این مفاهیم خاص تاریخى نیستند.اینک آنچه در اغلب اوقات به آن نیازمندم مفاهیم ناپایدار (ephemeral) به همراه احتمالات محدود است; پس جعل واژگان جدید اجتناب‏ناپذیر است.چین‏5 یک چیز است، ایده‏اى که در همین اواخر پتى‏بورژواى فرانسوى مى‏تواند از آن در سر داشته باشد چیز دیگرى است، براى آمیزه غریبى از زنگها و درشکه‏هاى آدم‏کش و شیره‏کش‏خانه‏ها کلمه دیگرى ممکن نیست مگر چینى‏ات.دوست‏داشتنى نیست؟ آدمى مى‏تواند حداقل از این واقعیت تسلى یابد که جعل واژگان مفهومى جدید هرگز دلبخواهى نبوده است; آنها مطابق قواعد به شدت متناسب عقلانى جعل مى‏شوند.
دلالت

مضمون سوم در نشانه‏شناسى همان‏طور که دیدیم چیزى نیست مگر ملازمت دو مضمون نامبرده.این مضمون یگانه مضمونى است که اجازه داده مى‏شود به شیوه‏اى کامل و رضایت‏بخش مشاهده گردد، یگانه مضمونى که در واقعیت فعلى جذب و حل مى‏شود.من آن را دلالت‏خوانده‏ام.ما مى‏توانیم مشاهده کنیم که دلالت‏خود اسطوره است همان‏طور که نشانه سوسورى کلمه (یا به عبارت صحیحتر واحد انضمامى) است.اما قبل از فهرست کردن ویژگیهاى دلالت، باید اندکى بر شیوه‏اى که دلالت مهیا مى‏شود تامل کنیم، یعنى بر شیوه‏هاى همبستگى میان مفهوم اسطوره‏اى و شکل اسطوره‏اى.

اول، ما باید توجه کنیم که در اسطوره، دو مضمون نخست کاملا آشکار هستند (برخلاف آنچه در سایر نظامهاى نشانه‏شناسانه اتفاق مى‏افتد) : یکى در پشت دیگرى «پنهان‏» نشده است، آنها هر دو در اینجا داده شده‏اند (نه اینکه یکى اینجا داده شده باشد و دیگرى در جاى دیگر) .تا هر اندازه هم که این گفته پارادوکسى به نظر آید باید بگوییم که اسطوره چیزى را پنهان نمى‏کند; کارکرد اسطوره تحریف کردن و مخدوش کردن است نه ناپدید کردن.اختفاى مفهوم در نسبت‏با شکل وجود ندارد; هیچ نیازى به ناخودآگاه براى تبیین اسطوره وجود ندارد.البته آدمى در اینجا با دو نوع متفاوت از آشکارشدگى روبه‏روست: شکل، حضورى حقیقى و بلاواسطه دارد; افزون بر این، شکل گسترش یافته است.این امر از سرشت دال اسطوره‏اى ناشى مى‏شود - این امر اغلب نمى‏تواند تکرار شود - دالى که از قبل زبانى بوده است; زیرا که این دال با معنایى برساخته شده است که از قبل طرح ریخته شده است.دال مى‏تواند فقط از طریق جوهر داده شده ظاهر شود (درحالى که در زبان دال ذهنى باقى مى‏ماند) .در مورد اسطوره شفاهى این گسترش خطى است (زیرا که نام من شیر است) ; اما در اسطوره تصویرى چندوجهى است (در وسط لباس نظ‏امى جوان سیاهپوست، در سمت‏بالا سیاهى صورت او، در سمت چپ سلام نظامى و جز آن) .بنابراین عناصر شکل وابسته به مکان و دورى و نزدیکى‏اند: شیوه حضور شکل فضایى = مکانى است.مفهوم، برعکس، به شیوه‏اى کلى و عام ظاهر مى‏شود; مفهوم نوعى ستاره سحابى = [ غبارآلود ] است، چکیده کمابیش مبهم و نامشخص نوعى دانش است.عناصر آن با نوعى روابط مبتنى بر لازمت‏با یکدیگر پیوند خورده‏اند; خصوصیت‏بنیانى آن گسترش نیست‏بلکه عمق است (هرچند این استعاره نیز هنوز بسیار فضایى است) ; شیوه حضور آن بر خاطره مبتنى است.

رابطه‏اى که مفهوم اسطوره را با معناى آن پیوند مى‏دهد ضرورتا رابطه‏اى مخدوش‏کننده است.ما در اینجا مجددا نوعى شباهت صورى با نظام نشانه‏شناسانه پیچیده‏اى از قبیل انواع متفاوت روانکاوى مشاهده مى‏کنیم.همان‏طور که براى فروید معناى ظاهرى رفتار را معناى پنهان آن مخدوش مى‏کند، در اسطوره معنا را مفهوم مخدوش مى‏سازد.البته، این مخدوش شدن فقط از آنجا ناشى مى‏شود که شکل اسطوره را از قبل معناى زبانى برساخته است.در نظام ساده‏اى همچون زبان، مدلول ابدا نمى‏تواند چیزى را مخدوش کند، زیرا که دال از آنجا که تهى، قراردادى یا دلبخواهى است نمى‏تواند مقاومتى در برابر آن بکند.اما در اینجا همه‏چیز فرق دارد; دال به اصطلاح دو وجه دارد: یکى پر است‏یعنى همان معنا (تاریخ شیر و سرباز سیاهپوست)، دیگرى تهى، یعنى همان شکل (زیرا که نام من شیر است; سرباز سیاهپوست فرانسوى به پرچم سه رنگ سلام نظامى مى‏دهد) .چیزى که مفهوم آن را مخدوش مى‏کند البته همان چیزى است که پر است‏یعنى معنا: شیر و جوان سیاهپوست از تاریخ خود منع مى‏شوند و به ایما بدل مى‏گردند.آنچه مثالیت لاتین مخدوش مى‏کند نامیدن شیر است‏با تمامى احتمالات آن; و آنچه امپراتوریت فرانسه تیره و تار مى‏سازد نیز زبانى اولیه است، گفتمانى فعلى که در حال گفتن چیزى به من درباره سلام نظامى دادن جوان سیاهپوستى است که لباس نظامى فرانسه را پوشیده است.اما این مخدوش کردن به معناى محو کردن نیست: شیر و جوان سیاهپوست در اینجا باقى مى‏مانند، مفهوم نیازمند آنان است، آنان نیمه‏تجزیه شده‏اند، آنان از خاطره بریده شده‏اند نه از وجود; آنان در عین حال استوارند، در سکون در آنجا ریشه دوانده‏اند و حراف‏اند، گفتارى که کلا در خدمت مفهوم قرار دارد.مفهوم، در حقیقت، مخدوش مى‏کند اما معنا را الغا نمى‏کند; اصطلاحى مى‏تواند کاملا این تناقض را بیان کند: مفهوم معنا را بیگانه مى‏سازد.

آنچه همواره باید به یاد داشت این است که اسطوره نظامى دوگانه است; نوعى حضور همه‏جانبه و همه‏گیر در اسطوره به چشم مى‏خورد; نقطه عزیمت آن وارد شدن معنایى است.براى نشان دادن خصوصیت مجاورت یا نزدیکیى (approximative character) که من قبلا از آن سخن گفتم از استعاره‏اى مکانى استفاده مى‏کنم.مى‏خواهم بگویم که دلالت اسطوره را نوعى در، که به طور مداوم در حال چرخش است‏برمى‏سازد، درى که به طور متناوب معناى دال و شکل آن، زبان - ابژه و مابعد زبان، آگاهى کاملا دلالت‏کننده و آگاهى کاملا متخیل را عرضه مى‏کند.این تناوب، به اصطلاح، در مفهوم جمع مى‏شود، که از آن مثل دالى مبهم استفاده مى‏کند که در عین حال عقلانى و تخیلى، قراردادى و طبیعى است.

من نمى‏خواهم درباره معانى اخلاقى ضمنى چنان سازوکارى پیش‏داورى کنم، اما از محدودیتهاى تحلیلى عینى تخطى نخواهم کرد اگر خاطرنشان کنم که حضور همه‏جایى دال در اسطوره کاملا شبیه جان‏پناه (alibi) است (که همان طور که همگان بازمى‏شناسند واژه‏اى مکانى است) : در جان‏پناه نیز، جایى وجود دارد که پر است و جایى که خالى است که رابطه‏اى که ماهیت منفى دارد آنها را به یکدیگر متصل مى‏سازد («من آنجا نیستم که تو فکر مى‏کنى هستم; من آنجایى هستم که تو فکر مى‏کنى من آنجا نیستم‏») .اما جان‏پناه معمولى (مثلا براى پلیس) داراى پایانى است; واقعیت در چرخان را در نقطه‏اى نگه مى‏دارد.اسطوره نوعى ارزش است و حقیقت ضامن آن نیست.هیچ چیز نمى‏تواند مانع جان‏پناه بودن مداوم آن شود.همین امر کفایت مى‏کند که دال آن دو طرف دارد و همیشه مى‏تواند «جایى دیگر» را در اختیار آن قرار دهد.معنا همیشه آنجاست تا شکل را عرضه کند; شکل همیشه آنجاست تا از معنا پیشى گیرد.و هیچگاه تضادى، کشمکشى یا شکافى میان معنا و شکل وجود ندارد: آنها هرگز در یک مکان قرار ندارند.به شیوه‏اى مشابه اگر من در ماشین باشم و از پنجره به منظره نگاه کنم مى‏توانم عامدانه نگاهم را بر منظره بدوزم یا بر شیشه.در یک صورت من حضور شیشه را درخواهم یافت و در فاصله‏اى دور منظره را; و در صورت دیگر برعکس، ورانمایى و شفافیت‏شیشه را درخواهم یافت و عمق منظره را; اما نتیجه این نگاه متناوب ثابت است: شیشه در یک زمان براى من حاضر و تهى است و منظره غیرواقعى و پر.همین اتفاق در دال اسطوره‏اى مى‏افتد: شکل آن تهى اما حاضر است و معناى آن غایب اما پر است.براى تامل در این تناقض ما باید عامدانه این چرخش شکل و معنا را قطع کنیم، باید به هریک جداگانه متمرکز شویم و روش ایستاى کشف و رمززدایى را بر اسطوره به کار بندیم.سخن کوتاه، من در برابر پویایى آن باید راه عکس را در پیش گیرم. خلاصه کنم، من باید از حالت‏خواننده به حالت اسطوره‏شناس گذار کنم.

و مجددا باید گفت که این دورویى (duplicity) دال است که خصوصیت دلالت را مشخص مى‏سازد.ما اینک مى‏دانیم که اسطوره نوعى از گفتار است که معرف آن بیشتر نیت و التفات آن است (من مثالى دستورى هستم) تا معناى لفظى یا حقیقى آن (نام من شیر است) ; و این‏که به رغم این امر، نیت و التفات اسطوره به نوعى منجمدشده، چکیده یا خالص‏شده و ابدى شده است و معناى لفظى و حقیقى آن را غایب ساخته است (امپراتورى فرانسه؟ واقعیت صرف است: به این جوان خوب سیاهپوست نگاه کنید که مثل یکى از بچه‏هاى خودمان سلام نظامى مى‏دهد) .این ابهام برساخته‏شده گفتار اسطوره‏اى داراى دو نتیجه براى دلالت است که زین پس، هم به عنوان اعلام ظاهر مى‏شود هم به عنوان گزارش.

اسطوره خصوصیت آمرانه و الزام‏کننده دارد: اسطوره که از مفهومى تاریخى نشات گرفته و به طور مستقیم از احتمالى (کلاس لاتین، امپراتورى تهدیدشده) سرچشمه گرفته است در جستجوى کسى است که آن کس من هستم.اسطوره به طرف من مى‏آید و من تسلیم نیروى نیت‏مند آن هستم.اسطوره مرا صدا مى‏زند تا ابهام گسترش‏یابنده آن را دریافت کنم.به عنوان مثال، اگر من در اسپانیا، در منقطه باسک‏6 قدم بزنم ممکن است در خانه‏ها نوعى وحدت معمارى و سبک مشترک را متوجه شوم که مرا به سوى این معرفت هدایت کند که خانه باسکى محصول قومى خاصى است.به هر تقدیر ممکن است‏به این سبک یکتا نه هیچ گونه علاقه شخصى احساس کنم و نه تحت هجوم و آزار آن قرار گیرم.فقط به خوبى مى‏بینم که این [ سبک ] بدون من همین‏جا روبه‏روى من قرار دارد. [ این معمارى ] محصولى پیچیده است که مشخصات معینى در طول تاریخ بسیار گسترده دارد، که مرا فرانمى‏خواند و مرا تحریک نمى‏کند که نامگذاریش کنم، الا زمانى که در این اندیشه فرو روم که آن را در نماى عظیم سکونتگاههاى روستایى بگنجانم.اما اگر در منطقه پاریس باشم و در پایان خیابان گامبتا یا ژان ژوره نگاهى به شاله (7) سفید تر و تمیزى بیندازم که سفالهاى قرمز دارد و نیمه‏اى از آن ساخته شده از چوبهایى به رنگ قهوه‏اى تیره است و سقفى نامتقارن دارد و نماى آن متشکل از ترکه‏هاى بافته‏شده کاه‏گل کشیده است، احساس مى‏کنم که شخصا دستورى لازم‏الاجرا دریافت مى‏کنم که این چیز را شاله باسکى بنامم; یا حتى بهتر، آن را به عنوان جوهر باسکى بودن ببینم.این امر به آن سبب است که این مفهوم با تمامى سرشت اختصاصى‏اش در برابر من ظاهر مى‏شود; [ این مفهوم ] مرا پى مى‏گیرد و جستجو مى‏کند تا مرا وادارد که مجموعه نیتهایى را بازشناسم که آن را در آنجا به عنوان نشان تاریخى منفرد و خاص به عنوان راز و همدستى پنهان حرکت‏بخشیده‏اند و منظم ساخته‏اند.این فراخوان، فراخوانى واقعى است که براى هرچه بیشتر آمرانه‏تر شدن تن به هر نوع جرح و تعدیلى داده است.تمامى چیزهایى که در سطح تکنولوژى توجیه‏کننده و مشخص‏کننده خانه باسکى به شمار مى‏روند حذف شده‏اند - انبار، پله‏هاى خارجى، کبوترخوان و غیره - و آنچه باقى‏مانده است نظمى ساده است که مورد مناقشه نیست و حمله چنان سرراست است که احساس مى‏کنم این شاله اکنون براى من خلق شده است، درست مثل موضوعى جادویى که هم‏اینک در زندگى من سر برآورده است‏بدون هر نوع پیشینه تاریخى که مسبب آن بوده باشد.

این گفتار استیضاح‏کننده در عین حال گفتارى یخزده نیز هست.این گفتار در لحظه رسیدن به من‏خود را به حال تعلیق درمى‏آورد، روى برمى‏گرداند و شکلى کلى و عام به خود مى‏گیرد; سفت و سخت مى‏شود; خود را خنثى و معصوم مى‏نمایاند.اخذ و کسب مفهوم را ناگهان یک بار دیگر تحت‏اللفظى بودن معنا دور مى‏کند.این امر نوعى بازداشت (arrest) است هم در معناى فیزیکى و هم در معناى حقوقى آن: امپراتوریت فرانسوى سیاهپوستى را که سلام نظامى مى‏دهد محکوم مى‏کند که چیزى نباشد مگر ابزار دال.سیاهپوست فرانسوى ناگهان به نام امپراتورى فرانسوى به من سلام مى‏دهد، اما در همان لحظه سلام نظامى جوان سیاهپوست صلب و شیشه‏اى مى‏شود و به صورت مرجعى ابدى یخ مى‏زند که معنایش عبارت است از استقرار امپراتوریت فرانسوى.در لایه سطحى زبان چیزى از حرکت‏بازمى‏ایستد.کاربرد دلالت در همین‏جاست: پشت امر واقع پنهان مى‏شود و به آن حالتى آگاهى‏بخش عطا مى‏کند، اما در عین حال امر واقع نیت را فلج مى‏سازد و آن را به مرضى مبتلا مى‏کند که عاقبت آن بى‏حرکتى و بى‏جنبشى است; براى آنکه آن را چهره‏اى خنثى بخشد، منجمدش مى‏کند.این امر به آن سبب است که اسطوره گفتارى به سرقت رفته و بازیافته‏شده است، فقط گفتارى که بازیافته‏شده است دیگر همان گفتارى نیست که به سرقت رفته است. زمانى که [ این گفتار ] بازیافته مى‏شود دیگر در جاى دقیق [ سابق ] خود قرار نمى‏گیرد، همین لحظه کوتاه دزدى و همین لحظه تقلب زیرجلى است که به گفتار اسطوره‏اى حالت کرخ و بى‏حس مى‏بخشد.

آخرین عنصر دلالت که براى بررسى باقى مانده است عبارت است از انگیزش (motivation) آن.ما مى‏دانیم که در زبان نشانه قراردادى است: هیچ چیز تصویر آوایى درخت را به «صورت طبیعى‏» وانمى‏دارد که مفهوم درخت را برساند; نشانه در اینجا بى‏انگیزش است.اما این قراردادى بودن داراى مرزهایى است که ناشى از روابط همنشینى (associative relations) کلمه است: زبان مى‏تواند کل بخشى از نشانه را بر اساس قیاس = (شباهت) با سایر نشانه‏ها تولید کند. (مثلا در زبان فرانسه معادل واژه ریشه کلمه aimer به معناى دوست داشتن ] ساخته شده است.) از سوى دیگر، دلالت اسطوره‏اى هیچ‏گاه قراردادى و دلبخواهى نیست‏بلکه همواره بعضا انگیزش‏مند است و به شیوه‏اى اجتناب‏ناپذیر متضمن شباهت است; زیرا براى آنکه مثالیت لاتینى بتواند از عهده نامیدن شیر برآید باید شباهتى وجود داشته باشد که [ در اینجا، این شباهت ] عبارت است از مطابقت گزاره (با نهاد) ; براى آنکه امپراتوریت فرانسوى بتواند جوان سیاهپوست‏سلام نظامى‏دهنده را از آن خود کند باید همانندیى میان سلام نظامى جوان سیاهپوست‏با سرباز فرانسوى وجود داشته باشد.انگیزش براى نفس دو رو بودن اسطوره ضرورى است: اسطوره با شباهت میان معنا و شکل بازى مى‏کند، هیچ اسطوره‏اى بدون شکل انگیزش‏مند وجود ندارد.7 براى درک قدرت انگیزش در اسطوره کافى است که براى لحظه‏اى درباره امرى افراطى تامل کنیم.من پیش روى خود مجموعه‏اى از چیزها را شاهدم که آن‏چنان فاقد نظم است که هیچ معنایى را در آن نمى‏توانم بیابم; در اینجا چنین به نظر مى‏رسد که شکل - که فاقد هر نوع معناى اسبق است - نمى‏تواند شباهت‏خود را با هر چیز دیگر آشکار کند، به همین سبب [ در اینجا ] اسطوره غیرممکن است.اما آنچه [ این‏گونه ] شکل براى قرائت مى‏تواند همواره به کسى بدهد خود بى‏نظمى است: [ شکل ] مى‏تواند دلالتى به امر پوچ عطا کند و امر پوچ را به اسطوره‏اى بدل سازد.به عنوان مثال، این همان اتفاقى است که زمانى رخ مى‏دهد که عقل سلیم سوررئالیسم را به اسطوره بدل مى‏سازد.حتى فقدان انگیزش، اسطوره را گیر نمى‏اندازد، زیرا که همین فقدان خود به آن اندازه عینى شده است که به امرى فهمیدنى بدل شود و دست آخر اینکه فقدان انگیزش به انگیزش مرتبه دومى بدل مى‏شود و اسطوره مجددا برقرار مى‏شود.

انگیزش اجتناب‏ناپذیر است اما مع‏هذا گسسته است.براى شروع [ مى‏توانیم بگوییم ] که انگیزش «طبیعى‏» نیست، بلکه تاریخ است که مهیاگر مشابهتها براى شکل است.بعد، شباهت میان معنا و مفهوم جزئى و بخشى (partial) است ولا غیر.شکل بسیارى از صور مشابه را از نظر مى‏اندازد و فقط معدودى را نگه‏مى‏دارد: سقف شیب‏دار و تیرهاى هویدا در شاله باسکى را حفظ مى‏کند، اما پله‏ها و انبار و نماى رنگ و رو رفته و جز آن را رها مى‏سازد.آدمى باید فراتر رود: تصویر کامل، اسطوره را طرد مى‏کند یا حداقل آن را وامى‏دارد که نفس تمامیت‏اش را دریابد، و این همان اتفاقى است که در مورد نقاشى بد رخ مى‏دهد، نقاشیى که کلا بر اسطوره آنچه «پر شده‏» و یا «تمام شده‏» استوار است (این امر هم ضد اسطوره امر پوچ است هم متقارن با آن: در اینجا شکل «غیبت‏» را اسطوره‏اى مى‏کند و در امر پوچ «امر زائد و اضافى‏» (surplus) را)، اما به طور کلى اسطوره ترجیح مى‏دهد که با تصویرهاى فقیر و ناقص کار کند، جایى که معنا چربى‏زدایى شده است و آماده دلالت است مثل کاریکاتورها و کپى‏ها و نمادها و جز آنها.دست‏آخر انگیزش از میان سایر انگیزشهاى ممکن انتخاب مى‏شود.من مى‏توانم دالهاى بسیار بیشترى را علاوه بر سلام نظامى جوان سیاهپوست‏به امپراتوریت فرانسوى عطا کنم: ژنرالى فرانسوى مدال به سینه سنگالى یکدستى مى‏زند، راهبه‏اى فنجانى چاى به عرب بیمار مى‏دهد، معلمى سفیدپوست‏به شاگردان حواس جمع [ رنگین‏پوست ] درس مى‏دهد; مطبوعات این وظیفه هر روزه را بر عهده دارند که نشان دهند که مخزن دالهاى اسطوره‏اى پایان‏ناپذیر است.

سرشت دلالت اسطوره‏اى را مى‏توان در واقع به کمک تشبیه خاصى بیان کرد: [ این دلالت ] نه بیشتر از ایدئوگراف ( Ideograph) (8) قراردادى و دلبخواهى است نه کمتر از آن.اسطوره نظام ایدئوگرافیک نابى است، جایى که شکلها را هنوز مفهومى برمى‏انگیزد که شکلها مبین و بازنمود آن هستند درحالى‏که هنوز، به سبب دورى، جمع امکانات مفهوم براى بازنمایى را یکجا پوشش نمى‏دهند.و همان‏طور که از حیث تاریخى ایدئوگرافها به تدریج مفهوم را رها کردند و با صدا همراه شدند و بنا بر این به طور فزاینده‏اى کمتر و کمتر انگیزش‏مند شدند، حالت فرسوده اسطوره را مى‏توان با قراردادى بودن و دلبخواهى بودن دلالت آن بازشناخت; چنانکه طوقى (9) لباس طبیب بر تمام آثار مولیر دلالت مى‏کند.
قرائت و رمزگشایى اسطوره

اسطوره چگونه دریافت مى‏شود؟ ما باید یک بار دیگر به طرف دورویى دال آن بازگردیم که در عین حال هم معناست هم شکل.این امر مى‏تواند به عطف توجه به یکى یا به دیگرى یا به هر دو، و در عین حال به سه نوع مختلف قرائت منتهى و منجر گردد.8

1) اگر توجه خود را به دال تهى معطوف کنم اجازه مى‏دهم که مفهوم شکل اسطوره را بدون ابهام پر کند و خود را در برابر نظامى ساده مى‏یابم، جایى که دلالت مجددا لفظى (حقیقى) مى‏شود: جوان سیاهپوست که سلام نظامى مى‏دهد مثالى است از امپراتوریت فرانسوى، او نماد آن است.این‏گونه عطف توجه از آن تولیدکننده اسطوره است، به عنوان مثال از آن روزنامه‏نگارى که با مفهومى کار خود را آغاز مى‏کند و در جستجوى شکلى براى آن برمى‏آید.9

2) اگر توجه خود را به دال پر معطوف کنم - که در آن به روشنى میان معنا و شکل تمیز قائل مى‏شوم و در نتیجه تحریفى را که یکى بر دیگرى تحمیل مى‏کند مشخص مى‏سازم - دلالت اسطوره را رمزگشایى مى‏کنم و آن را به عنوان جاعل و شیاد درمى‏یابم: جوان سیاهپوست که سلام نظامى مى‏دهد به جان‏پناه امپراتوریت فرانسوى بدل مى‏شود.این نوع عطف توجه از آن اسطوره‏شناس است; او اسطوره را رمزگشایى مى‏کند و تحریف را مى‏فهمد.

3) دست‏آخر اگر من توجه خود را بر دال اسطوره‏اى به عنوان کلى دربسته که متشکل از معنا و شکل است، معطوف کنم، دلالتى مبهم را درمى‏یابم: من [ در واقع ] به مکانیسم مقوم اسطوره، به پویایى آن واکنش نشان داده‏ام و به قرائت‏کننده اسطوره بدل شده‏ام.جوان سیاهپوست که سلام نظامى مى‏دهد دیگر مثال و نماد و کمتر از آنها دیگر جان‏پناه نیست; او نفس حضور امپراتوریت فرانسوى است.

دو نوع توجه نخست، ایستا و تحلیلى هستند.آنها اسطوره را یا با آشکار کردن نیت آن یا با رمزگشایى آن تخریب مى‏کنند، نخستین عمل عیب‏جویانه (cynical) است و دومى رمززدایانه.سومین نوع توجه پویاست و اسطوره را برحسب اهدافى که در ساختارش مندرج است مصرف مى‏کند; قرائت‏کننده اسطوره را به عنوان داستانى که در عین حال حقیقى و غیرواقعى است مى‏زید.

اگر کسى بخواهد که طرح اسطوره‏اى را به تاریخ عمومى ربط دهد تا تبیین کند که چگونه اسطوره با منافع جامعه‏اى خاص مطابقت مى‏کند، سخن کوتاه، اگر بخواهد از نشانه‏شناسى به ایدئولوژى گذار کند آشکار است که باید خود را در جایگاهى قرار دهد که بتواند سومین نوع توجه را به عمل آورد.خود قرائت‏کننده اسطوره‏هاست که باید کارکرد ضرورى آنها را آشکار کند.چگونه او این اسطوره خاص را در زمانه حاضر درمى‏یابد؟ اگر او آن را به شیوه‏اى خنثى دریابد، عرضه‏اش به او چه نکته‏اى در بر دارد؟ و اگر او آن را مثل اسطوره‏شناس با استفاده از قدرت تاملش قرائت کند آیااهمیتى دارد که چه جان‏پناهى عرضه شده است؟ اگر قرائت‏کننده امپراتوریت فرانسوى را در جوان سیاهپوست‏سلام‏دهنده نبیند ارزشى نخواهد داشت که این را با آن بسنجد و اگر برعکس قرائت‏کننده امپراتوریت فرانسوى را در جوان سیاهپوست‏سلام‏دهنده ببیند، اسطوره چیزى بیش از بیانى سیاسى نیست که به شیوه‏اى امانتدارانه بیان شده است.سخن کوتاه، یا نیت اسطوره آنچنان مبهم است که سودمند نیست‏یا آنقدر روشن است که نیازى به باور کردن ندارد.در هر دو مورد ابهام در کجاست؟

اما این امر معمایى کاذب است.اسطوره چیزى را پنهان نمى‏کند و چیزى را فاش نمى‏سازد: اسطوره تحریف مى‏کند; اسطوره نه دروغ است نه اعتراف، تغییر آهنگ است.اسطوره را اگر در برابر معمایى که لحظه‏هاى پیش از آن نام بردم قرار دهیم راه سومى را برمى‏گزیند.اسطوره که اگر به هر یک از دو نوع توجه سر خم کند تهدید به نابودى مى‏شود به لطف سازشى از این بزنگاه جان به در مى‏برد - اسطوره خود همین سازش است.اسطوره که «پنهان ساختن‏» مفهوم نیت‏مند را عهده‏دار شده است در زبان با چیزى به‏جز خیانت روبه‏رو نمى‏شود، زیرا که زبان فقط مى‏تواند مفهوم را محو کند اگر بخواهد آن را پنهان کند، یا پرده از آن بردارد اگر بخواهد آن را فرموله کند.تدوین نظام نشانه‏شناسانه مرتبه دوم اسطوره را قادر مى‏سازد تا از این معما رهایى یابد: اسطوره که رانده مى‏شود تا از مفهوم پرده بردارد یا آن را تصفیه کند، [ راه سومى برمى‏گزیند ] آن را طبیعى مى‏کند.

ما در اینجا به اس اساس اسطوره مى‏رسیم: اسطوره تاریخ را به طبیعت‏بدل مى‏کند.ما اینک درمى‏یابیم که چرا در نظر مخاطب و مصرف‏کننده اسطوره، نیت و حالت آمرانه مفهوم مى‏تواند آشکار باقى بماند آن هم بدون آنکه علاقه‏اى به ماده و مصالح نشان دهد. آنچه سبب مى‏شود که گفتار اسطوره‏اى بیان شود کاملا واضح و نمایان است اما [ این سبب و انگیزش ] بلافاصله به چیزى طبیعى بدل و متجسد مى‏شود; گفتار اسطوره‏اى نه به عنوان انگیزه بلکه به عنوان دلیل قرائت مى‏شود.اگر سلام نظامى دادن جوان سیاهپوست را صرفا نماد امپراتوریت قرائت کنم باید واقعیت تصویر را انکار کنم زیرا هنگامى که این تصویر براى من به ابزارى مبدل مى‏شود اعتبار خود را نزد من از دست مى‏دهد.برعکس اگر سلام نظامى سیاهپوست را به عنوان جان‏پناه استعمارگرایى رمززدایى کنم با قاطعیت‏بیشترى وضوح انگیزش آن را تخریب خواهم کرد.اما از دیدگاه قرائت‏کننده اسطوره، نتیجه کاملا چیز دیگریست: همه‏چیز به گونه‏اى اتفاق مى‏افتد که انگار عکس جوان سیاهپوست‏به شیوه‏اى طبیعى مفهوم را حاضر مى‏سازد.انگار که دال بنیادى براى مدلول مهیا مى‏سازد: اسطوره درست لحظه‏اى هستى پیدا مى‏کند که امپراتوریت فرانسوى به حالتى طبیعى دست مى‏یابد; اسطوره گفتارى است که به شیوه‏اى مفرط موجه جلوه داده مى‏شود.

اکنون مثالى جدید ارائه مى‏کنیم که به ما کمک مى‏کند به روشنى بفهمیم که چگونه قرائت‏کننده اسطوره به آن سو رانده مى‏شود تا مدلول را به کمک دال عقلانى سازد.ماه جولاى است و من تیترى بزرگ را در فرانس - سوار مى‏خوانم: سقوط قیمتها: اولین نشانه‏ها.سبزیجات: کاهش قیمتها شروع شده است.اجازه دهید به سرعت طرح نشانه‏شناسانه [ این امر ] را طراحى کنیم: مثال ما یک جمله است.نظام مرتبه نخست‏به شیوه‏اى ناب زبانى است.دال نظام مرتبه دوم در اینجا از شمار معینى از رخدادها تشکیل شده است که برخى از آنها واژگانى هستند (کلمات: اولین، شروع شده است [ سقوط ] قیمتها (10) )، برخى چاپى هستند (تیترهاى بزرگى که معمولا قرائت‏کننده به کمک آنها اخبارى را که اهمیت جهانى دارند مشاهده مى‏کند) .مدلول یا مفهوم همان چیزى است که مى‏بایست‏با جعل واژه وحشیانه اما جدیدى آن را نشان دهیم: دولتى‏یت .(governmentality) دولت را جراید ملى به عنوان جوهر کارآیى عرضه مى‏کنند.دلالت اسطوره به روشنى از همین‏جا نشات مى‏گیرد: قیمت میوه و سبزیجات در حال سقوط‏اند چرا که دولت چنین خواسته است.اکنون آنچه در مثال فوق اتفاق مى‏افتد (و رخ دادن این امر، امرى کاملا نادر است) این است که خود روزنامه در دو سطر پایین‏تر به فرد اجازه مى‏دهد که اسطوره‏اى را که هم‏اکنون ساخته است کشف کند - حال چه این امر ناشى از اطمینان به نفس باشد چه ناشى از صداقت.روزنامه مى‏افزاید (البته با حروف ریزتر) : «وفور فصلى به سقوط قیمتها کمک کرده است.» این مثال به دو دلیل آموزنده است.نخست آنکه این مثال به شیوه‏اى برجسته نشان مى‏دهد که هدف اسطوره اساسا برجاى گذاشتن تاثیرى آنى و بلاواسطه است.ابدا ایرادى ندارد که آدمى بعدا از خلال خود اسطوره به موضوع پى ببرد.فرض بر این است که کنش اسطوره قویتر از تبیینهاى عقلانى باشد که بعدا آن‏را تایید نمى‏کنند.این امر به آن معناست که قرائت اسطوره با یک ضربت‏به پایان مى‏رسد.من نگاهى سریع به فرانس - سوار بغل دستى‏ام مى‏کنم: من در آنجا فقط معنایى را گلچین مى‏کنم اما دلالتى حقیقى را قرائت مى‏کنم; من در سقوط قیمت میوه و سبزیجات حضور اقدام دولت را درمى‏یابم.همین و بس. قرائت‏باریک‏بینانه‏تر اسطوره قدرت یا بى‏تاثیر بودن آن را به هیچ رو افزایش نمى‏دهد.اسطوره در عین حال تکمیل‏ناپذیر و بى‏چون و چراست; زمان یا دانش آن را بهتر یا بدتر نمى‏سازد.

در ثانى، طبیعى ساختن مفهوم که من هم‏اکنون آن را به عنوان کارکرد ضرورى اسطوره معین ساختم، در اینجا نمونه‏اى گویاست. در نظام مرتبه نخست (که به شیوه‏اى انحصارى زبانى است) علیت مى‏تواند به شیوه‏اى حقیقى طبیعى باشد: قیمتهاى میوه و سبزیجات کاهش مى‏یابند چرا که فصلشان فرا رسیده است.در نظام اسطوره‏اى مرتبه دوم علیت مصنوعى و کاذب است، اما به اصطلاح از در پشتى طبیعت‏به درون مى‏خزد.به همین علت است که اسطوره به عنوان گفتارى خنثى و بى‏طرف درک مى‏شود: نه به این سبب که نیتهاى آن پنهان‏اند - اگر آنها پنهان نبودند نمى‏توانستند مؤثر باشند - بلکه به این سبب که آنها طبیعى شده‏اند.

در واقع آنچه به خواننده اجازه مى‏دهد که اسطوره را به شیوه‏اى خنثى و بى‏طرف دریابد این است که او آن را به عنوان نظام نشانه‏شناسانه نمى‏بیند بلکه آن را نظامى استقرایى مى‏پندارد.جایى که فقط هم‏ارزى وجود دارد او نوعى روند على مشاهده مى‏کند.از دید او دال و مدلول نسبتى طبیعى با یکدیگر دارند.این اغتشاش و سردرگمى را مى‏توان به گونه‏اى دیگر نیز توضیح داد: هر نظام نشانه‏شناسانه‏اى نظام ارزشها هم هست اما مصرف‏کننده اسطوره دلالت را با نظام مبتنى بر امور واقع یکى مى‏گیرد. اسطوره به عنوان نظام مبتنى بر امور واقع قرائت مى‏شود درحالى‏که چیزى به جز نظام نشانه‏شناسانه نیست.
اسطوره در مقام زبان مسروقه

مشخصه اسطوره چیست؟ تبدیل معنا به شکل.به عبارت دیگر اسطوره همواره سرقت زبانى است.من جوان سیاهپوستى را که سلام مى‏دهد و شاله سفید و قهوه‏اى و سقوط فصلى قیمتهاى میوه را مى‏ربایم اما نه بدین‏منظور که آنها را به نمونه‏ها یا نمادها بدل کنم بلکه بدین‏منظور که از طریق آنها امپراطورى [ فرانسه ] و ذوقم درباره چیزهاى باسکى و دولت را طبیعى سازم.آیا تمامى زبانهاى اولیه طعمه اسطوره هستند؟ آیا معنایى وجود ندارد که در برابر اسارتى مقاومت کند که شکل با آن تهدیدش مى‏کند؟ در واقع هیچ چیز نمى‏تواند از اسطوره مصون باشد، اسطوره مى‏تواند طرح مرتبه دوم خود را با توسل به هر معنایى بسط و گسترش دهد و همانگونه که دیدیم حتى مى‏تواند از نفس فقدان معنا کار خود را آغاز کند.اما همه زبانها به شیوه‏اى برابر مقاومت نمى‏کنند.

زبان مدون (articulated language) یعنى همان زبانى که اغلب اسطوره آن را سرقت مى‏کند مقاومت اندکى نشان مى‏دهد.این زبان در خود حاوى برخى گرایشهاى اسطوره‏اى است.طرح کلى ساختارى نشانه‏اى (a sign structure) بدان‏معناست که نیتى را آشکار کند که به مورد استفاده قرار گرفتنش مى‏انجامد.این خصوصیت همان خصوصیتى است که مى‏توان آن را بیانى بودن (expressiveness) زبان نامید.به عنوان مثال وجوه شرطى یا امرى شکل مدلول خاصى هستند متفاوت از معنا.مدلول در اینجا اراده یا درخواست من است.به همین دلیل است که برخى از زبان‏شناسان، به عنوان مثال، در قیاس با وجوه شرطى یا امرى وجه اخبارى را حالت‏یا درجه صفر مى‏دانند.اینک [ باید گفت ] که در اسطوره کاملا برساخته‏شده معنا هرگز در درجه صفر نیست و به همین دلیل است که مفهوم مى‏تواند آن را مخدوش و طبیعى کند.ما یک بار دیگر باید به یاد آوریم که فقدان معنا به هیچ رو درجه صفر نیست.به همین سبب است که اسطوره کاملا مى‏تواند بر آن چنگ بیندازد و به عنوان مثال دلالتى از امر پوچ یا سوررئالیسم یا غیره به آن بدهد.در نهایت فقط حالت و درجه صفر است که مى‏تواند در برابر اسطوره مقاومت کند.

زبان به شیوه‏اى دیگر نیز خود را به اسطوره وامى‏سپارد: به ندرت اتفاق مى‏افتد که [ زبان ] از همان آغاز معنایى کامل را تحمیل کند که مخدوش کردن آن غیرممکن باشد.این امر ناشى از انتزاعى بودن مفهوم آن است: مفهوم درخت مبهم است و خود را به احتمالات چندى وامى‏سپارد.البته این امر حقیقت دارد که زبان همیشه کل سازمان اختصاصى را در اختیار دارد (این درخت، این درختى که و غیره) اما همواره گرداگرد معناى غایى هاله‏اى از واقعیات باقى مى‏ماند، جایى که معناهاى ممکن دیگر شناورند: معنا اغلب و همیشه مى‏تواند مورد تفسیر قرار گیرد.آدمى مى‏تواند بگوید که زبان معنایى با افق باز را به اسطوره عطا مى‏کند.اسطوره مى‏تواند به آسانى خود را در آن جاى دهد و در آنجا متورم شود.این عمل نوعى به سرقت‏بردن با توسل به مستعمره ساختن است (به عنوان مثال: سقوط (thefall) (11) قیمتها شروع شده است.اما کدام کاهش؟ کاهشى که مدیون فصل است‏یا مدیون دولت؟ دلالت در اینجا به انگل حرف تعریف [ یعنى همان حخژ»بدل مى‏شود به رغم آنکه این حرف تعریف کاملا مشخص و [این قسمت از متن در نسخه منتشر شده در وبسایت حوزه مخدوش است] اسطوره‏ها را متصور شد اعم از آنکه آن را تابع گذشته‏نگرى کنیم (که به معناى تاسیس اسطوره‏شناسى تاریخى است) یا اینکه یکى از اسطوره‏هاى گذشته را تا اشکال حال حاضر آن پى گیریم (که به معناى تاسیس تاریخ آینده‏نگر است) .اگر من در اینجا به طرح همزمان (synchronic) اسطوره‏هاى معاصر بسنده مى‏کنم به سبب دلیلى عینى است: جامعه ما میدانى شاخص از براى دلالتهاى اسطوره‏اى است.اینک باید بگوییم چرا؟

به رغم رخدادها و مصالحه‏ها و امتیازدادنها و مخاطرات سیاسى و به رغم تغییرات فنى و اقتصادى و حتى سیاسى که تاریخ براى ما به ارمغان آورده است، جامعه ما هنوز جامعه‏اى بورژوایى است.من فراموش نمى‏کنم که از سال 1789 به بعد در فرانسه چندین نوع بورژوازى به جاى یکدیگر بر مسند قدرت نشسته‏اند اما منزلتى یگانه - نوع معینى از رژیم مالکیت، نظمى معین، ایدئولوژى معین - در سطح ژرفتر دست‏نخورده باقى مانده است.اینک پدیده‏اى شگرف در امر نامیدن این رژیم رخ مى‏دهد: بورژوازى را به عنوان واقعیتى اقتصادى مى‏توان بدون کوچکترین دشوارى نامگذارى کرد: سرمایه‏دارى آشکارا بر زبان رانده مى‏شود.14 اما بورژوازى به عنوان واقعیتى سیاسى در ابراز وجود خود با دشواریهایى مواجه است: احزاب «بورژوا» در مجلس وجود ندارند. بورژوازى به عنوان واقعیتى ایدئولوژیک به طور کامل ناپدید مى‏شود: بورژوازى در گذار از واقعیت‏به بازنمایى، از انسان اقتصادى به انسان فکور نام خود را محو و نابود مى‏کند.بورژوازى با امور واقع کنار مى‏آید اما در باب ارزشها مصالحه نمى‏کند; کارى مى‏کند که منزلتش دستخوش عمل نام‏زدایى واقعى شود.بورژوازى چنین تعریف شده است: طبقه اجتماعى که نمى‏خواهد نامیده شود. «بورژوا» ، «پتى بورژوا» ، «سرمایه‏دارى‏» 15، «پرولتاریا» 16، محل خونریزیهایى هستند که بند نمى‏آیند: آنقدر معنا از آن محلها جارى مى‏شود که نامهاى آنها به امرى غیرضرورى بدل شود.

این پدیده نام‏زدایى مهم است، اجازه دهید آن را اندکى دقیقتر بررسى کنیم.از حیث‏سیاسى، خونریزى نام بورژوا از طریق ایده ملت صورت مى‏گیرد.این ایده زمانى ایده‏اى پیشرفته بود و براى خلاص شدن از آریستوکراسى خدمتها کرد; امروزه بورژوازى در حال یکى شدن با ملت است، حتى اگر براى رسیدن به این مقصود عناصرى را که مى‏پندارد بیگانه‏اند (کمونیستها) از آن حذف کند.این التقاطگرایى برنامه‏ریزى‏شده به بورژوازى اجازه مى‏دهد که پشتیبانى عددى تمام متحدهاى موقت‏خود یعنى تمام گروههاى میانى و بنابراین طبقات بى‏شکل را به خود جلب کند.استفاده طولانى ادامه‏دار از کلمه ملت در امر سیاست‏زدایى کردن از آن در ژرفا شکست‏خورده است; شالوده سیاست در آنجا بسیار نزدیک به سطح قرار دارد و برخى شرایط آن را وامى‏دارند که ناگهان سر برآورد.در مجلس شمارى از احزاب (ملى) حاضر هستند و التقاطگرایى اسمى در اینجا آنچه را که درصدد پنهان کردن آن است نمایان مى‏سازد: تفاوتى ضرورى.بنابراین واژگان سیاسى بورژوازى از قبل اصل مسلم انگاشته است که امر عام وجود دارد. از نظر آن، سیاست از قبل نوعى بازنمایى و پاره‏اى از ایدئولوژى بوده است.

به رغم تلاشهاى عام‏گرایانه واژگانش بورژوازى از حیث‏سیاسى دست‏آخر به ضد هسته مقاومى مى‏کوشد که بنا به تعریف حزب انقلابى نام دارد; اما این حزب فقط مى‏تواند نوعى غناى سیاسى را قوام بخشد: در فرهنگ بورژوایى نه فرهنگ پرولتاریایى وجود دارد، نه اخلاق پرولتاریایى، نه هنر پرولتاریایى; از حیث ایدئولوژیک هر آنچه بورژوایى نیست مجبور است از بورژوازى استقراض کند.بنابراین ایدئولوژى بورژوایى مى‏تواند بر روى همه‏چیز سایه اندازد و با انجام این کار بدون دست زدن به خطرى نام خود را از دست‏بدهد: در اینجا هیچکس در پاسخ، نام بورژوا را به خود او خطاب نمى‏کند.او مى‏تواند بدون هیچ نوع مقاومتى تئاتر و هنر و انسانیت‏بورژوایى را تحت مشابه‏هاى ابدیش طبقه‏بندى کند; سخن کوتاه او مى‏تواند بدون تضییقى از خود نام‏زدایى کند تا زمانى [ فرا رسد ] که فقط یک سرشت انسانى واحد باقى بماند.رویگردانى از نام «بورژوا» در اینجا تکمیل مى‏شود.

البته حقیقت این است که شورشهایى به ضد ایدئولوژیى بورژوایى وجود دارد، این شورشها را مى‏توان به‏طورکلى آوان - گارد نامید. این شورشها از حیث اجتماعى محدودند، اما مى‏توان آنها را نجات داد و بازیافت.اول به این سبب که منشا آنها بخش کوچکى از خود بورژوازى است‏یعنى از گروه اقلیت هنرمندان و روشنفکران که بجز طبقه‏اى که آن را به مبارزه طلبیده‏اند مخاطبى ندارند و براى بیان خود به پول آن [ طبقه ] وابسته‏اند.اما این شورشها همواره از همان تقسیم‏بندى بسیار دقیقى الهام گرفته‏اند که میان اخلاق و سیاست‏بورژوایى ایجاد شده است; آنچه جنبش آوان - گارد آن را به مبارزه مى‏طلبد هنر و اخلاق بورژوایى است.شورشیان بورژواها را دکان‏دار و عوام و بى‏فرهنگ مى‏نامند همانطور که در اوج رمانتیسم نامیدند; اما اگر به مبارزه‏جویى سیاسى نگاه کنیم هیچ مبارزه‏اى در این میدان رخ نمى‏دهد.17 آنچه جنبش آوان - گارد نمى‏تواند در مورد بورژوازى تحمل کند زبان آن است نه منزلت آن.این امر بدان‏معنا نیست که ضرورتا او این منزلت را تایید مى‏کند; او به سادگى این امر را کنار مى‏گذارد.صرف‏نظر از اینکه میزان خشونت مبارزه‏جویى آوان - گارد تا چه اندازه باشد دست‏آخر انسانى که مقبول اوست، انسان خانه‏به‏دوش و ویران است نه انسان بیگانه‏شده; و انسان خانه‏به‏دوش و ویران هنوز [ همان ] انسان ابدى است.18

این گمنامى بورژوازى زمانى برجسته‏تر مى‏شود که آدمى از فرهنگ تمام و کمال بورژوایى به اشکال مشتق‏شده، عوامانه‏شده و کاربردى آن گذار کند، یعنى به چیزى که مى‏توان آن را فلسفه مردمى (public philosophy) نامید یعنى همان چیزى که حافظ زندگى روزمره و مراسم مدنى و مناسک دنیوى و سخن کوتاه هنجارهاى نانوشته روابط فیمابین مردم در جامعه بورژوایى است.توهمى بیش نیست اگر بخواهیم فرهنگ مسلط را به هسته ایجادکننده آن فرو بکاهیم; فرهنگ بورژوایى نیز وجود دارد که فقط متشکل از مصرف است.کل فرانسه در این فرهنگ گمنام غوطه‏ور شده است: جراید ما، فیلمهاى ما، تئاتر ما، ادبیات عوامانه ما، مناسک ما، عدالت ما، دیپلماسى ما، گفتگوهاى ما، حرفهاى ما درباره وضع هوا، محاکمه جنایى، مراسم ازدواج احساس‏برانگیز، غذاهایى که ما در آرزوى آنیم، لباسهایى که مى‏پوشیم، همه چیز، در زندگى روزمره متکى به بازنمایى است که بورژوازى از روابط میان انسان و جهان دارد و ما را نیز وادار مى‏کند که آن را بپذیریم.این اشکال «عادى و بهنجارشده‏» توجه اندکى را به خود جلب مى‏کنند آن هم به سبب وسعتشان، وسعتى که باعث مى‏شود ریشه آنها در آن وسعت گم شود.آنها موضعى بینابینى دارند: آنها که نه مستقیما سیاسى هستند و نه مستقیما ایدئولوژیک، در صلح و آرامش، در میان مبارزه‏جویى مبارزه‏جویان و پرخاشگرى روشنفکران به زندگى خود ادامه مى‏دهند; آنها که کمابیش توسط این دو گروه رها شده‏اند به طرف توده عظیمى از آنچه تمایزنایافته و بى‏اهمیت است کشیده مى‏شوند، سخن کوتاه، به طرف طبیعت.با این همه بورژوازى از طریق اخلاق خود است که بر فرانسه استیلا مى‏یابد.هنجارهاى بورژوایى که در سطح ملى رعایت مى‏شوند به عنوان قوانین بدیهى نظمى طبیعى تجربه مى‏شوند - طبقه بورژوا بازنماییهاى خود را هرچه بیشتر تبلیغ مى‏کند آنها هرچه بیشتر طبیعى مى‏شوند - واقعیت‏بورژوایى در جهانى بى‏شکل جذب مى‏شود که یگانه ساکن آن انسان جاودانه است که نه پرولتر است نه بورژوا.

بنابراین ایدئولوژى بورژوایى با رخنه در طبقات میانى است که مى‏تواند با بیشترین قطعیت نام خود را از دست‏بدهد.هنجارهاى پتى بورژوایى بازمانده‏هاى فرهنگ بورژوایى هستند.آنها همان حقایق بورژوایى هستند که پست و فقیر و تجارى و اندکى کهن شده‏اند; یا مى‏توانیم بگوییم منسوخ شده‏اند؟ ائتلاف سیاسى میان بورژوازى و پتى بورژوازى بیش از یک قرن است که تاریخ فرانسه را رقم زده است; این ائتلاف به ندرت گسسته شده است و هر بار که گسسته شده است موقت‏بوده است (1848 ، 1871 ، 1936) .این ائتلاف با گذشت زمان مستحکمتر شده است و به تدریج‏به نوعى همزیستى بدل شده است، البته گاهى وقتها چرت یکى از دو طرف پاره مى‏شود اما ایدئولوژى مشترک هرگز مورد شک و تردید قرار نمى‏گیرد.همین رنگ و لعاب «طبیعى‏» تمامى بازنماییهاى «ملى‏» را پوشانده است.مراسم عروسى پرشکوه و جلال بورژوازى که ریشه آن در مناسکى طبقاتى نهفته است (نمایش ثروت و خرج کردن آن) هیچ مناسبتى با منزلت طبقاتى اقشار پایین طبقه متوسط ندارد، اما از طریق جراید و اخبار و ادبیات این امر به آهستگى به رویاى زوج پتى‏بورژوا بدل مى‏شود هرچند آنان در عمل نمى‏توانند بدان تحقق بخشند.بورژوازى مستمرا کل بخشى از بشریت را به ایدئولوژى خود جذب مى‏کند، کسانى که منزلت‏بنیادى او را ندارند و بجز در تخیل یا به عبارت دیگر به قیمت رکود و فقر آگاهى نمى‏توانند آن را تحقق بخشند.19 بورژوازى با پخش و انتشار بازنماییهاى خود که متشکل از فهرست عظیمى از تصاویر جمعى براى استفاده پتى بورژواست از فقدان تفکیک - که وهمى بیش نیست - میان طبقات اجتماعى پشتیبانى و حمایت مى‏کند.درست از لحظه‏اى که ماشین‏نویسى که در ماه 20 پاوند درآمد دارد حضور خود در مراسم پرشکوه عروسى بورژوازى را امرى آشنا مى‏یابد، (15) نام‏زدایى بورژوایى به نتیجه کامل خود دست مى‏یابد.

بنابراین پرهیز از نام «بورژوا» پدیده‏اى وهم‏آلوده و اتفاقى و ثانوى و طبیعى یا بى‏اهمیت نیست; این امر خود ایدئولوژى بورژوایى است، فرآیندى است که از طریق آن بورژوازى واقعیت جهان را به تصویر جهانى، و تاریخ را به طبیعت تبدیل مى‏کند.و این تصویر وجه ممیز بارزى دارد: وارونه است.20 منزلت‏بورژوازى خاص و تاریخى است، اما انسانى که توسط آن بازنموده مى‏شود عام و جاودانه است.طبقه بورژوا قدرت خود را دقیقا بر مبناى پیشرفت تکنیکى و علمى، بر تغییر شکل نامحدود طبیعت استوار ساخت; ایدئولوژى بورژوایى در عوض طبیعتى تغییرناپذیر را تولید مى‏کند.فلسفه بورژوایى اولیه از طریق دلالتها بر جهان حاکم شد و همه چیزها را تابع ایده امر عقلانى کرد و فتوا داد که آنها براى انسان ساخته شده‏اند.ایدئولوژى بورژوایى چه از نوع علمى آن چه از نوع شهودى آن امور واقع را ثبت و ارزشها را درک مى‏کند اما از ارائه دادن هر نوع تبیینى طفره مى‏رود; نظم جهان به عنوان چیزى کافى و وصف‏ناپذیر تصور مى‏شود و هرگز به عنوان چیزى که داراى معناست‏به تصور درنمى‏آید.دست‏آخر این ایده بنیادى که جهان جنبنده‏اى بهبودیابنده است تصویرى واژگونه را به وجود مى‏آورد یعنى تصویر انسان تغییرناپذیرى که مشخصه آن تکرار بى‏پایان هویت‏خود است.در یک کلام در جامعه بورژوایى معاصر گذار از امر واقعى به امر ایدئولوژیک به منزله گذار از ضد بیعت‏به شبه طبیعت (anti-physis to a pseudo-physis) تعریف مى‏شود.
اسطوره در مقام گفتار سیاست‏زدوده

و اینجا جایى است که ما باید مجددا به اسطوره بازگردیم.نشانه‏شناسى به ما آموخته است که وظیفه اسطوره آن است که توجیهى طبیعى از نیتى تاریخى به دست دهد و امر محتمل را به عنوان امرى جاودان ظاهر سازد.اکنون [ مى‏توان دید که ] این فرآیند همان کارى است که ایدئولوژى بورژوایى انجام مى‏دهد.اگر جامعه ما از حیث عینى قلمرو ممتاز دلالتهاى اسطوره‏اى است، دلیلش آن است که از حیث‏شکلى اسطوره مناسبترین ابزار براى وارونگى ایدئولوژیک است که مشخصه این جامعه است.در تمامى سطوح ارتباطات انسانى، اسطوره ضدطبیعت را وارونه مى‏سازد و آن را به شبه‏طبیعت‏بدل مى‏کند.

آنچه جهان در اختیار اسطوره مى‏نهد واقعیتى تاریخى است (حتى اگر این امر به گذشته بازگردد)، واقعیتى که به شیوه‏اى تعریف مى‏شود که بر مبناى آن انسان آن را تولید یا مورد استفاده قرار داده است; و این‏که آنچه اسطوره در عوض ارائه مى‏کند تصویر طبیعى این واقعیت است.و همانطور که ایدئولوژى بورژوایى با به دور افکندن نام «بورژوا» تعریف مى‏شود، اسطوره با از دست دادن خصوصیت تاریخى اشیاء برساخته مى‏شود: در آن اشیاء از یاد مى‏برند که زمانى ساخته شده بودند.جهان به منزله رابطه‏اى دیالکتیکى میان فعالیتها و میان کنشهاى انسانى وارد زبان مى‏شود و از اسطوره به عنوان نمایش هماهنگ جوهرها بیرون مى‏آید. نوعى پدید ساختن شعبده‏بازانه صورت مى‏گیرد.اسطوره واقعیت را پشت و رو مى‏کند، آن را از تاریخ تهى مى‏سازد و با طبیعت پر مى‏کند، از اشیاء معناى انسانى آنها را مى‏گیرد تا آنها را وادارد که بر بى‏اهمیتى بشرى دلالت کنند.کارکرد اسطوره تهى‏ساختن واقعیت است: اسطوره در حقیقت جریانى بى‏وقفه است; نوعى خونریزى است‏یا حتى نوعى تبخیر است; سخن کوتاه، نوعى غیبت محسوس است.

اکنون دیگر امکان دارد که تعریف نشانه‏شناسانه از اسطوره در جامعه بورژوایى را کامل کنیم: اسطوره گفتارى سیاست‏زدوده است. آدمى مى‏بایست طبیعتا امر سیاسى را در معناى عمیق آن بفهمد یعنى به عنوان چیزى که وصف‏کننده کل روابط بشرى با توجه به ساختار اجتماعى و واقعى آنها و با توجه به قدرت آنها در ساختن جهان است; آدمى باید بیش از همه‏چیز ارزشى پویا براى پسوند «زدا» قائل شود.این پسوند در اینجا مبین جنبشى عملى است و مداوما متضمن عدم حضور و غیبت است.به عنوان مثال در مورد جوان سیاهپوستى که سلام مى‏دهد [ مى‏توان گفت ] آنچه از شر آن رهایى یافته مى‏شود یقینا امپراتوریت فرانسوى نیست (برعکس آنچه باید فعلیت‏یابد حضور آن است) ; آنچه باید آن را رها ساخت امر محتمل و تاریخى و در یک کلام خصوصیت مصنوع استعمارگرایى است.اسطوره چیزها را انکار نمى‏کند، برعکس کارکرد آن سخن گفتن درباره آنهاست.اسطوره به سادگى آنها را چکیده و ناب مى‏کند، خنثى مى‏سازد، توجیهى طبیعى و جاودانى از آنها به دست مى‏دهد، به آنان وضوحى مى‏بخشد که از آن تبیین نیست‏بلکه از آن گزارش است.اگر من گزارشى از امپراتوریت فرانسوى به دست دهم بدون آنکه آن را تبیین کنم در واقع دارم مى‏گویم که این امر طبیعى است و بى‏چون و چرا ادامه دارد: من اطمینان مى‏یابم.اسطوره در گذار از تاریخ به طبیعت‏به شیوه‏اى اقتصادى عمل مى‏کند: اسطوره پیچیدگى کنشهاى انسانى را محو مى‏کند، به آنها سادگى جوهرها را اعطا مى‏کند، از هر نوع دیالکتیکى اجتناب مى‏کند و بدون آنکه به وراى چیزى بازگردد که بلاواسطه قابل رؤیت است جهانى را سازمان مى‏دهد که برى از هر نوع تضاد است چرا که برى از هر نوع ژرفاست، جهانى کاملا گشوده و باز و غوطه‏ور در امر بدیهى.اسطوره وضوحى متبرک را برقرار مى‏سازد: به نظر مى‏رسد که چیزها فى‏نفسه داراى معنایى هستند.21

به هر حال، آیا اسطوره همیشه گفتارى سیاست‏زدوده است؟ به عبارت دیگر آیا واقعیت همیشه سیاسى است؟ آیا کافى است که درباره چیزى به طور طبیعى سخن بگوییم تا به امرى اسطوره‏اى بدل شود؟ آدمى به مدد مارکس مى‏تواند پاسخ دهد که طبیعیترین چیزها رنگ و بویى از سیاست در خود دارند، حال این رنگ و بو هر اندازه هم که مى‏خواهد ضعیف و رقیق باشد یعنى همان حضور کمابیش به یادآوردنى کنش انسانى که آن را تولید کرده است، سازمان داده است، مصرف کرده است، تحت اختیار گرفته است‏یا رها ساخته است.22 زبان - ابژه که «چیزها را مى‏گوید» به آسانى مى‏تواند این رنگ و بو را ارائه دهد; و فرازبانى که از اشیاء سخن مى‏گوید بسیار کمتر مى‏تواند این رنگ و بو را ارائه کند.اسطوره همواره زیرمجموعه فرازبان قرار مى‏گیرد; سیاست‏زدایى که به همراه مى‏آورد اغلب در پس‏زمینه‏اى مداخله مى‏کند که از قبل طبیعى شده، به دست فرازبانى کلى سیاست‏زدوده شده، و ساخته شده است تا از چیزها تجلیل کند و دیگر آنها را «نمایش ندهد» .لازم به گفتن نیست که نیرویى که اسطوره نیازمند آن است تا موضوع خود را مخدوش کند در مورد درخت‏بسیار کمتر است تا در مورد فردى اهل سودان; در مورد فرد سودانى وزن سیاسى بسیار نزدیک به سطح است.میزان زیادى از طبیعت مصنوعى موردنیاز است تا بتوان آن را تجزیه کرد.در مورد اولى یعنى درخت [ مى‏توان گفت که ] دورافتاده است و لایه‏اى از فرازبانى به طول یک قرن آن را خالص و چکیده ساخته است.بنابراین اسطوره‏هاى قوى و اسطوره‏هاى ضعیف وجود دارند: در اسطوره‏هاى ضعیف عنصر سیاسى بلاواسطه وجود دارد و سیاست‏زدایى غیرمنتظره است; در اسطوره‏هاى قوى کیفیت‏سیاسى مساله موردنظر همچون رنگى محو شده است اما کوچکترین عاملى مى‏تواند قوت آن را به شیوه‏اى سبعانه به آن بازگرداند.چه چیزى طبیعیتر از دریاست؟ و چه چیزى «سیاسى‏» تر از دریایى است که سازندگان فیلم قاره گمشده از آن تجلیل کرده‏اند؟

در واقع فرازبان نوعى ذخیره براى اسطوره است.آدمیان با اسطوره رابطه‏اى ندارند که بر مبناى حقیقت‏باشد بلکه این رابطه بر مبناى «استفاده‏» استوار است: آنها برحسب نیازهایشان سیاست‏زدایى مى‏کنند.برخى موضوعات اسطوره‏اى براى مدتى رها مى‏شوند و غیرفعال باقى مى‏مانند; پس آنها دیگر چیزى نیستند مگر طرح‏واره‏هاى اسطوره‏اى مبهمى که بار سیاسیشان تقریبا خنثى به نظر مى‏رسد.اما این امر فقط به منزله آن است که موقعیت آنها باعث این امر شده است نه اینکه ساختارشان متفاوت است.این امر در مورد مثال ما یعنى دستور زبان لاتین صدق مى‏کند.ما باید توجه کنیم که در اینجا گفتار اسطوره‏اى بر مواد و مصالحى عمل مى‏کند که مدت زمانى است دگرگون شده است: جمله ازوپ به ادبیات تعلق دارد و به سبب افسانه‏بودنش از همان آغاز اسطوره‏اى و بنابراین خنثى شده بوده است.اما کافى است که مضمون نخستین زنجیره را براى لحظه‏اى جایگزین طبیعت آن به عنوان زبان - ابژه نماییم تا تهى شدن واقعیت را که بر اثر عملکرد اسطوره پدید مى‏آید بسنجیم: آیا آدمى مى‏تواند احساسات جامعه واقعى حیوانات را مجسم کند که برحسب الگوى دستور زبان به شکل نهاد و گزاره تغییرشکل یافته است! براى سنجش بار سیاسى موضوعى و خلئى اسطوره‏اى که پشتیبان آن است، آدمى هرگز نباید از دیدگاه دلالت‏به چیزها نگاه کند بلکه باید از دیدگاه دال یعنى همان چیزى که دزدیده شده است‏به آن بنگرد; و در درون دال از منظر زبان - ابژه یعنى معنا مشاهده کند.شکى وجود ندارد که اگر ما با شیرى واقعى مشورت مى‏کردیم او بر آن مى‏شد که مثال دستور زبانى قویا حالتى سیاست‏زدوده دارد و محکمه‏اى را که حق او بر طعمه‏اش را به رسمیت مى‏شناخت، آن هم به این سبب که قویترین [ موجود ] است، محکمه‏اى کاملا سیاسى مى‏دانست; مگر اینکه ما با شیرى بورژوا به مشورت مى‏نشستیم که در اسطوره‏اى کردن قدرت خود کوتاه نمى‏آمد، آن هم در این معنا که قدرت خود را شکلى از وظیفه متصور مى‏شد.

در این مورد مى‏توان به روشنى دید که بى‏اهمیتى سیاسى اسطوره از موقعیت آن ناشى مى‏شود.همانطور که مى‏دانیم اسطوره نوعى ارزش است; کافى است که شرایط و موقعیت آن یعنى نظام کلى (و بى‏ثبات) را که در آن رخ مى‏دهد تعدیل کنیم تا شعاع آن را با دقت‏بسیار تنظیم کنیم.میدان اسطوره در این مورد به سال دوم دبیرستان فرانسوى فروکاهیده مى‏شود.اما من گمان مى‏کنم که کودکى که با قصه شیر و گوساله و گاو به وجد آمده است و از طریق حیات تخیلى واقعیت فعلى این حیوانات را بازمى‏یابد، با بى‏علاقگى بسیار کمترى از ما محو شدن این شیر و تبدیل آن به گزاره را مى‏فهمد.در واقع، ما از آن جهت مى‏پنداریم که این اسطوره از جهت‏سیاسى بى‏اهمیت است که براى ما ساخته نشده است.
اسطوره نزد جناح چپ

اگر اسطوره گفتارى سیاست‏زوده باشد حداقل یک نوع از گفتار وجود دارد که ضد اسطوره است: اسطوره‏اى که سیاسى باقى مى‏ماند.در اینجا ما باید به پس بازگردیم، به تمایزى که میان زبان - ابژه و فرازبان قائل شدیم.اگر من هیزم‏شکن باشم و بنا باشد درختى را که در حال شکستن آنم نام ببرم شکل جمله من هرچه باشد [ در واقع ] من «درخت‏» را مى‏گویم نه اینکه درباره رخت‏سخن مى‏گویم.این امر بدان‏معناست که زبان من عملیاتى است و متعدى‏وارانه با ابژه‏اش پیوند مى‏خورد; میان درخت و من چیزى وجود ندارد مگر کارمن یا به عبارت دیگر کنش من.این زبان زبانى سیاسى است.این زبان فقط از آن حیث طبیعت را براى من باز مى‏نمایاند که من مى‏خواهم آن را دگرگون کنم.این زبان زبانى است که به کمک آن، من «ابژه‏» را عمل مى‏کنم; درخت از براى من تصویر نیست‏بلکه صرفا معناى کنش من است.اما اگر من هیزم‏شکن نباشم دیگر نمى‏توانم درخت را بگویم، فقط مى‏توانم درباره آن و از آن سخن بگویم; زبان من دیگر ابزار درخت «عمل‏پذیر» (acted upon tree) نیست‏بلکه درخت تجلیل شده است که به ابزار زبان من مبدل مى‏شود و من دیگر با درخت رابطه‏اى ندارم مگر رابطه‏اى غیرمتعدى‏وار.این درخت دیگر معناى واقعیت‏به عنوان کنش انسانى نیست‏بلکه تصویرى است در دسترس آدمى.زبانى که من اختراع کرده‏ام در مقایسه با زبان واقعى هیزم‏شکن زبان مرتبه دوم یا فرازبان است که من در آن زین پس «چیزها را عمل نخواهم کرد» بلکه «نامها را عمل خواهم کرد» ، و نسبت آن با زبان اولیه نسبت ایما (gesture) است‏با کنش.این زبان مرتبه دوم کاملا اسطوره‏اى نیست اما درست همان جایگاهى است که اسطوره بر آن مى‏نشیند زیرا که اسطوره فقط مى‏تواند بر ابژه‏هایى عمل کند که قبلا وساطت و میانجیگرى نخستین زبان را پذیرفته باشند.

بنابراین زبانى وجود دارد که اسطوره‏اى نیست.این زبان، زبان انسان تولیدکننده است.هرجا که انسان بدین‏منظور سخن بگوید که واقعیت را دگرگون کند و دیگر نخواهد آن را به عنوان تصویر نگه دارد، هر جا که او زبانش را به ساختن اشیاء پیوند زند فرازبان به زبان - ابژه ارجاع داده مى‏شود و اسطوره ناممکن مى‏گردد.به همین سبب است که زبان انقلابى تمام‏عیار نمى‏تواند اسطوره‏اى باشد.انقلاب به عنوان کنشى پالاینده تعریف مى‏شود که برپا مى‏شود تا بار سیاسى جهان را آشکار کند: انقلاب جهان را مى‏سازد; و زبان آن، تمامى زبان آن، از حیث کارکردى جذب همین ساختن مى‏شود.از آنجا که انقلاب گفتارى را تولید مى‏کند که کاملا یعنى از بدایت تا به نهایت‏سیاسى است - و نه همچون اسطوره گفتارى است که در بدایت‏سیاسى و در نهایت طبیعى است - اسطوره را طرد مى‏کند.همانطور که نام‏زدایى بورژوایى در عین حال ایدئولوژى بورژوایى و خود اسطوره است، نامگذارى ( denomination) انقلابى معرف انقلاب و فقدان اسطوره است.بورژوازى این حقیقت را پنهان مى‏کند که بورژوازى است و بنابراین دست‏به اسطوره‏سازى مى‏زند، اما انقلاب آشکارا خود را انقلاب مى‏نامد و به همین جهت اسطوره را ملغى مى‏کند.

از من پرسیده شده است که آیا اسطوره‏هاى «نزد چپ‏» وجود دارد.البته که وجود دارد، آن هم دقیقا بدین‏سبب که چپ انقلاب نیست.اسطوره‏هاى دست‏چپى دقیقا در جایى وارد کار مى‏شوند که انقلاب خود را به «چپ‏» بدل مى‏کند یعنى زمانى که مى‏پذیرد نقابى بر چهره بگذارد و نام خود را پنهان کند و فرازبانى خنثى تولید کند و خود را در قالب «طبیعت‏» مخدوش سازد.این نام‏زدایى انقلابى مى‏تواند تاکتیکى باشد یا نباشد اما در اینجا در مورد آن بحث نمى‏کنم.به هر تقدیر این جریان دیر یا زود به عنوان جریانى که مخالف انقلاب است تجربه مى‏شود و تاریخ انقلابى همواره و کمابیش در نسبت‏با اسطوره است که «انحرافات‏» خود را تعریف مى‏کند.به عنوان مثال، روزى فرا رسید که این خود سوسیالیسم بود که اسطوره استالین را به وجود آورد.استالین به عنوان موضوعى گفتارى منشهاى برسازنده گفتار اسطوره‏اى را در حالت ناب خود به مدت چندین سال نمایش داده است: معنایى که استالین واقعى، استالین متعلق به تاریخ بود; دالى که توسل جستن مناسکى به استالین بود و خصوصیت اجتناب‏ناپذیر عناوین «طبیعى‏» گرداگرد نام او حلقه زده بود; مدلولى که نیت آن عبارت بود از محترم شمردن راست‏آئینى و انضباط و وحدت که احزاب کمونیست آن را به کار گرفته بودند تا موقعیت را تعریف کنند; و دلالتى که عبارت بود از استالین تقدیس‏شده که مؤلفه‏هاى تاریخى آن بر بنیاد طبیعت استوار شده بود و تحت نام نابغه تصعید یافته بود یعنى به عنوان چیزى غیرعقلانى و توضیح‏ناپذیر.در اینجا سیاست‏زدایى آشکار است و به طور کامل وجود اسطوره‏اى را آشکار مى‏سازد.23

بله، اسطوره نزد چپ وجود دارد اما به هیچ وجه داراى همان خصوصیاتى نیست که اسطوره بورژوایى داراست.اسطوره جناح چپ غیرجوهرى است.براى شروع باید بگوییم که ابژه‏هایى که این نوع اسطوره به آن دست مى‏اندازند نادرند - فقط معدودى مفاهیم سیاسى - مگر اینکه به کل خزانه اسطوره‏هاى بورژوایى دست دراز کنند.اسطوره دست چپى هرگز به قلمرو وسیع روابط انسانى نمى‏رسد یعنى به همان سطح وسیع ایدئولوژى [ مسائل ] کم‏اهمیت.زندگى روزمره براى او دسترس‏ناپذیر است: در جامعه بورژوایى اسطوره‏هایى از آن جناح چپ درباره ازدواج و آشپزى و خانه و تئاتر و قانون و اخلاق و جز آن وجود ندارد.پس این اسطوره اسطوره‏اى اتفاقى است و برخلاف ایدئولوژى بورژوایى به عنوان بخشى از یک استراتژى به کار برده نمى‏شود بلکه به عنوان بخشى از تاکتیک و بدتر از آن انحراف و کجروى به کار برده مى‏شود; اگر این اسطوره ساخته و پرداخته شود اسطوره‏اى است درخور نفع نه ضرورت.

دست‏آخر و بالاتر از همه این اسطوره ذاتا فقرزده است; نمى‏داند چگونه بارور شود.این اسطوره که به شیوه‏اى فرمایشى و براى مدت زمانى موقت و محدود تولید شده است‏با دشوارى جعل شده است.این اسطوره فاقد عنصرى اساسى است‏یعنى افسانه‏پردازى.این اسطوره هر کارى انجام دهد چیزى خشک و واقعى در آن باقى مى‏ماند که نشانه انجام کارى فرمایشى است.این اسطوره از حیث‏بیانى سترون است.در واقع چه چیزى مى‏تواند نابسنده‏تر از اسطوره استالین باشد؟ هیچ بداعتى در اینجا وجود ندارد و هر آنچه دیده مى‏شود دزدیى ناشیانه است: دال اسطوره (همان شکلى که غناى بیکرانش را در اسطوره‏اى بورژوایى هم‏اکنون مشاهده کردیم) کوچکترین تغییرى نکرده است و به نوعى وردگویى تکرارى بدل شده است.

این نقص - اگر بتوانیم آن را چنین بنامیم - از سرشت «چپ‏» ناشى مى‏شود: چپ - به رغم تمامى ابهامهاى این واژه - همواره خود را در نسبت‏با ستمدیدگان اعم از پرولتاریا یا مردم تحت استعمار تعریف کرده است.24 گفتار ستمدیدگان، فقط مى‏تواند فقیر و یکنواخت و بلاواسطه باشد.این عسرت یگانه ملاک زبان اوست.او فقط یک چیز و همواره همان چیز را داراست‏یعنى کنشهایش را; فرازبان، تجملى است که او هنوز نتوانسته است‏به آن دست‏یابد.گفتار ستمدیدگان واقعى است مثل گفتار هیزم‏شکن.این گفتار از نوع متعدى است: چندان قادر نیست دروغ بگوید; دروغ گفتن نوعى غناست، پیش‏فرض دروغ گفتن مالکیت و حقایق و اشکالى براى ارائه کردن است.این سترونى جوهرى به ندرت اسطوره‏اى تولید مى‏کند و اسطوره‏هایى هم که تولید مى‏کند ژنده‏اند.آنها که یا گذرایند یا به شیوه‏اى نامعقول نسنجیده‏اند با تمامى وجودشان عنوان اسطوره بر خود مى‏نهند و به نقابهایشان اشاره مى‏کنند و این نقاب به ندرت نوعى شبه‏طبیعت است، زیرا که این نوع از طبیعت داراى گونه‏اى غناست و ستمدیده فقط مى‏تواند آن را به وام بگیرد; او قادر نیست که معناى واقعى چیزها را به دور افکند و تجمل شکلى تهى را به آنان بدهد که به خنثى بودن طبیعتى دروغین باز باشد.آدمى مى‏تواند بگوید که به معنایى اسطوره دست چپى همواره اسطوره‏اى مصنوعى است، اسطوره‏اى بازسازى‏شده، و دست و پا چلفتى‏گرى‏اش از همین‏جا نشات مى‏گیرد.
اسطوره نزد جناح راست

از نظر آمارى اسطوره در نزد دست راستیهاست.آنجا اسطوره ضرورى و چاق و چله و مجلل و گسترش یابنده و حراف است و بى‏وقفه خود را جعل مى‏کند; بر همه چیز چنگ مى‏اندازد، بر تمامى ابعاد قانون و اخلاق و زیبایى‏شناسى و دیپلماسى و وسایل خانگى و ادبیات و سرگرمى.گسترش آن تمامى ابعاد نام‏زدایى بورژوایى را داراست.بورژوازى بدون نگه‏داشتن ظواهر مى‏خواهد واقعیت را نگه دارد.بنابراین نفس منفى‏بودن (negativity) ظاهر بورژوایى است - که همچون هر منفى‏بودنى نامتناهى است - که به شیوه‏اى نامتناهى دست‏به دامن اسطوره مى‏شود.ستمدیده چیزى نیست; او فقط یک زبان دارد، زبان رهایى; ستمگر همه‏چیز است، زبان او غنى و چند شکل و منعطف است آن هم به همراه تمام مراتب ممکن وقارى که در دسترس آن قرار دارد: او حق انحصارى فرازبان را در اختیار دارد.ستمدیده جهان را مى‏سازد، او فقط زبانى فعال و متعدى (سیاسى) دارد; ستمگر آن را حفظ مى‏کند; زبان او تام و غیرمتعدى و ایمایى و نمایشى است; زبان او اسطوره است.هدف زبان ستمدیدگان دگرگونى است، هدف زبان ستمگران جاودانه ساختن است.

آیا این کمال اسطوره‏هاى نظم (این همان نامى است که بورژوازى به خود مى‏دهد) متضمن تفاوتهایى درونى است؟ به عنوان مثال آیا اسطوره‏هاى بورژوایى و اسطوره‏هاى پتى بورژوایى وجود دارند؟ تفاوتهاى بنیادى نمى‏تواند وجود داشته باشد، زیرا اسطوره بى‏اعتنا به جمعیتى که آن را مصرف مى‏کند همواره بى‏تحرکى و سکون طبیعت را اصل مسلم مى‏پندارد; اما درجات تحقق یا گستردگى مى‏تواند وجود داشته باشد: برخى اسطوره‏ها در برخى اقشار اجتماعى بهتر مى‏توانند به بار بنشینند; براى اسطوره‏ها نیز خرد اقلیمهایى وجود دارد.

به عنوان مثال اسطوره کودک - شاعر، اسطوره بورژوایى پیشرفته‏اى است.این اسطوره به سختى از فرهنگ مبتکر (به عنوان مثال کوکتو) سرچشمه گرفته است و هم‏اکنون دامنه آن در حال رسیدن به فرهنگ مصرفى (اکسپرس) است.بخشى از بورژوازى هنوز بر آن است که این اسطوره خیلى آشکار جعل شده است و هنوز آنقدرها اسطوره نشده است تا بشود از آن پشتیبانى کرد (بخش عظیمى از نقد بورژوایى فقط با مصالح اسطوره‏اى درخور به کار خود ادامه مى‏دهد) .این اسطوره، اسطوره‏اى است که هنوز به خوبى آب‏بندى نشده است.این اسطوره هنوز به اندازه کافى طبیعت ندارد.براى اینکه کودک - شاعر به بخشى از فرضیه پیدایش کیهان (cosmogony) بدل شود مى‏بایست نوابغ (موتسارت و رمبو و غیره) را نادیده گرفت و هنجارهاى جدید را پذیرا شد، یعنى هنجارهاى روانشناسى تعلیم و تربیت و فرویدیسم و غیره; کودک - شاعر به عنوان اسطوره هنوز نارس است.

بنابراین هر اسطوره‏اى تاریخ و جغرافیاى خود را داراست; در واقع هریک نشانه دیگریست.اسطوره به سبب گسترش‏یافتنش رسیده مى‏شود و به بار مى‏نشیند.من نتوانسته‏ام هیچ نوع مطالعه‏اى واقعى درباره جغرافیاى اجتماعى اسطوره‏ها انجام دهم اما کاملا ممکن است‏به قول زبان‏شناسان خطوط مرزى (isoglosses) اسطوره را ترسیم کرد، یعنى خطوطى که منطقه اجتماعیى را محدود مى‏سازد که در آن اسطوره بر زبان رانده مى‏شود.از آنجا که این منطقه اجتماعى در حال تغییر است‏بهتر است که از امواج اشاعه اسطوره سخن بگویم.بنابراین اسطوره مینودروئه حداقل سه موج گسترش را از سر گذراند: 1) اکسپرس; 2) پارى - ماچ، ال; 3) فرانس - سوار.برخى از اسطوره‏ها درنگ مى‏کنند.آیا آنها به مجلات تصویرى، خانه حومه‏نشینانى که مشاغل آزاد دارند، و دکانهاى سلمانى و مترو وارد خواهند شد؟ تا زمانى که ما جامعه‏شناسى تحلیلى جراید را در اختیار نداشته باشیم تحقیق در جغرافیاى اجتماعى اسطوره‏ها کارى دشوار باقى خواهد ماند.25 اما مى‏توانیم بگوییم که جایگاه اسطوره از قبل وجود داشته است.

از آنجا که نمى‏توانیم هنوز فهرست اشکال دیالکتیکى اسطوره بورژوایى را ترسیم کنیم همواره مى‏توانیم اشکال فنون بلاغى ( rhetorical) آن را طراحى کنیم.منظور از فنون بلاغى در اینجا مجموعه‏اى از صور ثابت و منظم و پایدارى است که برحسب آنها اشکال متنوع دال اسطوره‏اى خود را منظم مى‏سازند.این صور از آنجا که بر قابلیت انعطاف دال تاثیرى بر جاى نمى‏گذارند شفاف هستند; اما آنها از قبل تا آن اندازه مفهوم‏پردازى شده‏اند که با بازنمایى تاریخى خاصى از جهان سازگار شوند (همانطور که فنون بلاغى کلاسیک مى‏تواند شرحى از بازنمایى از نوع ارسطویى را به دست دهد) اسطوره‏هاى بورژوایى از طریق فنون بلاغى خود است که چشم‏انداز کلى این شبه‏طبیعت را ترسیم مى‏کنند که مبین رؤیاى جهان بورژوایى معاصر است.در اینجا صور اساسى آن را برمى‏شماریم:

1- مایه‏کوبى (16) .من قبلا مثالهایى از این صورت بلاغى بسیار کلى را به دست داده‏ام که مشتمل است‏بر قبول شرى عرضى - که از آن نهادى طبقاتى است - تا بهتر بتوان شر اساسى آن را پنهان ساخت.مى‏توان محتواهاى تخیل جمعى را با توسل به مایه‏کوبى اندک شرى شناخته‏شده ایمن ساخت و بنابراین مى‏توان از آن [ محتواها ] در برابر براندازى کلى محافظت‏به عمل آورد.صد سال پیش چنین معالجه لیبرالى ممکن نبود.در آن زمان خیر بورژوایى نمى‏توانست‏با چیزى مصالحه کند زیرا که کاملا سخت و صلب بود، اما از آن زمان به بعد بسیار منعطفتر شده است.بورژوازى دیگر در به رسمیت‏شناختن برخى براندازهاى محلى تردیدى به خود راه نمى‏دهد: آوانگارد، و رفتار غیرعقلانى در کودکى و جز آن.بورژوازى اکنون در زیر سایه اقتصادى متعادل زندگى مى‏کند: مثل هر شرکت‏سهامى بسامانى سهمهاى کوچک سهمهاى بزرگ را جبران مى‏کند - از حیث قانونى اما نه در واقعیت.

2- محرومیت از تاریخ (17) .اسطوره موضوعى را که از آن سخن مى‏گوید از تمامى تاریخ محروم مى‏کند.26 در آن تمامى تاریخ بخار مى‏شود.اسطوره نوعى خادم آرمانى است: همه چیزها را آماده مى‏کند، مى‏آورد، پهن مى‏کند، ارباب سر مى‏رسد و او خاموش ناپدید مى‏شود; تمام آنچه باقى مى‏ماند لذت بردن از این شى‏ء زیباست‏بدون فرو رفتن در این اندیشه که از کجا آمده است.یا حتى بهتر: [ این شى‏ء ] فقط مى‏تواند از ازل آمده باشد، از شروع زمان و ساخته‏شده از براى انسان بورژوا.اسپانیاى بلوگاید (Blue Guide) براى توریستها ساخته شده است و اهل محل (pimitives) با نظر به جشنى خارجى‏پسند، رقصهایشان را مهیا ساخته‏اند.ما مى‏توانیم تمامى چیزهاى مناسبى را ببینیم که این صورت بلاغى بلیغ از نظر دور کرده است: هم جبرگرایى و هم آزادى.هیچ چیز تولید نشده است، هیچ چیز انتخاب نشده است; تمامى کارى که آدمى مى‏تواند انجام دهد تملک این چیزهاى نو است، چیزهایى که تمامى رد پاهاى خاکى منشا یا انتخاب از آن پاک شده است.این تبخیر معجزه‏آساى تاریخ شکل دیگر مفهومى است که اغلب اسطوره‏هاى بورژوایى در آن شریکند: بى‏مسئولیتى انسان.

3- شبیه‏سازى (18) .پتى بورژوا کسى است که قادر نیست دیگرى را متصور شود27.اگر او با دیگرى رویارو شود چشمان خود را مى‏بندد و دیگرى را نادیده مى‏گیرد و انکار مى‏کند و یا اینکه او را به خود بدل مى‏سازد.در دنیاى پتى بورژوایى تمامى تجربیات مربوط به مواجهه انعکاسى است، هر نوع غیریتى به مشابهت فروکاسته مى‏شود.صحنه و دادگاه که هر دو مکانهایى هستند که دیگرى تهدید مى‏کند که در آنها با هیات کامل ظاهر مى‏شود به آینه‏ها تبدیل مى‏شود.این امر به آن سبب است که دیگرى رسوایى است که جوهر او [ پتى‏بورژوا ] را تهدید مى‏کند.دومینیچى (19) نمى‏تواند به هستى اجتماعى دست‏یابد مگر اینکه از قبل به مشابه کوچک ریاست قضات محکمه یا مدعى‏العموم فروکاهیده شود.این همان قیمتى است که مى‏بایست‏براى محکوم کردن عادلانه او پرداخت‏شود زیرا که دلالت نوعى توزین کردن است و چرا که [ مقیاسها و ] کفه‏ها فقط مى‏توانند شبیهى را با شبیهى دیگر بسنجند. در آگاهى هر پتى بورژوایى مشابه کوچکى از لات و پدرکش و همجنس‏باز و جز آنها وجود دارد که هرازچندگاهى قوه قضائیه آنها را از ذهنش بیرون مى‏کشد، بر صندلى اتهام مى‏نشاند و استنطاق مى‏کند و محکوم مى‏نماید; هرگز نمى‏توان کسى را محاکمه کرد مگر کسانى را که شبیه هم‏اند و به جاده انحراف رفته‏اند.این پرسش، پرسش جهت‏گیرى نیست‏بلکه پرسش طبیعت است زیرا مردمان این‏چنین هستند.بعضى اوقات - البته به ندرت - دیگرى فرونکاهیدنى است; نه به خاطر عذاب وجدان ناگهانى بلکه از آن رو که عقل سلیم طغیان مى‏کند: این یکى پوست‏سفید ندارد بلکه پوستش سیاه است، آن یکى آب گلابى نمى‏خورد بلکه مشروب پرنو مى‏خورد.چگونه مى‏توان سیاهپوست و فرد روسى را جذب و ادغام کرد؟ در اینجا صورتى براى ظاهر شدن وجود دارد: خارجى‏گرایى .(exoticism) دیگرى به ابژه محض، به چیزى تماشایى، به دلقک تبدیل مى‏شود.او که به مرزهاى نهایى بشریت پس رانده شده است دیگر امنیت‏خانه را تهدید نمى‏کند.این صورت بلاغى عمدتا پتى‏بورژوایى است زیرا که فرد بورژوا حتى اگر قادر نباشد که دیگرى را در خودش تجربه کند حداقل مى‏تواند جایگاه مناسب او را متصور شود.این همان چیزى است که به لیبرالیسم مشهور شده است که نوعى تعادل فکرى مبتنى بر مکانهاى شناخته‏شده است.طبقه‏پتى‏بورژوا لیبرال نیست (این طبقه فاشیسم را تولید مى‏کند درحالى‏که بورژوازى از آن استفاده مى‏کند) .پتى‏بورژوازى به همان راه بورژوازى مى‏رود اما از او عقب مى‏افتد.

4- اینهمانگویى (20) .بله مى‏دانم، این کلمه، کلمه زشتى است.اما خود مساله نیز زشت است.اینهمانگویى شگردى لفظى است که مشتمل است‏بر تعریف همان با همان («نمایش، نمایش است‏») .ما مى‏توانیم آن را یکى از انواع رفتارهاى جادویى بدانیم که سارتر در کتاب طرح نظریه‏اى در باب عواطف به آنها پرداخته است: آدمى هنگامى که قادر به تبیین نیست‏به اینهمانگویى پناه مى‏برد همانطور که به ترس یا اضطراب یا اندوه پناه مى‏برد.شکست اتفاقى زبان به شیوه‏اى جادویى با چیزى یکسان قلمداد مى‏شود که آدمى گمان مى‏کند مقاومت طبیعى ابژه است.در اینهمانگویى قتلى دوگانه صورت مى‏گیرد: آدمى عقلانیت را مى‏کشد چون در برابر او مقاومت مى‏کند; آدمى زبان را مى‏کشد چون به او خیانت مى‏کند.اینهمانگویى در لحظه موعود ضعف مى‏کند، زبان‏پریشى ( aphasia) نجات‏دهنده است، مرگ است‏یا شاید کمدى، بازنمایى خشم‏آلوده حقوق واقعیت است‏بر زبان.از آنجا که اینهمانگویى جادویى است البته فقط مى‏تواند در پس استدلال قدرتمندان پناه گیرد.بنابراین والدین هنگامى که صبر و حوصله‏شان تمام مى‏شود به کودکى که مدام در پى پرسش از تبیینهاست پاسخ مى‏دهند: «براى اینکه همین است که همین است.» یا حتى بهتر : دلیلش اینه که اینه - عملى جادویى که شرمنده خود است و لفظا ژست عقلانیت‏به خود مى‏گیرد و بلافاصله عقلانیت را رها مى‏سازد و باور مى‏کند که بیانگر علیت است چرا که کلمه‏اى را بر زبان رانده است که معرف آن است [ یعنى همان براى اینکه یا دلیلش، که در بالا به آن اشاره شد ] .اینهمانگویى گواهى است‏بر سوءظن عمیق به زبان، زبانى که رد شده است چون شکست‏خورده است.اینک هرگونه طرد زبان نوعى مرگ است.اینهمانگویى جهانى مرده و ساکن را خلق مى‏کند.

5- نه این و نه آن گرى (21) .منظور من آن صورت نوعى اسطوره‏شناختى است که مشتمل است‏بر بیان دو چیز متضاد و تراز کردن یکى با دیگرى تا بتوان هر دو را رد کرد (من نه این را مى‏خواهم نه آن را) .این صورت بلاغى در کل صورتى بورژوایى است زیرا که به شکل مدرن لیبرالیسم وابسته است.ما در اینجا باز با تمثیل کفه‏هاى ترازو روبه‏رو مى‏شویم: واقعیت نخست‏به چیزهاى شبیه به هم و مشابه‏ها فروکاسته مى‏شود; سپس توزین مى‏شود; دست‏آخر از شر هر دو که به طور برابر روشن و مشخص شده‏اند رهایى یافته مى‏شود.در اینجا نیز رفتارى جادویى وجود دارد: هر دو طرف کنار گذاشته مى‏شوند زیرا که انتخاب میان آنها کارى نامطلوب است; آدمى روى از واقعیتى تحمل‏ناپذیر برمى‏گرداند، آن را به دو امر متضاد فرومى‏کاهد که از آن جهت‏یکدیگر را متعادل مى‏کنند که صرفا امرى صورى‏اند و از تمامى وزن خاص آنها آسوده مى‏شود.نه این و نه آن گرایى مى‏تواند اشکال خوارشده‏اى داشته باشد: به عنوان مثال در ستاره‏بینى، همواره طالع سعد متساویا از پى طالع نحس مى‏آید، آنها همیشه به شیوه‏اى دوراندیشانه پیشگویى مى‏شوند آن هم در چشم‏اندازى که یکدیگر را جبران یا خنثى کنند.تعادل نهایى ارزشها و زندگى و سرنوشت و غیره را از حرکت مى‏اندازد.آدمى دیگر نیازى به انتخاب ندارد بلکه فقط باید تایید و تصدیق کند.

6- کمى کردن کیفیت (22) .این صورت بلاغى صورتى است که به شیوه‏اى پنهان در همه صورتهاى قبلى وجود دارد.اسطوره با تقلیل کیفیت‏به کمیت فکر و هوش را اقتصادى مى‏کند; واقعیت را ارزانتر مى‏فهمد.من مثالهاى چندى از این مکانیسم را به دست داده‏ام، مکانیسمى که اسطوره‏شناسى بورژوایى - و خاصه پتى بورژوایى - در کاربست آن به واقعیتهاى زیبایى‏شناختى درنگ نمى‏کند، واقعیتهایى که آنان از سوى دیگر بر آنند که حاکى از جوهرى غیرمادى است.تئاتر بورژوایى مثال خوبى از این تضاد است: از یک سو تئاتر به عنوان جوهرى عرضه مى‏شود که نمى‏تواند به هیچ زبانى تقلیل یابد و خود را فقط به شهود به دل آشکار مى‏کند.تئاتر به سبب این کیفیتش شانى عصبى (irritable dignity) کسب مى‏کند (به شیوه علمى سخن گفتن از تئاتر به جرم «ضد جوهر بودن‏» (lese-essence) قدغن مى‏شود; یا فزونتر، هر نوع نگرش فکرى به تئاتر تحت عناوین علم‏گرایى یا زبان فضل‏فروشانه فاقد اعتبار قلمداد مى‏شود) .از سوى دیگر هنر دراماتیک بورژوایى بر کمى کردن ناب جلوه‏هاى نمایشى‏اش مبتنى است: مدارى کامل از ظواهر شمارش‏پذیر برابریى کمى میان قیمت‏بلیط و اشکهاى بازیگر یا تجملات [ دکور ] صحنه برقرار مى‏سازد.به عنوان مثال آنچه اخیرا از طبیعى بودن بازیگر مراد مى‏شود بیش از همه‏چیز کمیت چشمگیر جلوه‏هاى نمایشى است.

7- گزارش (23) .اسطوره‏ها به ضرب‏المثلها گرایش دارند.اسطوره‏ها در این صورت بلاغى منافعى را سرمایه‏گذارى مى‏کنند که به نفس جوهرش مقید هستند: عام‏گرایى، رد هر نوع تبیین، [ پذیرش ] سلسله‏مراتب تغییرناپذیر جهان.اما باید دوباره میان زبان - ابژه و فرازبان تمایز قائل شویم.ضرب‏المثلهاى قدیمى و مردمى هنوز از جهان به عنوان ابژه درکى ابزارى دارند.گزارشى روستایى همچون «هوا خوب است‏» پیوندى واقعى با مفید بودن هواى خوب را مد نظر دارد.این گزاره آشکارا گزاره‏اى تکنولوژیک است; در اینجا کلمه به رغم داشتن شکل عام و انتزاعى راه را براى اعمال باز مى‏کند و خود را به نظمى سازنده وارد مى‏سازد: کشاورز درباره هوا سخن نمى‏گوید، «آن را عمل مى‏کند» ; آن را به درون کار خویش فرومى‏کشد.تمامى ضرب‏المثلهاى عامیانه ما مبین گفتارى فعال هستند که به تدریج در قالب گفتارى تاملى منجمد شده‏اند اما فقط در جایى که تامل محدود شده و به گزارش فروکاسته شده باشد و - به اصطلاح - ترسو و دوراندیش شده باشد و به تنگى تجربه را در آغوش کشیده باشد.ضرب‏المثل‏هاى عامیانه بیش از آنکه ابراز کنند، پیش‏بینى مى‏کنند; آنها گفتار بشریتى باقى مى‏مانند که در حال ساختن خود است نه بشریتى که هست. گزین‏گویه‏هاى بورژوایى از سوى دیگر به فرازبان تعلق دارند; آنها زبان مرتبه دومى هستند که وابسته به موضوعاتى هستند که از قبل مهیا شده‏اند.شکل کلاسیک آنها مثل (Maxim) است.در اینجا گزاره دیگر متوجه جهانى که باید ساخته شود نیست‏بلکه باید بر جهانى سایه گستراند که از قبل ساخته شده است و رد پاهاى این ساخته شدن را با ظاهرى بدیهى از جاودانگى بپوشاند: [ گزارش ] نوعى ضدتبیین است، معادل موقرانه اینهمانگویى است، معادل همان براى اینکه مستبدانه‏اى است که والدین محتاج معرفت آن را آماده فروکوفتن بر سر بچه‏هاى خود نگه مى‏دارند.بنیان گزارش بورژوایى عقل سلیم است‏یعنى حقیقتى که با دستور خودسرانه کسى که آن را مى‏گوید ساقط مى‏شود.

من این صور بلاغى را بدون در نظر گرفتن نظمى خاص برشمردم.ممکن است صور بسیار دیگرى نیز وجود داشته باشند; برخى مى‏توانند کهنه شوند و برخى دیگر مى‏توانند پدید آیند.اما بدیهى است صورى که در اینجا برشمرده شده‏اند، به همان‏گونه که هستند، به دو طبقه بزرگ تقسیم مى‏شوند، صورى که همچون نشانه‏هاى صور فلکى (Zodical Signs) جهان بورژوایى هستند: جوهرها و مقیاسها (توزین‏کردنها) .ایدئولوژى بورژوایى به طور مداوم محصولات تاریخ را به انواع جوهرى تغییرشکل مى‏دهد و همانطور که ماهى مرکب جوهر خود را بیرون مى‏پاشد تا از خود محافظت کند [ ایدئولوژى بورژوایى ] نمى‏تواند متوقف شود مادام که ساخته‏هاى بى‏وقفه جهان را تیره و تار کند و این جهان را در قالب ابژه‏اى تثبیت کند که تا ابدالاباد بتوان مالک آن بود و غناهایش را فهرست‏بندى کرد و به ذهن سپرد و به واقعیت جوهرى ناب را تزریق کرد که دگرگونیهاى آن و کشش آن به سوى اشکال دیگرى از هستى را متوقف سازد; و این غناها زمانى که تثبیت و منجمد شدند دست‏آخر قابل شمارش و اندازه‏گیرى نیز خواهند شد.اخلاق بورژوایى اساسا به توزین کردن خواهد انجامید و جوهرها در کفه‏هاى ترازویى قرار خواهند گرفت که انسان بورژوا شاهین ساکن و بى‏حرکت آن باقى خواهد ماند; زیرا که هدف اسطوره‏ها ساکن و بى‏حرکت‏ساختن جهان است: آنها مى‏بایست نظمى جهانى را پیش بنهند و تقلید کنند که سلسله‏مراتب مالکیتها را یک بار براى همیشه تثبیت کرده است.بنابراین آدمى هر روز و هر جا به دست اسطوره‏ها متوقف مى‏شود و این اسطوره‏ها او را به نمونه نخستین ساکنى ارجاع مى‏دهند که به جاى او زندگى مى‏کند و او را همچون انگل درونى عظیمى خفه مى‏کند و محدوده‏اى تنگ براى فعالیتهاى او در نظر مى‏گیرد، محدوده‏اى که آدمى در آن اجازه مى‏یابد بدون آنکه جهان را به هم بریزد، رنج‏بکشد.شبه‏طبیعت‏بورژوایى در معناى کامل خود مانعى است‏براى آنکه انسان خود را خلق کند.اسطوره‏ها چیزى نیستند مگر این اغواگرى بى‏وقفه و خستگى‏ناپذیر، مگر این خواست موذیانه و انعطاف‏ناپذیر که آدمیان خود را در آن تصویرى بازشناسند - که ابدى است اما مهرى تاریخى بر پیشانى دارد - که روزى از آنها ترسیم شده است اما انگار براى تمامى زمانهاست; زیرا که طبیعت - که در آن، آنان به بهانه جاودانه شدن زندانى گشته‏اند - چیزى به جز کاربرد نیست و همین کاربرد است که هرچند که سر به فلک کشیده باشد، آنان باید در دستش گیرند و تغییرش دهند.
ضرورت و محدودیتهاى اسطوره‏شناسى

باید به عنوان مقدمه سخنانى کوتاه درباره خود اسطوره‏شناس بگویم.این واژه، واژه‏اى بسیار بزرگ و از خودمطمئن است اما مى‏توان پیش‏بینى کرد که اسطوره‏شناس - اگر اساسا چنین کسى وجود داشته باشد - با دشواریهایى اگر نه در روش حداقل در احساس روبه‏رو خواهد بود.البته این امر حقیقت دارد که او دشواریى در این مورد نخواهد داشت که احساس کند کار او موجه است. اسطوره‏شناس هر اشتباهى هم که بکند یقینا در ساختن جهان شرکت‏خواهد کرد.اسطوره‏شناس با توجه به این اصل که آدمى در جامعه بورژوایى در هر پیچ و خمى به طبیعتى کاذب درمى‏غلتد مى‏کوشد تا باز در پس خنثى بودن و معصوم بودن مفروض ساده‏ترین و غیرپیچیده‏ترین روابط، بیگانگى ژرف و عمیقى را بیابد که این خنثى بودن و معصومیت مى‏خواهد آن را به آدمى بقبولاند.بنابراین نامستور ساختنى که اسطوره‏شناسى بدان دست مى‏یازد کنشى سیاسى است که بر مبناى ایده مسئولیت زبان بنا شده است و بنابراین آزادى زبان را اصل مسلم فرض مى‏گیرد.یقینا در این معنا اسطوره‏شناسى با جهان نه بدان‏گونه که ست‏بلکه بدان‏گونه که مى‏خواهد خلق کند از در هماهنگى درمى‏آید (برشت‏براى توضیح این امر واژه مبهم کارآیى در اختیار داشت: Einverstandnis فهمیدن واقعیت و همدستى با آن در عین حال) .

این هماهنگى توجیه‏کننده اسطوره‏شناس است اما او را خرسند نمى‏سازد; منزلت او اساسا منزلتى باقى مى‏ماند طردشده.ابعاد سیاسى توجیه‏گر اویند اما اسطوره‏شناس هنوز از آن [ سیاست ] فاصله دارد.گفتار او نوعى فرازبان است، چیزى را «عمل نمى‏کند» ; حداکثر نامستور و افشا مى‏کند - آیا مى‏کند؟ به چه کسى؟ وظیفه او همواره مبهم و گنگ باقى مى‏ماند و ریشه اخلاقى‏اش جلوى او را مى‏گیرد.او فقط مى‏تواند نیابتا کنش انقلابى را بزید.از این رو خصلت‏خودآگاه کارکرد او - کارکردى که اندکى نامنعطف و موشکافانه است - گیج‏کننده و به غایت‏ساده‏شده است، یعنى دو خصوصیتى که مشخصه هر نوع رفتار فکریى است که آشکارا بنیانى سیاسى داشته باشد (انواع «نامتعهد» ادبیات بى‏نهایت «الگانت‏» تر، = elegant) ظریف) هستند; آنها سر جاى خود در فرازبان نشسته‏اند) .

اسطوره‏شناس همچنین خود را از تمامى مصرف‏کنندگان اسطوره جدا مى‏سازد و این امر مساله کم‏اهمیتى نیست.اگر این جدایى مربوط به بخشى از مردم مى‏شد ایراد چندانى نداشت.28 اما زمانى که اسطوره تمامى مردم را در بر گیرد، اسطوره‏شناس اگر بخواهد اسطوره را آزاد کند باید از تمامى جمعیت‏بیگانه شود; و هر اسطوره‏اى که درجه‏اى از عامیت را دارا باشد در واقع مبهم و گنگ است زیرا که مبین بشریت کسانى است که چون چیزى در دست ندارند آن را استقراض کرده‏اند.براى رمزگشایى مسابقه دوچرخه‏سوارى فرانسه یا «شراب فرانسوى خوب‏» آدمى باید خود را از تمامى کسانى جدا سازد که اینها سرگرمشان کرده یا سرحالشان آورده است.اسطوره‏شناس محکوم است که در اجتماعى نظرى زندگى کند; براى او در اجتماع بودن، در بهترین حالت، صادق بودن است: نهایت اجتماعى بودن او در نهایت اخلاقى بودن او نهفته است.پیوند او با جهان از نوع طعنه و ریشخند است.

باید فزونتر رفت: از لحاظى اسطوره‏شناس از همان تاریخى کنار گذاشته مى‏شود که به نام آن مدعى عمل کردن است.تخریب و انقطاعى که او در زبان جامعه به وجود مى‏آورد براى او امرى مطلق است و وظیفه او را که بر لبه ایستادن است‏به او ابلاغ مى‏کند: او باید این وظیفه را انجام دهد بدون اینکه امیدى به بازگشت‏یا دریافت مزدى داشته باشد.براى او قدغن شده است که تصور کند جهان به طور انضمامى به چیزى ماننده خواهد بود، آن هم هنگامى که موضوع بلاواسطه نقد او ناپدید شود.یوتوپیا براى او تجملى ناممکن است: او وسیعا شک مى‏کند که حقایق فردا درست وارونه دروغهاى امروز خواهند بود.تاریخ هرگز پیروزى صاف و ساده چیزى به ضد خود را تضمین نمى‏کند; تاریخ درحالى‏که خود را مى‏سازد راه‏حلهاى تصورناکردنى و ترکیبهاى پیش‏بینى‏ناکردنى را آشکار مى‏سازد.اسطوره‏شناس حتى موقعیتى شبیه به موقعیت‏حضرت موسى ندارد: او سرزمین موعود را نمى‏تواند ببیند.براى او امور مثبت فردا را، امور منفى امروز کاملا پنهان کرده‏اند.تمامى ارزشهاى کارهایى که او انجام مى‏دهد به نظرش همچون اعمالى تخریب‏آمیز جلوه‏گر مى‏شوند.تخریب چنان به جان ارزشها مى‏افتد که چیزى از آنها باقى نمى‏ماند.سن ژوست (Saint-Just) با گفته‏اى غریب همین درک ذهنى از تاریخ را بیان کرده است، گفته‏اى که در آن بذر بارور آینده چیزى نیست مگر ویرانى - عمیقترین ویرانى - زمان حاضر : «آنچه جمهورى را تاسیس مى‏کند نابودى کامل هر آن چیزى است که مخالف آن است.» به گمان من این گفته را نباید در این معناى پیش پا افتاده فهمید که: «آدمى باید قبل از بازسازى راه را هموار سازد.» رابطه (copula) در جمله سن‏ژوست معنایى تام دارد: براى چنین کسى شب ظلمانى ذهنیى از تاریخ وجود دارد، جایى که ویرانى جوهرى گذشته به جو هر آینده تبدیل مى‏شود.

طردى دیگر که آخرین طرد است اسطوره‏شناس را تهدید مى‏کند: او مداوما با این خطر مواجه است که سبب شود واقعیتى که مى‏خواهد از آن محافظت کند، ناپدید شود.سواى هر نوع گفتارى ماشین ستروئن D.S.19 شیئى است که از حیث تکنولوژیک تعریف شده است: سرعت معینى دارد، با هوا به گونه‏اى مشخص برخورد مى‏کند و جز آن.اسطوره‏شناس نمى‏تواند از این نوع واقعیت‏سخن بگوید; مکانیک و مهندس و حتى استفاده‏کننده «ابژه را مى‏گویند» ; اما اسطوره‏شناس محکوم به فرازبان است.این طرد از قبل نامى داشته است: همان چیزى است که ایدئولوژیسم نامیده شده است.ژدانوفیسم آن را در آثار اولیه لوکاچ در زبان‏شناسى مار، در آثارى همچون آثار بنیشو یا گلدمن محکوم کرد (بدون آنکه در ضمن اثبات کند که این امر فعلا اجتناب‏پذیر است) و در تقابل با آن، تودارى و کم‏حرفى واقعیتى را نهاد که ایدئولوژى دسترسى به آن ندارد، درست مثل زبان از نظر استالین (24) که ایدئولوژى به آن دسترسى ندارد.البته این امر حقیقت دارد که ایدئولوژیسم تضادهاى واقعیت‏بیگانه‏شده را نه با ترکیب بلکه با قطع عضو حل مى‏کند (اما ژدانوفیسم حتى آن را حل نمى‏کند) : شراب به طور عینى خوب است و در عین حال خوبى شراب اسطوره‏اى است; و معما در همین‏جا نهفته است.اسطوره‏شناس تا آنجایى که مى‏تواند از این مخمصه بیرون مى‏آید، او به خوبى شراب مى‏پردازد نه به خود شراب، همانطور که مورخ به ایدئولوژى پاسکال مى‏پردازد نه به خود اندیشه‏ها. (25) 29

به نظر مى‏رسد که این امر دشواریى است که در زمانه ما مدخلیت دارد و هنوز فقط یک انتخاب ممکن در برابر آن وجود دارد و این انتخاب فقط پذیراى دو روش است که هر دو به یکسان افراطى هستند: یا ارائه واقعیتى که تماما در برابر تاریخ نفوذناپذیر است و ایدئولوژیزه کردن آن; یا برعکس ارائه واقعیتى که در غایت رخنه‏ناپذیر و تقلیل‏ناپذیر است و - در این مورد - شعرى ساختن آن.در یک کلام هنوز نمى‏توانم ترکیبى میان ایدئولوژى و شعر را متصور شوم. (منظور من از شعر به شیوه‏اى کلى جستجو براى معناى شفاف و بیگانه‏نشدنى چیزهاست.) این واقعیت که ما نمى‏توانیم ترتیبى بدهیم تا چیزى بیش از درکى نااستوار از واقعیت‏به دست آوریم، بدون شک میزان بیگانگى حال حاضر ما را به دست مى‏دهد: ما مدام میان ابژه و رمزگشایى از آن در نوسانیم، ناتوان از ارائه کلیت آن; زیرا که اگر ما در ابژه رخنه کنیم آن را آزاد مى‏سازیم اما تخریبش مى‏کنیم; و اگر وزن کامل آن را بازشناسیم احترامش مى‏گذاریم اما آن را به گونه‏اى احیا مى‏کنیم که هنوز رمزآلوده است.به نظر مى‏رسد که ما براى مدت زمانى محکوم شده‏ایم که همواره به شیوه‏اى افراطى از واقعیت‏سخن بگوییم.این امر احتمالا به سبب آن است که ایدئولوژیسم و ضد آن، گونه‏هایى از رفتارند که هنوز جادویى‏اند و شکاف در جهان اجتماعى آنها را وحشت‏زده و نابینا و مجذوب ساخته است.اما هنوز این آن چیزى است که ما باید در پى‏اش برویم: آشتى میان واقعیت و آدمیان، میان توصیف و تبیین، میان موضوع و معرفت.

1956

این مقاله ترجمه‏اى است از فصل پایانى کتاب زیر:

Roland Barthes (1976), "MythToday" in Mythologies, Norwich, Paladin.

مترجم کوشیده است تا آنجا که مترجم انگلیسى سبک و سیاق رولان بارت را حفظ کرده است، او نیز آن را حفظ کند.مطابقت این اثر بجز در موارد معدودى با اصل فرانسوى آن میسر نشد.

یادداشتها :

1.معانى بى‏شمار دیگرى از واژه «اسطوره‏» را مى‏توان در برابر این تعریف نهاد، اما من سعى کرده‏ام که چیزها را تعریف کنم نه واژگان را.

2.تحول تبلیغات و جراید ملى و رادیو و اخبار مصور - حال بقایاى مناسک گوناگون ارتباطات که بر نمودهاى اجتماعى حاکم‏اند به کنار - تحول علم نشانه‏شناسانه را به امرى عاجلتر از همیشه بدل کرده است.در طول فقط یک روز، واقعا از چه جاهاى غیردلالت‏کننده‏اى مى‏گذریم؟ بسیار اندک، اغلب هیچ.اکنون من اینجا هستم روبه‏روى دریا; حقیقت این است که دریا هیچ پیامى ندارد.اما در ساحل چه مصالح و موادى براى نشانه‏شناسى نهفته است! پرچم‏ها و نوشته‏هاى تبلیغاتى و علائم و ایماها و تابلوهاى راهنما و لباسها و حتى برنزه‏شدن [ تغییررنگ ناشى از آفتاب گرفتن ]، که پیامهایى بسیار براى من‏اند.

3.مفهوم واژه (کلمه = (Word یکى از مناقشه‏برانگیزترین مفاهیم در زبان‏شناسى است.من اینجا آن را به سبب سادگى مورد استفاده قرار مى‏دهم.

4. Tel Quel, II.

5.یا شاید چینى‏ات ?(sinity) درست مثل لاتین/لاتینى‏ات باسک/ x ، باسکى‏ات x

(Latin / Latinity = Basque / x,x/ = Basquity

6. مى‏گویم «در اسپانیا» چون در فرانسه رشد پتى‏بورژوازى باعث‏شده است که مجموعه‏اى از معمارى «اسطوره‏اى‏» شاله باسکى رونق یابد.

6.از حیث اخلاقى، آنچه در اسطوره باعث پریشانى خیال مى‏شود دقیقا این است که شکل آن انگیزش‏مند است.اگر «سلامت‏» زبان وجود داشته باشد، عبارت است از دلبخواهى و قراردادى بودن نشانه که بنیان آن نیز هست.آنچه در اسطوره حال به هم زن است توسل آن به طبیعت کاذب است و نیز وفور اشکال دلالت‏کننده، همچون در چیزهایى که قابل استفاده بودن خود را با ظاهرى طبیعى مى‏آرایند.خواست‏سنجش دلالت‏به گونه‏اى که طبیعت ضامن کامل آن باشد مسبب نوعى غثیان است: اسطوره بسیار غنى است و آنچه در آن افراطى است، دقیقا، انگیزش آن است.این غثیان، غثیانى است که من در برابر هنرهایى احساس مى‏کنم که از انتخاب میان طبیعت و ضدطبیعت‏سر باز مى‏زنند و طبیعت را به عنوان ایدئال و ضدطبیعت را به عنوان اقتصاد مورد استفاده قرار مى‏دهند.نوعى پستى در عدم تعهد به عقیده یا عملى واحد وجود دارد.

7.آزادى در انتخاب آنچه آدمى باید توجه خود را به آن معطوف کند مساله‏اى است که به قلمرو نشانه‏شناسى تعلق ندارد، بلکه به موقعیت انضمامى مساله وابسته است.

8.ما نامگذارى شیر را به عنوان مثال ناب دستورزبان لاتین مى‏پذیریم زیرا که ما به عنوان افراد بالغ موضعى خلاق در نسبت‏با آن داریم.بعدها به مساله ارزش پس‏زمینه در این طرح اسطوره‏اى بازخواهم گشت.

9.برعکس، شعر کلاسیک برحسب چنان هنجارهایى مى‏تواند نظام اسطوره‏اى قدرتمندى باشد زیرا که این شعر بر معنا مدلولى اضافى تحمیل مى‏کند که عبارت از همان قواعد نظم (regularity) باشد.به عنوان مثال، شعر الکساندرى داراى ارزش است، هم به عنوان معناى گفتمان و هم به عنوان دال کلى جدید که همان دلالت‏شعرى آن است.موفقیت، زمانى که حاصل شود، ناشى از درجه ترکیب آشکار هر دو نظام است.مى‏توان مشاهده کرد که ما به هیچ وجه با هماهنگى میان محتوا و شکل سروکار نداریم بلکه با جذب الگانت (ظریف (elegant یک شکل در دیگرى روبه‏روییم.منظور من از الگانس اقتصادیترین نحوه استفاده از ابزارهایى است که به کار گرفته مى‏شود.به سبب سوءاستفاده‏اى طولانى است که معنا با محتوا عوضى گرفته مى‏شود.زبان هرگز چیزى نبوده است مگر نظامى از اشکال، و معنا خود نوعى شکل است.

10.ما در اینجا باز با معنا در معناى سارترى کلمه سروکار داریم، به عنوان کیفیت طبیعى چیزها، که در خارج از نظام نشانه‏شناسانه جاى گرفته است (ژنه مقدس) .

11.سبک (style) حداقل زمانى که آن را در کتاب درجه صفر نوشتار تعریف کردم شکل نبود و به قلمرو تحلیل نشانه‏شناختى ادبیات تعلق نداشت.در واقع سبک جوهرى است که مداوما با شکلى‏شدن (formalization) تهدید مى‏شود.در آغاز مى‏توان گفت که سبک کاملا مى‏تواند به شیوه نگارش فروغلتد; نگارشى از «نوع مالرو» حتى نزد خود مالرو وجود دارد.بعد، سبک همچنین مى‏تواند به زبان ویژه‏اى مبدل شود که نویسنده از براى خود و فقط براى خود استفاده کند.سبک، سپس، به نوعى اسطوره تنهاخودى (solpsistic) بدل مى‏شود، زبانى که نویسنده با آن با خود صحبت مى‏کند.فهم این نکته آسان است که در چنان درجه‏اى از تصلب، سبک خواهان رمزگشایى مى‏شود.آثار جى.پى.ریچارد مثالهاى خوبى از نقد ضرورى سبکها هستند.

12.وجه شرطى، از آن جهت که زبان لاتین با استفاده از وجه شرطى است که مى‏تواند «اسلوب غیرمستقیم گفتمان‏» را بیان کند، ابزارى ستودنى از براى اسطوره‏زدایى است.

13.پارى - ماچ به ما مى‏گوید که «سرنوشت‏سرمایه‏دارى ثروتمند ساختن کارگران است.» 14.واژه «سرمایه‏دارى‏» تابوست نه از حیث اقتصادى بلکه از حیث ایدئولوژیک; و احتمالا نمى‏تواند وارد اصطلاحات بازنمونهاى بورژوایى شود.فقط در مصر دوران فاروق بود که دادگاهى مى‏توانست‏با عباراتى طویل فرد زندانى را به سبب «توطئه ضدسرمایه‏دارى‏» محکوم کند.

15.بورژوازى هرگز از واژه «پرولتاریا» استفاده نمى‏کند که بنا به فرض اسطوره‏اى دست‏چپى است، مگر زمانى که منافعش اقتضا کند که تصور کند که پرولتاریا را حزب کمونیست‏به گمراهى کشانده است.

16.شایان توجه است که دشمنان بورژوازى در حیطه اخلاق و زیبایى‏شناسى در اغلب اوقات یا نسبت‏به نیات سیاسى آن بى‏اعتنا هستند یا به آن تعلق‏خاطر دارند.برعکس، دشمنان سیاسى بورژوازى محکوم کردن اساسى بازنماییهاى آن را به غفلت مى‏سپارند; آنها اغلب تا به آنجا پیش مى‏روند که با بورژواها شریک مى‏شوند.این گوناگونى حملات به نفع بورژوازى تمام مى‏شود زیرا که به او رخصت مى‏دهد تا نام خود را پنهان کند.بورژوازى را مى‏بایست فقط با ترکیب نیات و بازنمودهایش شناخت و فهمید.

17.گونه‏هایى از انسان ویران مى‏تواند وجود داشته باشد که فاقد هر نظمى است (به عنوان مثال یونسکو) .این امر به هیچ رو بر امنیت جوهرها تاثیر نمى‏گذارد.

18.القاى محتوایى جمعى براى تخیل همواره امرى غیرانسانى بوده است آن هم نه فقط به این سبب که رؤیا بافتن جوهر زندگى را در قالب تقدیر خلاصه مى‏کند، بلکه همچنین از این رو که رؤیاها فقیر شده‏اند و جان‏پناه امر غایب‏اند.

19. «اگر آدمیان و وضعیتهاى آنان در ایدئولوژى همچون در جعبه سیاه (Camera obsivra) [دوربین عکاسى] باژگونه به نظر مى‏رسند، این پدیده ناشى از فرآیند حیاتى تاریخى آنان است...» (مارکس، ایدئولوژى آلمانى) .

20.به «اصل لذت‏» انسان فرویدى مى‏توان «اصل روشنى‏» انسان اسطوره‏شناسانه را افزود.تمامى ابهام اسطوره در همین‏جاست: روشنى آن وجدآمیز است.

21.نگاه کنید به مارکس و مثال درخت گیلاس (ایدئولوژى آلمانى) .

22.شایان توجه است که خروشچفیسم خود را نه به عنوان تغییرى سیاسى، بلکه اساسا و فقط به عنوان تغییر مسلکى زبانى عرضه کرد، اما تغییر مسلکى ناقص، زیرا که خروشچف استالین را از ارج انداخت اما او را تبیین نکرد، او را از نو سیاسى نکرد.

23.امروزه مردم تحت استعمار هستند که در موقعیت تمام و کمال اخلاقى و سیاسى جاى گرفته‏اند که مارکس آن را از آن پرولتاریا دانسته و توصیفش کرده بود.

24.تیراژ روزنامه‏ها داده‏اى ناکافى است.بقیه اطلاعات فقط برحسب تصادف به دست مى‏آید.پارى - ماچ ترکیب خوانندگان خود را برحسب استاندارد زندگى شخصى ساخته است (مساله مهم این است که پارى - ماچ جهت تبلیغ دست‏به این کار زده است) .در فیگارو ، 12 جولاى 1955، از هر 100 خواننده‏اى که در شهر زندگى مى‏کنند، 53 نفر ماشین دارند، 49 نفر حمام و جز آن.درحالى‏که میانگین استاندارد زندگى در فرانسه چنین تخمین زده شده است: ماشین 22 درصد، حمام 13 درصد.قدرت خرید بسیار خوانندگان پارى - مارچ را مى‏توان از اسطوره‏شناسى این جریده پیشگویى کرد.

25.مارکس: «...ما باید به این تاریخ توجه کنیم، زیرا که ایدئولوژى یا در برداشت غلط از این تاریخ و یا در قالب انتزاعى کامل از آن خلاصه مى‏شود» (ایدئولوژى آلمانى) .

26.مارکس: «...آنچه آنان را نمایندگان طبقه پتى‏بورژوا مى‏سازد این است که اذهان آنها و آگاهى آنها به وراى محدوده‏هایى که این طبقه براى خود تعیین کرده است، گسترش نمى‏یابد» (هجدهم برومر) .و گورکى: «پتى‏بورژوا کسى است که خود را به هر کسى ترجیح مى‏دهد.» 27.آدمى نه فقط از مردم بیگانه مى‏شود، بلکه گاهى نیز دقیقا از موضوع اسطوره بیگانه مى‏شود.براى مثال، من براى آنکه از کودکى شاعرانه رمزگشایى مى‏کردم، به اصطلاح، مى‏بایست فاقد اعتماد به مینودروئه به کودک مى‏بودم.با توجه به اسطوره عظیمى که او در آن گیر افتاده بود، من مى‏بایست در او چیزى همچون حضور گشودگى و لطافت‏بالقوه را نادیده مى‏گرفتم.سخن گفتن به ضد دخترى کوچک کار خوبى نیست.

28.حتى در اینجا، در این اسطوره‏شناسیها، دست‏به نیرنگ زده‏ام: با دریافتن این‏که کار مداوم براى تبخیر واقعیت تا چه اندازه شاق است، شروع کرده‏ام تا آن را به افراط فشرده سازم و در آن جمع و جورى تعجب‏انگیزى را کشف کنم که با شادمانى طعم خوشش را مز مزه مى‏کنم، و مثالهایى معدود از «روانکاوى جوهرى‏» درباره برخى موضوعات اسطوره‏اى به دست داده‏ام.

پى‏نوشت‏ها:

1) دختربچه شاعرى که رولان بارت یکى از مقالات اسطوره‏شناسیهاى خود را به برخورد جامعه ادبى و مطبوعاتى با اشعار او اختصاص داده است.

2) کوئیپو طنابى بوده است که اینکاها آن را براى ضبط وقایع تاریخى نگه مى‏داشتند و رشته‏هاى رنگینى براى نمایش جنگ یا وقایع دیگر به آن گره مى‏زدند.

3) واژه‏اى که دال بر تخیل روشنى است که به دنیاى خارج فراافکنده مى‏شود و فقط در درون ذهن فرد جاى ندارد.همچنین به توانایى یا گرایش به فراافکندن تخیل به ویژه در کودکان حکایت مى‏کند.فردى را که داراى چنین خصوصیتى است Eidetiker مى‏نامند. (به نقل از لغت‏نامه روانشناسى پنگوئن) .

4) تفاوت میان جوهر و شکل تحت عناوین مختلف از زمان افلاطون و ارسطو به بعد مد نظر فیلسوفان بوده است.به نظر مى‏رسد که حمله بارت متوجه کسانى باشد که شکل را همان جوهر متصور مى‏شوند و بدین‏ترتیب آن را چیزى فارغ از زمان مى‏پندارند، مثل نوکانتى‏ها و خاصه گئورگ زیمل.از نظر زیمل رابطه «دوتایى‏» که شکلى بى‏زمان است مى‏تواند در طول زمان محتواهاى مختلفى به خود گیرد یا حتى در زمان‏واحد محتواهاى مختلفى را دارا باشد.مثلا رابطه زن و شوهر، دو مؤسسه، دو کشور، جملگى مى‏توانند محتواهاى «شکل بى‏زمان رابطه دوتایى‏» باشند.رئالیسم ژدانفى نیز به شیوه‏اى دیگر به همین‏گونه عمل مى‏کند.رئالیسم شکلى جوهرى ادبیات سوسیالیستى است.چیزى که بارت به هیچ‏وجه آن را نمى‏پذیرد.وى زمانى که به رابطه شکل و تاریخ اشاره مى‏کند در واقع مى‏خواهد همین جوهرى بودن شکل را مردود اعلام کند. - م.

5) منظور فردینان دوسوسور، زیگموند فروید و ژان پل سارتر است.

6 Second form in French Lycce)

اینجانب نه از نظام دبیرستانى آن زمان فرانسه اطلاع دارم نه از نظام فعلى ایران.از کسانى هم که مساله را پرسیدم چندان چیزى عایدم نشد، چون مساله چندان مهم نبود آن را به همین شکل ترجمه کردم. - م.

7) معناى فارسى آن کلبه است، اما آن را نباید با کلبه‏هاى معمول خودمان یکى گرفت.یعنى همان اتاقک گاه‏گلى.

8) ایدئوگراف = ایدئوگرام: نشان، رمز، نشانى که به جاى نوشته به کار مى‏رود. (حییم)

9) طوقى نوعى یقه کوچک از پارچه سفید لطیف است و ظاهرا در دوره مولیر طبیبان از آن استفاده مى‏کرده‏اند.

10. :The [fall] در اینجا به حرف تعریف The تاکید شده است که ترجمه آن میسر نیست، منظور همین سقوط خاص ست‏یعنى سقوط قیمتها. - م.

11-12) ما در ترجمه ناگزیرم که thefall را به سقوط ترجمه کنیم و حرف تعریف آن را که مشخص‏کننده سقوط است‏حذف کنیم. اما از نظر بارت‏نسبت دلالت‏با این حرف تعریف اهمیت دارد.

13) فرمول مشهور اینشتین که به قول بارت به اسطوره بدل شده است.

14) معمار فرانسوى در قرن نوزدهم که ساختمانهاى قرون وسطایى را نوسازى و بازسازى کرد.

15) این جمله هم در متن انگلیسى آن مبهم بود هم در متن فرانسوى آن.موریارتى یکى از شارحان آثار بارت در فصل مربوط به «اسطوره‏ها» اتفاقا به این جمله اشاره کرده و آن را چنین تفسیر کرده است: ماشین‏نویسى که درآمد اندکى دارد مى‏تواند در مراسم پرشکوه عروسى بورژوایى خود را عروس آن مجلس متصور شود. - م.

16. inoculation

17. The Privation of History

18. Identification

19) گاستن دومینیچى کشاورزى بود که در سال 1952 سر جک دراموند و زن و دخترش را که نزدیک مزرعه او چادر زده بودند به قتل رساند.رولان بارت در یکى از اسطوره‏شناسیهاى خود به محکمه او مى‏پردازد و به عدم مفاهمه زبانى میان کل مسئولان دادگاه با او اشاره مى‏کند.از نظر بارت مسئولان دادگاه که به زبان فرانسوى رسمى تکلم مى‏کنند و آموزش کلاسیک دیده‏اند از فهم زبان دهاتى دومینیچى عاجزند اما با قدرت با اتکا به همان زبان و روانشناسى رسمى او را محکوم مى‏کنند.وى در آخر مقاله خود مى‏افزاید که همه ما دومینیچى بالقوه هستیم، نه به عنوان قاتل، بلکه به عنوان متهم; متهمى که از زبان خود محروم شده است.


20. Tautology

21. Neither-Norism

22. The quantification of quality

23. The statement of fact



24) اشاره‏اى است‏به نظر عجیب و غریب استالین درباره زبان.مارکسیسم شوروى کار خود را بر اساس تقسیم‏بندى دگماتیک میان زیربنا و روبنا استوار کرده بود: با تغییر زیربنا، روبنا نیز تغییر مى‏یابد.اما عده‏اى به سادگى پرسیدند چرا بعد از انقلاب زبان روسى تغییر نیافت؟ استالین وارد میدان شد و پاسخ داد که زبان واقعیتى صلب و تغییرناپذیر است که نه جزو زیربناست نه جزو روبنا! (قافیه چو تنگ آید...) از اینجا دیگر افرادى مثل ژدانف مى‏توانستند نتیجه بگیرند که تاریخ به زبان دسترسى ندارد.بارت بر آن است که این نظر خود نوعى اسطوره و فرازبان است.اما معماى بارت این است که اسطوره‏شناسى که مى‏خواهد رخنه تاریخ و قدرت را در زبان نشان دهد خود ناگزیر از استفاده از فرازبان است منتهى فرازبانى که نامستور مى‏کند و تحریفها را برملا مى‏سازد. از آنجا که به نظر بارت رسیدن به معناى شفاف و بیگانه‏نشده چیزها در زمانه حاضر میسر نیست، اسطوره‏شناس بر لبه پرتگاهى قرار گرفته است که واقعیت و آدمیان، و توصیف و تبیین، و موضوع و معرفت را از هم جدا ساخته است و نتیجه مى‏گیرد که اسطوره‏شناس در زمانه ما موجود مطرودى است و آینده نیز مهیاگر هیچ نوعى اطمینانى نیست.اما از نظر بارت، اسطوره‏شناس نباید امید را از دست‏بدهد.تحول بعدى بارت و رفتن او به طرف پست‏مدرنیسم نشان داد که او دیگر اساسا به معناى شفاف اعتقاد ندارد. - م.

25. Pensees) ، نام کتاب پاسکال

منبع: http://www.hawzah.net/Per/Magazine/ar/018/ar01815.asp

 

  
نویسنده : علی رفیع ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢
تگ ها : ترجمه ها