اسطوره در زمانه حاضر

این مقاله که در شماره 18 فصلنامه ارغنون (تابستان 1377) به چاپ رسیده است، ترجمه دکتر یوسف اباذری است از مقاله اسط.وره در زمان حاضر نوشته رولان بارت که باواسطه از وبسایت حوزه (hawzah) متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی نور نقل می شود.
اسطوره در زمانه حاضر چیست؟ من در آغاز پاسخى اولیه و بسیار ساده خواهم داد که کاملا با [ علم ] ریشهشناسى سازگار باشد: اسطوره نوعى گفتار (speech) است.1
اسطوره نوعى گفتار است
البته اسطوره هر نوع گفتارى نیست; زبان نیازمند وضعیتها و شرطهاى ویژهاى است تا به اسطوره تبدیل شود; ما تا لحظهاى دیگر آنها را خواهیم دید.اما آنچه باید از آغاز کاملا مشخص گردد این است که اسطوره نظامى از ارتباط است، اسطوره پیام است. این امر به آدمى اجازه مىدهد تا درک کند که اسطوره احتمالا نمىتواند عین (ابژه)، مفهوم یا ایده باشد; اسطوره شیوهاى از دلالت است، نوعى شکل است.ما بعدا باید محدودیتهاى تاریخى این شکل را معین سازیم و همچنین شرایط استفاده از آن را، و [ تاثیر ] جامعه بر آن را بازبینى کنیم; معهذا باید نخست آن را در مقام شکل توضیح دهیم.
مىتوان دید که این ادعا کاملا توهمآمیز است که بتوان موضوعات اسطورهاى را بر مبناى جوهر (substance) آنها از یکدیگر تمیز نهاد; از آنجا که اسطوره نوعى گفتار است هر چیز مىتواند اسطوره باشد به شرط آنکه گفتمانى (a discourse) آن را انتقال دهد.اسطوره با توجه به موضوع پیام آن مشخص و معین نمىشود، بلکه با شیوهاى مشخص و معین مىشود که با آن این پیام را بیان مىکند; براى اسطوره محدودیتهاى شکلى وجود دارد نه محدودیتهاى «جوهرى» .(substantial) پس هر چیزى مىتواند اسطوره باشد؟ بله، من به این امر اعتقاد دارم، زیرا که جهان چه بىپایان سرشار از اشارات است.هر شیئى در جهان مىتواند از حالت هستیى بسته و خاموش به حالتى گویا گذار کند و باز شود تا جامعه آن را اخذ کند، زیرا که هیچ قانونى اعم از طبیعى و جز آن وجود ندارد که سخن گفتن درباره چیزها را ممنوع کند.درخت، درخت است.بله، البته.اما درختى که مینو دروئه ( Minou Drouet) (1) از آن سخن گفته است دیگر کاملا درخت نیست، بلکه درختى است آذینبسته و آمادهشده براى نوع خاصى از مصرف و آمیخته با دست و دلبازى ادبى و عصیان و تخیلها; سخن کوتاه، آمیخته با نوعى از معناى اجتماعى (social usage) که به ماده خالص اضافه شده است.
طبیعتا همه چیزها در یک زمان بیان نمىشوند; برخیها براى مدتى در دام گفتار اسطورهاى مىافتند و سپس ناپدید مىشوند، دیگران جاى آنها را مىگیرند و منزلت اسطوره را کسب مىکنند.آیا برخى از چیزها ناگزیر منشا و سرچشمه اشارتها هستند، درست همانطور که شارل بودلر در مورد زنان گمان زده است؟ به اطمینان باید گفتخیر; آدمى مىتواند اسطورههاى بسیار کهن را در نظر آورد، اما اسطورههاى ابدى وجود ندارند; زیرا که تاریخ بشر است که واقعیت را به سخن تبدیل مىکند و فقط این تاریخ است که بر زندگى و مرگ زبان اسطورهاى حکم مىراند.اسطورهشناسى، چه کهن باشد چه غیر آن، فقط مىتواند بنیادى تاریخى داشته باشد، چرا که اسطوره نوعى از گفتار است که تاریخ آن را انتصاب مىکند; این نوع گفتار احتمالا نمىتواند از «سرشت چیزها» نشات گیرد و تحول یابد.
گفتارى از این نوع، پیام است و بنابراین به هیچ وجه به گفتار شفاهى محدود نمىشود.این گفتار مشتمل استبر شیوههایى از نوشتار و بازنماییها (representations) نه فقط گفتمان نوشتارى بلکه همچنین عکاسى و سینما و گزارش و ورزش و نمایشها و تبلیغات نیز شامل آن مىشوند، تمامى اینها مىتواند در خدمت پشتیبانى از گفتار اسطورهاى قرار گیرد.اسطوره نه مىتواند بر اساس موضوع (ابژه) آن تعریف شود نه بر اساس مصالح و ماده (material) آن، زیرا که هر نوع مصالح و موادى را مىتوان به دلخواه معنایى بخشید; نیزهاى که برمىگیرند تا بر مبارزهجویى دلالت کند، خود نوعى گفتار است.البته حقیقت دارد که تا آنجا که ادراک مد نظر است نوشتار و تصاویر، به عنوان مثال، به یک نوع آگاهى توسل نمىجویند; و حتى در مورد تصاویر مىتوان از خود را بیشتر به دست دلالت (signification) مىسپارد تا نقاشى، کپى بیشتر از اصل و کاریکاتور بیشتر از پرتره.اما نکته این است; ما در اینجا دیگر به شیوه نظرى بازنمایى نمىپردازیم; ما به این تصویر خاص مىپردازیم که به این دلالتخاص اختصاص یافته است.گفتار اسطورهاى از مصالح و موادى ساخته شده است که قبلا به گونهاى با آن کار شده است که آن را مناسب ارتباط گرداند; چون تمامى مصالح و مواد اسطوره (اعم از تصویرى یا نوشتارى) از پیش، آگاهى دلالتبخش را مفروض مىگیرند، آدمى مىتواند درحالىکه جوهر آنها را کنار مىنهد درباره آنها بحث کند.این جوهر کماهمیت نیست; بىشک تصاویر آمرانهتر از نوشتار هستند، آنها معنا را در طرفةالعینى تحمیل مىکنند بدون آنکه آن را تحلیل یا تضعیف کنند.اما این تفاوت، تفاوتى برسازنده نیست.تصاویر به مجرد معنا یافتن به نوعى نوشتار بدل مىشوند و مثل نوشتار نیازمند واژگان (Lexis) اند.
بنابراین ما فرض مىکنیم که زبان، گفتمان، گفتار و جز آن عبارت از هر واحد یا ترکیب بامعنایى باشند اعم از کلامى یا بصرى; عکس براى ما به همان شیوه نوعى از گفتار است که مقاله روزنامه; حتى اشیاء نیز اگر منظورى را برسانند به گفتار مبدل مىشوند. این شیوه تکوینى ادراک زبان در واقع با نفس تاریخ نوشتار توجیه مىشود; مدتها قبل از ابداع الفباى ما، اشیائى مثل اینکاکوئیپو ( Inca quipu) (2) یا تصاویر مندرج در تصویرنگاریها (pictographs) به عنوان گفتار پذیرفته شده بودند.این امر به آن معنا نیست که آدمى باید گفتار اسطورهاى را مثل زبان در نظر گیرد; در واقع اسطوره به قلمرو علمى کلى تعلق دارد که به وسعت زبانشناسى است و نام آن نشانهشناسى (semiology) است.
اسطوره در مقام نظام نشانهشناختى
اسطورهشناسى از آنجا که مطالعه نوعى از گفتار است، یکى از بخشهاى همین علم گسترده نشانههاست که فردینان دوسوسور در حدود چهل سال قبل تحت نام نشانهشناسى تاسیس کرد.نشانهشناسى هنوز پا به عرصه وجود نگذاشته است.اما از سوسور به بعد و گاهى جداى از او، کل بخشى از تحقیقات معاصر مداوما به مساله معنا ارجاع کردهاند: روانکاوى و ساختگرایى و روانشناسى ایدتیک (eidetic) (3) و برخى از انواع جدید نقد ادبى که آثار گاستن باشلار از مثالهاى نخستین آن است. [ این بینشها ] دیگر متوجه امور واقع (facts) نیستند مگر اینکه به آنها دلالت (significance) اعطا شده باشد.اکنون مفروض گرفتن دلالتبه معناى توسل جستن به نشانهشناسى است.منظور من آن نیست که نشانهشناسى مىتواند از پس تمامى ابعاد تحقیق به طور مساوى برآید; آنها محتواهاى متفاوتى دارند; اما آنها داراى منزلت مشترکى هستند; آنها جملگى علومى هستند که با ارزشها سروکار دارند; آنها از رسیدن به امور واقع خرسند نیستند; آنها امور واقع را به عنوان نشانههاى چیزى دیگر کشف و تعریف مىکنند.
نشانهشناسى علم اشکال است زیرا که دلالتها را جداى از محتواى آنها مطالعه مىکند.مایلم که کلامى درباره ضرورت و محدودیتهاى چنین علم صوریى بیان کنم.ضرورت همان چیزى است که از هر نوع زبان دقیقى مطالبه و درخواست مىشود.ژدانف (Zhdanov) فیلسوفى به نام الکساندرف (Alexandrov) را دست مىاندازد، زیرا که وى از «ساخت کروى سیاره ما» سخن گفته است.ژدانف مىنویسد: «تاکنون گمان مىرفت که فقط شکل مىتواند کروى باشد.» ژدانف بر حق است: آدمى نمىتواند درباره ساختها با واژگانى که مختص اشکال است، و بالعکس، صحبت کند.ممکن است که در صحنه «زندگى» چیزى نباشد مگر کلیتى که در آن ساختها و اشکال را نتوان از یکدیگر جدا کرد.اما علم کارى با امر نگفتنى ندارد; علم باید درباره «زندگى» سخن بگوید اگر مىخواهد آن را تغییر دهد.هر نوع نقدى برخلاف نوعى پهلوان پنبهبازى که هدفش ترکیب کردن (synthesis) باشد، که به خلاقیت تحلیل رضایت دهد; و در تحلیل باید روش (method) و زبان را وصلت دهد و هماهنگ کند.اگر نقد تاریخى کمتر از شبح «شکلگرایى» بترسد مىتواند کمتر سترون باشد و این امر را خواهد فهمید که مطالعه خاص شکلها به هیچ رو ضرورتا اصول کلیت و تاریخ را نقض نخواهد کرد و با آن در تضاد نخواهد بود. برعکس: هرچه بیشتر نظام، خاصه با توجه به شکل آن تعریف شود بیشتر با نقد تاریخى قابل بررسى خواهد شد.براى دست انداختن گفتهاى مشهور مىتوانیم بگوییم که اندکى شکلگرایى آدمى را از تاریخ روىگردان مىکند اما شکلگرایى بیشتر او را به طرف آن بازمىگرداند.آیا در مورد نقد کلى (total criticism) مثال بهترى از توصیف قداست که ژان پل سارتر در ژانه مقدس آن را ارائه کرده است وجود دارد، توصیفى که در این حال صورى و تاریخى، نشانهشناسانه و ایدئولوژیک است.برعکس خطر در این نهفته است که اشکال به منزله موضوعاتى مبهم، نیمه شکل نیمه جوهر، در نظر گرفته شوند و به شکل جوهرى از شکل داده شود (4) ، همانطور که به عنوان مثال در رئالیسم ژدانفى عمل شده است.نشانهشناسى، زمانى که محدودههایش مشخص شد، دیگر دامى مابعدالطبیعى نیست; علمى در میان سایر علوم است، ضرورى اما نه کافى.مساله مهم مشاهده این امر است که وحدت و یکپارچگى تبیین نمىتواند بر حذف این یا آن یک از رویکردهاى آن استوار باشد، بلکه همانطور که انگلس گفته است مىتواند بر هماهنگى دیالکتیکى علوم خاصى که از آن استفاده مىکند استوار گردد.این امر در مورد اسطورهشناسى مصداق دارد: اسطورهشناسى هم بخشى از نشانهشناسى است زیرا که دانشى شکلى است و هم بخشى از ایدئولوژى زیرا که دانشى تاریخى است; اسطورهشناسى ایدهها را - در - شکل مطالعه مىکند.2
اجازه دهید باز بگویم که هر نوع نشانهشناسى نسبت میان دو مضمون را مسلم فرض مىگیرد: دال و مدلول.این نسبت متوجه موضوعاتى است که به مقولات متفاوتى تعلق دارند، و به همین سبب است که این نسبت از جنس برابرى (equality) نیستبلکه از جنس همارزى (equivalence) است.ما باید در اینجا مواظب باشیم، زیرا برخلاف نظر معمول که صرفا بر آن است که دال مبین مدلول است، ما در هر نظام نشانهشناسانهاى نه با دو بلکه با سه مضمون سروکار داریم.زیرا که آنچه ما درک مىکنیم به هیچ وجه مضمونى نیست که در پى مضمونى دیگر مىآید بلکه همبستگیى است که آنها را وحدت مىبخشد; بنابراین ما با دال، مدلول و نشانه (sign) روبهروییم، نشانهاى که پیونددهنده تام دو مضمون اولیه است.دستهاى گل سرخ را در نظر گیرید: من از آن براى نشان دادن شور و عشقم استفاده مىکنم.پس آیا ما در اینجا فقط با دال و مدلول روبهروییم یعنى گلهاى سرخ و شور و عشق من؟ نه، ما فقط با این امر مواجه نیستیم; درستتر بگوییم، ما اینجا با «گلهاى شورمند و عشقمند شده» روبهرو هستیم.اما در این سطح از تحلیل ما با سه مضمون روبهروییم; زیرا که این گل سرخهایى که رنگ شور و عشق خوردهاند به طور کامل و صحیح خود را وامىنهند تا به گلهاى سرخ، و شور و عشق تقسیم شوند: گلهاى سرخ، و شور و عشق قبل از وحدت یافتن و تشکیل این مضمون سوم وجود داشتهاند، مضمونى که نشانه است.البته این امر حقیقت دارد که بگوییم در سطح تجربى من نمىتوانم گلهاى سرخ را از پیامى که رساننده آنند جدا سازم و به همینسان مىتوانیم بگوییم که در سطح تحلیل من نمىتوانم گلهاى سرخ در مقام دال را با گلهاى سرخ در مقام مدلول قاطى کنم: دال تهى است، نشانه پر است زیرا که معناست.یا سنگریزه سیاهى را در نظر آورید: من مىتوانم آن را وادارم که به شیوههاى گوناگونى دلالت کند; این سنگریزه دال محض است، اما اگر براى آن یک مدلول قطعى قائل شوم (به عنوان مثال با حکم اعدام در راىگیرى مخفى) مبدل به نشانه خواهد شد.طبیعتا میان دال و مدلول و نشانه کارکرد التزامى (مانند دلالت جزء به کل) وجود دارد; اما به زودى مشاهده خواهیم کرد که این تمایز اهمیتى حیاتى براى مطالعه اسطوره در مقام چارچوبى نشانهشناسانه دارد.
طبیعتا این سه مضمون به طور محض شکلى و صورى هستند و محتواهاى متفاوتى مىتواند به آنها داده شود.چند مثال مىزنیم: از نظر سوسور که در نظام نشانهشناسانه خاصى که از حیث روششناختى سرمشق بود کار مىکرد یعنى زبان یا Langue ، مدلول مفهوم (concept) است و دال تصویرى آوایى (acoustic image) که ذهنى است)، و نسبت میان مفهوم و تصویر نشانه (به عنوان مثال کلمه) است، که چیزى انضمامى3 است.از نظر فروید، همانطورکه به خوبى شناخته شده است، روان بشرى قشربندیى از علامتها و بازنماهاست .(representatives) یک مضمون را (که من از قائل شدن رجحان براى آن طفره مىروم) معناى آشکار رفتار برساخته است و دیگرى را معناى پنهان یا واقعى آن (که به عنوان مثال زیرلایه خواب است) .در مورد مضمون سوم نیز مىتوان گفت که در اینجا نیز این مضمون ناشى از همبستگى دو مضمون اول است: این [ مضمون ] خواب در کلیتخود است، پاراپراکسیس (اشتباه در سخن گفتن و رفتار کردن) یا روانپریشى (neurosis) است که به عنوان چیزهایى بینابینى به عنوان مجموعههایى که تحت تاثیر واقع شدهاند درک مىشوند، چیزها و مجموعههایى که به سبب پیوند یافتن یک شکل (مضمون اول) با عملکردى التفاتى (مضمون دوم) حاصل شدهاند.ما مىتوانیم در اینجا مشاهده کنیم که تا چه حد ضرورى است که میان نشانه و دال تمیز قائل شویم: از نظر فروید خواب نه داده آشکار آن است نه محتواى پنهان آن، بلکه وحدت کارکردى این دو مضمون است.در نقد سارترى (من به این سه مثال مشهور اکتفا مىکنم) (5) دستآخر مدلول است که با ایجاد بحران اصیل در سوژه (ذهن) برساخته مىشود (براى بودلر، جدا شدنش از مادر و براى ژان ژنه، دزد خوانده شدنش) ; ادبیات به عنوان گفتمان دال را تشکیل مىدهد و نسبت میان بحران و گفتمان معرف اثر است که دلالتبه شمار مىرود.البته این الگوى سهوجهى، هر اندازه که از حیثشکل ثابتباشد به شیوههاى متفاوتى فعلیت پیدا مىکند: بنابراین آدمى اغلب نمىتواند بگوید که نشانهشناسى فقط در سطح اشکال و نه محتواها مىتواند یکپارچگى خود را حفظ کند; قلمرو آن محدود است و فقط یک کار بلد است: خواندن ، یا کشف (رمززدایى = .(deciphering ما در اسطوره باز هم همان الگوى سهوجهى را مىیابیم که آن را توصیف کردم: دال و مدلول و نشانه.اما اسطوره در این معنا نظامى خاص است که از زنجیره نشانهشناسانهاى ساخته شده است که قبل از آن وجود داشته است: [ اسطوره ] نظام نشانهشناسانه مرتبه دوم است.آنچه در نظام اول نشانه است (به عبارت دیگر پیونددهنده تام مفهوم و تصویر) در نظام بعدى به دالى صرف مبدل مىشود.ما باید در اینجا به یاد آوریم که مصالح گفتار اسطورهاى (خود زبان و عکس و نقاشى و پوستر و مناسک و چیزها و جز آن) هر اندازه که در آغاز متفاوت باشند به محض آنکه به تور اسطوره مىافتند به کارکرد دلالتکننده محض فروکاسته مىشوند.اسطوره آنها را همان مصالح اولیه مىپندارد و وحدت آنها از آنجا ناشى مىشود که جملگى به منزلت زبانى صرف فرومىافتند.اسطوره، چه با نوشتار الفبایى روبهرو شود چه با نوشتار تصویرى، مىخواهد که در آنها فقط و واژه غایى (final term) نخستین زنجیره نشانهشناسانه را مشاهده کند.و به دقت تعیین واژه غایى است که به واژه نخست نظام بزرگترى مبدل مىشود که آن را برمىسازد و خود فقط جزوى از آن است.همه اتفاقات به گونهاى رخ مىدهند که انگار اسطوره نظام شکلى دلالتهاى نخستین را به کنار مىنهد.از آنجا که این تغییر جانبى براى تحمیل اسطوره ضرورى است، آن را به صورت زیر ارائه مىکنم و البته مىبایست این نکته را فهمید که بالا و پایین نهادن مفاهیم در این الگو امرى کاملا استعارى است.
(...)
مىتوان دید که در اسطوره دو نظام نشانهشناسانه وجود دارد که یکى در نسبتبا دیگرى به طور متناوب تنظیم مىگردد: [ 1 ] نظام زبانى، زبانى (یا شیوههاى بازنمایى که جذب آن شده است) که آن را زبان - ابژه (language-object) مىنامم، زیرا که زبانى است که اسطوره آن را به کار مىگیرد تا نظام خود را بنا سازد; و [ 2 ] خود اسطوره، که آن را مابعد زبان (meta مىنامم زیرا که [ همان ] زبان دوم است که در آن (in which) آدمى درباره [ زبان ] اول سخن مىگوید. نشانهشناسى هنگامى که درباره مابعد زبان تامل مىکند دیگر محتاج آن نیست که از خود پرسشهایى درباره ترکیب زبان - ابژه بپرسد; او دیگر نباید جزئیات طرح زبانى را مد نظر قرار دهد; او فقط نیازمند آن است که واژه تام یا نشانه کلى را بشناسد زیرا که فقط این واژه است که خود را به اسطوره وامىنهد.این همان دلیلى است که نشانهشناس را قادر مىسازد تا نوشتار و تصاویر را به شیوهاى مشابه بررسى کند: آنچه او از آنها به یاد مىسپرد این واقعیت است که آنها هر دو نشانهاند و اینکه آنها هر دو با همان کارکرد دلالتکنندهاى که نثار آنها شده استبه آستانه اسطوره مىرسند و اینکه آنها، یکى به اندازه دیگرى، برسازنده زبان - ابژه هستند.
اکنون زمان آن رسیده است که یکى دو مثال درباره گفتار اسطورهاى بزنیم.من مثال اول را از مشاهدات والرى4 قرض مىگیرم. من دانشآموز کلاس دوم (6) دبیرستان فرانسه هستم.کتاب دستور لاتین خود را باز مىکنم و جملهاى را که از ازوپ (Aesop) یا برگرفته شده است مىخوانم: .quia ego nominor Leo بازمىایستم و به فکر فرومىروم.این جمله داراى ابهام است: از یک سو، کلماتى که در این جمله به کار رفتهاند معناى سادهاى دارند: زیرا که نام من شیر است.اما از سویى، جمله به این سبب در آنجا قرار داده شده است که چیزى دیگر را به من بفهماند (دلالت کند = . (signify از آنجا که این جمله به من، دانشآموز کلاس دوم، خطاب شده است، به روشنى به من مىگوید: من مثالى دستورى هستم که بناست قاعدهاى را درباره مطابقت گزاره [ با نهاد ] روشن سازم.من حتى وادار مىشوم دریابم که این جمله به هیچ رو معناى خود را به من نمىفهماند (دلالت نمىکند)، و چه اندک چیزى درباره شیر و اینکه او چگونه نامى دارد به من مىگوید; دلالتحقیقى و اساسى آن تحمیل کردن خود بر من به عنوان مثالى از نوعى مطابقت گزاره [ با نهاد ] است.
من نتیجه مىگیرم که با نظام نشانهشناسانه خاص و بزرگترى روبهرو هستم زیرا که این نظام با زبان همگستره است: در حقیقت دالى وجود دارد اما این دال خود با جمعى از نشانهها تشکیل شده است و فىنفسه نظام نشانهشناسانه مرتبه نخست است (اسم من شیر است) .سپس الگوى شکلى به درستى گشوده مىشود: مدلولى وجود دارد (من مثالى دستورى هستم) و همچنین دلالتى کلى که چیزى نیست مگر همبستگى دال و مدلول; زیرا که نه نامگذارى شیر و نه مثال دستورى به شیوهاى جدا از هم ارائه مىشوند.
اکنون مثالى دیگر ارائه مىکنیم: من در آرایشگاه نشستهام و نسخهاى از مجله پارى ماچ را برمىدارم.در روى جلد عکس جوان سیاهپوستى چاپ شده است که لباس نظامى فرانسه را در بر دارد و سلام نظامى مىدهد.چشمانش به بالا مىنگرند و احتمالا بر خم پرچم سهرنگ فرانسه دوخته شدهاند.و این همه تمامى معناى عکس است.اما چه از روى سادگى باشد یا نه، من آنچه را که این عکس به من مىفهماند (دلالت مىکند) به خوبى مىبینم: فرانسه امپراتورى بزرگى است و تمامى فرزندانش بدون تبعیض رنگ پوست، وفادارانه در زیر پرچم او خدمت مىکنند و هیچ پاسخى بهتر از شور و شوق این جوان براى بدگویان به استعمارگرى نسبت داده شده وجود ندارد، شور و شوقى که این جوان سیاهپوست، با آن، به آن به اصطلاح سرکوبگرانش خدمت مىکند.پس مجددا من با نظام نشانهشناسانه بزرگترى روبهرو مىشوم: دالى وجود دارد، که نظامى قبلى قبلا آن را تشکیل داده است (سرباز سیاهپوستى که سلام نظامى فرانسوى مىدهد) ; مدلولى نیز وجود دارد (که در اینجا عبارت است از تلفیق عامدانه فرانسوى بودن و نظامىگرى) ; دستآخر حضور مدلول از خلال دال حضور دارد.
قبل از پرداختن به هر مضمون این نظام اسطورهاى مىبایستسر اصطلاحات توافقى به عمل آید.ما اکنون مىدانیم که در اسطوره مىتوان به دال از دو منظر نگاه کرد: به عنوان مضمون غایى نظام زبانى یا به عنوان مضمون نخست نظام اسطورهاى. بنابراین به دو نام نیازمندیم: 1- [ نامى ] در سطح تحلیل، یا به عبارت دیگر، [ نام ] به عنوان واژه غایى نظام نخست که من آن را دال مىنامم و معنا مىخوانمش (نام من شیر است، جوان سیاهپوستى سلام نظامى فرانسوى مىدهد) و 2- [ نامى ] در سطح اسطوره که آن را شکل مىخوانم.در مورد مدلول هیچگونه ابهامى ممکن نیست; ما مىتوانیم واژه مفهوم را براى نامیدن آن حفظ کنیم.مضمون سوم ناشى از همبستگى دو مضمون است: در نظام زبانى این مضمون همان نشانه است; اما امکان ندارد که بار دیگر این کلمه را بدون ابهام به کار برد، زیرا که در اسطوره (و این امر ویژگى بارز آن است) دال را از قبل نشانههاى زبان تشکیل دادهاند. من مضمون سوم اسطوره را دلالت (signification) مىخوانم. [ کاربرد ] این کلمه در اینجا کاملا موجه است زیرا که اسطوره در واقع داراى کارکردى دوگانه است: خاطرنشان مىکند و متذکر مىشود.اسطوره ما را وامىدارد که چیزى را بفهمیم و آن را به ما تحمیل مىکند.
شکل و مفهوم
دال اسطوره خود را به شیوهاى مبهم عرضه مىکند: [ این دال ] در عین حال معنا و شکل است، از یک سو پر است از سوى دیگر تهى.دال به عنوان معنا از قبل قرائت را مسلم مىانگارد، من با چشمانم آن را درمىیابم، داراى واقعیتى محسوس است (و برخلاف دال زبانى که کاملا ذهنى است) داراى غناست: شیر نامیدن و سلام نظامى سیاهپوست کلهایى موثقاند، آنها عقلانیتى بسنده را حائز هستند.معناى اسطوره به عنوان کل نشانههاى زبانى ارزش خود را داراست، به تاریخى تعلق دارد - تاریخ شیر یا جوان سیاهپوست; از حیث معنا دلالت از قبل ساخته مىشود و اگر اسطوره بر آن چنگ نیندازد و آن را در طرفةالعینى به شکل انگلوار تهى بدل نسازد، کاملا خودبسنده است.معنا از قبل کامل است، نوعى معرفت و گذشته و خاطره و نظم قیاسپذیرى از امور و ایدهها و تعمیمها را مسلم مىگیرد.
اما زمانى که معنا به شکل مبدل مىشود حادثى بودن خود را پشتسر مىنهد; خود را تهى مىکند، فقیر مىشود; تاریخ به هوا مىرود و فقط کلمه باقى مىماند و جابهجایى پارادوکسى در عملیات قرائت صورت مىگیرد، نوعى واپسروى غیرعادى از معنا به شکل، از نشانه زبانى به دال اسطورهاى.اگر quia ego nominor Leo را در لفافه نظام زبانى محض بپوشانیم، جمله مجددا صاحب پرى و غنا و تاریخ مىشود: من حیوانم، یک شیر، در کشورى خاص زندگى مىکنم، هماکنون در حال شکار بودهام و بقیه مىتوانند در شکار من که گوسالهاى باشد یا گاوى یا بزى شریک شوند، اما از آنجا که قویترم تمامى را مىتوانم به دلایل متفاوت به خود اختصاص دهم که مهمترین آنها به سادگى این است که نام من شیر است.اما این جمله به عنوان شکل اسطوره به ندرت مىتواند چیزى از این تاریخ طولانى را حفظ کند.معنا شامل کل نظام ارزش است: تاریخ، جغرافیا، اخلاقیات، حیوانشناسى، ادبیات.اما شکل تمامى این غنا را دور مىکند: فقرى که اکنون [ معنا ] به آن درغلتیده است نیازمند دلالتى است تا آن را پر کند و غنا ببخشد.داستان شیر مىبایست تا اندازه بسیارى دور شود تا جایى براى مثال دستورى پیدا شود.آدمى اگر مىخواهد عکس جوان سیاهپوست را آزاد کند و آن را آماده سازد تا مدلول خود را پذیرا شود باید زندگینامه او را در پرانتز قرار دهد.
اما نکته ضرورى در تمامى این عملیات این است که شکل معنا را سرکوب نمىکند بلکه فقط آن را فقیر مىسازد، آن را دور مىکند و آن را در فاصلهاى در دسترس انسان قرار مىدهد.آدمى بر آن مىشود که معنا در حال مرگ است اما این مرگ، مرگى به تعویق افتاده است; معنا ارزش خود را از دست مىدهد اما زندگى خود را حفظ مىکند و شکل اسطوره از آن نیروى حیاتى خود را کسب مىکند.نسبت معنا به شکل همانند ذخیره فورى تاریخ خواهد بود، نوعى غناى ذخیرهشده که در جریان تغییرى سریع مىتوان آن را احضار کرد و مرخص نمود: شکل باید مستمرا قادر باشد که مجددا در معنا کاشته شود و به مواد لازم براى تغذیه خود دسترسى یابد; و بیش از همه شکل نیازمند پنهان شدن در آنجاست.همین بازى مستمر قایمباشک میان معنا و شکل است که مبین اسطوره است.شکل اسطوره نماد نیست: سیاهپوستى که سلام نظامى مىدهد نماد امپراتورى فرانسه نیست; او بیش از اندازه حاضر است; او به عنوان تصویرى مناقشهناپذیر، غنى، پرتجربه، خودانگخیته، معصوم ظاهر مىشود.اما در عین حال حضور او رام شده است، دور شده است، تقریبا به تمامى شفاف شده است; اگر اندکى واپس نشیند به همدست مفهومى بدل مىشود که با عیار تمام با آن راه مىآید یعنى امپراتوریت فرانسوى; استفاده یکباره از آن، آن را به چیزى مصنوعى بدل مىکند.
اکنون اجازه دهید به مدلول نظر بیفکنیم: این تاریخى که از شکل بیرون کشیده مىشود کلا توسط مفهوم جذب مىشود.در مورد مفهوم مىتوان گفت که عنصرى کاملا متعین است و در عین حال تاریخى و نیتمند یا التفاتى (intentional) است. انگیزش است که سبب مىشود اسطوره عرضه شود.مثالیت دستورى امپراتوریت فرانسوى همان رانههایى (drives) هستند که پس پشت اسطوره قرار دارند.مفهوم، زنجیرهاى از علتها و معلولها و انگیزشها و نیتها را بازمىسازد.مفهوم برخلاف شکل به هیچ رو انتزاعى نیست، سرشار از موقعیت است.از طریق مفهوم تاریخ کلا جدیدى در اسطوره کاشته مىشود.از طریق نامیدن شیر - که نخست، محتمل بودن آن زایل شده باشد - مثال دستورى کل وجود مرا جذب مىکند: زمان، که سبب شده است تا در زمانه خاصى متولد شوم که دستور زبان لاتین آموزش داده مىشود; تاریخ، که از طریق کل مکانیسم جداسازى اجتماعى مرا از کودکانى که زبان لاتین نمىآموزند مجزا مىسازد; سنت آموزش و پرورش، که سبب شده است تا این مثال از ازوپ یا فیدروس انتخاب شود; عادات زبانى خود من، که مطابقت گزاره [ با نهاد ] را به عنوان امرى متصور مىشود که شایسته توجه و دقت است.همین امر در مورد سلام نظامى دادن جوان سیاهپوست نیز صدق مىکند: به عنوان شکل، معناى آن سطحى و منفکشده و فقیر شده است; و به عنوان مفهوم امپراتوریت فرانسه اینجا نیز مجددا به کلیت جهان پیوند خورده است: به تاریخ عمومى فرانسه، به مخاطرات استعمارى آن، به دشواریهاى حال حاضر آن.اگر بخواهیم حقیقت را بگوییم باید بگوییم که آنچه در مفهوم انباشته شده است آنقدرها واقعیت نیست، که دانش خاصى از واقعیت است; در گذار از معنا به شکل، «تصویر» بخشى از دانش را از دست مىدهد تا «مفهوم» دانش را بهتر دریافت کند.در عمل دانشى که در مفهوم اسطورهاى وجود دارد مغشوش است و از مجموعههاى منعطف و بىشکل تشکیل شده است.آدمى مىبایستبا قدرت بر این خصلتباز مفهوم تاکید ورزد، مفهوم ابدا جوهرى انتزاعى و چکیدهشده و خالص نیستبلکه توده متراکم بىشکل و نااستوار و گنگى است که وحدت و انسجام آن بیش از همه به سبب کارکرد آن است.
در این معنا مىتوانیم بگوییم که خصلت اساسى مفهوم اسطورهاى مىباید تخصیص یافته باشد.مثالیت دستورى به دقت متوجه نوع خاصى از شاگردان است، امپراتوریت فرانسوى باید براى چنین و چنان گروهى جذابیت داشته باشد نه براى دیگران.مفهوم کاملا با کارکردى مطابقت دارد و به عنوان گرایشى خاص تعریف مىشود. [ توجه به ] این امر نمىتواند مدلول را در نظامى دیگر یعنى فرویدینیسم به یاد نیاورد.در نظریه فروید مضمون دوم، نظام معناى پنهان (محتواى) خواب و پاراپراکسیس و روانپریشى است.البته فروید متذکر مىشود که معناى مرتبه دوم رفتار معناى واقعى استیعنى همانى است که مختص وضعیت تام، منجمله سطح ژرفتر آن است و درست مثل مفهوم اسطورهاى همان نیت [ و التفات ] رفتار است.
یک مدلول مىتواند دالهاى چندى داشته باشد: این امر هم در زبانشناسى صادق است هم در روانکاوى.این امر همچنین در مفهوم اسطورهاى نیز صادق است.این مفهوم توده نامحدودى از دالها را در اختیار دارد: مىتوانم هزار جمله لاتین را بیابم که براى من متابعت گزاره از نهاد را نشان دهد، مىتوانم هزار تصویر بیابیم که امپراتوریت فرانسه را به من نشان دهد.این نکته به آن معناست که از حیث کمى مفهوم بسیار فقیرتر از دال است و اغلب کارى نمىکند بهجز بازنمایاندن خودش.فقر و غنا در نسبتبا شکل، نسبت عکس با یکدیگر دارند: فقر کمى شکل که مخزن معناى ظرافتیافته است مطابق استبا غناى مفهوم که باب آن به روى کل تاریخ گشوده است، و وفور کمى اشکال مطابق استبا اندکى تعداد مفاهیم.همین تکرار مفهوم از طریق اشکال مختلف چیزى ارزشمند براى اسطورهشناس است چرا که به او اجازه مىدهد تا اسطوره را کشف و رمززدایى کند: اسطوره تداوم نوعى از رفتار است که نیت و التفات آن را روشن مىسازد.این امر مؤکد مىسازد که نسبتى منظم میان حجم مدلول و حجم دال وجود ندارد.در زبان این نسبت متناسب است و به ندرت از کلمه یا حداقل از واحد انضمامى [ زبان ] تجاوز مىکند.اما در اسطوره برعکس، مفهوم بر تعداد بسیارى از دالها گسترده است.به عنوان مثال، کل یک کتاب مىتواند دال مفهوم واحدى باشد و برعکس شکلى واحد (یک کلمه، یک ایما، حتى اگر فرعى باشد و تا آنجا که مورد توجه قرار گیرد) مىتواند دالى باشد براى مفهومى که از تاریخى بسیار غنى لبالب است.این عدم تناسب میان دال و مدلول، اگرچه در زبان غیرمعمول است، خاص اسطوره نیست.به عنوان مثال در آثار فروید پاراپراکسیس دالى است که لاغریش تناسبى با معنایى واقعى که آشکار مىکند ندارد.
همانطور که گفتم ثباتى در مفاهیم اسطورهاى وجود ندارد; آنها مىتوانند پا به عرصه وجود بگذارند، تغییر یابند، از هم بپاشند و به طور کامل ناپدید گردند و دقیقا از آنجا که تاریخى هستند تاریخ مىتواند به آسانى آنها را سرکوب کند.این ناپایدارى اسطورهشناس را وامىدارد تا از اصطلاحات مناسب آنها استفاده کند و من هماینک مىخواهم سخنى درباره آن بگویم، زیرا که اغلب مسبب بروز طنز شده است: اگر مىخواهم اسطورههایى را کشف و رمززدایى کنم باید قادر باشم که مفاهیم را بنامم; لغتنامه مفاهیم اندکى در اختیار من قرار مىدهد: خوبى و مهربانى و کلیت و انسانیت و جز آن.اما بنا به تعریف، از آنجا که این لغتنامه است که این مفاهیم را در اختیار من مىنهد این مفاهیم خاص تاریخى نیستند.اینک آنچه در اغلب اوقات به آن نیازمندم مفاهیم ناپایدار (ephemeral) به همراه احتمالات محدود است; پس جعل واژگان جدید اجتنابناپذیر است.چین5 یک چیز است، ایدهاى که در همین اواخر پتىبورژواى فرانسوى مىتواند از آن در سر داشته باشد چیز دیگرى است، براى آمیزه غریبى از زنگها و درشکههاى آدمکش و شیرهکشخانهها کلمه دیگرى ممکن نیست مگر چینىات.دوستداشتنى نیست؟ آدمى مىتواند حداقل از این واقعیت تسلى یابد که جعل واژگان مفهومى جدید هرگز دلبخواهى نبوده است; آنها مطابق قواعد به شدت متناسب عقلانى جعل مىشوند.
دلالت
مضمون سوم در نشانهشناسى همانطور که دیدیم چیزى نیست مگر ملازمت دو مضمون نامبرده.این مضمون یگانه مضمونى است که اجازه داده مىشود به شیوهاى کامل و رضایتبخش مشاهده گردد، یگانه مضمونى که در واقعیت فعلى جذب و حل مىشود.من آن را دلالتخواندهام.ما مىتوانیم مشاهده کنیم که دلالتخود اسطوره است همانطور که نشانه سوسورى کلمه (یا به عبارت صحیحتر واحد انضمامى) است.اما قبل از فهرست کردن ویژگیهاى دلالت، باید اندکى بر شیوهاى که دلالت مهیا مىشود تامل کنیم، یعنى بر شیوههاى همبستگى میان مفهوم اسطورهاى و شکل اسطورهاى.
اول، ما باید توجه کنیم که در اسطوره، دو مضمون نخست کاملا آشکار هستند (برخلاف آنچه در سایر نظامهاى نشانهشناسانه اتفاق مىافتد) : یکى در پشت دیگرى «پنهان» نشده است، آنها هر دو در اینجا داده شدهاند (نه اینکه یکى اینجا داده شده باشد و دیگرى در جاى دیگر) .تا هر اندازه هم که این گفته پارادوکسى به نظر آید باید بگوییم که اسطوره چیزى را پنهان نمىکند; کارکرد اسطوره تحریف کردن و مخدوش کردن است نه ناپدید کردن.اختفاى مفهوم در نسبتبا شکل وجود ندارد; هیچ نیازى به ناخودآگاه براى تبیین اسطوره وجود ندارد.البته آدمى در اینجا با دو نوع متفاوت از آشکارشدگى روبهروست: شکل، حضورى حقیقى و بلاواسطه دارد; افزون بر این، شکل گسترش یافته است.این امر از سرشت دال اسطورهاى ناشى مىشود - این امر اغلب نمىتواند تکرار شود - دالى که از قبل زبانى بوده است; زیرا که این دال با معنایى برساخته شده است که از قبل طرح ریخته شده است.دال مىتواند فقط از طریق جوهر داده شده ظاهر شود (درحالى که در زبان دال ذهنى باقى مىماند) .در مورد اسطوره شفاهى این گسترش خطى است (زیرا که نام من شیر است) ; اما در اسطوره تصویرى چندوجهى است (در وسط لباس نظامى جوان سیاهپوست، در سمتبالا سیاهى صورت او، در سمت چپ سلام نظامى و جز آن) .بنابراین عناصر شکل وابسته به مکان و دورى و نزدیکىاند: شیوه حضور شکل فضایى = مکانى است.مفهوم، برعکس، به شیوهاى کلى و عام ظاهر مىشود; مفهوم نوعى ستاره سحابى = [ غبارآلود ] است، چکیده کمابیش مبهم و نامشخص نوعى دانش است.عناصر آن با نوعى روابط مبتنى بر لازمتبا یکدیگر پیوند خوردهاند; خصوصیتبنیانى آن گسترش نیستبلکه عمق است (هرچند این استعاره نیز هنوز بسیار فضایى است) ; شیوه حضور آن بر خاطره مبتنى است.
رابطهاى که مفهوم اسطوره را با معناى آن پیوند مىدهد ضرورتا رابطهاى مخدوشکننده است.ما در اینجا مجددا نوعى شباهت صورى با نظام نشانهشناسانه پیچیدهاى از قبیل انواع متفاوت روانکاوى مشاهده مىکنیم.همانطور که براى فروید معناى ظاهرى رفتار را معناى پنهان آن مخدوش مىکند، در اسطوره معنا را مفهوم مخدوش مىسازد.البته، این مخدوش شدن فقط از آنجا ناشى مىشود که شکل اسطوره را از قبل معناى زبانى برساخته است.در نظام سادهاى همچون زبان، مدلول ابدا نمىتواند چیزى را مخدوش کند، زیرا که دال از آنجا که تهى، قراردادى یا دلبخواهى است نمىتواند مقاومتى در برابر آن بکند.اما در اینجا همهچیز فرق دارد; دال به اصطلاح دو وجه دارد: یکى پر استیعنى همان معنا (تاریخ شیر و سرباز سیاهپوست)، دیگرى تهى، یعنى همان شکل (زیرا که نام من شیر است; سرباز سیاهپوست فرانسوى به پرچم سه رنگ سلام نظامى مىدهد) .چیزى که مفهوم آن را مخدوش مىکند البته همان چیزى است که پر استیعنى معنا: شیر و جوان سیاهپوست از تاریخ خود منع مىشوند و به ایما بدل مىگردند.آنچه مثالیت لاتین مخدوش مىکند نامیدن شیر استبا تمامى احتمالات آن; و آنچه امپراتوریت فرانسه تیره و تار مىسازد نیز زبانى اولیه است، گفتمانى فعلى که در حال گفتن چیزى به من درباره سلام نظامى دادن جوان سیاهپوستى است که لباس نظامى فرانسه را پوشیده است.اما این مخدوش کردن به معناى محو کردن نیست: شیر و جوان سیاهپوست در اینجا باقى مىمانند، مفهوم نیازمند آنان است، آنان نیمهتجزیه شدهاند، آنان از خاطره بریده شدهاند نه از وجود; آنان در عین حال استوارند، در سکون در آنجا ریشه دواندهاند و حرافاند، گفتارى که کلا در خدمت مفهوم قرار دارد.مفهوم، در حقیقت، مخدوش مىکند اما معنا را الغا نمىکند; اصطلاحى مىتواند کاملا این تناقض را بیان کند: مفهوم معنا را بیگانه مىسازد.
آنچه همواره باید به یاد داشت این است که اسطوره نظامى دوگانه است; نوعى حضور همهجانبه و همهگیر در اسطوره به چشم مىخورد; نقطه عزیمت آن وارد شدن معنایى است.براى نشان دادن خصوصیت مجاورت یا نزدیکیى (approximative character) که من قبلا از آن سخن گفتم از استعارهاى مکانى استفاده مىکنم.مىخواهم بگویم که دلالت اسطوره را نوعى در، که به طور مداوم در حال چرخش استبرمىسازد، درى که به طور متناوب معناى دال و شکل آن، زبان - ابژه و مابعد زبان، آگاهى کاملا دلالتکننده و آگاهى کاملا متخیل را عرضه مىکند.این تناوب، به اصطلاح، در مفهوم جمع مىشود، که از آن مثل دالى مبهم استفاده مىکند که در عین حال عقلانى و تخیلى، قراردادى و طبیعى است.
من نمىخواهم درباره معانى اخلاقى ضمنى چنان سازوکارى پیشداورى کنم، اما از محدودیتهاى تحلیلى عینى تخطى نخواهم کرد اگر خاطرنشان کنم که حضور همهجایى دال در اسطوره کاملا شبیه جانپناه (alibi) است (که همان طور که همگان بازمىشناسند واژهاى مکانى است) : در جانپناه نیز، جایى وجود دارد که پر است و جایى که خالى است که رابطهاى که ماهیت منفى دارد آنها را به یکدیگر متصل مىسازد («من آنجا نیستم که تو فکر مىکنى هستم; من آنجایى هستم که تو فکر مىکنى من آنجا نیستم») .اما جانپناه معمولى (مثلا براى پلیس) داراى پایانى است; واقعیت در چرخان را در نقطهاى نگه مىدارد.اسطوره نوعى ارزش است و حقیقت ضامن آن نیست.هیچ چیز نمىتواند مانع جانپناه بودن مداوم آن شود.همین امر کفایت مىکند که دال آن دو طرف دارد و همیشه مىتواند «جایى دیگر» را در اختیار آن قرار دهد.معنا همیشه آنجاست تا شکل را عرضه کند; شکل همیشه آنجاست تا از معنا پیشى گیرد.و هیچگاه تضادى، کشمکشى یا شکافى میان معنا و شکل وجود ندارد: آنها هرگز در یک مکان قرار ندارند.به شیوهاى مشابه اگر من در ماشین باشم و از پنجره به منظره نگاه کنم مىتوانم عامدانه نگاهم را بر منظره بدوزم یا بر شیشه.در یک صورت من حضور شیشه را درخواهم یافت و در فاصلهاى دور منظره را; و در صورت دیگر برعکس، ورانمایى و شفافیتشیشه را درخواهم یافت و عمق منظره را; اما نتیجه این نگاه متناوب ثابت است: شیشه در یک زمان براى من حاضر و تهى است و منظره غیرواقعى و پر.همین اتفاق در دال اسطورهاى مىافتد: شکل آن تهى اما حاضر است و معناى آن غایب اما پر است.براى تامل در این تناقض ما باید عامدانه این چرخش شکل و معنا را قطع کنیم، باید به هریک جداگانه متمرکز شویم و روش ایستاى کشف و رمززدایى را بر اسطوره به کار بندیم.سخن کوتاه، من در برابر پویایى آن باید راه عکس را در پیش گیرم. خلاصه کنم، من باید از حالتخواننده به حالت اسطورهشناس گذار کنم.
و مجددا باید گفت که این دورویى (duplicity) دال است که خصوصیت دلالت را مشخص مىسازد.ما اینک مىدانیم که اسطوره نوعى از گفتار است که معرف آن بیشتر نیت و التفات آن است (من مثالى دستورى هستم) تا معناى لفظى یا حقیقى آن (نام من شیر است) ; و اینکه به رغم این امر، نیت و التفات اسطوره به نوعى منجمدشده، چکیده یا خالصشده و ابدى شده است و معناى لفظى و حقیقى آن را غایب ساخته است (امپراتورى فرانسه؟ واقعیت صرف است: به این جوان خوب سیاهپوست نگاه کنید که مثل یکى از بچههاى خودمان سلام نظامى مىدهد) .این ابهام برساختهشده گفتار اسطورهاى داراى دو نتیجه براى دلالت است که زین پس، هم به عنوان اعلام ظاهر مىشود هم به عنوان گزارش.
اسطوره خصوصیت آمرانه و الزامکننده دارد: اسطوره که از مفهومى تاریخى نشات گرفته و به طور مستقیم از احتمالى (کلاس لاتین، امپراتورى تهدیدشده) سرچشمه گرفته است در جستجوى کسى است که آن کس من هستم.اسطوره به طرف من مىآید و من تسلیم نیروى نیتمند آن هستم.اسطوره مرا صدا مىزند تا ابهام گسترشیابنده آن را دریافت کنم.به عنوان مثال، اگر من در اسپانیا، در منقطه باسک6 قدم بزنم ممکن است در خانهها نوعى وحدت معمارى و سبک مشترک را متوجه شوم که مرا به سوى این معرفت هدایت کند که خانه باسکى محصول قومى خاصى است.به هر تقدیر ممکن استبه این سبک یکتا نه هیچ گونه علاقه شخصى احساس کنم و نه تحت هجوم و آزار آن قرار گیرم.فقط به خوبى مىبینم که این [ سبک ] بدون من همینجا روبهروى من قرار دارد. [ این معمارى ] محصولى پیچیده است که مشخصات معینى در طول تاریخ بسیار گسترده دارد، که مرا فرانمىخواند و مرا تحریک نمىکند که نامگذاریش کنم، الا زمانى که در این اندیشه فرو روم که آن را در نماى عظیم سکونتگاههاى روستایى بگنجانم.اما اگر در منطقه پاریس باشم و در پایان خیابان گامبتا یا ژان ژوره نگاهى به شاله (7) سفید تر و تمیزى بیندازم که سفالهاى قرمز دارد و نیمهاى از آن ساخته شده از چوبهایى به رنگ قهوهاى تیره است و سقفى نامتقارن دارد و نماى آن متشکل از ترکههاى بافتهشده کاهگل کشیده است، احساس مىکنم که شخصا دستورى لازمالاجرا دریافت مىکنم که این چیز را شاله باسکى بنامم; یا حتى بهتر، آن را به عنوان جوهر باسکى بودن ببینم.این امر به آن سبب است که این مفهوم با تمامى سرشت اختصاصىاش در برابر من ظاهر مىشود; [ این مفهوم ] مرا پى مىگیرد و جستجو مىکند تا مرا وادارد که مجموعه نیتهایى را بازشناسم که آن را در آنجا به عنوان نشان تاریخى منفرد و خاص به عنوان راز و همدستى پنهان حرکتبخشیدهاند و منظم ساختهاند.این فراخوان، فراخوانى واقعى است که براى هرچه بیشتر آمرانهتر شدن تن به هر نوع جرح و تعدیلى داده است.تمامى چیزهایى که در سطح تکنولوژى توجیهکننده و مشخصکننده خانه باسکى به شمار مىروند حذف شدهاند - انبار، پلههاى خارجى، کبوترخوان و غیره - و آنچه باقىمانده است نظمى ساده است که مورد مناقشه نیست و حمله چنان سرراست است که احساس مىکنم این شاله اکنون براى من خلق شده است، درست مثل موضوعى جادویى که هماینک در زندگى من سر برآورده استبدون هر نوع پیشینه تاریخى که مسبب آن بوده باشد.
این گفتار استیضاحکننده در عین حال گفتارى یخزده نیز هست.این گفتار در لحظه رسیدن به منخود را به حال تعلیق درمىآورد، روى برمىگرداند و شکلى کلى و عام به خود مىگیرد; سفت و سخت مىشود; خود را خنثى و معصوم مىنمایاند.اخذ و کسب مفهوم را ناگهان یک بار دیگر تحتاللفظى بودن معنا دور مىکند.این امر نوعى بازداشت (arrest) است هم در معناى فیزیکى و هم در معناى حقوقى آن: امپراتوریت فرانسوى سیاهپوستى را که سلام نظامى مىدهد محکوم مىکند که چیزى نباشد مگر ابزار دال.سیاهپوست فرانسوى ناگهان به نام امپراتورى فرانسوى به من سلام مىدهد، اما در همان لحظه سلام نظامى جوان سیاهپوست صلب و شیشهاى مىشود و به صورت مرجعى ابدى یخ مىزند که معنایش عبارت است از استقرار امپراتوریت فرانسوى.در لایه سطحى زبان چیزى از حرکتبازمىایستد.کاربرد دلالت در همینجاست: پشت امر واقع پنهان مىشود و به آن حالتى آگاهىبخش عطا مىکند، اما در عین حال امر واقع نیت را فلج مىسازد و آن را به مرضى مبتلا مىکند که عاقبت آن بىحرکتى و بىجنبشى است; براى آنکه آن را چهرهاى خنثى بخشد، منجمدش مىکند.این امر به آن سبب است که اسطوره گفتارى به سرقت رفته و بازیافتهشده است، فقط گفتارى که بازیافتهشده است دیگر همان گفتارى نیست که به سرقت رفته است. زمانى که [ این گفتار ] بازیافته مىشود دیگر در جاى دقیق [ سابق ] خود قرار نمىگیرد، همین لحظه کوتاه دزدى و همین لحظه تقلب زیرجلى است که به گفتار اسطورهاى حالت کرخ و بىحس مىبخشد.
آخرین عنصر دلالت که براى بررسى باقى مانده است عبارت است از انگیزش (motivation) آن.ما مىدانیم که در زبان نشانه قراردادى است: هیچ چیز تصویر آوایى درخت را به «صورت طبیعى» وانمىدارد که مفهوم درخت را برساند; نشانه در اینجا بىانگیزش است.اما این قراردادى بودن داراى مرزهایى است که ناشى از روابط همنشینى (associative relations) کلمه است: زبان مىتواند کل بخشى از نشانه را بر اساس قیاس = (شباهت) با سایر نشانهها تولید کند. (مثلا در زبان فرانسه معادل واژه ریشه کلمه aimer به معناى دوست داشتن ] ساخته شده است.) از سوى دیگر، دلالت اسطورهاى هیچگاه قراردادى و دلبخواهى نیستبلکه همواره بعضا انگیزشمند است و به شیوهاى اجتنابناپذیر متضمن شباهت است; زیرا براى آنکه مثالیت لاتینى بتواند از عهده نامیدن شیر برآید باید شباهتى وجود داشته باشد که [ در اینجا، این شباهت ] عبارت است از مطابقت گزاره (با نهاد) ; براى آنکه امپراتوریت فرانسوى بتواند جوان سیاهپوستسلام نظامىدهنده را از آن خود کند باید همانندیى میان سلام نظامى جوان سیاهپوستبا سرباز فرانسوى وجود داشته باشد.انگیزش براى نفس دو رو بودن اسطوره ضرورى است: اسطوره با شباهت میان معنا و شکل بازى مىکند، هیچ اسطورهاى بدون شکل انگیزشمند وجود ندارد.7 براى درک قدرت انگیزش در اسطوره کافى است که براى لحظهاى درباره امرى افراطى تامل کنیم.من پیش روى خود مجموعهاى از چیزها را شاهدم که آنچنان فاقد نظم است که هیچ معنایى را در آن نمىتوانم بیابم; در اینجا چنین به نظر مىرسد که شکل - که فاقد هر نوع معناى اسبق است - نمىتواند شباهتخود را با هر چیز دیگر آشکار کند، به همین سبب [ در اینجا ] اسطوره غیرممکن است.اما آنچه [ اینگونه ] شکل براى قرائت مىتواند همواره به کسى بدهد خود بىنظمى است: [ شکل ] مىتواند دلالتى به امر پوچ عطا کند و امر پوچ را به اسطورهاى بدل سازد.به عنوان مثال، این همان اتفاقى است که زمانى رخ مىدهد که عقل سلیم سوررئالیسم را به اسطوره بدل مىسازد.حتى فقدان انگیزش، اسطوره را گیر نمىاندازد، زیرا که همین فقدان خود به آن اندازه عینى شده است که به امرى فهمیدنى بدل شود و دست آخر اینکه فقدان انگیزش به انگیزش مرتبه دومى بدل مىشود و اسطوره مجددا برقرار مىشود.
انگیزش اجتنابناپذیر است اما معهذا گسسته است.براى شروع [ مىتوانیم بگوییم ] که انگیزش «طبیعى» نیست، بلکه تاریخ است که مهیاگر مشابهتها براى شکل است.بعد، شباهت میان معنا و مفهوم جزئى و بخشى (partial) است ولا غیر.شکل بسیارى از صور مشابه را از نظر مىاندازد و فقط معدودى را نگهمىدارد: سقف شیبدار و تیرهاى هویدا در شاله باسکى را حفظ مىکند، اما پلهها و انبار و نماى رنگ و رو رفته و جز آن را رها مىسازد.آدمى باید فراتر رود: تصویر کامل، اسطوره را طرد مىکند یا حداقل آن را وامىدارد که نفس تمامیتاش را دریابد، و این همان اتفاقى است که در مورد نقاشى بد رخ مىدهد، نقاشیى که کلا بر اسطوره آنچه «پر شده» و یا «تمام شده» استوار است (این امر هم ضد اسطوره امر پوچ است هم متقارن با آن: در اینجا شکل «غیبت» را اسطورهاى مىکند و در امر پوچ «امر زائد و اضافى» (surplus) را)، اما به طور کلى اسطوره ترجیح مىدهد که با تصویرهاى فقیر و ناقص کار کند، جایى که معنا چربىزدایى شده است و آماده دلالت است مثل کاریکاتورها و کپىها و نمادها و جز آنها.دستآخر انگیزش از میان سایر انگیزشهاى ممکن انتخاب مىشود.من مىتوانم دالهاى بسیار بیشترى را علاوه بر سلام نظامى جوان سیاهپوستبه امپراتوریت فرانسوى عطا کنم: ژنرالى فرانسوى مدال به سینه سنگالى یکدستى مىزند، راهبهاى فنجانى چاى به عرب بیمار مىدهد، معلمى سفیدپوستبه شاگردان حواس جمع [ رنگینپوست ] درس مىدهد; مطبوعات این وظیفه هر روزه را بر عهده دارند که نشان دهند که مخزن دالهاى اسطورهاى پایانناپذیر است.
سرشت دلالت اسطورهاى را مىتوان در واقع به کمک تشبیه خاصى بیان کرد: [ این دلالت ] نه بیشتر از ایدئوگراف ( Ideograph) (8) قراردادى و دلبخواهى است نه کمتر از آن.اسطوره نظام ایدئوگرافیک نابى است، جایى که شکلها را هنوز مفهومى برمىانگیزد که شکلها مبین و بازنمود آن هستند درحالىکه هنوز، به سبب دورى، جمع امکانات مفهوم براى بازنمایى را یکجا پوشش نمىدهند.و همانطور که از حیث تاریخى ایدئوگرافها به تدریج مفهوم را رها کردند و با صدا همراه شدند و بنا بر این به طور فزایندهاى کمتر و کمتر انگیزشمند شدند، حالت فرسوده اسطوره را مىتوان با قراردادى بودن و دلبخواهى بودن دلالت آن بازشناخت; چنانکه طوقى (9) لباس طبیب بر تمام آثار مولیر دلالت مىکند.
قرائت و رمزگشایى اسطوره
اسطوره چگونه دریافت مىشود؟ ما باید یک بار دیگر به طرف دورویى دال آن بازگردیم که در عین حال هم معناست هم شکل.این امر مىتواند به عطف توجه به یکى یا به دیگرى یا به هر دو، و در عین حال به سه نوع مختلف قرائت منتهى و منجر گردد.8
1) اگر توجه خود را به دال تهى معطوف کنم اجازه مىدهم که مفهوم شکل اسطوره را بدون ابهام پر کند و خود را در برابر نظامى ساده مىیابم، جایى که دلالت مجددا لفظى (حقیقى) مىشود: جوان سیاهپوست که سلام نظامى مىدهد مثالى است از امپراتوریت فرانسوى، او نماد آن است.اینگونه عطف توجه از آن تولیدکننده اسطوره است، به عنوان مثال از آن روزنامهنگارى که با مفهومى کار خود را آغاز مىکند و در جستجوى شکلى براى آن برمىآید.9
2) اگر توجه خود را به دال پر معطوف کنم - که در آن به روشنى میان معنا و شکل تمیز قائل مىشوم و در نتیجه تحریفى را که یکى بر دیگرى تحمیل مىکند مشخص مىسازم - دلالت اسطوره را رمزگشایى مىکنم و آن را به عنوان جاعل و شیاد درمىیابم: جوان سیاهپوست که سلام نظامى مىدهد به جانپناه امپراتوریت فرانسوى بدل مىشود.این نوع عطف توجه از آن اسطورهشناس است; او اسطوره را رمزگشایى مىکند و تحریف را مىفهمد.
3) دستآخر اگر من توجه خود را بر دال اسطورهاى به عنوان کلى دربسته که متشکل از معنا و شکل است، معطوف کنم، دلالتى مبهم را درمىیابم: من [ در واقع ] به مکانیسم مقوم اسطوره، به پویایى آن واکنش نشان دادهام و به قرائتکننده اسطوره بدل شدهام.جوان سیاهپوست که سلام نظامى مىدهد دیگر مثال و نماد و کمتر از آنها دیگر جانپناه نیست; او نفس حضور امپراتوریت فرانسوى است.
دو نوع توجه نخست، ایستا و تحلیلى هستند.آنها اسطوره را یا با آشکار کردن نیت آن یا با رمزگشایى آن تخریب مىکنند، نخستین عمل عیبجویانه (cynical) است و دومى رمززدایانه.سومین نوع توجه پویاست و اسطوره را برحسب اهدافى که در ساختارش مندرج است مصرف مىکند; قرائتکننده اسطوره را به عنوان داستانى که در عین حال حقیقى و غیرواقعى است مىزید.
اگر کسى بخواهد که طرح اسطورهاى را به تاریخ عمومى ربط دهد تا تبیین کند که چگونه اسطوره با منافع جامعهاى خاص مطابقت مىکند، سخن کوتاه، اگر بخواهد از نشانهشناسى به ایدئولوژى گذار کند آشکار است که باید خود را در جایگاهى قرار دهد که بتواند سومین نوع توجه را به عمل آورد.خود قرائتکننده اسطورههاست که باید کارکرد ضرورى آنها را آشکار کند.چگونه او این اسطوره خاص را در زمانه حاضر درمىیابد؟ اگر او آن را به شیوهاى خنثى دریابد، عرضهاش به او چه نکتهاى در بر دارد؟ و اگر او آن را مثل اسطورهشناس با استفاده از قدرت تاملش قرائت کند آیااهمیتى دارد که چه جانپناهى عرضه شده است؟ اگر قرائتکننده امپراتوریت فرانسوى را در جوان سیاهپوستسلامدهنده نبیند ارزشى نخواهد داشت که این را با آن بسنجد و اگر برعکس قرائتکننده امپراتوریت فرانسوى را در جوان سیاهپوستسلامدهنده ببیند، اسطوره چیزى بیش از بیانى سیاسى نیست که به شیوهاى امانتدارانه بیان شده است.سخن کوتاه، یا نیت اسطوره آنچنان مبهم است که سودمند نیستیا آنقدر روشن است که نیازى به باور کردن ندارد.در هر دو مورد ابهام در کجاست؟
اما این امر معمایى کاذب است.اسطوره چیزى را پنهان نمىکند و چیزى را فاش نمىسازد: اسطوره تحریف مىکند; اسطوره نه دروغ است نه اعتراف، تغییر آهنگ است.اسطوره را اگر در برابر معمایى که لحظههاى پیش از آن نام بردم قرار دهیم راه سومى را برمىگزیند.اسطوره که اگر به هر یک از دو نوع توجه سر خم کند تهدید به نابودى مىشود به لطف سازشى از این بزنگاه جان به در مىبرد - اسطوره خود همین سازش است.اسطوره که «پنهان ساختن» مفهوم نیتمند را عهدهدار شده است در زبان با چیزى بهجز خیانت روبهرو نمىشود، زیرا که زبان فقط مىتواند مفهوم را محو کند اگر بخواهد آن را پنهان کند، یا پرده از آن بردارد اگر بخواهد آن را فرموله کند.تدوین نظام نشانهشناسانه مرتبه دوم اسطوره را قادر مىسازد تا از این معما رهایى یابد: اسطوره که رانده مىشود تا از مفهوم پرده بردارد یا آن را تصفیه کند، [ راه سومى برمىگزیند ] آن را طبیعى مىکند.
ما در اینجا به اس اساس اسطوره مىرسیم: اسطوره تاریخ را به طبیعتبدل مىکند.ما اینک درمىیابیم که چرا در نظر مخاطب و مصرفکننده اسطوره، نیت و حالت آمرانه مفهوم مىتواند آشکار باقى بماند آن هم بدون آنکه علاقهاى به ماده و مصالح نشان دهد. آنچه سبب مىشود که گفتار اسطورهاى بیان شود کاملا واضح و نمایان است اما [ این سبب و انگیزش ] بلافاصله به چیزى طبیعى بدل و متجسد مىشود; گفتار اسطورهاى نه به عنوان انگیزه بلکه به عنوان دلیل قرائت مىشود.اگر سلام نظامى دادن جوان سیاهپوست را صرفا نماد امپراتوریت قرائت کنم باید واقعیت تصویر را انکار کنم زیرا هنگامى که این تصویر براى من به ابزارى مبدل مىشود اعتبار خود را نزد من از دست مىدهد.برعکس اگر سلام نظامى سیاهپوست را به عنوان جانپناه استعمارگرایى رمززدایى کنم با قاطعیتبیشترى وضوح انگیزش آن را تخریب خواهم کرد.اما از دیدگاه قرائتکننده اسطوره، نتیجه کاملا چیز دیگریست: همهچیز به گونهاى اتفاق مىافتد که انگار عکس جوان سیاهپوستبه شیوهاى طبیعى مفهوم را حاضر مىسازد.انگار که دال بنیادى براى مدلول مهیا مىسازد: اسطوره درست لحظهاى هستى پیدا مىکند که امپراتوریت فرانسوى به حالتى طبیعى دست مىیابد; اسطوره گفتارى است که به شیوهاى مفرط موجه جلوه داده مىشود.
اکنون مثالى جدید ارائه مىکنیم که به ما کمک مىکند به روشنى بفهمیم که چگونه قرائتکننده اسطوره به آن سو رانده مىشود تا مدلول را به کمک دال عقلانى سازد.ماه جولاى است و من تیترى بزرگ را در فرانس - سوار مىخوانم: سقوط قیمتها: اولین نشانهها.سبزیجات: کاهش قیمتها شروع شده است.اجازه دهید به سرعت طرح نشانهشناسانه [ این امر ] را طراحى کنیم: مثال ما یک جمله است.نظام مرتبه نخستبه شیوهاى ناب زبانى است.دال نظام مرتبه دوم در اینجا از شمار معینى از رخدادها تشکیل شده است که برخى از آنها واژگانى هستند (کلمات: اولین، شروع شده است [ سقوط ] قیمتها (10) )، برخى چاپى هستند (تیترهاى بزرگى که معمولا قرائتکننده به کمک آنها اخبارى را که اهمیت جهانى دارند مشاهده مىکند) .مدلول یا مفهوم همان چیزى است که مىبایستبا جعل واژه وحشیانه اما جدیدى آن را نشان دهیم: دولتىیت .(governmentality) دولت را جراید ملى به عنوان جوهر کارآیى عرضه مىکنند.دلالت اسطوره به روشنى از همینجا نشات مىگیرد: قیمت میوه و سبزیجات در حال سقوطاند چرا که دولت چنین خواسته است.اکنون آنچه در مثال فوق اتفاق مىافتد (و رخ دادن این امر، امرى کاملا نادر است) این است که خود روزنامه در دو سطر پایینتر به فرد اجازه مىدهد که اسطورهاى را که هماکنون ساخته است کشف کند - حال چه این امر ناشى از اطمینان به نفس باشد چه ناشى از صداقت.روزنامه مىافزاید (البته با حروف ریزتر) : «وفور فصلى به سقوط قیمتها کمک کرده است.» این مثال به دو دلیل آموزنده است.نخست آنکه این مثال به شیوهاى برجسته نشان مىدهد که هدف اسطوره اساسا برجاى گذاشتن تاثیرى آنى و بلاواسطه است.ابدا ایرادى ندارد که آدمى بعدا از خلال خود اسطوره به موضوع پى ببرد.فرض بر این است که کنش اسطوره قویتر از تبیینهاى عقلانى باشد که بعدا آنرا تایید نمىکنند.این امر به آن معناست که قرائت اسطوره با یک ضربتبه پایان مىرسد.من نگاهى سریع به فرانس - سوار بغل دستىام مىکنم: من در آنجا فقط معنایى را گلچین مىکنم اما دلالتى حقیقى را قرائت مىکنم; من در سقوط قیمت میوه و سبزیجات حضور اقدام دولت را درمىیابم.همین و بس. قرائتباریکبینانهتر اسطوره قدرت یا بىتاثیر بودن آن را به هیچ رو افزایش نمىدهد.اسطوره در عین حال تکمیلناپذیر و بىچون و چراست; زمان یا دانش آن را بهتر یا بدتر نمىسازد.
در ثانى، طبیعى ساختن مفهوم که من هماکنون آن را به عنوان کارکرد ضرورى اسطوره معین ساختم، در اینجا نمونهاى گویاست. در نظام مرتبه نخست (که به شیوهاى انحصارى زبانى است) علیت مىتواند به شیوهاى حقیقى طبیعى باشد: قیمتهاى میوه و سبزیجات کاهش مىیابند چرا که فصلشان فرا رسیده است.در نظام اسطورهاى مرتبه دوم علیت مصنوعى و کاذب است، اما به اصطلاح از در پشتى طبیعتبه درون مىخزد.به همین علت است که اسطوره به عنوان گفتارى خنثى و بىطرف درک مىشود: نه به این سبب که نیتهاى آن پنهاناند - اگر آنها پنهان نبودند نمىتوانستند مؤثر باشند - بلکه به این سبب که آنها طبیعى شدهاند.
در واقع آنچه به خواننده اجازه مىدهد که اسطوره را به شیوهاى خنثى و بىطرف دریابد این است که او آن را به عنوان نظام نشانهشناسانه نمىبیند بلکه آن را نظامى استقرایى مىپندارد.جایى که فقط همارزى وجود دارد او نوعى روند على مشاهده مىکند.از دید او دال و مدلول نسبتى طبیعى با یکدیگر دارند.این اغتشاش و سردرگمى را مىتوان به گونهاى دیگر نیز توضیح داد: هر نظام نشانهشناسانهاى نظام ارزشها هم هست اما مصرفکننده اسطوره دلالت را با نظام مبتنى بر امور واقع یکى مىگیرد. اسطوره به عنوان نظام مبتنى بر امور واقع قرائت مىشود درحالىکه چیزى به جز نظام نشانهشناسانه نیست.
اسطوره در مقام زبان مسروقه
مشخصه اسطوره چیست؟ تبدیل معنا به شکل.به عبارت دیگر اسطوره همواره سرقت زبانى است.من جوان سیاهپوستى را که سلام مىدهد و شاله سفید و قهوهاى و سقوط فصلى قیمتهاى میوه را مىربایم اما نه بدینمنظور که آنها را به نمونهها یا نمادها بدل کنم بلکه بدینمنظور که از طریق آنها امپراطورى [ فرانسه ] و ذوقم درباره چیزهاى باسکى و دولت را طبیعى سازم.آیا تمامى زبانهاى اولیه طعمه اسطوره هستند؟ آیا معنایى وجود ندارد که در برابر اسارتى مقاومت کند که شکل با آن تهدیدش مىکند؟ در واقع هیچ چیز نمىتواند از اسطوره مصون باشد، اسطوره مىتواند طرح مرتبه دوم خود را با توسل به هر معنایى بسط و گسترش دهد و همانگونه که دیدیم حتى مىتواند از نفس فقدان معنا کار خود را آغاز کند.اما همه زبانها به شیوهاى برابر مقاومت نمىکنند.
زبان مدون (articulated language) یعنى همان زبانى که اغلب اسطوره آن را سرقت مىکند مقاومت اندکى نشان مىدهد.این زبان در خود حاوى برخى گرایشهاى اسطورهاى است.طرح کلى ساختارى نشانهاى (a sign structure) بدانمعناست که نیتى را آشکار کند که به مورد استفاده قرار گرفتنش مىانجامد.این خصوصیت همان خصوصیتى است که مىتوان آن را بیانى بودن (expressiveness) زبان نامید.به عنوان مثال وجوه شرطى یا امرى شکل مدلول خاصى هستند متفاوت از معنا.مدلول در اینجا اراده یا درخواست من است.به همین دلیل است که برخى از زبانشناسان، به عنوان مثال، در قیاس با وجوه شرطى یا امرى وجه اخبارى را حالتیا درجه صفر مىدانند.اینک [ باید گفت ] که در اسطوره کاملا برساختهشده معنا هرگز در درجه صفر نیست و به همین دلیل است که مفهوم مىتواند آن را مخدوش و طبیعى کند.ما یک بار دیگر باید به یاد آوریم که فقدان معنا به هیچ رو درجه صفر نیست.به همین سبب است که اسطوره کاملا مىتواند بر آن چنگ بیندازد و به عنوان مثال دلالتى از امر پوچ یا سوررئالیسم یا غیره به آن بدهد.در نهایت فقط حالت و درجه صفر است که مىتواند در برابر اسطوره مقاومت کند.
زبان به شیوهاى دیگر نیز خود را به اسطوره وامىسپارد: به ندرت اتفاق مىافتد که [ زبان ] از همان آغاز معنایى کامل را تحمیل کند که مخدوش کردن آن غیرممکن باشد.این امر ناشى از انتزاعى بودن مفهوم آن است: مفهوم درخت مبهم است و خود را به احتمالات چندى وامىسپارد.البته این امر حقیقت دارد که زبان همیشه کل سازمان اختصاصى را در اختیار دارد (این درخت، این درختى که و غیره) اما همواره گرداگرد معناى غایى هالهاى از واقعیات باقى مىماند، جایى که معناهاى ممکن دیگر شناورند: معنا اغلب و همیشه مىتواند مورد تفسیر قرار گیرد.آدمى مىتواند بگوید که زبان معنایى با افق باز را به اسطوره عطا مىکند.اسطوره مىتواند به آسانى خود را در آن جاى دهد و در آنجا متورم شود.این عمل نوعى به سرقتبردن با توسل به مستعمره ساختن است (به عنوان مثال: سقوط (thefall) (11) قیمتها شروع شده است.اما کدام کاهش؟ کاهشى که مدیون فصل استیا مدیون دولت؟ دلالت در اینجا به انگل حرف تعریف [ یعنى همان حخژ»بدل مىشود به رغم آنکه این حرف تعریف کاملا مشخص و [این قسمت از متن در نسخه منتشر شده در وبسایت حوزه مخدوش است] اسطورهها را متصور شد اعم از آنکه آن را تابع گذشتهنگرى کنیم (که به معناى تاسیس اسطورهشناسى تاریخى است) یا اینکه یکى از اسطورههاى گذشته را تا اشکال حال حاضر آن پى گیریم (که به معناى تاسیس تاریخ آیندهنگر است) .اگر من در اینجا به طرح همزمان (synchronic) اسطورههاى معاصر بسنده مىکنم به سبب دلیلى عینى است: جامعه ما میدانى شاخص از براى دلالتهاى اسطورهاى است.اینک باید بگوییم چرا؟
به رغم رخدادها و مصالحهها و امتیازدادنها و مخاطرات سیاسى و به رغم تغییرات فنى و اقتصادى و حتى سیاسى که تاریخ براى ما به ارمغان آورده است، جامعه ما هنوز جامعهاى بورژوایى است.من فراموش نمىکنم که از سال 1789 به بعد در فرانسه چندین نوع بورژوازى به جاى یکدیگر بر مسند قدرت نشستهاند اما منزلتى یگانه - نوع معینى از رژیم مالکیت، نظمى معین، ایدئولوژى معین - در سطح ژرفتر دستنخورده باقى مانده است.اینک پدیدهاى شگرف در امر نامیدن این رژیم رخ مىدهد: بورژوازى را به عنوان واقعیتى اقتصادى مىتوان بدون کوچکترین دشوارى نامگذارى کرد: سرمایهدارى آشکارا بر زبان رانده مىشود.14 اما بورژوازى به عنوان واقعیتى سیاسى در ابراز وجود خود با دشواریهایى مواجه است: احزاب «بورژوا» در مجلس وجود ندارند. بورژوازى به عنوان واقعیتى ایدئولوژیک به طور کامل ناپدید مىشود: بورژوازى در گذار از واقعیتبه بازنمایى، از انسان اقتصادى به انسان فکور نام خود را محو و نابود مىکند.بورژوازى با امور واقع کنار مىآید اما در باب ارزشها مصالحه نمىکند; کارى مىکند که منزلتش دستخوش عمل نامزدایى واقعى شود.بورژوازى چنین تعریف شده است: طبقه اجتماعى که نمىخواهد نامیده شود. «بورژوا» ، «پتى بورژوا» ، «سرمایهدارى» 15، «پرولتاریا» 16، محل خونریزیهایى هستند که بند نمىآیند: آنقدر معنا از آن محلها جارى مىشود که نامهاى آنها به امرى غیرضرورى بدل شود.
این پدیده نامزدایى مهم است، اجازه دهید آن را اندکى دقیقتر بررسى کنیم.از حیثسیاسى، خونریزى نام بورژوا از طریق ایده ملت صورت مىگیرد.این ایده زمانى ایدهاى پیشرفته بود و براى خلاص شدن از آریستوکراسى خدمتها کرد; امروزه بورژوازى در حال یکى شدن با ملت است، حتى اگر براى رسیدن به این مقصود عناصرى را که مىپندارد بیگانهاند (کمونیستها) از آن حذف کند.این التقاطگرایى برنامهریزىشده به بورژوازى اجازه مىدهد که پشتیبانى عددى تمام متحدهاى موقتخود یعنى تمام گروههاى میانى و بنابراین طبقات بىشکل را به خود جلب کند.استفاده طولانى ادامهدار از کلمه ملت در امر سیاستزدایى کردن از آن در ژرفا شکستخورده است; شالوده سیاست در آنجا بسیار نزدیک به سطح قرار دارد و برخى شرایط آن را وامىدارند که ناگهان سر برآورد.در مجلس شمارى از احزاب (ملى) حاضر هستند و التقاطگرایى اسمى در اینجا آنچه را که درصدد پنهان کردن آن است نمایان مىسازد: تفاوتى ضرورى.بنابراین واژگان سیاسى بورژوازى از قبل اصل مسلم انگاشته است که امر عام وجود دارد. از نظر آن، سیاست از قبل نوعى بازنمایى و پارهاى از ایدئولوژى بوده است.
به رغم تلاشهاى عامگرایانه واژگانش بورژوازى از حیثسیاسى دستآخر به ضد هسته مقاومى مىکوشد که بنا به تعریف حزب انقلابى نام دارد; اما این حزب فقط مىتواند نوعى غناى سیاسى را قوام بخشد: در فرهنگ بورژوایى نه فرهنگ پرولتاریایى وجود دارد، نه اخلاق پرولتاریایى، نه هنر پرولتاریایى; از حیث ایدئولوژیک هر آنچه بورژوایى نیست مجبور است از بورژوازى استقراض کند.بنابراین ایدئولوژى بورژوایى مىتواند بر روى همهچیز سایه اندازد و با انجام این کار بدون دست زدن به خطرى نام خود را از دستبدهد: در اینجا هیچکس در پاسخ، نام بورژوا را به خود او خطاب نمىکند.او مىتواند بدون هیچ نوع مقاومتى تئاتر و هنر و انسانیتبورژوایى را تحت مشابههاى ابدیش طبقهبندى کند; سخن کوتاه او مىتواند بدون تضییقى از خود نامزدایى کند تا زمانى [ فرا رسد ] که فقط یک سرشت انسانى واحد باقى بماند.رویگردانى از نام «بورژوا» در اینجا تکمیل مىشود.
البته حقیقت این است که شورشهایى به ضد ایدئولوژیى بورژوایى وجود دارد، این شورشها را مىتوان بهطورکلى آوان - گارد نامید. این شورشها از حیث اجتماعى محدودند، اما مىتوان آنها را نجات داد و بازیافت.اول به این سبب که منشا آنها بخش کوچکى از خود بورژوازى استیعنى از گروه اقلیت هنرمندان و روشنفکران که بجز طبقهاى که آن را به مبارزه طلبیدهاند مخاطبى ندارند و براى بیان خود به پول آن [ طبقه ] وابستهاند.اما این شورشها همواره از همان تقسیمبندى بسیار دقیقى الهام گرفتهاند که میان اخلاق و سیاستبورژوایى ایجاد شده است; آنچه جنبش آوان - گارد آن را به مبارزه مىطلبد هنر و اخلاق بورژوایى است.شورشیان بورژواها را دکاندار و عوام و بىفرهنگ مىنامند همانطور که در اوج رمانتیسم نامیدند; اما اگر به مبارزهجویى سیاسى نگاه کنیم هیچ مبارزهاى در این میدان رخ نمىدهد.17 آنچه جنبش آوان - گارد نمىتواند در مورد بورژوازى تحمل کند زبان آن است نه منزلت آن.این امر بدانمعنا نیست که ضرورتا او این منزلت را تایید مىکند; او به سادگى این امر را کنار مىگذارد.صرفنظر از اینکه میزان خشونت مبارزهجویى آوان - گارد تا چه اندازه باشد دستآخر انسانى که مقبول اوست، انسان خانهبهدوش و ویران است نه انسان بیگانهشده; و انسان خانهبهدوش و ویران هنوز [ همان ] انسان ابدى است.18
این گمنامى بورژوازى زمانى برجستهتر مىشود که آدمى از فرهنگ تمام و کمال بورژوایى به اشکال مشتقشده، عوامانهشده و کاربردى آن گذار کند، یعنى به چیزى که مىتوان آن را فلسفه مردمى (public philosophy) نامید یعنى همان چیزى که حافظ زندگى روزمره و مراسم مدنى و مناسک دنیوى و سخن کوتاه هنجارهاى نانوشته روابط فیمابین مردم در جامعه بورژوایى است.توهمى بیش نیست اگر بخواهیم فرهنگ مسلط را به هسته ایجادکننده آن فرو بکاهیم; فرهنگ بورژوایى نیز وجود دارد که فقط متشکل از مصرف است.کل فرانسه در این فرهنگ گمنام غوطهور شده است: جراید ما، فیلمهاى ما، تئاتر ما، ادبیات عوامانه ما، مناسک ما، عدالت ما، دیپلماسى ما، گفتگوهاى ما، حرفهاى ما درباره وضع هوا، محاکمه جنایى، مراسم ازدواج احساسبرانگیز، غذاهایى که ما در آرزوى آنیم، لباسهایى که مىپوشیم، همه چیز، در زندگى روزمره متکى به بازنمایى است که بورژوازى از روابط میان انسان و جهان دارد و ما را نیز وادار مىکند که آن را بپذیریم.این اشکال «عادى و بهنجارشده» توجه اندکى را به خود جلب مىکنند آن هم به سبب وسعتشان، وسعتى که باعث مىشود ریشه آنها در آن وسعت گم شود.آنها موضعى بینابینى دارند: آنها که نه مستقیما سیاسى هستند و نه مستقیما ایدئولوژیک، در صلح و آرامش، در میان مبارزهجویى مبارزهجویان و پرخاشگرى روشنفکران به زندگى خود ادامه مىدهند; آنها که کمابیش توسط این دو گروه رها شدهاند به طرف توده عظیمى از آنچه تمایزنایافته و بىاهمیت است کشیده مىشوند، سخن کوتاه، به طرف طبیعت.با این همه بورژوازى از طریق اخلاق خود است که بر فرانسه استیلا مىیابد.هنجارهاى بورژوایى که در سطح ملى رعایت مىشوند به عنوان قوانین بدیهى نظمى طبیعى تجربه مىشوند - طبقه بورژوا بازنماییهاى خود را هرچه بیشتر تبلیغ مىکند آنها هرچه بیشتر طبیعى مىشوند - واقعیتبورژوایى در جهانى بىشکل جذب مىشود که یگانه ساکن آن انسان جاودانه است که نه پرولتر است نه بورژوا.
بنابراین ایدئولوژى بورژوایى با رخنه در طبقات میانى است که مىتواند با بیشترین قطعیت نام خود را از دستبدهد.هنجارهاى پتى بورژوایى بازماندههاى فرهنگ بورژوایى هستند.آنها همان حقایق بورژوایى هستند که پست و فقیر و تجارى و اندکى کهن شدهاند; یا مىتوانیم بگوییم منسوخ شدهاند؟ ائتلاف سیاسى میان بورژوازى و پتى بورژوازى بیش از یک قرن است که تاریخ فرانسه را رقم زده است; این ائتلاف به ندرت گسسته شده است و هر بار که گسسته شده است موقتبوده است (1848 ، 1871 ، 1936) .این ائتلاف با گذشت زمان مستحکمتر شده است و به تدریجبه نوعى همزیستى بدل شده است، البته گاهى وقتها چرت یکى از دو طرف پاره مىشود اما ایدئولوژى مشترک هرگز مورد شک و تردید قرار نمىگیرد.همین رنگ و لعاب «طبیعى» تمامى بازنماییهاى «ملى» را پوشانده است.مراسم عروسى پرشکوه و جلال بورژوازى که ریشه آن در مناسکى طبقاتى نهفته است (نمایش ثروت و خرج کردن آن) هیچ مناسبتى با منزلت طبقاتى اقشار پایین طبقه متوسط ندارد، اما از طریق جراید و اخبار و ادبیات این امر به آهستگى به رویاى زوج پتىبورژوا بدل مىشود هرچند آنان در عمل نمىتوانند بدان تحقق بخشند.بورژوازى مستمرا کل بخشى از بشریت را به ایدئولوژى خود جذب مىکند، کسانى که منزلتبنیادى او را ندارند و بجز در تخیل یا به عبارت دیگر به قیمت رکود و فقر آگاهى نمىتوانند آن را تحقق بخشند.19 بورژوازى با پخش و انتشار بازنماییهاى خود که متشکل از فهرست عظیمى از تصاویر جمعى براى استفاده پتى بورژواست از فقدان تفکیک - که وهمى بیش نیست - میان طبقات اجتماعى پشتیبانى و حمایت مىکند.درست از لحظهاى که ماشیننویسى که در ماه 20 پاوند درآمد دارد حضور خود در مراسم پرشکوه عروسى بورژوازى را امرى آشنا مىیابد، (15) نامزدایى بورژوایى به نتیجه کامل خود دست مىیابد.
بنابراین پرهیز از نام «بورژوا» پدیدهاى وهمآلوده و اتفاقى و ثانوى و طبیعى یا بىاهمیت نیست; این امر خود ایدئولوژى بورژوایى است، فرآیندى است که از طریق آن بورژوازى واقعیت جهان را به تصویر جهانى، و تاریخ را به طبیعت تبدیل مىکند.و این تصویر وجه ممیز بارزى دارد: وارونه است.20 منزلتبورژوازى خاص و تاریخى است، اما انسانى که توسط آن بازنموده مىشود عام و جاودانه است.طبقه بورژوا قدرت خود را دقیقا بر مبناى پیشرفت تکنیکى و علمى، بر تغییر شکل نامحدود طبیعت استوار ساخت; ایدئولوژى بورژوایى در عوض طبیعتى تغییرناپذیر را تولید مىکند.فلسفه بورژوایى اولیه از طریق دلالتها بر جهان حاکم شد و همه چیزها را تابع ایده امر عقلانى کرد و فتوا داد که آنها براى انسان ساخته شدهاند.ایدئولوژى بورژوایى چه از نوع علمى آن چه از نوع شهودى آن امور واقع را ثبت و ارزشها را درک مىکند اما از ارائه دادن هر نوع تبیینى طفره مىرود; نظم جهان به عنوان چیزى کافى و وصفناپذیر تصور مىشود و هرگز به عنوان چیزى که داراى معناستبه تصور درنمىآید.دستآخر این ایده بنیادى که جهان جنبندهاى بهبودیابنده است تصویرى واژگونه را به وجود مىآورد یعنى تصویر انسان تغییرناپذیرى که مشخصه آن تکرار بىپایان هویتخود است.در یک کلام در جامعه بورژوایى معاصر گذار از امر واقعى به امر ایدئولوژیک به منزله گذار از ضد بیعتبه شبه طبیعت (anti-physis to a pseudo-physis) تعریف مىشود.
اسطوره در مقام گفتار سیاستزدوده
و اینجا جایى است که ما باید مجددا به اسطوره بازگردیم.نشانهشناسى به ما آموخته است که وظیفه اسطوره آن است که توجیهى طبیعى از نیتى تاریخى به دست دهد و امر محتمل را به عنوان امرى جاودان ظاهر سازد.اکنون [ مىتوان دید که ] این فرآیند همان کارى است که ایدئولوژى بورژوایى انجام مىدهد.اگر جامعه ما از حیث عینى قلمرو ممتاز دلالتهاى اسطورهاى است، دلیلش آن است که از حیثشکلى اسطوره مناسبترین ابزار براى وارونگى ایدئولوژیک است که مشخصه این جامعه است.در تمامى سطوح ارتباطات انسانى، اسطوره ضدطبیعت را وارونه مىسازد و آن را به شبهطبیعتبدل مىکند.
آنچه جهان در اختیار اسطوره مىنهد واقعیتى تاریخى است (حتى اگر این امر به گذشته بازگردد)، واقعیتى که به شیوهاى تعریف مىشود که بر مبناى آن انسان آن را تولید یا مورد استفاده قرار داده است; و اینکه آنچه اسطوره در عوض ارائه مىکند تصویر طبیعى این واقعیت است.و همانطور که ایدئولوژى بورژوایى با به دور افکندن نام «بورژوا» تعریف مىشود، اسطوره با از دست دادن خصوصیت تاریخى اشیاء برساخته مىشود: در آن اشیاء از یاد مىبرند که زمانى ساخته شده بودند.جهان به منزله رابطهاى دیالکتیکى میان فعالیتها و میان کنشهاى انسانى وارد زبان مىشود و از اسطوره به عنوان نمایش هماهنگ جوهرها بیرون مىآید. نوعى پدید ساختن شعبدهبازانه صورت مىگیرد.اسطوره واقعیت را پشت و رو مىکند، آن را از تاریخ تهى مىسازد و با طبیعت پر مىکند، از اشیاء معناى انسانى آنها را مىگیرد تا آنها را وادارد که بر بىاهمیتى بشرى دلالت کنند.کارکرد اسطوره تهىساختن واقعیت است: اسطوره در حقیقت جریانى بىوقفه است; نوعى خونریزى استیا حتى نوعى تبخیر است; سخن کوتاه، نوعى غیبت محسوس است.
اکنون دیگر امکان دارد که تعریف نشانهشناسانه از اسطوره در جامعه بورژوایى را کامل کنیم: اسطوره گفتارى سیاستزدوده است. آدمى مىبایست طبیعتا امر سیاسى را در معناى عمیق آن بفهمد یعنى به عنوان چیزى که وصفکننده کل روابط بشرى با توجه به ساختار اجتماعى و واقعى آنها و با توجه به قدرت آنها در ساختن جهان است; آدمى باید بیش از همهچیز ارزشى پویا براى پسوند «زدا» قائل شود.این پسوند در اینجا مبین جنبشى عملى است و مداوما متضمن عدم حضور و غیبت است.به عنوان مثال در مورد جوان سیاهپوستى که سلام مىدهد [ مىتوان گفت ] آنچه از شر آن رهایى یافته مىشود یقینا امپراتوریت فرانسوى نیست (برعکس آنچه باید فعلیتیابد حضور آن است) ; آنچه باید آن را رها ساخت امر محتمل و تاریخى و در یک کلام خصوصیت مصنوع استعمارگرایى است.اسطوره چیزها را انکار نمىکند، برعکس کارکرد آن سخن گفتن درباره آنهاست.اسطوره به سادگى آنها را چکیده و ناب مىکند، خنثى مىسازد، توجیهى طبیعى و جاودانى از آنها به دست مىدهد، به آنان وضوحى مىبخشد که از آن تبیین نیستبلکه از آن گزارش است.اگر من گزارشى از امپراتوریت فرانسوى به دست دهم بدون آنکه آن را تبیین کنم در واقع دارم مىگویم که این امر طبیعى است و بىچون و چرا ادامه دارد: من اطمینان مىیابم.اسطوره در گذار از تاریخ به طبیعتبه شیوهاى اقتصادى عمل مىکند: اسطوره پیچیدگى کنشهاى انسانى را محو مىکند، به آنها سادگى جوهرها را اعطا مىکند، از هر نوع دیالکتیکى اجتناب مىکند و بدون آنکه به وراى چیزى بازگردد که بلاواسطه قابل رؤیت است جهانى را سازمان مىدهد که برى از هر نوع تضاد است چرا که برى از هر نوع ژرفاست، جهانى کاملا گشوده و باز و غوطهور در امر بدیهى.اسطوره وضوحى متبرک را برقرار مىسازد: به نظر مىرسد که چیزها فىنفسه داراى معنایى هستند.21
به هر حال، آیا اسطوره همیشه گفتارى سیاستزدوده است؟ به عبارت دیگر آیا واقعیت همیشه سیاسى است؟ آیا کافى است که درباره چیزى به طور طبیعى سخن بگوییم تا به امرى اسطورهاى بدل شود؟ آدمى به مدد مارکس مىتواند پاسخ دهد که طبیعیترین چیزها رنگ و بویى از سیاست در خود دارند، حال این رنگ و بو هر اندازه هم که مىخواهد ضعیف و رقیق باشد یعنى همان حضور کمابیش به یادآوردنى کنش انسانى که آن را تولید کرده است، سازمان داده است، مصرف کرده است، تحت اختیار گرفته استیا رها ساخته است.22 زبان - ابژه که «چیزها را مىگوید» به آسانى مىتواند این رنگ و بو را ارائه دهد; و فرازبانى که از اشیاء سخن مىگوید بسیار کمتر مىتواند این رنگ و بو را ارائه کند.اسطوره همواره زیرمجموعه فرازبان قرار مىگیرد; سیاستزدایى که به همراه مىآورد اغلب در پسزمینهاى مداخله مىکند که از قبل طبیعى شده، به دست فرازبانى کلى سیاستزدوده شده، و ساخته شده است تا از چیزها تجلیل کند و دیگر آنها را «نمایش ندهد» .لازم به گفتن نیست که نیرویى که اسطوره نیازمند آن است تا موضوع خود را مخدوش کند در مورد درختبسیار کمتر است تا در مورد فردى اهل سودان; در مورد فرد سودانى وزن سیاسى بسیار نزدیک به سطح است.میزان زیادى از طبیعت مصنوعى موردنیاز است تا بتوان آن را تجزیه کرد.در مورد اولى یعنى درخت [ مىتوان گفت که ] دورافتاده است و لایهاى از فرازبانى به طول یک قرن آن را خالص و چکیده ساخته است.بنابراین اسطورههاى قوى و اسطورههاى ضعیف وجود دارند: در اسطورههاى ضعیف عنصر سیاسى بلاواسطه وجود دارد و سیاستزدایى غیرمنتظره است; در اسطورههاى قوى کیفیتسیاسى مساله موردنظر همچون رنگى محو شده است اما کوچکترین عاملى مىتواند قوت آن را به شیوهاى سبعانه به آن بازگرداند.چه چیزى طبیعیتر از دریاست؟ و چه چیزى «سیاسى» تر از دریایى است که سازندگان فیلم قاره گمشده از آن تجلیل کردهاند؟
در واقع فرازبان نوعى ذخیره براى اسطوره است.آدمیان با اسطوره رابطهاى ندارند که بر مبناى حقیقتباشد بلکه این رابطه بر مبناى «استفاده» استوار است: آنها برحسب نیازهایشان سیاستزدایى مىکنند.برخى موضوعات اسطورهاى براى مدتى رها مىشوند و غیرفعال باقى مىمانند; پس آنها دیگر چیزى نیستند مگر طرحوارههاى اسطورهاى مبهمى که بار سیاسیشان تقریبا خنثى به نظر مىرسد.اما این امر فقط به منزله آن است که موقعیت آنها باعث این امر شده است نه اینکه ساختارشان متفاوت است.این امر در مورد مثال ما یعنى دستور زبان لاتین صدق مىکند.ما باید توجه کنیم که در اینجا گفتار اسطورهاى بر مواد و مصالحى عمل مىکند که مدت زمانى است دگرگون شده است: جمله ازوپ به ادبیات تعلق دارد و به سبب افسانهبودنش از همان آغاز اسطورهاى و بنابراین خنثى شده بوده است.اما کافى است که مضمون نخستین زنجیره را براى لحظهاى جایگزین طبیعت آن به عنوان زبان - ابژه نماییم تا تهى شدن واقعیت را که بر اثر عملکرد اسطوره پدید مىآید بسنجیم: آیا آدمى مىتواند احساسات جامعه واقعى حیوانات را مجسم کند که برحسب الگوى دستور زبان به شکل نهاد و گزاره تغییرشکل یافته است! براى سنجش بار سیاسى موضوعى و خلئى اسطورهاى که پشتیبان آن است، آدمى هرگز نباید از دیدگاه دلالتبه چیزها نگاه کند بلکه باید از دیدگاه دال یعنى همان چیزى که دزدیده شده استبه آن بنگرد; و در درون دال از منظر زبان - ابژه یعنى معنا مشاهده کند.شکى وجود ندارد که اگر ما با شیرى واقعى مشورت مىکردیم او بر آن مىشد که مثال دستور زبانى قویا حالتى سیاستزدوده دارد و محکمهاى را که حق او بر طعمهاش را به رسمیت مىشناخت، آن هم به این سبب که قویترین [ موجود ] است، محکمهاى کاملا سیاسى مىدانست; مگر اینکه ما با شیرى بورژوا به مشورت مىنشستیم که در اسطورهاى کردن قدرت خود کوتاه نمىآمد، آن هم در این معنا که قدرت خود را شکلى از وظیفه متصور مىشد.
در این مورد مىتوان به روشنى دید که بىاهمیتى سیاسى اسطوره از موقعیت آن ناشى مىشود.همانطور که مىدانیم اسطوره نوعى ارزش است; کافى است که شرایط و موقعیت آن یعنى نظام کلى (و بىثبات) را که در آن رخ مىدهد تعدیل کنیم تا شعاع آن را با دقتبسیار تنظیم کنیم.میدان اسطوره در این مورد به سال دوم دبیرستان فرانسوى فروکاهیده مىشود.اما من گمان مىکنم که کودکى که با قصه شیر و گوساله و گاو به وجد آمده است و از طریق حیات تخیلى واقعیت فعلى این حیوانات را بازمىیابد، با بىعلاقگى بسیار کمترى از ما محو شدن این شیر و تبدیل آن به گزاره را مىفهمد.در واقع، ما از آن جهت مىپنداریم که این اسطوره از جهتسیاسى بىاهمیت است که براى ما ساخته نشده است.
اسطوره نزد جناح چپ
اگر اسطوره گفتارى سیاستزوده باشد حداقل یک نوع از گفتار وجود دارد که ضد اسطوره است: اسطورهاى که سیاسى باقى مىماند.در اینجا ما باید به پس بازگردیم، به تمایزى که میان زبان - ابژه و فرازبان قائل شدیم.اگر من هیزمشکن باشم و بنا باشد درختى را که در حال شکستن آنم نام ببرم شکل جمله من هرچه باشد [ در واقع ] من «درخت» را مىگویم نه اینکه درباره رختسخن مىگویم.این امر بدانمعناست که زبان من عملیاتى است و متعدىوارانه با ابژهاش پیوند مىخورد; میان درخت و من چیزى وجود ندارد مگر کارمن یا به عبارت دیگر کنش من.این زبان زبانى سیاسى است.این زبان فقط از آن حیث طبیعت را براى من باز مىنمایاند که من مىخواهم آن را دگرگون کنم.این زبان زبانى است که به کمک آن، من «ابژه» را عمل مىکنم; درخت از براى من تصویر نیستبلکه صرفا معناى کنش من است.اما اگر من هیزمشکن نباشم دیگر نمىتوانم درخت را بگویم، فقط مىتوانم درباره آن و از آن سخن بگویم; زبان من دیگر ابزار درخت «عملپذیر» (acted upon tree) نیستبلکه درخت تجلیل شده است که به ابزار زبان من مبدل مىشود و من دیگر با درخت رابطهاى ندارم مگر رابطهاى غیرمتعدىوار.این درخت دیگر معناى واقعیتبه عنوان کنش انسانى نیستبلکه تصویرى است در دسترس آدمى.زبانى که من اختراع کردهام در مقایسه با زبان واقعى هیزمشکن زبان مرتبه دوم یا فرازبان است که من در آن زین پس «چیزها را عمل نخواهم کرد» بلکه «نامها را عمل خواهم کرد» ، و نسبت آن با زبان اولیه نسبت ایما (gesture) استبا کنش.این زبان مرتبه دوم کاملا اسطورهاى نیست اما درست همان جایگاهى است که اسطوره بر آن مىنشیند زیرا که اسطوره فقط مىتواند بر ابژههایى عمل کند که قبلا وساطت و میانجیگرى نخستین زبان را پذیرفته باشند.
بنابراین زبانى وجود دارد که اسطورهاى نیست.این زبان، زبان انسان تولیدکننده است.هرجا که انسان بدینمنظور سخن بگوید که واقعیت را دگرگون کند و دیگر نخواهد آن را به عنوان تصویر نگه دارد، هر جا که او زبانش را به ساختن اشیاء پیوند زند فرازبان به زبان - ابژه ارجاع داده مىشود و اسطوره ناممکن مىگردد.به همین سبب است که زبان انقلابى تمامعیار نمىتواند اسطورهاى باشد.انقلاب به عنوان کنشى پالاینده تعریف مىشود که برپا مىشود تا بار سیاسى جهان را آشکار کند: انقلاب جهان را مىسازد; و زبان آن، تمامى زبان آن، از حیث کارکردى جذب همین ساختن مىشود.از آنجا که انقلاب گفتارى را تولید مىکند که کاملا یعنى از بدایت تا به نهایتسیاسى است - و نه همچون اسطوره گفتارى است که در بدایتسیاسى و در نهایت طبیعى است - اسطوره را طرد مىکند.همانطور که نامزدایى بورژوایى در عین حال ایدئولوژى بورژوایى و خود اسطوره است، نامگذارى ( denomination) انقلابى معرف انقلاب و فقدان اسطوره است.بورژوازى این حقیقت را پنهان مىکند که بورژوازى است و بنابراین دستبه اسطورهسازى مىزند، اما انقلاب آشکارا خود را انقلاب مىنامد و به همین جهت اسطوره را ملغى مىکند.
از من پرسیده شده است که آیا اسطورههاى «نزد چپ» وجود دارد.البته که وجود دارد، آن هم دقیقا بدینسبب که چپ انقلاب نیست.اسطورههاى دستچپى دقیقا در جایى وارد کار مىشوند که انقلاب خود را به «چپ» بدل مىکند یعنى زمانى که مىپذیرد نقابى بر چهره بگذارد و نام خود را پنهان کند و فرازبانى خنثى تولید کند و خود را در قالب «طبیعت» مخدوش سازد.این نامزدایى انقلابى مىتواند تاکتیکى باشد یا نباشد اما در اینجا در مورد آن بحث نمىکنم.به هر تقدیر این جریان دیر یا زود به عنوان جریانى که مخالف انقلاب است تجربه مىشود و تاریخ انقلابى همواره و کمابیش در نسبتبا اسطوره است که «انحرافات» خود را تعریف مىکند.به عنوان مثال، روزى فرا رسید که این خود سوسیالیسم بود که اسطوره استالین را به وجود آورد.استالین به عنوان موضوعى گفتارى منشهاى برسازنده گفتار اسطورهاى را در حالت ناب خود به مدت چندین سال نمایش داده است: معنایى که استالین واقعى، استالین متعلق به تاریخ بود; دالى که توسل جستن مناسکى به استالین بود و خصوصیت اجتنابناپذیر عناوین «طبیعى» گرداگرد نام او حلقه زده بود; مدلولى که نیت آن عبارت بود از محترم شمردن راستآئینى و انضباط و وحدت که احزاب کمونیست آن را به کار گرفته بودند تا موقعیت را تعریف کنند; و دلالتى که عبارت بود از استالین تقدیسشده که مؤلفههاى تاریخى آن بر بنیاد طبیعت استوار شده بود و تحت نام نابغه تصعید یافته بود یعنى به عنوان چیزى غیرعقلانى و توضیحناپذیر.در اینجا سیاستزدایى آشکار است و به طور کامل وجود اسطورهاى را آشکار مىسازد.23
بله، اسطوره نزد چپ وجود دارد اما به هیچ وجه داراى همان خصوصیاتى نیست که اسطوره بورژوایى داراست.اسطوره جناح چپ غیرجوهرى است.براى شروع باید بگوییم که ابژههایى که این نوع اسطوره به آن دست مىاندازند نادرند - فقط معدودى مفاهیم سیاسى - مگر اینکه به کل خزانه اسطورههاى بورژوایى دست دراز کنند.اسطوره دست چپى هرگز به قلمرو وسیع روابط انسانى نمىرسد یعنى به همان سطح وسیع ایدئولوژى [ مسائل ] کماهمیت.زندگى روزمره براى او دسترسناپذیر است: در جامعه بورژوایى اسطورههایى از آن جناح چپ درباره ازدواج و آشپزى و خانه و تئاتر و قانون و اخلاق و جز آن وجود ندارد.پس این اسطوره اسطورهاى اتفاقى است و برخلاف ایدئولوژى بورژوایى به عنوان بخشى از یک استراتژى به کار برده نمىشود بلکه به عنوان بخشى از تاکتیک و بدتر از آن انحراف و کجروى به کار برده مىشود; اگر این اسطوره ساخته و پرداخته شود اسطورهاى است درخور نفع نه ضرورت.
دستآخر و بالاتر از همه این اسطوره ذاتا فقرزده است; نمىداند چگونه بارور شود.این اسطوره که به شیوهاى فرمایشى و براى مدت زمانى موقت و محدود تولید شده استبا دشوارى جعل شده است.این اسطوره فاقد عنصرى اساسى استیعنى افسانهپردازى.این اسطوره هر کارى انجام دهد چیزى خشک و واقعى در آن باقى مىماند که نشانه انجام کارى فرمایشى است.این اسطوره از حیثبیانى سترون است.در واقع چه چیزى مىتواند نابسندهتر از اسطوره استالین باشد؟ هیچ بداعتى در اینجا وجود ندارد و هر آنچه دیده مىشود دزدیى ناشیانه است: دال اسطوره (همان شکلى که غناى بیکرانش را در اسطورهاى بورژوایى هماکنون مشاهده کردیم) کوچکترین تغییرى نکرده است و به نوعى وردگویى تکرارى بدل شده است.
این نقص - اگر بتوانیم آن را چنین بنامیم - از سرشت «چپ» ناشى مىشود: چپ - به رغم تمامى ابهامهاى این واژه - همواره خود را در نسبتبا ستمدیدگان اعم از پرولتاریا یا مردم تحت استعمار تعریف کرده است.24 گفتار ستمدیدگان، فقط مىتواند فقیر و یکنواخت و بلاواسطه باشد.این عسرت یگانه ملاک زبان اوست.او فقط یک چیز و همواره همان چیز را داراستیعنى کنشهایش را; فرازبان، تجملى است که او هنوز نتوانسته استبه آن دستیابد.گفتار ستمدیدگان واقعى است مثل گفتار هیزمشکن.این گفتار از نوع متعدى است: چندان قادر نیست دروغ بگوید; دروغ گفتن نوعى غناست، پیشفرض دروغ گفتن مالکیت و حقایق و اشکالى براى ارائه کردن است.این سترونى جوهرى به ندرت اسطورهاى تولید مىکند و اسطورههایى هم که تولید مىکند ژندهاند.آنها که یا گذرایند یا به شیوهاى نامعقول نسنجیدهاند با تمامى وجودشان عنوان اسطوره بر خود مىنهند و به نقابهایشان اشاره مىکنند و این نقاب به ندرت نوعى شبهطبیعت است، زیرا که این نوع از طبیعت داراى گونهاى غناست و ستمدیده فقط مىتواند آن را به وام بگیرد; او قادر نیست که معناى واقعى چیزها را به دور افکند و تجمل شکلى تهى را به آنان بدهد که به خنثى بودن طبیعتى دروغین باز باشد.آدمى مىتواند بگوید که به معنایى اسطوره دست چپى همواره اسطورهاى مصنوعى است، اسطورهاى بازسازىشده، و دست و پا چلفتىگرىاش از همینجا نشات مىگیرد.
اسطوره نزد جناح راست
از نظر آمارى اسطوره در نزد دست راستیهاست.آنجا اسطوره ضرورى و چاق و چله و مجلل و گسترش یابنده و حراف است و بىوقفه خود را جعل مىکند; بر همه چیز چنگ مىاندازد، بر تمامى ابعاد قانون و اخلاق و زیبایىشناسى و دیپلماسى و وسایل خانگى و ادبیات و سرگرمى.گسترش آن تمامى ابعاد نامزدایى بورژوایى را داراست.بورژوازى بدون نگهداشتن ظواهر مىخواهد واقعیت را نگه دارد.بنابراین نفس منفىبودن (negativity) ظاهر بورژوایى است - که همچون هر منفىبودنى نامتناهى است - که به شیوهاى نامتناهى دستبه دامن اسطوره مىشود.ستمدیده چیزى نیست; او فقط یک زبان دارد، زبان رهایى; ستمگر همهچیز است، زبان او غنى و چند شکل و منعطف است آن هم به همراه تمام مراتب ممکن وقارى که در دسترس آن قرار دارد: او حق انحصارى فرازبان را در اختیار دارد.ستمدیده جهان را مىسازد، او فقط زبانى فعال و متعدى (سیاسى) دارد; ستمگر آن را حفظ مىکند; زبان او تام و غیرمتعدى و ایمایى و نمایشى است; زبان او اسطوره است.هدف زبان ستمدیدگان دگرگونى است، هدف زبان ستمگران جاودانه ساختن است.
آیا این کمال اسطورههاى نظم (این همان نامى است که بورژوازى به خود مىدهد) متضمن تفاوتهایى درونى است؟ به عنوان مثال آیا اسطورههاى بورژوایى و اسطورههاى پتى بورژوایى وجود دارند؟ تفاوتهاى بنیادى نمىتواند وجود داشته باشد، زیرا اسطوره بىاعتنا به جمعیتى که آن را مصرف مىکند همواره بىتحرکى و سکون طبیعت را اصل مسلم مىپندارد; اما درجات تحقق یا گستردگى مىتواند وجود داشته باشد: برخى اسطورهها در برخى اقشار اجتماعى بهتر مىتوانند به بار بنشینند; براى اسطورهها نیز خرد اقلیمهایى وجود دارد.
به عنوان مثال اسطوره کودک - شاعر، اسطوره بورژوایى پیشرفتهاى است.این اسطوره به سختى از فرهنگ مبتکر (به عنوان مثال کوکتو) سرچشمه گرفته است و هماکنون دامنه آن در حال رسیدن به فرهنگ مصرفى (اکسپرس) است.بخشى از بورژوازى هنوز بر آن است که این اسطوره خیلى آشکار جعل شده است و هنوز آنقدرها اسطوره نشده است تا بشود از آن پشتیبانى کرد (بخش عظیمى از نقد بورژوایى فقط با مصالح اسطورهاى درخور به کار خود ادامه مىدهد) .این اسطوره، اسطورهاى است که هنوز به خوبى آببندى نشده است.این اسطوره هنوز به اندازه کافى طبیعت ندارد.براى اینکه کودک - شاعر به بخشى از فرضیه پیدایش کیهان (cosmogony) بدل شود مىبایست نوابغ (موتسارت و رمبو و غیره) را نادیده گرفت و هنجارهاى جدید را پذیرا شد، یعنى هنجارهاى روانشناسى تعلیم و تربیت و فرویدیسم و غیره; کودک - شاعر به عنوان اسطوره هنوز نارس است.
بنابراین هر اسطورهاى تاریخ و جغرافیاى خود را داراست; در واقع هریک نشانه دیگریست.اسطوره به سبب گسترشیافتنش رسیده مىشود و به بار مىنشیند.من نتوانستهام هیچ نوع مطالعهاى واقعى درباره جغرافیاى اجتماعى اسطورهها انجام دهم اما کاملا ممکن استبه قول زبانشناسان خطوط مرزى (isoglosses) اسطوره را ترسیم کرد، یعنى خطوطى که منطقه اجتماعیى را محدود مىسازد که در آن اسطوره بر زبان رانده مىشود.از آنجا که این منطقه اجتماعى در حال تغییر استبهتر است که از امواج اشاعه اسطوره سخن بگویم.بنابراین اسطوره مینودروئه حداقل سه موج گسترش را از سر گذراند: 1) اکسپرس; 2) پارى - ماچ، ال; 3) فرانس - سوار.برخى از اسطورهها درنگ مىکنند.آیا آنها به مجلات تصویرى، خانه حومهنشینانى که مشاغل آزاد دارند، و دکانهاى سلمانى و مترو وارد خواهند شد؟ تا زمانى که ما جامعهشناسى تحلیلى جراید را در اختیار نداشته باشیم تحقیق در جغرافیاى اجتماعى اسطورهها کارى دشوار باقى خواهد ماند.25 اما مىتوانیم بگوییم که جایگاه اسطوره از قبل وجود داشته است.
از آنجا که نمىتوانیم هنوز فهرست اشکال دیالکتیکى اسطوره بورژوایى را ترسیم کنیم همواره مىتوانیم اشکال فنون بلاغى ( rhetorical) آن را طراحى کنیم.منظور از فنون بلاغى در اینجا مجموعهاى از صور ثابت و منظم و پایدارى است که برحسب آنها اشکال متنوع دال اسطورهاى خود را منظم مىسازند.این صور از آنجا که بر قابلیت انعطاف دال تاثیرى بر جاى نمىگذارند شفاف هستند; اما آنها از قبل تا آن اندازه مفهومپردازى شدهاند که با بازنمایى تاریخى خاصى از جهان سازگار شوند (همانطور که فنون بلاغى کلاسیک مىتواند شرحى از بازنمایى از نوع ارسطویى را به دست دهد) اسطورههاى بورژوایى از طریق فنون بلاغى خود است که چشمانداز کلى این شبهطبیعت را ترسیم مىکنند که مبین رؤیاى جهان بورژوایى معاصر است.در اینجا صور اساسى آن را برمىشماریم:
1- مایهکوبى (16) .من قبلا مثالهایى از این صورت بلاغى بسیار کلى را به دست دادهام که مشتمل استبر قبول شرى عرضى - که از آن نهادى طبقاتى است - تا بهتر بتوان شر اساسى آن را پنهان ساخت.مىتوان محتواهاى تخیل جمعى را با توسل به مایهکوبى اندک شرى شناختهشده ایمن ساخت و بنابراین مىتوان از آن [ محتواها ] در برابر براندازى کلى محافظتبه عمل آورد.صد سال پیش چنین معالجه لیبرالى ممکن نبود.در آن زمان خیر بورژوایى نمىتوانستبا چیزى مصالحه کند زیرا که کاملا سخت و صلب بود، اما از آن زمان به بعد بسیار منعطفتر شده است.بورژوازى دیگر در به رسمیتشناختن برخى براندازهاى محلى تردیدى به خود راه نمىدهد: آوانگارد، و رفتار غیرعقلانى در کودکى و جز آن.بورژوازى اکنون در زیر سایه اقتصادى متعادل زندگى مىکند: مثل هر شرکتسهامى بسامانى سهمهاى کوچک سهمهاى بزرگ را جبران مىکند - از حیث قانونى اما نه در واقعیت.
2- محرومیت از تاریخ (17) .اسطوره موضوعى را که از آن سخن مىگوید از تمامى تاریخ محروم مىکند.26 در آن تمامى تاریخ بخار مىشود.اسطوره نوعى خادم آرمانى است: همه چیزها را آماده مىکند، مىآورد، پهن مىکند، ارباب سر مىرسد و او خاموش ناپدید مىشود; تمام آنچه باقى مىماند لذت بردن از این شىء زیباستبدون فرو رفتن در این اندیشه که از کجا آمده است.یا حتى بهتر: [ این شىء ] فقط مىتواند از ازل آمده باشد، از شروع زمان و ساختهشده از براى انسان بورژوا.اسپانیاى بلوگاید (Blue Guide) براى توریستها ساخته شده است و اهل محل (pimitives) با نظر به جشنى خارجىپسند، رقصهایشان را مهیا ساختهاند.ما مىتوانیم تمامى چیزهاى مناسبى را ببینیم که این صورت بلاغى بلیغ از نظر دور کرده است: هم جبرگرایى و هم آزادى.هیچ چیز تولید نشده است، هیچ چیز انتخاب نشده است; تمامى کارى که آدمى مىتواند انجام دهد تملک این چیزهاى نو است، چیزهایى که تمامى رد پاهاى خاکى منشا یا انتخاب از آن پاک شده است.این تبخیر معجزهآساى تاریخ شکل دیگر مفهومى است که اغلب اسطورههاى بورژوایى در آن شریکند: بىمسئولیتى انسان.
3- شبیهسازى (18) .پتى بورژوا کسى است که قادر نیست دیگرى را متصور شود27.اگر او با دیگرى رویارو شود چشمان خود را مىبندد و دیگرى را نادیده مىگیرد و انکار مىکند و یا اینکه او را به خود بدل مىسازد.در دنیاى پتى بورژوایى تمامى تجربیات مربوط به مواجهه انعکاسى است، هر نوع غیریتى به مشابهت فروکاسته مىشود.صحنه و دادگاه که هر دو مکانهایى هستند که دیگرى تهدید مىکند که در آنها با هیات کامل ظاهر مىشود به آینهها تبدیل مىشود.این امر به آن سبب است که دیگرى رسوایى است که جوهر او [ پتىبورژوا ] را تهدید مىکند.دومینیچى (19) نمىتواند به هستى اجتماعى دستیابد مگر اینکه از قبل به مشابه کوچک ریاست قضات محکمه یا مدعىالعموم فروکاهیده شود.این همان قیمتى است که مىبایستبراى محکوم کردن عادلانه او پرداختشود زیرا که دلالت نوعى توزین کردن است و چرا که [ مقیاسها و ] کفهها فقط مىتوانند شبیهى را با شبیهى دیگر بسنجند. در آگاهى هر پتى بورژوایى مشابه کوچکى از لات و پدرکش و همجنسباز و جز آنها وجود دارد که هرازچندگاهى قوه قضائیه آنها را از ذهنش بیرون مىکشد، بر صندلى اتهام مىنشاند و استنطاق مىکند و محکوم مىنماید; هرگز نمىتوان کسى را محاکمه کرد مگر کسانى را که شبیه هماند و به جاده انحراف رفتهاند.این پرسش، پرسش جهتگیرى نیستبلکه پرسش طبیعت است زیرا مردمان اینچنین هستند.بعضى اوقات - البته به ندرت - دیگرى فرونکاهیدنى است; نه به خاطر عذاب وجدان ناگهانى بلکه از آن رو که عقل سلیم طغیان مىکند: این یکى پوستسفید ندارد بلکه پوستش سیاه است، آن یکى آب گلابى نمىخورد بلکه مشروب پرنو مىخورد.چگونه مىتوان سیاهپوست و فرد روسى را جذب و ادغام کرد؟ در اینجا صورتى براى ظاهر شدن وجود دارد: خارجىگرایى .(exoticism) دیگرى به ابژه محض، به چیزى تماشایى، به دلقک تبدیل مىشود.او که به مرزهاى نهایى بشریت پس رانده شده است دیگر امنیتخانه را تهدید نمىکند.این صورت بلاغى عمدتا پتىبورژوایى است زیرا که فرد بورژوا حتى اگر قادر نباشد که دیگرى را در خودش تجربه کند حداقل مىتواند جایگاه مناسب او را متصور شود.این همان چیزى است که به لیبرالیسم مشهور شده است که نوعى تعادل فکرى مبتنى بر مکانهاى شناختهشده است.طبقهپتىبورژوا لیبرال نیست (این طبقه فاشیسم را تولید مىکند درحالىکه بورژوازى از آن استفاده مىکند) .پتىبورژوازى به همان راه بورژوازى مىرود اما از او عقب مىافتد.
4- اینهمانگویى (20) .بله مىدانم، این کلمه، کلمه زشتى است.اما خود مساله نیز زشت است.اینهمانگویى شگردى لفظى است که مشتمل استبر تعریف همان با همان («نمایش، نمایش است») .ما مىتوانیم آن را یکى از انواع رفتارهاى جادویى بدانیم که سارتر در کتاب طرح نظریهاى در باب عواطف به آنها پرداخته است: آدمى هنگامى که قادر به تبیین نیستبه اینهمانگویى پناه مىبرد همانطور که به ترس یا اضطراب یا اندوه پناه مىبرد.شکست اتفاقى زبان به شیوهاى جادویى با چیزى یکسان قلمداد مىشود که آدمى گمان مىکند مقاومت طبیعى ابژه است.در اینهمانگویى قتلى دوگانه صورت مىگیرد: آدمى عقلانیت را مىکشد چون در برابر او مقاومت مىکند; آدمى زبان را مىکشد چون به او خیانت مىکند.اینهمانگویى در لحظه موعود ضعف مىکند، زبانپریشى ( aphasia) نجاتدهنده است، مرگ استیا شاید کمدى، بازنمایى خشمآلوده حقوق واقعیت استبر زبان.از آنجا که اینهمانگویى جادویى است البته فقط مىتواند در پس استدلال قدرتمندان پناه گیرد.بنابراین والدین هنگامى که صبر و حوصلهشان تمام مىشود به کودکى که مدام در پى پرسش از تبیینهاست پاسخ مىدهند: «براى اینکه همین است که همین است.» یا حتى بهتر : دلیلش اینه که اینه - عملى جادویى که شرمنده خود است و لفظا ژست عقلانیتبه خود مىگیرد و بلافاصله عقلانیت را رها مىسازد و باور مىکند که بیانگر علیت است چرا که کلمهاى را بر زبان رانده است که معرف آن است [ یعنى همان براى اینکه یا دلیلش، که در بالا به آن اشاره شد ] .اینهمانگویى گواهى استبر سوءظن عمیق به زبان، زبانى که رد شده است چون شکستخورده است.اینک هرگونه طرد زبان نوعى مرگ است.اینهمانگویى جهانى مرده و ساکن را خلق مىکند.
5- نه این و نه آن گرى (21) .منظور من آن صورت نوعى اسطورهشناختى است که مشتمل استبر بیان دو چیز متضاد و تراز کردن یکى با دیگرى تا بتوان هر دو را رد کرد (من نه این را مىخواهم نه آن را) .این صورت بلاغى در کل صورتى بورژوایى است زیرا که به شکل مدرن لیبرالیسم وابسته است.ما در اینجا باز با تمثیل کفههاى ترازو روبهرو مىشویم: واقعیت نخستبه چیزهاى شبیه به هم و مشابهها فروکاسته مىشود; سپس توزین مىشود; دستآخر از شر هر دو که به طور برابر روشن و مشخص شدهاند رهایى یافته مىشود.در اینجا نیز رفتارى جادویى وجود دارد: هر دو طرف کنار گذاشته مىشوند زیرا که انتخاب میان آنها کارى نامطلوب است; آدمى روى از واقعیتى تحملناپذیر برمىگرداند، آن را به دو امر متضاد فرومىکاهد که از آن جهتیکدیگر را متعادل مىکنند که صرفا امرى صورىاند و از تمامى وزن خاص آنها آسوده مىشود.نه این و نه آن گرایى مىتواند اشکال خوارشدهاى داشته باشد: به عنوان مثال در ستارهبینى، همواره طالع سعد متساویا از پى طالع نحس مىآید، آنها همیشه به شیوهاى دوراندیشانه پیشگویى مىشوند آن هم در چشماندازى که یکدیگر را جبران یا خنثى کنند.تعادل نهایى ارزشها و زندگى و سرنوشت و غیره را از حرکت مىاندازد.آدمى دیگر نیازى به انتخاب ندارد بلکه فقط باید تایید و تصدیق کند.
6- کمى کردن کیفیت (22) .این صورت بلاغى صورتى است که به شیوهاى پنهان در همه صورتهاى قبلى وجود دارد.اسطوره با تقلیل کیفیتبه کمیت فکر و هوش را اقتصادى مىکند; واقعیت را ارزانتر مىفهمد.من مثالهاى چندى از این مکانیسم را به دست دادهام، مکانیسمى که اسطورهشناسى بورژوایى - و خاصه پتى بورژوایى - در کاربست آن به واقعیتهاى زیبایىشناختى درنگ نمىکند، واقعیتهایى که آنان از سوى دیگر بر آنند که حاکى از جوهرى غیرمادى است.تئاتر بورژوایى مثال خوبى از این تضاد است: از یک سو تئاتر به عنوان جوهرى عرضه مىشود که نمىتواند به هیچ زبانى تقلیل یابد و خود را فقط به شهود به دل آشکار مىکند.تئاتر به سبب این کیفیتش شانى عصبى (irritable dignity) کسب مىکند (به شیوه علمى سخن گفتن از تئاتر به جرم «ضد جوهر بودن» (lese-essence) قدغن مىشود; یا فزونتر، هر نوع نگرش فکرى به تئاتر تحت عناوین علمگرایى یا زبان فضلفروشانه فاقد اعتبار قلمداد مىشود) .از سوى دیگر هنر دراماتیک بورژوایى بر کمى کردن ناب جلوههاى نمایشىاش مبتنى است: مدارى کامل از ظواهر شمارشپذیر برابریى کمى میان قیمتبلیط و اشکهاى بازیگر یا تجملات [ دکور ] صحنه برقرار مىسازد.به عنوان مثال آنچه اخیرا از طبیعى بودن بازیگر مراد مىشود بیش از همهچیز کمیت چشمگیر جلوههاى نمایشى است.
7- گزارش (23) .اسطورهها به ضربالمثلها گرایش دارند.اسطورهها در این صورت بلاغى منافعى را سرمایهگذارى مىکنند که به نفس جوهرش مقید هستند: عامگرایى، رد هر نوع تبیین، [ پذیرش ] سلسلهمراتب تغییرناپذیر جهان.اما باید دوباره میان زبان - ابژه و فرازبان تمایز قائل شویم.ضربالمثلهاى قدیمى و مردمى هنوز از جهان به عنوان ابژه درکى ابزارى دارند.گزارشى روستایى همچون «هوا خوب است» پیوندى واقعى با مفید بودن هواى خوب را مد نظر دارد.این گزاره آشکارا گزارهاى تکنولوژیک است; در اینجا کلمه به رغم داشتن شکل عام و انتزاعى راه را براى اعمال باز مىکند و خود را به نظمى سازنده وارد مىسازد: کشاورز درباره هوا سخن نمىگوید، «آن را عمل مىکند» ; آن را به درون کار خویش فرومىکشد.تمامى ضربالمثلهاى عامیانه ما مبین گفتارى فعال هستند که به تدریج در قالب گفتارى تاملى منجمد شدهاند اما فقط در جایى که تامل محدود شده و به گزارش فروکاسته شده باشد و - به اصطلاح - ترسو و دوراندیش شده باشد و به تنگى تجربه را در آغوش کشیده باشد.ضربالمثلهاى عامیانه بیش از آنکه ابراز کنند، پیشبینى مىکنند; آنها گفتار بشریتى باقى مىمانند که در حال ساختن خود است نه بشریتى که هست. گزینگویههاى بورژوایى از سوى دیگر به فرازبان تعلق دارند; آنها زبان مرتبه دومى هستند که وابسته به موضوعاتى هستند که از قبل مهیا شدهاند.شکل کلاسیک آنها مثل (Maxim) است.در اینجا گزاره دیگر متوجه جهانى که باید ساخته شود نیستبلکه باید بر جهانى سایه گستراند که از قبل ساخته شده است و رد پاهاى این ساخته شدن را با ظاهرى بدیهى از جاودانگى بپوشاند: [ گزارش ] نوعى ضدتبیین است، معادل موقرانه اینهمانگویى است، معادل همان براى اینکه مستبدانهاى است که والدین محتاج معرفت آن را آماده فروکوفتن بر سر بچههاى خود نگه مىدارند.بنیان گزارش بورژوایى عقل سلیم استیعنى حقیقتى که با دستور خودسرانه کسى که آن را مىگوید ساقط مىشود.
من این صور بلاغى را بدون در نظر گرفتن نظمى خاص برشمردم.ممکن است صور بسیار دیگرى نیز وجود داشته باشند; برخى مىتوانند کهنه شوند و برخى دیگر مىتوانند پدید آیند.اما بدیهى است صورى که در اینجا برشمرده شدهاند، به همانگونه که هستند، به دو طبقه بزرگ تقسیم مىشوند، صورى که همچون نشانههاى صور فلکى (Zodical Signs) جهان بورژوایى هستند: جوهرها و مقیاسها (توزینکردنها) .ایدئولوژى بورژوایى به طور مداوم محصولات تاریخ را به انواع جوهرى تغییرشکل مىدهد و همانطور که ماهى مرکب جوهر خود را بیرون مىپاشد تا از خود محافظت کند [ ایدئولوژى بورژوایى ] نمىتواند متوقف شود مادام که ساختههاى بىوقفه جهان را تیره و تار کند و این جهان را در قالب ابژهاى تثبیت کند که تا ابدالاباد بتوان مالک آن بود و غناهایش را فهرستبندى کرد و به ذهن سپرد و به واقعیت جوهرى ناب را تزریق کرد که دگرگونیهاى آن و کشش آن به سوى اشکال دیگرى از هستى را متوقف سازد; و این غناها زمانى که تثبیت و منجمد شدند دستآخر قابل شمارش و اندازهگیرى نیز خواهند شد.اخلاق بورژوایى اساسا به توزین کردن خواهد انجامید و جوهرها در کفههاى ترازویى قرار خواهند گرفت که انسان بورژوا شاهین ساکن و بىحرکت آن باقى خواهد ماند; زیرا که هدف اسطورهها ساکن و بىحرکتساختن جهان است: آنها مىبایست نظمى جهانى را پیش بنهند و تقلید کنند که سلسلهمراتب مالکیتها را یک بار براى همیشه تثبیت کرده است.بنابراین آدمى هر روز و هر جا به دست اسطورهها متوقف مىشود و این اسطورهها او را به نمونه نخستین ساکنى ارجاع مىدهند که به جاى او زندگى مىکند و او را همچون انگل درونى عظیمى خفه مىکند و محدودهاى تنگ براى فعالیتهاى او در نظر مىگیرد، محدودهاى که آدمى در آن اجازه مىیابد بدون آنکه جهان را به هم بریزد، رنجبکشد.شبهطبیعتبورژوایى در معناى کامل خود مانعى استبراى آنکه انسان خود را خلق کند.اسطورهها چیزى نیستند مگر این اغواگرى بىوقفه و خستگىناپذیر، مگر این خواست موذیانه و انعطافناپذیر که آدمیان خود را در آن تصویرى بازشناسند - که ابدى است اما مهرى تاریخى بر پیشانى دارد - که روزى از آنها ترسیم شده است اما انگار براى تمامى زمانهاست; زیرا که طبیعت - که در آن، آنان به بهانه جاودانه شدن زندانى گشتهاند - چیزى به جز کاربرد نیست و همین کاربرد است که هرچند که سر به فلک کشیده باشد، آنان باید در دستش گیرند و تغییرش دهند.
ضرورت و محدودیتهاى اسطورهشناسى
باید به عنوان مقدمه سخنانى کوتاه درباره خود اسطورهشناس بگویم.این واژه، واژهاى بسیار بزرگ و از خودمطمئن است اما مىتوان پیشبینى کرد که اسطورهشناس - اگر اساسا چنین کسى وجود داشته باشد - با دشواریهایى اگر نه در روش حداقل در احساس روبهرو خواهد بود.البته این امر حقیقت دارد که او دشواریى در این مورد نخواهد داشت که احساس کند کار او موجه است. اسطورهشناس هر اشتباهى هم که بکند یقینا در ساختن جهان شرکتخواهد کرد.اسطورهشناس با توجه به این اصل که آدمى در جامعه بورژوایى در هر پیچ و خمى به طبیعتى کاذب درمىغلتد مىکوشد تا باز در پس خنثى بودن و معصوم بودن مفروض سادهترین و غیرپیچیدهترین روابط، بیگانگى ژرف و عمیقى را بیابد که این خنثى بودن و معصومیت مىخواهد آن را به آدمى بقبولاند.بنابراین نامستور ساختنى که اسطورهشناسى بدان دست مىیازد کنشى سیاسى است که بر مبناى ایده مسئولیت زبان بنا شده است و بنابراین آزادى زبان را اصل مسلم فرض مىگیرد.یقینا در این معنا اسطورهشناسى با جهان نه بدانگونه که ستبلکه بدانگونه که مىخواهد خلق کند از در هماهنگى درمىآید (برشتبراى توضیح این امر واژه مبهم کارآیى در اختیار داشت: Einverstandnis فهمیدن واقعیت و همدستى با آن در عین حال) .
این هماهنگى توجیهکننده اسطورهشناس است اما او را خرسند نمىسازد; منزلت او اساسا منزلتى باقى مىماند طردشده.ابعاد سیاسى توجیهگر اویند اما اسطورهشناس هنوز از آن [ سیاست ] فاصله دارد.گفتار او نوعى فرازبان است، چیزى را «عمل نمىکند» ; حداکثر نامستور و افشا مىکند - آیا مىکند؟ به چه کسى؟ وظیفه او همواره مبهم و گنگ باقى مىماند و ریشه اخلاقىاش جلوى او را مىگیرد.او فقط مىتواند نیابتا کنش انقلابى را بزید.از این رو خصلتخودآگاه کارکرد او - کارکردى که اندکى نامنعطف و موشکافانه است - گیجکننده و به غایتسادهشده است، یعنى دو خصوصیتى که مشخصه هر نوع رفتار فکریى است که آشکارا بنیانى سیاسى داشته باشد (انواع «نامتعهد» ادبیات بىنهایت «الگانت» تر، = elegant) ظریف) هستند; آنها سر جاى خود در فرازبان نشستهاند) .
اسطورهشناس همچنین خود را از تمامى مصرفکنندگان اسطوره جدا مىسازد و این امر مساله کماهمیتى نیست.اگر این جدایى مربوط به بخشى از مردم مىشد ایراد چندانى نداشت.28 اما زمانى که اسطوره تمامى مردم را در بر گیرد، اسطورهشناس اگر بخواهد اسطوره را آزاد کند باید از تمامى جمعیتبیگانه شود; و هر اسطورهاى که درجهاى از عامیت را دارا باشد در واقع مبهم و گنگ است زیرا که مبین بشریت کسانى است که چون چیزى در دست ندارند آن را استقراض کردهاند.براى رمزگشایى مسابقه دوچرخهسوارى فرانسه یا «شراب فرانسوى خوب» آدمى باید خود را از تمامى کسانى جدا سازد که اینها سرگرمشان کرده یا سرحالشان آورده است.اسطورهشناس محکوم است که در اجتماعى نظرى زندگى کند; براى او در اجتماع بودن، در بهترین حالت، صادق بودن است: نهایت اجتماعى بودن او در نهایت اخلاقى بودن او نهفته است.پیوند او با جهان از نوع طعنه و ریشخند است.
باید فزونتر رفت: از لحاظى اسطورهشناس از همان تاریخى کنار گذاشته مىشود که به نام آن مدعى عمل کردن است.تخریب و انقطاعى که او در زبان جامعه به وجود مىآورد براى او امرى مطلق است و وظیفه او را که بر لبه ایستادن استبه او ابلاغ مىکند: او باید این وظیفه را انجام دهد بدون اینکه امیدى به بازگشتیا دریافت مزدى داشته باشد.براى او قدغن شده است که تصور کند جهان به طور انضمامى به چیزى ماننده خواهد بود، آن هم هنگامى که موضوع بلاواسطه نقد او ناپدید شود.یوتوپیا براى او تجملى ناممکن است: او وسیعا شک مىکند که حقایق فردا درست وارونه دروغهاى امروز خواهند بود.تاریخ هرگز پیروزى صاف و ساده چیزى به ضد خود را تضمین نمىکند; تاریخ درحالىکه خود را مىسازد راهحلهاى تصورناکردنى و ترکیبهاى پیشبینىناکردنى را آشکار مىسازد.اسطورهشناس حتى موقعیتى شبیه به موقعیتحضرت موسى ندارد: او سرزمین موعود را نمىتواند ببیند.براى او امور مثبت فردا را، امور منفى امروز کاملا پنهان کردهاند.تمامى ارزشهاى کارهایى که او انجام مىدهد به نظرش همچون اعمالى تخریبآمیز جلوهگر مىشوند.تخریب چنان به جان ارزشها مىافتد که چیزى از آنها باقى نمىماند.سن ژوست (Saint-Just) با گفتهاى غریب همین درک ذهنى از تاریخ را بیان کرده است، گفتهاى که در آن بذر بارور آینده چیزى نیست مگر ویرانى - عمیقترین ویرانى - زمان حاضر : «آنچه جمهورى را تاسیس مىکند نابودى کامل هر آن چیزى است که مخالف آن است.» به گمان من این گفته را نباید در این معناى پیش پا افتاده فهمید که: «آدمى باید قبل از بازسازى راه را هموار سازد.» رابطه (copula) در جمله سنژوست معنایى تام دارد: براى چنین کسى شب ظلمانى ذهنیى از تاریخ وجود دارد، جایى که ویرانى جوهرى گذشته به جو هر آینده تبدیل مىشود.
طردى دیگر که آخرین طرد است اسطورهشناس را تهدید مىکند: او مداوما با این خطر مواجه است که سبب شود واقعیتى که مىخواهد از آن محافظت کند، ناپدید شود.سواى هر نوع گفتارى ماشین ستروئن D.S.19 شیئى است که از حیث تکنولوژیک تعریف شده است: سرعت معینى دارد، با هوا به گونهاى مشخص برخورد مىکند و جز آن.اسطورهشناس نمىتواند از این نوع واقعیتسخن بگوید; مکانیک و مهندس و حتى استفادهکننده «ابژه را مىگویند» ; اما اسطورهشناس محکوم به فرازبان است.این طرد از قبل نامى داشته است: همان چیزى است که ایدئولوژیسم نامیده شده است.ژدانوفیسم آن را در آثار اولیه لوکاچ در زبانشناسى مار، در آثارى همچون آثار بنیشو یا گلدمن محکوم کرد (بدون آنکه در ضمن اثبات کند که این امر فعلا اجتنابپذیر است) و در تقابل با آن، تودارى و کمحرفى واقعیتى را نهاد که ایدئولوژى دسترسى به آن ندارد، درست مثل زبان از نظر استالین (24) که ایدئولوژى به آن دسترسى ندارد.البته این امر حقیقت دارد که ایدئولوژیسم تضادهاى واقعیتبیگانهشده را نه با ترکیب بلکه با قطع عضو حل مىکند (اما ژدانوفیسم حتى آن را حل نمىکند) : شراب به طور عینى خوب است و در عین حال خوبى شراب اسطورهاى است; و معما در همینجا نهفته است.اسطورهشناس تا آنجایى که مىتواند از این مخمصه بیرون مىآید، او به خوبى شراب مىپردازد نه به خود شراب، همانطور که مورخ به ایدئولوژى پاسکال مىپردازد نه به خود اندیشهها. (25) 29
به نظر مىرسد که این امر دشواریى است که در زمانه ما مدخلیت دارد و هنوز فقط یک انتخاب ممکن در برابر آن وجود دارد و این انتخاب فقط پذیراى دو روش است که هر دو به یکسان افراطى هستند: یا ارائه واقعیتى که تماما در برابر تاریخ نفوذناپذیر است و ایدئولوژیزه کردن آن; یا برعکس ارائه واقعیتى که در غایت رخنهناپذیر و تقلیلناپذیر است و - در این مورد - شعرى ساختن آن.در یک کلام هنوز نمىتوانم ترکیبى میان ایدئولوژى و شعر را متصور شوم. (منظور من از شعر به شیوهاى کلى جستجو براى معناى شفاف و بیگانهنشدنى چیزهاست.) این واقعیت که ما نمىتوانیم ترتیبى بدهیم تا چیزى بیش از درکى نااستوار از واقعیتبه دست آوریم، بدون شک میزان بیگانگى حال حاضر ما را به دست مىدهد: ما مدام میان ابژه و رمزگشایى از آن در نوسانیم، ناتوان از ارائه کلیت آن; زیرا که اگر ما در ابژه رخنه کنیم آن را آزاد مىسازیم اما تخریبش مىکنیم; و اگر وزن کامل آن را بازشناسیم احترامش مىگذاریم اما آن را به گونهاى احیا مىکنیم که هنوز رمزآلوده است.به نظر مىرسد که ما براى مدت زمانى محکوم شدهایم که همواره به شیوهاى افراطى از واقعیتسخن بگوییم.این امر احتمالا به سبب آن است که ایدئولوژیسم و ضد آن، گونههایى از رفتارند که هنوز جادویىاند و شکاف در جهان اجتماعى آنها را وحشتزده و نابینا و مجذوب ساخته است.اما هنوز این آن چیزى است که ما باید در پىاش برویم: آشتى میان واقعیت و آدمیان، میان توصیف و تبیین، میان موضوع و معرفت.
1956
این مقاله ترجمهاى است از فصل پایانى کتاب زیر:
Roland Barthes (1976), "MythToday" in Mythologies, Norwich, Paladin.
مترجم کوشیده است تا آنجا که مترجم انگلیسى سبک و سیاق رولان بارت را حفظ کرده است، او نیز آن را حفظ کند.مطابقت این اثر بجز در موارد معدودى با اصل فرانسوى آن میسر نشد.
یادداشتها :
1.معانى بىشمار دیگرى از واژه «اسطوره» را مىتوان در برابر این تعریف نهاد، اما من سعى کردهام که چیزها را تعریف کنم نه واژگان را.
2.تحول تبلیغات و جراید ملى و رادیو و اخبار مصور - حال بقایاى مناسک گوناگون ارتباطات که بر نمودهاى اجتماعى حاکماند به کنار - تحول علم نشانهشناسانه را به امرى عاجلتر از همیشه بدل کرده است.در طول فقط یک روز، واقعا از چه جاهاى غیردلالتکنندهاى مىگذریم؟ بسیار اندک، اغلب هیچ.اکنون من اینجا هستم روبهروى دریا; حقیقت این است که دریا هیچ پیامى ندارد.اما در ساحل چه مصالح و موادى براى نشانهشناسى نهفته است! پرچمها و نوشتههاى تبلیغاتى و علائم و ایماها و تابلوهاى راهنما و لباسها و حتى برنزهشدن [ تغییررنگ ناشى از آفتاب گرفتن ]، که پیامهایى بسیار براى مناند.
3.مفهوم واژه (کلمه = (Word یکى از مناقشهبرانگیزترین مفاهیم در زبانشناسى است.من اینجا آن را به سبب سادگى مورد استفاده قرار مىدهم.
4. Tel Quel, II.
5.یا شاید چینىات ?(sinity) درست مثل لاتین/لاتینىات باسک/ x ، باسکىات x
(Latin / Latinity = Basque / x,x/ = Basquity
6. مىگویم «در اسپانیا» چون در فرانسه رشد پتىبورژوازى باعثشده است که مجموعهاى از معمارى «اسطورهاى» شاله باسکى رونق یابد.
6.از حیث اخلاقى، آنچه در اسطوره باعث پریشانى خیال مىشود دقیقا این است که شکل آن انگیزشمند است.اگر «سلامت» زبان وجود داشته باشد، عبارت است از دلبخواهى و قراردادى بودن نشانه که بنیان آن نیز هست.آنچه در اسطوره حال به هم زن است توسل آن به طبیعت کاذب است و نیز وفور اشکال دلالتکننده، همچون در چیزهایى که قابل استفاده بودن خود را با ظاهرى طبیعى مىآرایند.خواستسنجش دلالتبه گونهاى که طبیعت ضامن کامل آن باشد مسبب نوعى غثیان است: اسطوره بسیار غنى است و آنچه در آن افراطى است، دقیقا، انگیزش آن است.این غثیان، غثیانى است که من در برابر هنرهایى احساس مىکنم که از انتخاب میان طبیعت و ضدطبیعتسر باز مىزنند و طبیعت را به عنوان ایدئال و ضدطبیعت را به عنوان اقتصاد مورد استفاده قرار مىدهند.نوعى پستى در عدم تعهد به عقیده یا عملى واحد وجود دارد.
7.آزادى در انتخاب آنچه آدمى باید توجه خود را به آن معطوف کند مسالهاى است که به قلمرو نشانهشناسى تعلق ندارد، بلکه به موقعیت انضمامى مساله وابسته است.
8.ما نامگذارى شیر را به عنوان مثال ناب دستورزبان لاتین مىپذیریم زیرا که ما به عنوان افراد بالغ موضعى خلاق در نسبتبا آن داریم.بعدها به مساله ارزش پسزمینه در این طرح اسطورهاى بازخواهم گشت.
9.برعکس، شعر کلاسیک برحسب چنان هنجارهایى مىتواند نظام اسطورهاى قدرتمندى باشد زیرا که این شعر بر معنا مدلولى اضافى تحمیل مىکند که عبارت از همان قواعد نظم (regularity) باشد.به عنوان مثال، شعر الکساندرى داراى ارزش است، هم به عنوان معناى گفتمان و هم به عنوان دال کلى جدید که همان دلالتشعرى آن است.موفقیت، زمانى که حاصل شود، ناشى از درجه ترکیب آشکار هر دو نظام است.مىتوان مشاهده کرد که ما به هیچ وجه با هماهنگى میان محتوا و شکل سروکار نداریم بلکه با جذب الگانت (ظریف (elegant یک شکل در دیگرى روبهروییم.منظور من از الگانس اقتصادیترین نحوه استفاده از ابزارهایى است که به کار گرفته مىشود.به سبب سوءاستفادهاى طولانى است که معنا با محتوا عوضى گرفته مىشود.زبان هرگز چیزى نبوده است مگر نظامى از اشکال، و معنا خود نوعى شکل است.
10.ما در اینجا باز با معنا در معناى سارترى کلمه سروکار داریم، به عنوان کیفیت طبیعى چیزها، که در خارج از نظام نشانهشناسانه جاى گرفته است (ژنه مقدس) .
11.سبک (style) حداقل زمانى که آن را در کتاب درجه صفر نوشتار تعریف کردم شکل نبود و به قلمرو تحلیل نشانهشناختى ادبیات تعلق نداشت.در واقع سبک جوهرى است که مداوما با شکلىشدن (formalization) تهدید مىشود.در آغاز مىتوان گفت که سبک کاملا مىتواند به شیوه نگارش فروغلتد; نگارشى از «نوع مالرو» حتى نزد خود مالرو وجود دارد.بعد، سبک همچنین مىتواند به زبان ویژهاى مبدل شود که نویسنده از براى خود و فقط براى خود استفاده کند.سبک، سپس، به نوعى اسطوره تنهاخودى (solpsistic) بدل مىشود، زبانى که نویسنده با آن با خود صحبت مىکند.فهم این نکته آسان است که در چنان درجهاى از تصلب، سبک خواهان رمزگشایى مىشود.آثار جى.پى.ریچارد مثالهاى خوبى از نقد ضرورى سبکها هستند.
12.وجه شرطى، از آن جهت که زبان لاتین با استفاده از وجه شرطى است که مىتواند «اسلوب غیرمستقیم گفتمان» را بیان کند، ابزارى ستودنى از براى اسطورهزدایى است.
13.پارى - ماچ به ما مىگوید که «سرنوشتسرمایهدارى ثروتمند ساختن کارگران است.» 14.واژه «سرمایهدارى» تابوست نه از حیث اقتصادى بلکه از حیث ایدئولوژیک; و احتمالا نمىتواند وارد اصطلاحات بازنمونهاى بورژوایى شود.فقط در مصر دوران فاروق بود که دادگاهى مىتوانستبا عباراتى طویل فرد زندانى را به سبب «توطئه ضدسرمایهدارى» محکوم کند.
15.بورژوازى هرگز از واژه «پرولتاریا» استفاده نمىکند که بنا به فرض اسطورهاى دستچپى است، مگر زمانى که منافعش اقتضا کند که تصور کند که پرولتاریا را حزب کمونیستبه گمراهى کشانده است.
16.شایان توجه است که دشمنان بورژوازى در حیطه اخلاق و زیبایىشناسى در اغلب اوقات یا نسبتبه نیات سیاسى آن بىاعتنا هستند یا به آن تعلقخاطر دارند.برعکس، دشمنان سیاسى بورژوازى محکوم کردن اساسى بازنماییهاى آن را به غفلت مىسپارند; آنها اغلب تا به آنجا پیش مىروند که با بورژواها شریک مىشوند.این گوناگونى حملات به نفع بورژوازى تمام مىشود زیرا که به او رخصت مىدهد تا نام خود را پنهان کند.بورژوازى را مىبایست فقط با ترکیب نیات و بازنمودهایش شناخت و فهمید.
17.گونههایى از انسان ویران مىتواند وجود داشته باشد که فاقد هر نظمى است (به عنوان مثال یونسکو) .این امر به هیچ رو بر امنیت جوهرها تاثیر نمىگذارد.
18.القاى محتوایى جمعى براى تخیل همواره امرى غیرانسانى بوده است آن هم نه فقط به این سبب که رؤیا بافتن جوهر زندگى را در قالب تقدیر خلاصه مىکند، بلکه همچنین از این رو که رؤیاها فقیر شدهاند و جانپناه امر غایباند.
19. «اگر آدمیان و وضعیتهاى آنان در ایدئولوژى همچون در جعبه سیاه (Camera obsivra) [دوربین عکاسى] باژگونه به نظر مىرسند، این پدیده ناشى از فرآیند حیاتى تاریخى آنان است...» (مارکس، ایدئولوژى آلمانى) .
20.به «اصل لذت» انسان فرویدى مىتوان «اصل روشنى» انسان اسطورهشناسانه را افزود.تمامى ابهام اسطوره در همینجاست: روشنى آن وجدآمیز است.
21.نگاه کنید به مارکس و مثال درخت گیلاس (ایدئولوژى آلمانى) .
22.شایان توجه است که خروشچفیسم خود را نه به عنوان تغییرى سیاسى، بلکه اساسا و فقط به عنوان تغییر مسلکى زبانى عرضه کرد، اما تغییر مسلکى ناقص، زیرا که خروشچف استالین را از ارج انداخت اما او را تبیین نکرد، او را از نو سیاسى نکرد.
23.امروزه مردم تحت استعمار هستند که در موقعیت تمام و کمال اخلاقى و سیاسى جاى گرفتهاند که مارکس آن را از آن پرولتاریا دانسته و توصیفش کرده بود.
24.تیراژ روزنامهها دادهاى ناکافى است.بقیه اطلاعات فقط برحسب تصادف به دست مىآید.پارى - ماچ ترکیب خوانندگان خود را برحسب استاندارد زندگى شخصى ساخته است (مساله مهم این است که پارى - ماچ جهت تبلیغ دستبه این کار زده است) .در فیگارو ، 12 جولاى 1955، از هر 100 خوانندهاى که در شهر زندگى مىکنند، 53 نفر ماشین دارند، 49 نفر حمام و جز آن.درحالىکه میانگین استاندارد زندگى در فرانسه چنین تخمین زده شده است: ماشین 22 درصد، حمام 13 درصد.قدرت خرید بسیار خوانندگان پارى - مارچ را مىتوان از اسطورهشناسى این جریده پیشگویى کرد.
25.مارکس: «...ما باید به این تاریخ توجه کنیم، زیرا که ایدئولوژى یا در برداشت غلط از این تاریخ و یا در قالب انتزاعى کامل از آن خلاصه مىشود» (ایدئولوژى آلمانى) .
26.مارکس: «...آنچه آنان را نمایندگان طبقه پتىبورژوا مىسازد این است که اذهان آنها و آگاهى آنها به وراى محدودههایى که این طبقه براى خود تعیین کرده است، گسترش نمىیابد» (هجدهم برومر) .و گورکى: «پتىبورژوا کسى است که خود را به هر کسى ترجیح مىدهد.» 27.آدمى نه فقط از مردم بیگانه مىشود، بلکه گاهى نیز دقیقا از موضوع اسطوره بیگانه مىشود.براى مثال، من براى آنکه از کودکى شاعرانه رمزگشایى مىکردم، به اصطلاح، مىبایست فاقد اعتماد به مینودروئه به کودک مىبودم.با توجه به اسطوره عظیمى که او در آن گیر افتاده بود، من مىبایست در او چیزى همچون حضور گشودگى و لطافتبالقوه را نادیده مىگرفتم.سخن گفتن به ضد دخترى کوچک کار خوبى نیست.
28.حتى در اینجا، در این اسطورهشناسیها، دستبه نیرنگ زدهام: با دریافتن اینکه کار مداوم براى تبخیر واقعیت تا چه اندازه شاق است، شروع کردهام تا آن را به افراط فشرده سازم و در آن جمع و جورى تعجبانگیزى را کشف کنم که با شادمانى طعم خوشش را مز مزه مىکنم، و مثالهایى معدود از «روانکاوى جوهرى» درباره برخى موضوعات اسطورهاى به دست دادهام.
پىنوشتها:
1) دختربچه شاعرى که رولان بارت یکى از مقالات اسطورهشناسیهاى خود را به برخورد جامعه ادبى و مطبوعاتى با اشعار او اختصاص داده است.
2) کوئیپو طنابى بوده است که اینکاها آن را براى ضبط وقایع تاریخى نگه مىداشتند و رشتههاى رنگینى براى نمایش جنگ یا وقایع دیگر به آن گره مىزدند.
3) واژهاى که دال بر تخیل روشنى است که به دنیاى خارج فراافکنده مىشود و فقط در درون ذهن فرد جاى ندارد.همچنین به توانایى یا گرایش به فراافکندن تخیل به ویژه در کودکان حکایت مىکند.فردى را که داراى چنین خصوصیتى است Eidetiker مىنامند. (به نقل از لغتنامه روانشناسى پنگوئن) .
4) تفاوت میان جوهر و شکل تحت عناوین مختلف از زمان افلاطون و ارسطو به بعد مد نظر فیلسوفان بوده است.به نظر مىرسد که حمله بارت متوجه کسانى باشد که شکل را همان جوهر متصور مىشوند و بدینترتیب آن را چیزى فارغ از زمان مىپندارند، مثل نوکانتىها و خاصه گئورگ زیمل.از نظر زیمل رابطه «دوتایى» که شکلى بىزمان است مىتواند در طول زمان محتواهاى مختلفى به خود گیرد یا حتى در زمانواحد محتواهاى مختلفى را دارا باشد.مثلا رابطه زن و شوهر، دو مؤسسه، دو کشور، جملگى مىتوانند محتواهاى «شکل بىزمان رابطه دوتایى» باشند.رئالیسم ژدانفى نیز به شیوهاى دیگر به همینگونه عمل مىکند.رئالیسم شکلى جوهرى ادبیات سوسیالیستى است.چیزى که بارت به هیچوجه آن را نمىپذیرد.وى زمانى که به رابطه شکل و تاریخ اشاره مىکند در واقع مىخواهد همین جوهرى بودن شکل را مردود اعلام کند. - م.
5) منظور فردینان دوسوسور، زیگموند فروید و ژان پل سارتر است.
6 Second form in French Lycce)
اینجانب نه از نظام دبیرستانى آن زمان فرانسه اطلاع دارم نه از نظام فعلى ایران.از کسانى هم که مساله را پرسیدم چندان چیزى عایدم نشد، چون مساله چندان مهم نبود آن را به همین شکل ترجمه کردم. - م.
7) معناى فارسى آن کلبه است، اما آن را نباید با کلبههاى معمول خودمان یکى گرفت.یعنى همان اتاقک گاهگلى.
8) ایدئوگراف = ایدئوگرام: نشان، رمز، نشانى که به جاى نوشته به کار مىرود. (حییم)
9) طوقى نوعى یقه کوچک از پارچه سفید لطیف است و ظاهرا در دوره مولیر طبیبان از آن استفاده مىکردهاند.
10. :The [fall] در اینجا به حرف تعریف The تاکید شده است که ترجمه آن میسر نیست، منظور همین سقوط خاص ستیعنى سقوط قیمتها. - م.
11-12) ما در ترجمه ناگزیرم که thefall را به سقوط ترجمه کنیم و حرف تعریف آن را که مشخصکننده سقوط استحذف کنیم. اما از نظر بارتنسبت دلالتبا این حرف تعریف اهمیت دارد.
13) فرمول مشهور اینشتین که به قول بارت به اسطوره بدل شده است.
14) معمار فرانسوى در قرن نوزدهم که ساختمانهاى قرون وسطایى را نوسازى و بازسازى کرد.
15) این جمله هم در متن انگلیسى آن مبهم بود هم در متن فرانسوى آن.موریارتى یکى از شارحان آثار بارت در فصل مربوط به «اسطورهها» اتفاقا به این جمله اشاره کرده و آن را چنین تفسیر کرده است: ماشیننویسى که درآمد اندکى دارد مىتواند در مراسم پرشکوه عروسى بورژوایى خود را عروس آن مجلس متصور شود. - م.
16. inoculation
17. The Privation of History
18. Identification
19) گاستن دومینیچى کشاورزى بود که در سال 1952 سر جک دراموند و زن و دخترش را که نزدیک مزرعه او چادر زده بودند به قتل رساند.رولان بارت در یکى از اسطورهشناسیهاى خود به محکمه او مىپردازد و به عدم مفاهمه زبانى میان کل مسئولان دادگاه با او اشاره مىکند.از نظر بارت مسئولان دادگاه که به زبان فرانسوى رسمى تکلم مىکنند و آموزش کلاسیک دیدهاند از فهم زبان دهاتى دومینیچى عاجزند اما با قدرت با اتکا به همان زبان و روانشناسى رسمى او را محکوم مىکنند.وى در آخر مقاله خود مىافزاید که همه ما دومینیچى بالقوه هستیم، نه به عنوان قاتل، بلکه به عنوان متهم; متهمى که از زبان خود محروم شده است.
20. Tautology
21. Neither-Norism
22. The quantification of quality
23. The statement of fact
24) اشارهاى استبه نظر عجیب و غریب استالین درباره زبان.مارکسیسم شوروى کار خود را بر اساس تقسیمبندى دگماتیک میان زیربنا و روبنا استوار کرده بود: با تغییر زیربنا، روبنا نیز تغییر مىیابد.اما عدهاى به سادگى پرسیدند چرا بعد از انقلاب زبان روسى تغییر نیافت؟ استالین وارد میدان شد و پاسخ داد که زبان واقعیتى صلب و تغییرناپذیر است که نه جزو زیربناست نه جزو روبنا! (قافیه چو تنگ آید...) از اینجا دیگر افرادى مثل ژدانف مىتوانستند نتیجه بگیرند که تاریخ به زبان دسترسى ندارد.بارت بر آن است که این نظر خود نوعى اسطوره و فرازبان است.اما معماى بارت این است که اسطورهشناسى که مىخواهد رخنه تاریخ و قدرت را در زبان نشان دهد خود ناگزیر از استفاده از فرازبان است منتهى فرازبانى که نامستور مىکند و تحریفها را برملا مىسازد. از آنجا که به نظر بارت رسیدن به معناى شفاف و بیگانهنشده چیزها در زمانه حاضر میسر نیست، اسطورهشناس بر لبه پرتگاهى قرار گرفته است که واقعیت و آدمیان، و توصیف و تبیین، و موضوع و معرفت را از هم جدا ساخته است و نتیجه مىگیرد که اسطورهشناس در زمانه ما موجود مطرودى است و آینده نیز مهیاگر هیچ نوعى اطمینانى نیست.اما از نظر بارت، اسطورهشناس نباید امید را از دستبدهد.تحول بعدى بارت و رفتن او به طرف پستمدرنیسم نشان داد که او دیگر اساسا به معناى شفاف اعتقاد ندارد. - م.
25. Pensees) ، نام کتاب پاسکال
منبع: http://www.hawzah.net/Per/Magazine/ar/018/ar01815.asp
نظرات ()





