آرشیو اینترنتی یوسف اباذری

بازدیدکننده عزیز این وبلاگ تلاشی است برای تهیه آرشیوی از مطالب اینترنتی مربوط به دکتر یوسف‌علی اباذری، استاد جامعه‌شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران. این آرشیو اینترنتی صرفاً محلی است برای گردآوری نوشته‌ها و متون مربوط به وی و در انتخاب این مطالب سلیقه خاصی اعمال نمی‌شود. تمام مطالب با ذکر منبع نقل قول می شوند و انتشارشان در این آرشیو به معنی تائید محتوای هیچ یک از آنها نیست. در صورتیکه از مطالب، اخبار یا نوشته های مربوط دکتر یوسف اباذری آگاه می‌شوید، خوشحال می‌شویم که با ارسال لینک آن

ما و زلزله بم - دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران

این سخنرانی در دی ماه 1382 در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران توسط دکتر اباذری ایراد شده است که متن پیاده شده آن که ظاهراً به رویت وی رسیده بود، چند روز بعد در روزنامه شرق با نام "ما و زلزله بم" به چاپ رسید. متن حاضر از وبسایت پایگاه ملی داده‌های علوم زمین کشور (ngdir) نقل می شود.

جامعه شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است . این سخنرانی در هفتم دی ماه دو روز پس از زلزله بم به دعوت انجمن اسلامی، در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران ایرادشده و متن آن نیز قبل از انتشار به رؤیت اباذری رسیده است.
  سخن گفتن از آنچه در بم اتفاق افتاد ناممکن است، اما ما محکومیم که درباره آن سخن بگوییم. بنابراین ناگزیریم که در مرز میان معنا و بی معنایی، میان اخلاق و عدم اخلاق، میان مهربانی و سبعیت سرگردان بمانیم. ما باید سخنی با معنا درباره این رخداد بگوییم و نفس این سخن گفتن نوعی رفتار اخلاقی باشد و نشان مهربانی ما با قربانیان. اما درست زمانی که دهان به سخن گفتن باز می کنیم می بینیم کلمات می گریزند، نفس سخن گفتن به نوعی همدردی کلیشه ای و غیراخلاقی فرو کاسته می شود و مهربانی ما به نوعی خودنمایی بدل می شود که چیزی به جز سبعیت نیست.
  آنچه در این نوع رخدادها فرو می ریزد در و دیوار نیست بلکه زبان نیز هست. ما از لابه لای ویرانه ها تکه پاره هایی را بیرون می کشیم که زمانی انسان بودند. بنابراین ناگزیریم که از ویرانه های زبان نیز چیزهایی را بیرون کشیم که زمانی معنایی داشتند. رسم روزگار ماست که برای توصیف این رخداد از الفاظ فاجعه بار و دهشتناک «فاجعه» و فاجعه بارتر و دهشتناک تر از آن، «عمق فاجعه» استفاده کنند. کلیشه های «فاجعه» و «عمق فاجعه» برای هر آن کس که به جان انسان و جان زبان- این دو یکی بیش نیستند- اندک حساسیتی دارد نشان سرسری گرفتن همان رخداد است و در نتیجه نشان سبعیت و نامهربانی ما. آیا باید واژه ای جدید جعل کرد؟ جعل واژگان، خاص زمانه تنعم است نه زمانه عسرت. وانگهی اگر واژه ای نیز جعل کنیم دو روز دیگر به سرنوشت کلیشه های «فاجعه» و «عمق فاجعه» دچار نخواهد شد؟


  من اندکی پیشتر ناخودآگاه از واژه های «استفاده کنند» استفاده کردم. آیا واژه استفاده در همین مغاک با معنایی و بی معنایی معلق نیست؟
  بنابراین ما نیز از «فاجعه» بم و «عمق فاجعه» در بم سخن می گوییم اما باید واقف باشیم که این کلمات در عین حال که نشان همدردی و مهربانی ما با قربانیان اند نشان سبعیت ما نیز هستند.
  فاجعه ها را می توان به دو دسته تقسیم کرد: فاجعه های انسانی و فاجعه های طبیعی. فاجعه های انسانی را انسان هایی برای انسان های دیگر به وجود می آورند.
  حمله مغول برای ما فاجعه بود زیرا که در پس غبار اسب های آنان جز ویرانه ای باقی نماند که در آن اجزای تن آدمی با اجزای تن خانه ها و کتاب ها و فرش ها در آمیخته بود. در فاجعه های انسانی کسانی که باقی مانده اند و کسانی نیز که اخلاف قربانیان اند می توانند درباره فاجعه سخن بگویند.
  در فاجعه انسانی زبان فرو نمی ریزد بلکه شدّت و حدت می گیرد. سبب این امر آن است که ما «شر» اندرون خود را به کسانی دیگر، به جلادان، فرا می افکنیم . ما خوب هستیم آنان بد، ما حق هستیم آنان باطل، ما نور هستیم آنان ظلمت. به سبب این فرافکنی باقیماندگان قربانیان فاجعه های انسانی شعر می سرایند و تاریخ می نویسند و قصه می گویند و فیلم می سازند. به میانجی این شدت و حدت گرفتن زبان است که خاطره قربانیان فاجعه های انسانی فراموش نمی شود، ما هنوز که هنوز است خاطره سلاخی شدگان فاجعه مغولان را به یاد می آوریم و سوگوار آنانیم. دلیل دیگر باقی ماندن این «خاطره» آن است که طرف دیگر نیز که ما او را نشان «شر» می دانیم حضور دارد. مغولان هنوز هستند و در بهترین میدان پایتختشان مجسمه چنگیز را به نشانه بزرگی قوم مغول برافراشته اند، و حتی امروز کسانی هستند که خاطره صدام، سلاخ شهیدان ایران و عراق را در تکریت گرامی می دارند.
  بنابراین در غیاب کلمه ای دیگر می توانیم بگوییم که فاجعه های انسانی «نسبی» اند. چنگیز قصاب ماست اما نزد هندیان نادر قصاب است. روحی حساس همچون برتولد برشت که به این دوگانگی واقف بود زمانی که خواست خشونت کمونیسم محبوب و عدالت طلب خود را توجیه کند، در پایان قطعه شعری نوشت:
  هنگامی که عصر فرزانگی فراز آید و آدمی، آدمی را یارشود از ما ای شمایان با گذشت یاد آرید.

اما به جز اندکی گنگ و گول، کسی از استالین با گذشت یاد نمی آورد. استالین و هیتلر نمادهای فاجعه های انسانی در قرن ما هستند و خاطره قربانیان آنان از یاد نرفته است و نخواهد رفت. فاجعه های طبیعی چگونه اند؟ در فاجعه هایی از قبیل زلزله و سیل و گردباد و آتش فشان چیزهایی به خصم ما مبدل می شود که زمانی یار ما بودند. در زلزله، زمین- که نماد شناسان آن را مادر ما می دانند- ناگهان و در طرفه العینی به جلاد ما بدل می شود. مأمن و خانه ما، همزمان قاتل و قتلگاه ما می گردد.
  سقفی که در روزهای معمولی می خوابیدیم و به آن خیره می شدیم و پس زمینه خیالبافی های ما بود یا در روزهای گرم و سرد ما را مصون می داشت بر روی ما فرو می ریزد، دیوار خانه که محافظ ما بود بر ما فرو می افتد، اشیاء خانه از میز و صندلی و چراغ گرفته تا کتاب و دفتر که زمانی انیس ما بودند یا مانع فرار ما می شوند یا به چیزی بدل می گردند از قبیل شمشیر و نیزه و گلوله و بمب. در سیل، آب، مایه حیات ما، ما را همچون آشغالی از جا می افکند و با خود می برد و ای بسا درختی که در سایه اش می غنودیم و از دیدن برگ های رقصنده اش درباد غرق در خیال می شدیم، خود همچون ما قربانی سیل شده است. همچون تبری بر فرق سر ما فرود می آید و کار ناتمام سیل را تمام می کند. در گردباد، باد، که آلبرکامو آن را پاکترین چیز جهان خوانده است، می پیچد و هستی ما را با خود می برد.
  اما معنای فاجعه طبیعی چیست؟ در اینجا باید میان عصر قدیم و عصر مدرن تفاوت قائل شویم. در عصر قدیم فاجعه های طبیعی را نشانه «قهر خداوند» می دانستند. آنان در پس چنین رخدادی معصیت خود را مشاهده می کردند و آنان که پس از فاجعه زنده می ماندند «شر» اندرون خود را به چیزی بیرونی فرا نمی افکندند- نمی توانستند فرا افکنند- بلکه به این «شر» از نو واقف می شدند و احساس گناه می کردند. بیهوده نبود که در عصر قدیم از پی هر فاجعه طبیعی این حس در آدمیان بیدار می شد و آنان را به تزکیه نفس و برائت از معصیت وامی داشت. اما با ظهور تکنولوژی در عصر جدید این حس گناه از میان رفت. زیرا که انسان دریافت که می تواند به کمک تکنولوژی از پس شدیدترین فاجعه های طبیعی برآید. اکنون دیگر در صورت بروز چنین رخدادی آدمیان در پس آن نه «خشم خداوند» بلکه عدم کارایی بوروکرات ها و تکنوکرات های دولتی را مشاهده می کنند.
  در زمانه ما از دست رفتن حس گناه همان سببی است که در پس بی معنا شدن فاجعه های طبیعی نهفته است. فروپاشی زبان و سردرگمی اخلاقی و عاطفی ما نیز سبب دیگری ندارد. زمانی که «واقعه» رخ می دهد و گرم است ما- همه ما از استاد و دانشجوی دانشگاه گرفته تا خبرنگار روزنامه و رادیو و تلویزیون- چیزهایی را زیر لب من ومن می کنیم که چندان معنایی ندارند، اما قصد ما آن است که «عمق فاجعه» را «نشان» دهیم و امید ما آن است که دیگری نیز منظور ما را حس کند. این تته پته کردن ها مرکب از الفاظی گنگ و توخالی و پوچ و کلیشه ای اند، چیز دیگر «نمی توانند» باشد. اما در عصر رسانه بعد از آنکه دو روزی «عمق فاجعه» را من ومن کردیم، آن را مبدل به خبری پرشکوه می کنیم، که اوج عاطفی آن کمک هموطنان و اوج عقلی آن مصاحبه با چند متخصص فاجعه است که دیگر هر کودکی حرف های آنان را از حفظ می داند. بعد با کلیشه نرسیدن چادر به دست آسیب دیده ها و گم و گور شدن برنج و لوبیا و ساختن جوک درباره «عمق فاجعه» مهیای فراموش کردن آن می شویم، بعد آن را فراموش می کنیم.
اکنون زلزله بوئین زهرا پا نوشتی بر زندگی تختی است نه برعکس، اگر تختی جهان پهلوان مردمی نبود و ما روز مرگ او را گرامی نمی داشتیم، به طور کامل زلزله بوئین زهرا را از خاطره جمعی خود پاک کرده بودیم و آن را به دست متخصصان و مورخان زلزله سپرده بودیم. فاجعه انسانی زندگی تختی است که ما را به یاد فاجعه طبیعی زلزله بوئین زهرا می اندازد. زیرا که ما دیگر حس معصیت و گناه کاری را از دست داده ایم.
  کارل یاسپرس بعد از جنگ جهانی دوم مفهوم «معصیت همگانی» یا « حس گناه مشترک » را پیش کشید تا مانع شود که آلمانی ها جنایات جنگ را به پای هیتلر بنویسند و بعد با شستن دستان و مهمتر از آن دل خود به کمک آبی که آمریکایی ها در طرح مارشال در حال ریختن آن بودند، فاجعه ای را به دست فراموشی بسپارند که خود مسبب آن بودند. یورگن هابرماس بعدها در دهه ?? و ?? قرن گذشته این مفهوم را در جریان مناقشه خود با مورخان نو محافظه کار آلمانی که در صدد پاک کردن دستان آلمانی ها از فاجعه جنگ بودند از نو پیش کشید. از نظر او آلمانی های زمان حاضر نیز باید «معصیت » فجایع جنگ جهانی دوم را به دوش کشند. فقط این حس است که می تواند بارقه ای از انسانیت را در آنها زنده نگه دارد و آنان را مهیا سازد که فاجعه دیگری را تدارک نبینند و در ساختن جهانی انسانی شرکت جویند.
  اما درباره نسبت فاجعه با تکنولوژی و سایر مقولاتی که بر شمردیم، نظر دو فیلسوف دیگر آلمانی اهمیت بسزایی دارد که در اینجا فقط به آن اشاره می کنیم. تئودور آدورنو نوشت که بعد از آشویتس هر نوع سخن گفتن درباره فرهنگ کار مهمل یا « آشغالی» بیش نیست و در جای دیگر گفت که باید در برابر فاجعه سکوت کرد اما نباید آن را به فراموشی سپرد، باید خاطره آن را زنده نگه داشت و در جایی دیگر گفت که فلسفه معاصر ناگزیر است که با کلمات آت و آشغال گونه باقی مانده از ویرانه های متافیزیک سرکند. فلسفه تکنولوژی آدورنو که مبنای آن مقوله شی وارگی است سویه های تاریک عقل معاصر را آشکار می سازد، عقلی که وی ردپای آن را تا یونانیان دوره هومر پی می گیرد.
  از نظر آدورنو شی وارگی کامل فراموش کردن شی واره شدن است. از نظر او ما در عصری فراموشکار زندگی می کنیم که منشاء فاجعه ها را از یاد برده است و مدام حرافی می کند و از سویه دهشتبار تکنولوژی یا کالای زیبا شده غافل است. مارتین هایدگر- که آدورنو او را خصم فلسفی خویش می دانست- در همان زمان باز سرنوشت فاجعه عصر ما یعنی نهیلیسم- همان نهیلیسمی که من و شما را وا می دارد تا تمام پول خود را صرف خرید ماشین های شیک کنیم و ساختمان های خود را مقاوم نکنیم در نتیجه یا تصادف کنیم بمیریم یا هوا را آلوده کنیم و بر اثر آن صد مرض بگیریم و بمیریم یا اگر زلزله آمد
  زیر آوار بمانیم و بمیریم- را تا یونان پی می گیرد. از نظر هایدگر اوج نهیلیسم که همان به فراموشی سپردن باشد سلطه تکنولوژی است. اما آنچه از نظر هایدگر مهم است ماهیت تکنولوژی یا گشتل است، همان شبکه ای که من و شما در زمانه مدرن گرفتار آن می شویم اما گرفتار شدن خود را نمی بینیم زیرا که نهایت گشتل فراموش کردن گشتل یا همان وضعیت فاجعه باری است که همگان در آن گرفتار شده اند. هایدگر نیز برای یافتن زبانی مناسب زمانه پست متافیزیکی به این در و آن در زد و دست آخر نیز آن را نیافت. به نظر من بصیرت های این دو فیلسوف حائز اهمیت هستند اما به گمان من آنها فاجعه ای انسانی را به فاجعه ای طبیعی بدل کردند.
 آنها رمز و راز فروپاشی زبان در برابر فاجعه، فراموشکاری ما درباره بزرگترین خطرها و وجود خطرهای فاجعه بار در زندگی روحی و جسمانی ما را متذکر شدند. اما از آن جهت که این سرنوشت را به طبیعت ثانوی یا تقدیر ما بدل کردند ما را در برابر این خطرها بلا دفاع رها کردند. به نظر من اگر ما ایرانیان نگاهی به زندگی خود بیفکنیم خطرهایی را که این دو فیلسوف به ما گوشزد کرده اند می توانیم به رأی العین مشاهده کنیم، زمانی که هربرت مارکوزه، شاگرد هایدگر، نامه ای به او نوشت و سبب سکوت او درباره فجایع هیتلر را پرسید، هایدگر جواب عجیبی به او داد که عبارتی از آن مایه دهشت همگان شد. هایدگر نوشت: «کارخانه های آدم سوزی تفاوت چندانی با کارخانه های تولید ماشین ندارد». نوشته هایدگر را موافقان و مخالفان او به انحای گوناگون در موقعیت های متفاوت تفسیر کرده اند، اما اگر ما نگاهی به خیابان های تهران و به قول امروزی ها «کلانشهرهای ایران» - واژه ای که بری از خودستایی نیست- بیندازیم در می یابیم که گفته هایدگر نه از حیث مجازی بلکه از حیث لفظی درست است. این همه ماشین و این هوای آلوده، با بیست ودوهزار نفر کشته سالیانه در جاده ها آیا چیزی به جز همانی است که هایدگر گفته است.
  یکی از نویسندگان روزنامه شرق با جمع زدن تعداد کشته شدگان جاده ها و سیل ها و زلزله ها- که ما در عین فراموشکاری آنها را حوادث غیر مترقبه خوانده ایم- به درستی مدعی شد که ما انگار درگیر جنگی تمام عیار هستیم. بم شهر فقیری نبود، ای بسا با پول قالی گران قیمتی که فقط اندکی از ساکنان بم مالک آن نبودند؛ یا همان ماشینی که دم در خانه ها مچاله شده بود، می شد همان خانه را حداقل تا حدی استحکام بخشید که مردم فرصت فرار پیدا کنند. قصه ما و تکنولوژی، به قصه ای تراژیک - کمیک بدل شده است. برای فرار از ترافیک تهران ناگزیر باید ماشین خرید و خریدن ماشین یعنی افزایش ترافیک تهران. این همان گشتلی است که ما در آن گرفتار شده ایم منتهی نهایت گشتل فراموشی گشتل است. مردم با دیدن مدل جدید ماشین چنان اختیار از کف می دهند که هیچ کودک سه ساله ای در برابر بستنی از دست نمی دهد.
  ما در برابر زلزله که می گویند حتماً امروز در اینجا و فردا در آنجا رخ خواهد داد بعد از دو روز من ومن کردن به سرودن شعر و دادن پتو اکتفا می کنیم و به جای آنکه از تکنولوژی برای مستحکم کردن خانه ها و ساختن خانه های مقاوم استفاده کنیم پولمان را خرج تکنولوژی هایی می کنیم که یا بلای مالمان می شود یا بلای جانمان.
   
   به نظر من در اینجاست که ما باید از بصیرت های یاسپرس و هابرماس سود بجوییم. ما جملگی، همه ما، من وشما باید در برابر قربانیان بم احساس گناه کنیم، در جان باختن آنها من و شما نیز سهمی داشته ایم. به نظر من احساس غم و اندوه در برابر قربانیان بم نوعی خودفریبی است. غم و اندوه خیلی زود فراموش می شود. ما گناهکاریم چون می توانستیم کاری کنیم که آنها قربانی نشوند و نکردیم. منظور من در اینجا به هیچ وجه دولت نیست، در زمانه ما بر مبنای همان مکانیسم فرافکنی چیزی به اسم دولت ساخته شده است که اغلب همه مسئولیت ها را به گردن آن می اندازند.
 
 خطاب یاسپرس و هابرماس در وهله اول به مردم آلمان بود نه دولت آلمان. ما باید از این فیلسوفان پند بگیریم و در غم و اندوه پانزده روزه غرق نشویم بلکه در عمق جان خود تا زمانی که کارها سامان گیرد احساس معصیت کنیم. فقط با این احساس است که می توانیم راه فراموش نکردن و به یاد آوردن و سکوت کردن و زبان را به بازی نگرفتن و استفاده درست از تکنولوژی را بیابیم. در همه جای جهان مردم در قالب سازمان هایی که به NGO مشهور شده است گرد آمده اند تا مشکلات خود را خود حل کنند، اگر دولت نیز کمکی کرد زهی سعادت. مردمان، اعم از کودک و جوان و میانسال و پیر، حق دارند که در کلانشهرها از هوای ناپاک جان نسپارند، که در جاده ها نمیرند، که زیر آوار خفه نشوند، که سیل آنها را نکشد، که شغلی آبرومندانه و شرافتمندانه داشته باشند. اما این امر زمانی میسر است که بجا و نابجا انگشت اتهام را به طرف دولت دراز نکنند. جاده ها و سیل و زلزله و هوای ناپاک و عدم اشتغال کشتار می کنند، اما همه ما باید گناه این کشتار را برعهده گیریم و برای خلاصی از آنها چاره ای بجوییم. اندوه و غم احساساتی نابجایند، یگانه طریق گرامی داشتن خاطره قربانیان بم آن است که از صمیم جان حس کنیم که گناه مرگ آنان بردوش ماست
  چون سیل، زلزله یا جنگ البته در همه جای دنیا مناسکی عادی است که هست، اما چیزی که در این میان جلب توجه می کند کشوری است که مردمش با خیابان هاش برای جمع شدن مأنوسند.
  1- در شهری که شادی جمعی خارج از آداب و رسوم دولتی فی المثل از نوع آذین بندی و چراغان جشن های ملی، رسم معمول و عادی روزمرگی مردمش به حساب نمی آید، این ولع شاد زیستن گذرا که می شود به نحواحسن گاه گاهی در شب، در شهر، در چرخیدن خیابان مرتفعش کرد در هر جایی یا در هر زمانی که بتواند حتی زمان فاجعه هم که باشد خودش را بروز می دهد. حتی اگر در قالب یک مرثیه ملی. آن وقت زلزله بم برای تهرانی ها می شود حس پارادوکسیکال تأثر و کارناوال شهری.
  کارناوال البته نه از نوع چراغانی و جیغ و آتش بازی و رقص که دور از مأنوسیات این نسل سربرآورده بعد از 57و ندیده است بلکه در همان قالب کلاسیک خاص خودش، از نوع تجمع خیابانی، خیابان برای همه این نسل، چه همه آن پرسه زن هاش، چه دانشجو، چه دانش آموز بار دارد. قناعت به دیدن افراد مشهور و هنرپیشه های سینما و تئاتر و امضا گرفتن از محبوب ترینشان در این کارناوال و جمع شدن جایی برای داشتن تجربه های مشترک از لحظه ای در یک فضا که برای این نسل در فقدان رقص قناعت است. جمع آوری آذوقه و پتو و وسایل گرم کننده هم می شود بهانه جمع شدن.
   
  2- کمک های مردمی داخل ایران اگر شور و همت بلند ملی را دارد اما از بعد اقتصادی چندان جلب توجه نمی کند. با کمی تأمل می توان به راحتی آن را در محک با میزان کمک های نقدی و غیرنقدی ارزی که از سوی کشورهای خارجی رسیده است ناچیز تلقی کرد.
  یعنی این 7و8 روز همایش که نیاز ملی مردمی همه را به عرصه آورده و فرق هم نمی کند از کدام نوع باشد (با درآمد اندک کارمندی، کمک های خیرین و بازاری ها یا دست و پازدن بچه ها برای جمع کردن پتو و لباس دست دوم و شکستن قلک ها برای بردن به پایگاه ها) به هر حال میزانش در مقایسه اندک است. اما چیزی که مردم را چند روزی تشویق به تداوم این حرکت می کند بیشتر تداوم یک بازی است در فقدان شلوغی گروهی. شادی این نوعی شهری هم البته نباید زیاد برآمده از عمق روح و جان باشد که بالعکس این نوع شادی فقط از نوع نیازهای روزمره و طبیعی ساده و با تأثر عمومی همراهش البته و جمع شدن همه آن کمک ها، پتو، کنسرو، لباس گرم و غرور.
 3- فرض هم بر این است که در میان بهت بمی ها نفس این حضور زیاد تفاوت نمی کند، فاجعه در بم هست، با همه ابعادش، با نیاز. این نیاز هم در این شور دسته جمعی البته نه به غایت که تا حدی در خور برآورده می شود. ولی به هر حال نوع احساس متفاوت است از هفته ای که بر بم و مردمش گذشته تا هفته ای که بر مخاطبین البته متأثر تئاترها، کنسرت ها، همایش ها و مسابقات ورزشی به نفع زلزله زدگان گذشته است.
  4- دانشجو هم جوان است و ماجرا برایش در تکرار. ?? آذر هم با همه بهانه ها و بارهای سیاسی اجتماعی اش برای دانشجو، با همه آن مفاهیم اساسی زندانی سیاسی و آزادی و خاطره ? آذر اهورایی اش اما با هم بودن در این مناسک است. صحن دانشگاه تهران و سرود خواندن دسته جمعی، جیغ کشیدن و دست زدن و پا کوبیدن. ?? آذر را پایین آمدن تا در اصلی دانشگاه تهران با اضطراب ترقه و گازاشک آور و شلوغی. شلوغی از نوع مثبت یا منفی، به هر حال اقتضای ماست. چاشنی ترقه بازی و گازاشک آور هم همان نقش ترقه های کارناوالیستی را دارد ظاهراً، با همه وهمی که می اندازد وسط شلوغی، که اگر نباشد شلوغی هم از نوع مطلوبش نبوده است مثل ?? آذر امسال که بیشتر جمع از نوع شعور بوده تا شر و شور خفه می ماند دل دانشجو تا فرصتی برای شلوغی ثانی سال. آن وقت بم می شود بهانه شلوغی، جمع شدن در نمازخانه دانشکده، نه برای صدور بیانیه بابت فلان قضیه حکومتی یا نوشتن شب نامه برای دیگر تشکل ها که برای بسته بندی کردن آذوقه و پتو، تب و تاب کمک. رفتن به بیمارستان ها و نیازسنجی، هلال احمر و حسینیه ارشاد و جمع کردن پول اندک از بازار. جمع که می شود باز مانده یک بار پتو و کنسرو تن ماهی و لوبیا و عدس با میزان اندکی کمک های نقدی، ارضای جمع و شلوغی دانشجوکه همیشه باید اسمش به خوبی در تیتر روزنامه ها باشد در هر حادثه ای که هست و باز حماسه باید بسازد که می سازد.
  5- در آموزش و پرورش و مدارس و دیگر نهادها هم چیزی شبیه بازی دست رشته است، چند نفری جمع شدن توی حیاط و بقیه دور ایستاده به دست زدن و تشویق گروه رقیب، آخرش هم مهم نیست، یکی برنده، یکی بازنده، اما زنگ ورزش هفته ای یک روز است و بقیه اش منع از دویدن. شیطنت باید باشد اگر در دویدن نباشد، برای تجمع جلوی دوربین صداوسیما که آمده به مدرسه برای تهیه گزارش از نحوه کمک رسانی دانش آموزان بروز می کند. روز زنگ همیاری و مراسم برای آموزش روح رفتگان و صبر بازماندگان، روز اهدای کمک های نقدی و غیرنقدی به زلزله زدگان و حیاط شلوغ مدرسه و شعف نیم ساعتی، سه ربعی در رفتن از سرکلاس، چیزی شبیه خالی شدن از عقده گرگم به هوا وسط حیاط مدرسه می نماید، فقدان بازی.
  6- و آخر هم مانده یک تجربه، تجربه کارناوال شهری برای ما و ارضای ملی، تجربه پنجاه هزار نفری هم مانده به خاک برای بم

منبع:

http://www.ngdir.ir/GeoportalInfo/PSubjectInfoDetail.asp?PID=317&index=28

http://www.ngdir.ir/GeoportalInfo/PSubjectInfoDetail.asp?PID=317&index=29

http://www.ngdir.ir/GeoportalInfo/PSubjectInfoDetail.asp?PID=317&index=30

http://www.ngdir.ir/GeoportalInfo/PSubjectInfoDetail.asp?PID=317&index=31

http://www.ngdir.ir/GeoportalInfo/PSubjectInfoDetail.asp?PID=317&index=32

http://www.ngdir.ir/GeoportalInfo/PSubjectInfoDetail.asp?PID=317&index=33

 

  
نویسنده : علی رفیع ; ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳٠
تگ ها : سخنرانی ها