وراى اصل لذّت

 


در این مورد ابداً براى ما اهمیت ندارد که در پى آن برآییم که با ارائه این فرضیه اصل لذّت تا چه اندازه به نظام فلسفى خاص و از حیث تاریخى متعینى نزدیک شده‏ایم یا آن را اختیار کرده‏ایم. ما به این فرضیات گمان‏ورزانه در جریان تلاش براى توصیف و تشریح امور واقع مشاهدات روزمرّه‏مان در حوزه مطالعاتمان رسیده‏ایم. ارجحیت و اصالت جزو اهدافى نیستند که کار روانکاوانه براى خود تعیین کرده است و تلقى‏هایى که بنیان فرضیه اصل لذّت هستند چنان آشکار و بدیهى‏اند که به ندرت مى‏توان از آنها غفلت کرد. از سوى دیگر ما بى‏درنگ سپاس خود را نثار هر نظریه فلسفى یا روانشناسانه‏اى مى‏کنیم که قادر باشد از معنا و احساس لذّت و عدم لذّت که چنان با قدرت بر ما وارد مى‏شوند اطلاعاتى به ما ارائه کند. اما افسوس، در اینجا چیزى که به درد اهداف ما بخورد وجود ندارد. اینجا پیچیده‏ترین و دسترس‏ناپذیرترین ناحیه ذهن است و از آنجا که ما نمى‏توانیم از برخورد با آن اجتناب کنیم، به نظر من فرضیه‏اى که داراى کمترین محدودیت باشد بهترین فرضیه خواهد بود. ما بر آنیم که لذّت و عدم لذّت را به کمّیت هیجانى که در ذهن وجود دارد اما به هیچ رو مقیّد (bound) نیست ربط دهیم و به چنان شیوه‏اى ربط دهیم که عدم لذّت متناظر با افزایش کمّیت هیجان باشد و لذّت با کاهش آن. آنچه از این گفته منظور نظر ماست رابطه‏اى ساده میان قوت احساسِ لذّت و عدم لذّت و تعدیلهاى متناظر در کمّیت هیجان نیست؛ حداقل ــ با توجه به آنچه از روان ـ فیزیولوژى آموخته‏ایم ــ مستقیماً هر نوع نسبتى را بر مبناى سهم پیشنهاد نمى‏کنیم: عاملى که احساس را معین مى‏سازد احتمالاً میزان افزایش یا کاهش کمّیت هیجان در زمانى مفروض است. آزمون احتمالاً مى‏تواند در اینجا موءثر باشد اما توصیه نمى‏شود که ما کاوشگران تا زمانى که مشاهدات کاملاً مشخصى منظور نظر باشد در مسأله پیشتر رویم.

به هر تقدیر، نمى‏توانیم به کشفى که محقق ژرفکاوى همچون ج. ت. فخنر(2) درباره موضوع لذّت و عدم لذّت کرده است بى‏اعتنا باقى بمانیم، کشفى که در اصل خود با کشفى که کار روانکاوانه ما را به سوى آن رانده است مطابقت مى‏کند. بیانیه فخنر در اثر کوچکى بیان شده است، Ideen zur Schöpfungs - und Entwicklungsgeschichte der organismen, 1873 Einige (part ×I, Supplement, 94) و معناى آن چنین است: «تا آنجا که تکانه‏هاى آگاهانه همواره نسبت و ارتباطى با لذّت یا عدم لذّت دارند، لذّت و عدم لذّت را نیز مى‏توان به مثابه [ حالاتى [در نظر گرفت که با وضعیتهاى ثبات و عدم ثبات نسبت و ارتباطى روانى ـ جسمانى دارند.» این امر مهیّاگر بنیانى است براى فرضیه‏اى که من قصد دارم در جاى دیگر با تفصیل بسیار به آن بپردازم. بنا به این فرضیه، هر حرکت روانى ـ جسمانى که از آستانه آگاهى فراتر رود به همان نسبتى با لذّت ملازم مى‏شود که در وراى محدوده معینى به ثبات کامل نزدیک شود و به همان نسبت با عدم لذّت همراه مى‏شود که در وراى محدوده معینى از ثبات کامل منحرف شود؛ درحالى‏که در میان دو حد، که مى‏توان آنها را آستانه‏هاى کمّى لذّت و عدم لذّت توصیف کرد، حاشیه معینى از بى‏اعتنایى حسى وجود دارد.

واقعیاتى که سبب مى‏شود تا به سلطه اصل لذّت در زندگى ذهنى اعتقاد پیدا کنیم، همچنین در این فرضیه متجلى مى‏شود که دستگاه ذهنى مى‏کوشد تا کمّیت هیجان موجود در آن را تا آنجا که ممکن است پائین یا حداقل ثابت نگه دارد. فرض اخیر فقط شیوه دیگر بیان اصل لذّت است زیرا که اگر کارکرد دستگاه ذهنى متوجه پائین نگه داشتن کمّیت هیجان باشد، آن‏گاه هر چیزى که براى افزایش کمّیت طراحى شده باشد ناگزیر مى‏باید به عنوان ضد عملکرد این دستگاه تلقى شود، یعنى به عنوان چیزى غیر لذّت‏بخش. اصل لذّت از اصل ثبات منتج مى‏شود؛ اصل اخیر عملاً از واقعیاتى نتیجه گرفته مى‏شود که ما را ناگزیر از به‏کارگیرى اصل لذّت مى‏کند. افزون بر این، مطالعه تفصیلى‏تر نشان خواهد داد که گرایشى که از این طریق به دستگاه ذهنى نسبت داده مى‏شود به عنوان موردى ویژه در ذیل اصل فخنر به نام «گرایش به سوى ثبات» قرار داده مى‏شود؛ اصلى که در متن آن فخنر احساس لذّت و عدم لذّت را در نسبت با یکدیگر قرار مى‏دهد.

به هر تقدیر، باید متذکر شد که اگر به طور دقیق سخن بگوییم باید بگوییم که صحیح نیست در جریان فرایندهاى ذهنى از سلطه اصل لذّت سخن گفت. اگر چنان سلطه‏اى وجود مى‏داشت اکثریت عظیم فرایندهاى ذهنى ما مى‏بایست با لذّت همراه مى‏شد یا به لذّت مى‏انجامید درحالى‏که تجربه عام به طور مطلق با چنان نتیجه‏گیریى تضاد دارد. بنابراین حداکثر چیزى که مى‏توان گفت این است که در ذهن گرایشى قوى به سوى اصل لذّت وجود دارد اما وضعیتها یا نیروهاى معین دیگرى با این گرایش در تضادند؛ بنابراین نتیجه نهایى همواره نمى‏تواند با گرایش به سوى اصل لذّت هماهنگ باشد. مى‏توانیم گفته خود را با تذکر فخنر در موردى مشابه مقایسه کنیم: «به هر تقدیر، از آنجا که وجود گرایشى به سوى هدف به معناى آن نیست که آن هدف به دست آمده است، و از آنجا که به طور کلى هدف فقط با تقریبهایى به دست‏آمدنى است...».

اکنون اگر به این پرسش بازگردیم که چه وضعیتهایى قادرند اصل لذّت را از رسیدن به نتیجه بازدارند، بار دیگر خود را در زمینى اَمن و پیموده‏شده مى‏یابیم و با تعیین چارچوب پرسش خود منبعى غنى از تجربه تحلیلى در دسترس خود داریم.

نخستین مثال از اصل لذّت که به این سیاق بازداشته شده است مثالى آشناست که به طور منظم اتفاق مى‏افتد. ما مى‏دانیم که اصل لذّت خاصِ روش اولیه (primary) کارکرد دستگاه ذهنى است، اما این امر، از دیدگاه صیانتِ نفسِ ارگانیسم در میان دشواریهاى جهان خارجى، از همان بَدو امر ناکارآ و حتى به شدت خطرناک است. اصل واقعیت (reality principle) تحت تأثیر غریزه صیانت نفسِ «خود» (ego) ، جایگزین اصل لذّت مى‏شود. اصل واقعیت، نیّت کسب لذّت در غایت امر را رها نمى‏کند، اما مع‏هذا به تأخیر انداختن ارضاء را طلب مى‏کند و آن را به اجرا درمى‏آورد؛ یعنى رها ساختن شمارى از امکانات کسب ارضاء و تحملِ موقت عدم لذّت به منزله برداشتن گامى در راه طولانىِ غیرمستقیمى که به لذّت منتهى مى‏شود. به هر رو، اصل لذّت به عنوان روشى کارى که غرایز جنسى ــ که «تربیت» آنها بسیار سخت است ــ از آن استفاده مى‏کنند، مدتى طولانى دوام مى‏آورد و از آنجا که اصل لذّت کار را با همین غرایز یا از درون خودِ «خود» آغاز مى‏کند، اغلب در غلبه بر اصل واقعیت موفق مى‏شود آن هم به ضررِ کل ارگانیسم.

به هر رو، شکى نمى‏تواند وجود داشته باشد که جایگزینى اصل لذّت با اصل واقعیت فقط مى‏تواند مسبّبِ شمار اندکى از تجارب غیر لذّت‏بخش شود که به هیچ رو شدیدترینِ این تجارب نیستند. فرصت دیگرِ رها شدن عدم لذّت را که با نظم کمترى رخ نمى‏دهد در تضادها و برخوردهایى باید یافت که در دستگاه ذهنى رخ مى‏دهد، آن هم در زمانى که «خود» در حال تحول به سازمانهاى به مراتب پیچیده‏ترى است. تقریباً تمامى انرژى‏اى که دستگاه ذهنى از آن آکنده شده است از تکانه‏هاى غریزى ذاتى آن نشأت مى‏گیرد. اما اینها اجازه نمى‏یابند که به همان مرحله تحول ارتقاء یابند. در جریان امور بارها و بارها اتفاق مى‏افتد که غرایز منفرد یا بخشهایى از غرایز در اهداف و نیازهاى خود با مابقى غرایز ناسازگار شوند، غرایزى که مى‏توانند در وحدت منحصر به فرد «خود» ادغام شوند. بنابراین غرایز دسته اول را فرایند سرکوب مى‏تواند از این وحدت جدا سازد و آنها را در سطوح پائینِ تحول روانى نگه دارد و، اول از همه، راه ارضاى آنها را قطع مى‏کند. اگر آنها متعاقباً موفق شوند که با گذار از راههایى حاشیه‏اى به ارضاى مستقیم یا جایگزین دست یابند ــ همان‏طور که به سهولت در مورد غرایز جنسى سرکوب شده رخ مى‏دهد ــ این رخداد که در موارد دیگر مى‏توانست فرصتى براى لذّت باشد، به وسیله «خود» به عنوان عدم لذّت، احساس و درک مى‏شود. در نتیجه تضاد کهنه‏اى که با سرکوب پایان مى‏گیرد، شکاف تازه‏اى در اصل لذّت رخ مى‏دهد، آن هم درست در زمانى که غرایزى معین مى‏کوشند تا در تطابق با این اصل، لذّت تازه‏اى کسب کنند. جزئیات فرایندى که طى آن سرکوب، امکان لذّت را به منبع عدم لذّت بدل مى‏سازد هنوز به وضوح و روشنى فهمیده نشده است یا نمى‏تواند به روشنى ارائه گردد. اما شکى نیست که تمامى عدم لذّت‏هاى روان‏رنجورانه، از این نوع‏اند ــ یعنى لذتهایى که نمى‏توانند به طور کلى احساس و درک شوند.

دو منبع عدم لذتى که هم‏اکنون آنها را برشمردم به هیچ وجه سرچشمه اکثر تجارب عدم لذّت ما نیستند. اما در مورد مابقى مى‏توان با برخى توجیهات سردستى تأکید کرد که حضور آنها با سلطه اصل لذّت در تضاد نیست. اغلبِ عدم لذتهایى که ما احساس مى‏کنیم، عدم لذتهاى ادراکى (perceptual) هستند. این ادراک مى‏تواند ادراک فشار غرایز ارضاءنشده باشد یا مى‏تواند ادراکى خارجى باشد که یا فى‏نفسه رنج‏آلوده است یا انتظاراتى غیر لذّت‏بخش در دستگاه ذهنى ایجاد مى‏کند، به عبارت دیگر دستگاه ذهنى آن را به عنوان خطر تشخیص مى‏دهد. پس واکنش به این تقاضاهاى غریزى و تهدیدهاى خطر، یعنى واکنشى که مقوّم فعالیت مناسبِ دستگاه ذهنى است، مى‏تواند به شیوه‏اى درست به دست اصل لذّت یا اصل واقعیت که تعدیل‏کننده اصل لذّت است هدایت شود. به نظر نمى‏رسد که این امر محدودیتى پُردامنه براى اصل لذّت به وجود آورد. با این وصف تحقیق درباره واکنش ذهنى به خطر خارجى دقیقاً در وضعیتى قرار دارد که مواد و مصالح جدیدى به بار آورد و پرسشهایى نو مطرح کند که به مسأله فعلى ما مربوط‏اند.
2

وضعیتى که بعد از ضربه‏هاى مکانیکى شدید و تصادفات راه‏آهن و سایر حوادثى که متضمن خطرى براى زندگى هستند رخ مى‏دهد، مدت زمانى طولانى است که شناخته و توصیف شده است و نام «روان‏رنجورىِ آسیب‏زا» (traumatic neurosis) بر آن گذاشته شده است. جنگ دهشتناکى که به تازگى پایان یافته است منجر به ظهور شمار کثیرى از این نوع بیماریها شده است، اما این واقعه حداقل به وسوسه‏اى پایان داده است که سبب بیمارى را به ضایعه ارگانیک نظام عصبى‏اى نسبت دهیم که به دست نیروى مکانیکى ایجاد شده است. تصویرى که روان‏رنجورى آسیب‏زا از علائم بیمارى ترسیم مى‏کند از حیث فراوانى علائمِ حرکتىِ (motor symptoms) مشابه، به هیسترى نزدیک مى‏شود اما بنا به قاعده در مورد نشانه‏هاى کاملاً بارز بیمارى ذهنى ــ که در این مورد شبیه خودبیمارانگارى (melancholia) یا ماخولیا (hypochondria) است ــ و همچنین در مورد شواهدى که از ناتوانى و اختلال کلى به مراتب جامعتر قابلیتهاى ذهنى به دست مى‏دهد، از آن فراتر مى‏رود. هنوز تبیین کاملى از روان‏رنجورى ناشى از جنگ یا روان‏رنجورى آسیب‏زاى ناشى از دوران صلح به دست داده نشده است. در مورد روان‏رنجورى ناشى از جنگ، این واقعیت که همان علائم بیمارى بعضى از اوقات بدون مداخله هر نوع نیروى مکانیکى خالص ظاهر مى‏شود، به نظر مى‏رسد که در آنِ واحد هم امرى روشن‏کننده باشد هم امرى گیج‏کننده. در مورد روان‏رنجورى آسیب‏زاى معمولى، دو مشخصه به شکلى بارز جلوه‏گر مى‏شوند: نخست، به نظر مى‏رسد که عامل عمده مسبب آنها مبتنى بر هُول (surprise) و رعب (fright) باشد؛ دوم زخم و جراحتى که به طور همزمان وارد مى‏شوند بنا به قاعده مخالف تحول روان‏رنجورى عمل مى‏کنند. «رعب» و «ترس» (fear) و «اضطراب» (anxiety) را به شیوه‏اى نادرست به عنوان اصطلاحاتى مترادف به کار برده‏اند؛ اما در واقع آنها مى‏توانند از حیث نسبتشان با خطر از یکدیگر به روشنى متمایز شوند. «اضطراب» مبیّن حالت خاصى از منتظر خطر بودن یا آماده شدن براى آن است، هرچند این خطر مى‏تواند ناشناخته باشد. «ترس» نیازمند موضوع معینى است که باید از آن در خوف (afraid)بود. «رعب» نامى است که ما به وضعیتى مى‏دهیم که کسى زمانى وارد آن مى‏شود که با خطرى روبه‏رو شده باشد بدون آن‏که آمادگى آن را داشته باشد؛ عامل هُول در اینجا مورد تأکید قرار مى‏گیرد. من بر این باور نیستم که اضطراب بتواند مولد روان‏رنجورى آسیب‏زا باشد. چیزى در اضطراب وجود دارد که از فرد مضطرب در برابر رعب و بنابراین در برابر روان‏رنجورىِ رعب محافظت مى‏کند. بعداً به این موضوع خواهیم پرداخت.

مطالعه خوابها و روءیاها مى‏تواند موثقترین روش تحقیق فرایندهاى ذهنى عمیق باشد. خوابها و روءیاهایى که در روان‏رنجورى آسیب‏زا رخ مى‏دهند این مشخصه را دارند که مکرراً بیمار را به وضعیت حادثه‏اى که براى او رخ داده است بازگردانند، وضعیتى که او با درافتادن به رعبى دیگر از آن بیدار مى‏شود. این امر مردم را بسیار اندک به شگفتى درمى‏اندازد. آنها فکر مى‏کنند که این واقعیت که تجربه آسیب‏زا مداوماً خود را بر بیمار حتى در حال خواب تحمیل مى‏کند، اثبات قوت این تجربه است: مى‏توان گفت که بیمار دلمشغولِ آسیب خود شده است. دلمشغولیها با تجربه‏اى که آغازگر بیمارى بوده است، مدت زمانى طولانى است که براى ما در هیسترى امر آشناست. بروئر(3) و فروید در سال 1893 اعلام کردند که «افراد هیستریک اغلب از به یاد آوردن خاطرات در رنج و عذاب‏اند.» در روان‏رنجورى ناشى از جنگ نیز مشاهده‏گرانى همچون فرنچى(4) و زیمل(5) توانستند از طریق دقیق شدن در لحظه‏اى که آسیب رخ مى‏دهد علائم حرکتى معینى را تبیین کنند.

به هر رو، من نمى‏دانم که آیا افرادى که مبتلا به روان‏رنجورى آسیب‏زا هستند در زندگى زمان بیداریشان نیز به خاطرات حادثه‏اى که بر آنها اتفاق افتاده است بسیار مى‏پردازند یا خیر. شاید آنها بیشتر در پى آن باشند که درباره آن حادثه فکر نکنند. کسانى که این امر را به عنوان امرى بدیهى پذیرفته‏اند که خواب و روءیاى آنها مى‏بایست در شب آنها را به وضعیتى بازگرداند که مسبب بیمار شدن آنها شده است، سرشت خوابها و روءیاها را بد فهمیده‏اند. با سرشت آنها هماهنگتر خواهد بود اگر آنها به بیماران تصاویرى از دوران سلامتى‏شان در گذشته یا بهبودیشان را نشان دهند، بهبودى‏اى که آنها به آن امید دارند. اگر روءیاها و خوابهاى روان‏رنجورى آسیب‏زا عقیده ما دال بر روند آرزو برآوردنِ (wish-fulfilling) خوابها و روءیاها را متزلزل نکنند، ما هنوز یک منبع در دست داریم که درِ آن به روى ما باز است: ما مى‏توانیم استدلال کنیم که کارکرد خواب دیدن، شبیه بسیارى چیزهاى دیگر، در این وضعیت مختل شده است و از اهداف خود منحرف گشته است یا این‏که ما وادار مى‏شویم بر گرایشهاى خودآزارانه رمزآلوده «خود» تأمل کنیم.

در اینجا پیشنهاد مى‏کنم که موضوع تیره و تار روان‏رنجورى آسیب‏زا را رها کنیم و به وارسى روشِ کارى بپردازیم که دستگاه ذهنى در یکى از نخستین فعالیتهاى بهنجارش از آن استفاده مى‏کند ــ منظور من روش کارى در بازى کودکانه است.

نظریه‏هاى مختلف بازى کودکان فقط اخیراً از دیدگاه روانکاوانه به دست فایفر(6) (1919) جمع‏بندى و مورد بحث قرار گرفته است، کسى که من خوانندگان خود را به مقاله او ارجاع خواهم داد. این نظریه‏ها تلاش مى‏کنند تا انگیزشهایى را کشف کنند که کودکان را به طرف بازى رهنمون مى‏شوند، اما آنها در برجسته ساختن انگیزش اقتصادى و توجه به حاصل آمدن لذتى که در این بازیهاست شکست خورده‏اند. بدون آن که خواسته باشم کل قلمروى را که این پدیده بر آن حاکم است وارد بحث کرده باشم، توانسته‏ام از طریق فرصتى که بخت آن را فراهم کرد پرتوى بیفکنم بر اولین بازى‏اى که پسر یکسال و نیمه‏اى آن را انجام داد و خود آن را اختراع کرده بود. این مشاهده، چیزى بیش از مشاهده‏اى گذرا بود، زیرا که من به همراه کودک و والدینش براى چند هفته در زیر یک سقف زندگى مى‏کردم و مدت زمانى طول کشید تا معناى عمل رمزآلوده‏اى را که او به طور مرتب تکرار مى‏کرد کشف کنم.

این کودک به هیچ وجه، از حیث تحول دماغى، استثنایى و پیش‏رس نبود. در سن یکسال و نیم او فقط مى‏توانست کلمات با معناى معدودى بگوید؛ همچنین مى‏توانست شمارى صدا درآورد که مبیّن معنایى بود که فقط براى اطرافیان او فهمیدنى بود. به هر تقدیر، او رابطه خوبى با پدر و مادر و خانم پرستارش داشت، و به سبب این‏که «پسر خوبى» بود تشویق مى‏شد. در شب مزاحم والدینش نمى‏شد، آگاهانه از فرامینى دال بر دست نزدن به برخى چیزها یا نرفتن به اتاقهاى معینى اطاعت مى‏کرد و بالاتر از همه هنگامى که مادرش او را براى چند ساعتى ترک مى‏کرد گریه نمى‏کرد. او در عین حال شدیداً به مادرش وابسته بود، مادرى که نه فقط خودش او را تغذیه کرده بود بلکه بدون کمک دیگران از او مواظبت و نگهدارى کرده بود. به هر تقدیر، این پسر کوچولوى خوب عادت ناراحت‏کننده‏اى داشت که گاه‏به‏گاه از او سر مى‏زد: او هر چیز کوچکى را که به دستش مى‏رسید به گوشه‏اى مثل زیر تخت پرت مى‏کرد. بنابراین یافتن این اسباب‏بازیها و جمع کردن آنها اغلب به مشغله‏اى وقت‏گیر بدل مى‏شد. او با انجام دادن این کار صداى کش‏دار و بلند «اُو ـ اُو ـ اُو ـ اُو» را از خود درمى‏آورد و به همراه آن حالت علاقه‏مندى و رضایت به خود مى‏گرفت. مادر او و نویسنده این شرح حال در این اندیشه توافق کردند که این صدا، صرفاً حرف ندا نیست بلکه مبیّن کلمه آلمانى "fort" [ « رفت » ] است. متعاقباً دریافتم که این کار نوعى بازى است و یگانه استفاده‏اى که کودک از اسباب‏بازیهایش مى‏کند این است که با آنها بازى «رفت» را انجام مى‏دهد. روزى مشاهده‏اى کردم که نظر مرا تأیید کرد. کودک قرقره‏اى چوبى داشت که تکه‏اى نخ به دور آن بسته بود. هرگز به فکر او نرسید که آن را پشت سر خود روى زمین بکشد گویى که قرقره درشکه‏اى باشد براى بازى. آنچه او انجام مى‏داد این بود که نخ قرقره را در دست نگه مى‏داشت و با مهارت آن را به لبه تختى که داراى روختى بود پرتاب مى‏کرد، به گونه‏اى که قرقره ناپدید مى‏شد و در همین حال «اُو ـ اُو ـ اُو ـ اُو» ى پُرمعناى خود را ادا مى‏کرد. سپس قرقره را با کشیدن نخ از تخت بیرون مى‏کشید و ظهور مجدد آن را با اداى شادمانه کلمه "da" [ «آنجا» ] خوشامد مى‏گفت. بنابراین، این عمل بازى‏اى کامل بود ــ ناپدید شدن و بازگشتن. بنا به قاعده، مشاهده‏گر فقط شاهد عمل نخست بود که به شیوه‏اى خستگى‏ناپذیر به عنوان بازى‏اى کامل تکرار مى‏شد، هرچند تردیدى وجود نداشت که لذّت بیشتر با دومین عمل همراه بود.

بنابراین تفسیر بازى میسر شد، که به دستاورد فرهنگى بزرگ کودک مربوط مى‏شد ــ چشم‏پوشى غریزى‏اى (یعنى چشم‏پوشى از ارضاى غریزى) که او زمانى بدان دست مى‏زد که اجازه مى‏داد بدون این‏که اعتراضى بکند مادرش از خانه خارج شود. او به اصطلاح با آماده ساختن صحنه براى ناپدید شدن و بازگشتن اشیائى که در دسترس او بودند به خود پاداش مى‏داد. اگر بخواهیم درباره موءثر بودن سرشت این بازى قضاوت کنیم، این نکته اصلاً مهم نیست که آیا کودک خود بازى را اختراع کرده است یا از طریق اشارات بیرونى آن را فراگرفته است. علاقه‏مندى ما متوجه مسأله دیگرى است. کودک قطعاً نمى‏توانست عزیمت مادر خود را به عنوان چیزى خوشایند یا حتى چیزى خنثى درک کند. بنابراین چگونه تکرار این تجربه آزاردهنده در قالب بازى با اصل لذّت سازگار مى‏شد؟ شاید در پاسخ بتوان گفت که عزیمت مادر مى‏بایست به عنوان مقدمه ضرورى بازگشت شادى‏آفرین او انجام گیرد، و بنابراین در مسأله بازگشت است که هدف واقعى بازى نهفته است. اما در برابر این عقیده باید این امر واقع مشاهده شده را ابراز کرد که عمل نخست، یعنى عمل عزیمت، خود به عنوان بازى‏اى مستقل انجام گرفته است و تکرار آن بسیار بیشتر از آن بوده است که فقط بخشى از کلیت بازى با پایان خوشایندش باشد.

از تحلیل واقعه منفردى از این قبیل به هیچ نتیجه قطعى نمى‏توان رسید. از دیدگاهى برى از پیش‏داورى این برداشت حاصل مى‏شود که کودک به سبب انگیزشى دیگر تجربه خود را به بازى بدل کرده است. در آغاز او در موقعیتى منفعل قرار داشت ــ او مقهور تجربه شده بود؛ اما با تکرار آن به عنوان بازى، هرچند که غیرلذّت‏بخش بود، نقشى فعال بر عهده گرفت. این تلاشها را شاید بتوان به غریزه سرورى (mastery) فروکاست که مستقل از این‏که خاطره فى‏نفسه لذّت‏بخش باشد یا خیر عمل مى‏کند. اما هنوز مى‏توان دست به تفسیر دیگرى زد. پرت کردن شى‏ء به گونه‏اى که «رفته» باشد ممکن است انگیزشى از کودک را ارضاء کند که در زندگى واقعى او سرکوب شده است، خالى کردن دقِ دل خود بر سرِ مادرش به سبب دور شدن از او. اگر قضیه این‏گونه باشد مى‏تواند معنایى مبارزه‏جویانه داشته باشد: «خیلى خوب، برو! به تو احتیاجى ندارم. من خودم تو را بیرون مى‏فرستم.» یک سال بعد همان پسرى که من شاهد نخستین بازیش بودم، اسباب‏بازى را برمى‏داشت و اگر از آن خوشش نمى‏آمد آن را روى زمین پرت مى‏کرد و مى‏گفت: «برو به جبه!»(7) در آن زمان او شنیده بود که پدر غایبش در «جبهه» است و او از غیبت پدرش هیچ تأسفى نمى‏خورد؛ برعکس او این امر را کاملاً روشن مى‏ساخت که اصلاً دلش نمى‏خواهد اکنون که مادرش فقط در تملک اوست برآشفته شود. ما کودکان دیگرى را مى‏شناسیم که دوست داشتند تمایلات خصمانه مشابهى را با بیرون انداختن اشیاء به جاى افراد نشان دهند. بنابراین ما در این شک باقى مى‏مانیم که آیا تمایل کلنجار رفتن با تجربه‏اى قاهرانه در ذهن به گونه‏اى که بر آن احاطه یابیم، مى‏تواند به عنوان رخدادى اولیه و مستقل از اصل لذّت تجلى یابد. زیرا که در موضوعى که مورد بحث ماست، دست‏آخر کودک شاید فقط قادر باشد تجربه ناخوشایند خود را در بازى به این سبب تکرار کند که تکرار، لذتى از نوع دیگر اما از نوع مستقیم را به همراه مى‏آورد.

همچنین مطالعه بیشتر بازى کودکان کمکى به ما نمى‏کند که بر تردید خود در مورد این دو دیدگاه فائق آییم. واضح است که کودکان در بازیهاى خود هر آن چیزى را تکرار مى‏کنند که در زندگى واقعى بر آنها تأثیر بسیار گذاشته باشد، و با انجام این کار آنها قوت آن تأثیر را آشکار مى‏سازند و به اصطلاح مى‏توان گفت خود را بر آن وضعیت حاکم مى‏سازند. اما از سوى دیگر این امر آشکار است که بازى آنها را آرزویى که در تمامى مدت بر آنها سلطه دارد تحت‏تأثیر قرار مى‏دهد ــ آرزوى آدم بزرگ بودن و توانایى انجام کارهایى که بزرگسالان انجام مى‏دهند. این امر نیز مى‏تواند مورد مشاهده قرار گیرد که سرشت غیرلذّت‏بخش تجربه‏اى، همواره براى بازى نامناسب نیست. اگر پزشکى حلق کودک را معاینه کند یا عملى کوچک بر روى او انجام دهد، مى‏توانیم کاملاً مطمئن باشیم که این تجارب رعب‏آور به موضوع بازى بعدى مبدل خواهند شد؛ اما در این مورد نباید این واقعیت را فراموش کنیم که لذتى از منبعى دیگر فراهم خواهد شد. به محض آن‏که کودک از انفعال تجربه به پویایى بازى گذار کند تجربه ناخوشایند را به یکى از همبازیهایش منتقل خواهد کرد و از این طریق دقِ دل خود را سر جانشین خالى خواهد کرد.

با این وصف، از این مبحث این نتیجه گرفته مى‏شود که نیازى نیست وجود غریزه مقلدانه خاصى را براى تمهید انگیزشى براى بازى مفروض بگیریم. دست‏آخر باید یادآورى کنیم که بازى و نمایش هنرمندانه و تقلید هنرمندانه‏اى که بزرگسالان انجام مى‏دهند ــ که برخلاف بازى کودکان داراى مخاطبانى است ــ تماشاگران را (به عنوان مثال در تراژدى) از دردناکترین تجربه‏ها معاف نمى‏کند و تماشاگران این تجارب را بسیار لذّت‏بخش مى‏یابند. این امر دلیلى قانع‏کننده است که حتى در زیر سلطه اصل لذّت، همواره طرق و ابزارهاى کافى وجود دارد که هر آنچه را فى‏نفسه غیرلذّت‏بخش است به موضوعى بدل ساخت که مى‏توان آن را به یاد آورد و در ذهن با آن کلنجار رفت. ملاحظه این موارد و موقعیتها را که نتیجه غایى آنها تولید لذّت است باید نوعى نظام زیبایى‏شناسانه بر عهده گیرد که رهیافتى اقتصادى به موضوع آن دارد. آنها هیچ فایده‏اى براى اهداف ما ندارند، زیرا که وجود و سلطه اصل لذّت را مفروض مى‏انگارند؛ و هیچ گواهى از عملکرد گرایشهایى را که به وراى اصل لذّت متوجه‏اند به دست نمى‏دهند، یعنى گرایشهایى که بدویتر از آن گرایشها و مستقل از آن‏اند.
3

نتیجه 25 سال کار شدید این بوده است که امروزه اهداف آنى تکنیک روانکاوى کاملاً با اهداف آن در آغاز متفاوت است. در آغاز پزشک تحلیلگر کارى نمى‏کرد مگر کشف مواد و مصالح ناخودآگاه پوشیده بر بیمار و جمع‏بندى آنها و انتقال آنها به بیمار در لحظه‏اى مناسب. روانکاوى در آن هنگام پیش از هر چیز و بیش از هر چیز هنرِ تفسیر بود. از آنجا که این تکنیک مسأله معالجه را حل نکرد، به سرعت هدف بعدى در معرض دید قرار گرفت: وادار ساختن بیمار به تأیید برساخته‏هاى روانکاو از خاطرات او. در این کار تأکید عمده بر مقاومت بیمار گذاشته مى‏شد: اینک هنر در واگشایى این مقاومتها در سریعترین زمانِ ممکن بود، در نشان دادن آنها به بیمار و ترغیب او با نفوذ انسانى براى رها ساختن مقاومتهایش ــ در اینجا بود که نظریه‏اى که به عنوان «انتقال»(8) در نظر گرفته مى‏شد، نقش خود را ایفا مى‏کرد.
اما اکنون کاملاً روشن شده است که هدفى که در نظر گرفته شده است ــ یعنى هر آنچه ناخودآگاه است باید خودآگاه شود ــ کاملاً با این روش دست‏یافتنى نیست. بیمار نمى‏تواند کل آن چیزى را که در او سرکوب شده است به یاد آورد، و آنچه او به یاد نمى‏آورد ممکن است به دقت جزء ضرورى آن چیزِ سرکوب شده باشد. بنابراین بیمار به هیچ وجه از صحت برساخته‏اى که به او منتقل مى‏شود اطمینانى حاصل نمى‏کند. او ناگزیر مى‏شود که مصالح سرکوب‏شده را به عنوان تجربه‏اى معاصر تکرار کند به جاى آن‏که همان‏طور که پزشک ترجیح مى‏دهد آن را به عنوان چیزى مربوط به گذشته به یاد آورد. این بازتولیدها که با چنان دقت ناخواسته‏اى ظاهر مى‏شود، همواره بخشى از زندگى جنسى دوران طفولیت را به همراه دارد ــ یعنى عقده اُدیپ و مشتقات آن؛ و این موارد به شیوه‏اى لایتغیر در قلمرو انتقال، یعنى رابطه بیمار با پزشک، مجدداً به نمایش درمى‏آیند. مى‏توان گفت وقتى امور به این مرحله مى‏رسند، روان‏رنجورى تازه یا «روان‏رنجورى انتقالى» جایگزین روان‏رنجورى اولیه مى‏شود. تمامى کوشش پزشکان بر این بوده است که این روان‏رنجورى انتقالى را در کوچکترین محدوده‏ها نگه دارند؛ تا جایى که ممکن است آن را به مسیر خاطره بیندازند و تا حد امکان کمترین اجازه را بدهند که به عنوان تکرار ظاهر شود. نسبت میان آنچه به یاد آورده مى‏شود و آنچه بازتولید مى‏شود، از موردى به مورد دیگر فرق مى‏کند. پزشک بنا به قاعده نمى‏تواند بیمار خود را از این مرحله مداوا معاف کند، پزشک باید بیمار را وادار کند که بخشى از زندگى فراموش‏شده‏اش را مجدداً تجربه کند؛ اما از سوى دیگر باید مواظب باشد که بیمار تا درجاتى فاصله خود را حفظ کند، فاصله‏گیرى‏اى که او را به رغم همه چیزها قادر مى‏سازد که این امر را بازشناسد که آنچه به عنوان واقعیت ظاهر مى‏شود در واقع فقط بازتاب گذشته‏اى فراموش شده است. اگر این هدف با موفقیت حاصل آید، اعتماد بیمار جلب شده است و به همراه آن موفقیت معالجه که وابسته به آن است تضمین شده است.


براى راحت‏تر کردن فهم این «اجبار به تکرار» که در جریان مداواى روانکاوانه روان‏رنجوران ظاهر مى‏شود، باید بیش از همه چیز از شرّ این برداشت غلط رهایى یابیم که آنچه در مبارزه خود به ضد مقاومتها با آن سروکار داریم مقاومت ناخودآگاه است. ناخودآگاه ــ یا به عبارت دیگر امر «سرکوب‏شده» ــ به هیچ رو مقاومتى در برابر تلاشهایى نمى‏کند که براى مداوا صورت مى‏گیرد. در واقع، ناخودآگاه، خود هیچ کارى ندارد مگر شکستن فشارى که بر آن وارد مى‏شود و بازگشودن راه خود به سوى آگاهى یا آزاد شدن از طریق دست زدن به کنشى واقعى. مقاومت در طول مداوا از سیستمها و لایه‏هاى بالاتر ذهن که اساساً مسبب و مجرى سرکوب هستند نشان داده مى‏شود. اما از آنجا که ما بنا به تجربه مى‏دانیم که این واقعیت که انگیزه‏ها براى مقاومتها و در واقع خود مقاومتها، در وهله اول معالجه، ناخودآگاه هستند، اشارتى به ماست که باید کمبودهاى خود در اصطلاحاتمان را تصحیح کنیم. اگر ما تقابل را نه میان امر آگاه و ناخودآگاه بلکه میان خود منسجم ego) (coherent و امر سرکوب‏شده برقرار کنیم، از فقدان روشنى و وضوح تبرّى جسته‏ایم. این امر قطعى است که بخش اعظم «خود» و به طورى چشمگیر آنچه مى‏توانیم به عنوان هسته آن توصیف کنیم، خود، ناخودآگاه است و صرفاً بخش کوچکى از آن را مى‏توانیم با اصطلاح «ماقبل آگاه» (preconscious) توصیف کنیم. با جایگزین کردن اصطلاحى نظام‏مند یا پویا به جاى اصطلاحى صرفاً توصیفى، مى‏توانیم بگوییم که مقاومت بیمار از «خود» او سرچشمه مى‏گیرد و آن‏گاه ما ناگهان درک مى‏کنیم که اجبار به تکرار باید به ناخودآگاه سرکوب‏شده منتسب شود. به نظر محتمل مى‏رسد که این اجبار فقط بعد از آن که عمل مداوا تا نیمه راه براى تماس با آن پیش رفت و سرکوب را سست کرد مى‏تواند خود را نشان دهد.

شکى نیست که مقاومت «خودِ» آگاه و ناآگاه تحت‏تأثیر اصل لذّت عمل مى‏کند؛ خود در جستجوى طفره رفتن از امر غیرلذّت‏بخش است، امرى که مى‏تواند با رها شدن امر سرکوب شده حاصل شود. از سوى دیگر تلاشهاى ما متوجه تمهید مداراى با امر غیرلذّت‏بخش با توسل به اصل واقعیت است. اما چگونه اجبار به تکرار ــ یعنى تجلى قدرت امر سرکوب‏شده ــ به اصل لذّت مربوط مى‏شود؟ روشن است که بخش اعظم آنچه تحت اجبار به تکرار از نو تجربه مى‏شود باید مسبب عدم لذّت «خود» شود، زیرا که فعالیتهاى تکانه‏هاى غریزى سرکوب‏شده را رومى‏آورد. به هر تقدیر، این عدم لذّت از همان نوعى است که ما قبلاً آن را بررسى کردیم و [ گفتیم که ] با اصل لذّت در تضاد نیست: عدم لذّت براى یک سیستم و در عین حال ارضا براى سیستمى دیگر. اما اکنون با امر واقعى نو و شاخص روبه‏رو شده‏ایم یعنى این‏که اجبار به تکرار نیز یادآورى تجارب گذشته‏اى است که دربردارنده هیچ امکانى از لذّت نیست، و هیچ‏گاه نمى‏تواند، حتى از مدتها قبل، موجب ارضاى حتى تکانه‏هایى غریزى شود که از آن زمان به بعد سرکوب شده‏اند.

شکوفایى اولیه زندگى جنسى دوران طفولیت محکوم به نابودى است زیرا که خواسته‏هاى آن با واقعیت و با مرحله ناکافىِ تحول کودک سازگار نیست؛ این شکوفایى در آزاردهنده‏ترین وضعیتها و در میان دردناکترین احساسات به پایان مى‏رسد. از دست دادن عشق و شکست، در پس خود زخمهایى دائمى را در قالب داغ خودشیفتگى بر حرمت نفس (self-regard)به جاى مى‏گذارد، که به نظر من و همچنین به نظر مارچینفسکى(9) بیش از هر چیز دیگر به «حس حقارت» (sense of inferiority) که در روان‏رنجورى شیوع بسیار دارد کمک مى‏کند. جستجوهاى جنسى کودک، که تحولات جسمانى او محدودیتهایى بر آن تحمیل مى‏کند، به هیچ نتیجه رضایت‏بخشى منتهى نمى‏شود؛ و ریشه شِکوه‏هاى بعدى از قبیل «من نمى‏توانم کارى را به اتمام برسانم؛ من نمى‏توانم در کارى موفق شوم»، ناشى از همین امر است. حلقه‏اى عاطفى که کودک را بنا به قاعده به ولىِ جنسِ مخالف او پیوند مى‏دهد، به ناامیدى به انتظار بیهوده ارضا، یا به حسادت ورزیدن نسبت به کودک تازه متولد شده ــ گواه قطعى بى‏وفایى کسى که کودک او را دوست دارد ــ مى‏انجامد، تلاشهاى خود کودک براى بچه درست کردن که با نوعى جدّیت تراژیک انجام مى‏گیرد به طور شرم‏آورى شکست مى‏خورد. هر چه کمتر شدن محبتى که به او ابراز مى‏شود، تقاضاهاى فزاینده تعلیم و تربیت، کلمات سرزنش‏آمیز و مجازاتهاى گاه‏به‏گاه ــ تمامى اینها دست‏آخر به او نشان مى‏دهد که تا چه وسعتى مورد تحقیر قرار گرفته است. این موارد، موارد معدود نوعى و مداوماً تکرارشونده شیوه‏هایى هستند که بر مبناى آنها عشقى که مشخصه دوران کودکى است به پایان مى‏رسد.

بیماران تمامى این وضعیتهاى ناخواسته و عواطف دردناک را در جریان انتقال تکرار مى‏کنند و آنها را با حداکثر هنرمندى احیا مى‏کنند. آنان درصدد برمى‏آیند که جریان مداوا را درحالى‏که هنوز به اتمام نرسیده است قطع کنند؛ آنان یک بار دیگر مى‏کوشند تا احساس کنند که تحقیر شده‏اند و پزشک را وامى‏دارند که با جدیت با آنها سخن بگوید و با آنها به سردى رفتار کند؛ آنان موضوعاتى درخور حسادتشان کشف مى‏کنند؛ آنان به جاى بچه‏اى که در کودکى مشتاقانه در آرزویش بودند، برنامه‏اى بزرگ مى‏ریزند و وعده‏اى براى هدیه‏اى بزرگ مى‏دهند ــ که این هم به همان اندازه غیرواقعى است. هیچ‏یک از این آرزوها در گذشته نمى‏توانست موجب تولید لذّت شود، و مى‏توان حدس زد که امروز اگر به جاى آن که [ این آرزوها ] شکل تجربه‏اى تازه به خود بگیرند، به عنوان خاطرات یا خوابها و روءیاها ظاهر شوند، لذّت کمترى به بار آورند. البته اینها فعالیتهاى غرایزى هستند که هدفشان این است که به ارضا شدن منجر شوند؛ اما هیچ درسى نمى‏توان از تجربه کهنه این فعالیتها آموخت، فعالیتهایى که در عوض فقط به عدم لذّت رهنمون مى‏شوند. به رغم این امر، این تجارب تحت‏فشار اجبار تکرار مى‏شوند.

آنچه را روانکاو در جریان پدیده‏هاى انتقال روان‏رنجوران آشکار مى‏کند، مى‏تواند در زندگى برخى افراد عادى نیز مشاهده شود. حالتى که آنان بروز مى‏دهند این است که سرنوشتى شوم در تعقیب آنان است یا قدرتى «شیطانى» آنان را تسخیر کرده است؛ اما روانکاوى همواره بر این نظر بوده است که خود آنان قسمت اعظم سرنوشتشان را رقم مى‏زنند که تأثیرات دوران اَوان طفولیت آن را معین مى‏سازد. اجبارى که در اینجا مورد توجه است به هیچ وجه متفاوت از اجبار به تکرارى نیست که ما در روان‏رنجورى یافته‏ایم، حتى اگر افرادى را که اینک بررسى مى‏کنیم هیچ‏گاه علائمى حاکى از سروکار داشتن با تضاد روان‏رنجورانه، از طریق تولید علائم بیمارى، نشان نداده باشند. بنابراین ما با افرادى روبه‏رو هستیم که همه روابط انسانى آنان پیامدى مشابه دارد: آدم خیّرى که پس از مدتى همه افراد تحت سرپرستى‏اش او را با خشم رها مى‏کنند، هرچند در موقعیتى دیگر، این افراد ممکن بود با یکدیگر بسیار متفاوت باشند، و به نظر مى‏رسد که او محکوم به چشیدن تمامى طعم تلخ ناسپاسى شده است؛ یا انسانى که تمامى دوستیهایش با خیانت دوستانش به پایان مى‏رسد؛ یا انسانى که در جریان زندگى‏اش بارها و بارها کسى دیگر را درجایگاه اقتدار خصوصى یا عمومى قرار مى‏دهد و سپس بعد از زمانى معین، خود آن اقتدار را واژگون مى‏کند و فرد مقتدر جدیدى را به جاى قبلى مى‏نشاند؛ یا باز مثل عاشقى که تمام ماجراهاى عشقى‏اش با یک زن از مراحل مشابهى مى‏گذرد و به نتایج مشابهى مى‏رسد. این جریانِ «تکرار مداوم همان چیز» سبب هیچ‏گونه شگفتى براى ما نمى‏شود، آن هم زمانى که آن را با رفتار فعال فرد موردنظر ربط دهیم و زمانى که بتوانیم در او نشانه شخصیتى اساسى را کشف کنیم که همواره دست‏نخورده باقى مى‏ماند و ناگزیر است در تکرار همان تجارب خود را نشان دهد. ما بسیار بیشتر تحت تأثیر مواردى قرار مى‏گیریم که در طى آن به نظر مى‏رسد فرد موردنظر تجربه‏اى منفعل از سر مى‏گذراند، تجربه‏اى که او بر آن هیچ تأثیرى ندارد اما در جریان آن، او با تکرار همان سرنوشت مقدّر روبه‏رو مى‏شود. در اینجا مى‏توان به عنوان مثال به زنى اشاره کرد که سه بار متوالى ازدواج کرد و شوهران او هر بار خیلى زود بیمار شدند و او از آنها در بستر مرگشان مراقبت کرد. تکان‏دهنده‏ترین تصویر شعرى از چنان سرنوشتى را تاسو(10) در حماسه رمانتیک Gerusalemme Liberata به دست داده است. قهرمان این حماسه تانسرد نادانسته محبوبه‏اش کلوریندا را که لباس جنگى سردار دشمن را پوشیده است در دوئلى مى‏کشد. تانسرد بعد از به خاکسپارى او وارد جنگل جادویى غریبى مى‏شود که لشکریان جنگجو را به وحشت مى‏افکند. او با شمشیرش بر درخت بلندى ضربه مى‏زند؛ اما خون از جاى ضربه جارى مى‏شود و صداى کلوریندا که روحش در درخت زندانى ش

/ 0 نظر / 157 بازدید