اسطوره در زمانه حاضر

مى‏توان دید که این ادعا کاملا توهم‏آمیز است که بتوان موضوعات اسطوره‏اى را بر مبناى جوهر (substance) آنها از یکدیگر تمیز نهاد; از آنجا که اسطوره نوعى گفتار است هر چیز مى‏تواند اسطوره باشد به شرط آنکه گفتمانى (a discourse) آن را انتقال دهد.اسطوره با توجه به موضوع پیام آن مشخص و معین نمى‏شود، بلکه با شیوه‏اى مشخص و معین مى‏شود که با آن این پیام را بیان مى‏کند; براى اسطوره محدودیتهاى شکلى وجود دارد نه محدودیتهاى «جوهرى‏» .(substantial) پس هر چیزى مى‏تواند اسطوره باشد؟ بله، من به این امر اعتقاد دارم، زیرا که جهان چه بى‏پایان سرشار از اشارات است.هر شیئى در جهان مى‏تواند از حالت هستیى بسته و خاموش به حالتى گویا گذار کند و باز شود تا جامعه آن را اخذ کند، زیرا که هیچ قانونى اعم از طبیعى و جز آن وجود ندارد که سخن گفتن درباره چیزها را ممنوع کند.درخت، درخت است.بله، البته.اما درختى که مینو دروئه ( Minou Drouet) (1) از آن سخن گفته است دیگر کاملا درخت نیست، بلکه درختى است آذین‏بسته و آماده‏شده براى نوع خاصى از مصرف و آمیخته با دست و دلبازى ادبى و عصیان و تخیلها; سخن کوتاه، آمیخته با نوعى از معناى اجتماعى (social usage) که به ماده خالص اضافه شده است.

طبیعتا همه چیزها در یک زمان بیان نمى‏شوند; برخیها براى مدتى در دام گفتار اسطوره‏اى مى‏افتند و سپس ناپدید مى‏شوند، دیگران جاى آنها را مى‏گیرند و منزلت اسطوره را کسب مى‏کنند.آیا برخى از چیزها ناگزیر منشا و سرچشمه اشارتها هستند، درست همان‏طور که شارل بودلر در مورد زنان گمان زده است؟ به اطمینان باید گفت‏خیر; آدمى مى‏تواند اسطوره‏هاى بسیار کهن را در نظر آورد، اما اسطوره‏هاى ابدى وجود ندارند; زیرا که تاریخ بشر است که واقعیت را به سخن تبدیل مى‏کند و فقط این تاریخ است که بر زندگى و مرگ زبان اسطوره‏اى حکم مى‏راند.اسطوره‏شناسى، چه کهن باشد چه غیر آن، فقط مى‏تواند بنیادى تاریخى داشته باشد، چرا که اسطوره نوعى از گفتار است که تاریخ آن را انتصاب مى‏کند; این نوع گفتار احتمالا نمى‏تواند از «سرشت چیزها» نشات گیرد و تحول یابد.

گفتارى از این نوع، پیام است و بنابراین به هیچ وجه به گفتار شفاهى محدود نمى‏شود.این گفتار مشتمل است‏بر شیوه‏هایى از نوشتار و بازنماییها (representations) نه فقط گفتمان نوشتارى بلکه همچنین عکاسى و سینما و گزارش و ورزش و نمایشها و تبلیغات نیز شامل آن مى‏شوند، تمامى اینها مى‏تواند در خدمت پشتیبانى از گفتار اسطوره‏اى قرار گیرد.اسطوره نه مى‏تواند بر اساس موضوع (ابژه) آن تعریف شود نه بر اساس مصالح و ماده (material) آن، زیرا که هر نوع مصالح و موادى را مى‏توان به دلخواه معنایى بخشید; نیزه‏اى که برمى‏گیرند تا بر مبارزه‏جویى دلالت کند، خود نوعى گفتار است.البته حقیقت دارد که تا آنجا که ادراک مد نظر است نوشتار و تصاویر، به عنوان مثال، به یک نوع آگاهى توسل نمى‏جویند; و حتى در مورد تصاویر مى‏توان از خود را بیشتر به دست دلالت (signification) مى‏سپارد تا نقاشى، کپى بیشتر از اصل و کاریکاتور بیشتر از پرتره.اما نکته این است; ما در اینجا دیگر به شیوه نظرى بازنمایى نمى‏پردازیم; ما به این تصویر خاص مى‏پردازیم که به این دلالت‏خاص اختصاص یافته است.گفتار اسطوره‏اى از مصالح و موادى ساخته شده است که قبلا به گونه‏اى با آن کار شده است که آن را مناسب ارتباط گرداند; چون تمامى مصالح و مواد اسطوره (اعم از تصویرى یا نوشتارى) از پیش، آگاهى دلالت‏بخش را مفروض مى‏گیرند، آدمى مى‏تواند درحالى‏که جوهر آنها را کنار مى‏نهد درباره آنها بحث کند.این جوهر کم‏اهمیت نیست; بى‏شک تصاویر آمرانه‏تر از نوشتار هستند، آنها معنا را در طرفة‏العینى تحمیل مى‏کنند بدون آنکه آن را تحلیل یا تضعیف کنند.اما این تفاوت، تفاوتى برسازنده نیست.تصاویر به مجرد معنا یافتن به نوعى نوشتار بدل مى‏شوند و مثل نوشتار نیازمند واژگان (Lexis) اند.

بنابراین ما فرض مى‏کنیم که زبان، گفتمان، گفتار و جز آن عبارت از هر واحد یا ترکیب بامعنایى باشند اعم از کلامى یا بصرى; عکس براى ما به همان شیوه نوعى از گفتار است که مقاله روزنامه; حتى اشیاء نیز اگر منظورى را برسانند به گفتار مبدل مى‏شوند. این شیوه تکوینى ادراک زبان در واقع با نفس تاریخ نوشتار توجیه مى‏شود; مدتها قبل از ابداع الفباى ما، اشیائى مثل اینکاکوئیپو ( Inca quipu) (2) یا تصاویر مندرج در تصویرنگاریها (pictographs) به عنوان گفتار پذیرفته شده بودند.این امر به آن معنا نیست که آدمى باید گفتار اسطوره‏اى را مثل زبان در نظر گیرد; در واقع اسطوره به قلمرو علمى کلى تعلق دارد که به وسعت زبان‏شناسى است و نام آن نشانه‏شناسى (semiology) است.
اسطوره در مقام نظام نشانه‏شناختى

اسطوره‏شناسى از آنجا که مطالعه نوعى از گفتار است، یکى از بخشهاى همین علم گسترده نشانه‏هاست که فردینان دوسوسور در حدود چهل سال قبل تحت نام نشانه‏شناسى تاسیس کرد.نشانه‏شناسى هنوز پا به عرصه وجود نگذاشته است.اما از سوسور به بعد و گاهى جداى از او، کل بخشى از تحقیقات معاصر مداوما به مساله معنا ارجاع کرده‏اند: روانکاوى و ساختگرایى و روانشناسى ایدتیک (eidetic) (3) و برخى از انواع جدید نقد ادبى که آثار گاستن باشلار از مثالهاى نخستین آن است. [ این بینشها ] دیگر متوجه امور واقع (facts) نیستند مگر اینکه به آنها دلالت (significance) اعطا شده باشد.اکنون مفروض گرفتن دلالت‏به معناى توسل جستن به نشانه‏شناسى است.منظور من آن نیست که نشانه‏شناسى مى‏تواند از پس تمامى ابعاد تحقیق به طور مساوى برآید; آنها محتواهاى متفاوتى دارند; اما آنها داراى منزلت مشترکى هستند; آنها جملگى علومى هستند که با ارزشها سروکار دارند; آنها از رسیدن به امور واقع خرسند نیستند; آنها امور واقع را به عنوان نشانه‏هاى چیزى دیگر کشف و تعریف مى‏کنند.

نشانه‏شناسى علم اشکال است زیرا که دلالتها را جداى از محتواى آنها مطالعه مى‏کند.مایلم که کلامى درباره ضرورت و محدودیتهاى چنین علم صوریى بیان کنم.ضرورت همان چیزى است که از هر نوع زبان دقیقى مطالبه و درخواست مى‏شود.ژدانف (Zhdanov) فیلسوفى به نام الکساندرف (Alexandrov) را دست مى‏اندازد، زیرا که وى از «ساخت کروى سیاره ما» سخن گفته است.ژدانف مى‏نویسد: «تاکنون گمان مى‏رفت که فقط شکل مى‏تواند کروى باشد.» ژدانف بر حق است: آدمى نمى‏تواند درباره ساختها با واژگانى که مختص اشکال است، و بالعکس، صحبت کند.ممکن است که در صحنه «زندگى‏» چیزى نباشد مگر کلیتى که در آن ساختها و اشکال را نتوان از یکدیگر جدا کرد.اما علم کارى با امر نگفتنى ندارد; علم باید درباره «زندگى‏» سخن بگوید اگر مى‏خواهد آن را تغییر دهد.هر نوع نقدى برخلاف نوعى پهلوان پنبه‏بازى که هدفش ترکیب کردن (synthesis) باشد، که به خلاقیت تحلیل رضایت دهد; و در تحلیل باید روش (method) و زبان را وصلت دهد و هماهنگ کند.اگر نقد تاریخى کمتر از شبح «شکل‏گرایى‏» بترسد مى‏تواند کمتر سترون باشد و این امر را خواهد فهمید که مطالعه خاص شکلها به هیچ رو ضرورتا اصول کلیت و تاریخ را نقض نخواهد کرد و با آن در تضاد نخواهد بود. برعکس: هرچه بیشتر نظام، خاصه با توجه به شکل آن تعریف شود بیشتر با نقد تاریخى قابل بررسى خواهد شد.براى دست انداختن گفته‏اى مشهور مى‏توانیم بگوییم که اندکى شکل‏گرایى آدمى را از تاریخ روى‏گردان مى‏کند اما شکل‏گرایى بیشتر او را به طرف آن بازمى‏گرداند.آیا در مورد نقد کلى (total criticism) مثال بهترى از توصیف قداست که ژان پل سارتر در ژانه مقدس آن را ارائه کرده است وجود دارد، توصیفى که در این حال صورى و تاریخى، نشانه‏شناسانه و ایدئولوژیک است.برعکس خطر در این نهفته است که اشکال به منزله موضوعاتى مبهم، نیمه شکل نیمه جوهر، در نظر گرفته شوند و به شکل جوهرى از شکل داده شود (4) ، همان‏طور که به عنوان مثال در رئالیسم ژدانفى عمل شده است.نشانه‏شناسى، زمانى که محدوده‏هایش مشخص شد، دیگر دامى مابعدالطبیعى نیست; علمى در میان سایر علوم است، ضرورى اما نه کافى.مساله مهم مشاهده این امر است که وحدت و یکپارچگى تبیین نمى‏تواند بر حذف این یا آن یک از رویکردهاى آن استوار باشد، بلکه همان‏طور که انگلس گفته است مى‏تواند بر هماهنگى دیالکتیکى علوم خاصى که از آن استفاده مى‏کند استوار گردد.این امر در مورد اسطوره‏شناسى مصداق دارد: اسطوره‏شناسى هم بخشى از نشانه‏شناسى است زیرا که دانشى شکلى است و هم بخشى از ایدئولوژى زیرا که دانشى تاریخى است; اسطوره‏شناسى ایده‏ها را - در - شکل مطالعه مى‏کند.2

اجازه دهید باز بگویم که هر نوع نشانه‏شناسى نسبت میان دو مضمون را مسلم فرض مى‏گیرد: دال و مدلول.این نسبت متوجه موضوعاتى است که به مقولات متفاوتى تعلق دارند، و به همین سبب است که این نسبت از جنس برابرى (equality) نیست‏بلکه از جنس هم‏ارزى (equivalence) است.ما باید در اینجا مواظب باشیم، زیرا برخلاف نظر معمول که صرفا بر آن است که دال مبین مدلول است، ما در هر نظام نشانه‏شناسانه‏اى نه با دو بلکه با سه مضمون سروکار داریم.زیرا که آنچه ما درک مى‏کنیم به هیچ وجه مضمونى نیست که در پى مضمونى دیگر مى‏آید بلکه همبستگیى است که آنها را وحدت مى‏بخشد; بنابراین ما با دال، مدلول و نشانه (sign) روبه‏روییم، نشانه‏اى که پیونددهنده تام دو مضمون اولیه است.دسته‏اى گل سرخ را در نظر گیرید: من از آن براى نشان دادن شور و عشقم استفاده مى‏کنم.پس آیا ما در اینجا فقط با دال و مدلول روبه‏روییم یعنى گلهاى سرخ و شور و عشق من؟ نه، ما فقط با این امر مواجه نیستیم; درست‏تر بگوییم، ما اینجا با «گلهاى شورمند و عشق‏مند شده‏» روبه‏رو هستیم.اما در این سطح از تحلیل ما با سه مضمون روبه‏روییم; زیرا که این گل سرخهایى که رنگ شور و عشق خورده‏اند به طور کامل و صحیح خود را وامى‏نهند تا به گلهاى سرخ، و شور و عشق تقسیم شوند: گلهاى سرخ، و شور و عشق قبل از وحدت یافتن و تشکیل این مضمون سوم وجود داشته‏اند، مضمونى که نشانه است.البته این امر حقیقت دارد که بگوییم در سطح تجربى من نمى‏توانم گلهاى سرخ را از پیامى که رساننده آنند جدا سازم و به همین‏سان مى‏توانیم بگوییم که در سطح تحلیل من نمى‏توانم گلهاى سرخ در مقام دال را با گلهاى سرخ در مقام مدلول قاطى کنم: دال تهى است، نشانه پر است زیرا که معناست.یا سنگ‏ریزه سیاهى را در نظر آورید: من مى‏توانم آن را وادارم که به شیوه‏هاى گوناگونى دلالت کند; این سنگ‏ریزه دال محض است، اما اگر براى آن یک مدلول قطعى قائل شوم (به عنوان مثال با حکم اعدام در راى‏گیرى مخفى) مبدل به نشانه خواهد شد.طبیعتا میان دال و مدلول و نشانه کارکرد التزامى (مانند دلالت جزء به کل) وجود دارد; اما به زودى مشاهده خواهیم کرد که این تمایز اهمیتى حیاتى براى مطالعه اسطوره در مقام چارچوبى نشانه‏شناسانه دارد.

طبیعتا این سه مضمون به طور محض شکلى و صورى هستند و محتواهاى متفاوتى مى‏تواند به آنها داده شود.چند مثال مى‏زنیم: از نظر سوسور که در نظام نشانه‏شناسانه خاصى که از حیث روش‏شناختى سرمشق بود کار مى‏کرد یعنى زبان یا Langue ، مدلول مفهوم (concept) است و دال تصویرى آوایى (acoustic image) که ذهنى است)، و نسبت میان مفهوم و تصویر نشانه (به عنوان مثال کلمه) است، که چیزى انضمامى‏3 است.از نظر فروید، همان‏طورکه به خوبى شناخته شده است، روان بشرى قشربندیى از علامتها و بازنماهاست .(representatives) یک مضمون را (که من از قائل شدن رجحان براى آن طفره مى‏روم) معناى آشکار رفتار برساخته است و دیگرى را معناى پنهان یا واقعى آن (که به عنوان مثال زیرلایه خواب است) .در مورد مضمون سوم نیز مى‏توان گفت که در اینجا نیز این مضمون ناشى از همبستگى دو مضمون اول است: این [ مضمون ] خواب در کلیت‏خود است، پاراپراکسیس (اشتباه در سخن گفتن و رفتار کردن) یا روان‏پریشى (neurosis) است که به عنوان چیزهایى بینابینى به عنوان مجموعه‏هایى که تحت تاثیر واقع شده‏اند درک مى‏شوند، چیزها و مجموعه‏هایى که به سبب پیوند یافتن یک شکل (مضمون اول) با عملکردى التفاتى (مضمون دوم) حاصل شده‏اند.ما مى‏توانیم در اینجا مشاهده کنیم که تا چه حد ضرورى است که میان نشانه و دال تمیز قائل شویم: از نظر فروید خواب نه داده آشکار آن است نه محتواى پنهان آن، بلکه وحدت کارکردى این دو مضمون است.در نقد سارترى (من به این سه مثال مشهور اکتفا مى‏کنم) (5) دست‏آخر مدلول است که با ایجاد بحران اصیل در سوژه (ذهن) برساخته مى‏شود (براى بودلر، جدا شدنش از مادر و براى ژان ژنه، دزد خوانده شدنش) ; ادبیات به عنوان گفتمان دال را تشکیل مى‏دهد و نسبت میان بحران و گفتمان معرف اثر است که دلالت‏به شمار مى‏رود.البته این الگوى سه‏وجهى، هر اندازه که از حیث‏شکل ثابت‏باشد به شیوه‏هاى متفاوتى فعلیت پیدا مى‏کند: بنابراین آدمى اغلب نمى‏تواند بگوید که نشانه‏شناسى فقط در سطح اشکال و نه محتواها مى‏تواند یکپارچگى خود را حفظ کند; قلمرو آن محدود است و فقط یک کار بلد است: خواندن ، یا کشف (رمززدایى = .(deciphering ما در اسطوره باز هم همان الگوى سه‏وجهى را مى‏یابیم که آن را توصیف کردم: دال و مدلول و نشانه.اما اسطوره در این معنا نظامى خاص است که از زنجیره نشانه‏شناسانه‏اى ساخته شده است که قبل از آن وجود داشته است: [ اسطوره ] نظام نشانه‏شناسانه مرتبه دوم است.آنچه در نظام اول نشانه است (به عبارت دیگر پیونددهنده تام مفهوم و تصویر) در نظام بعدى به دالى صرف مبدل مى‏شود.ما باید در اینجا به یاد آوریم که مصالح گفتار اسطوره‏اى (خود زبان و عکس و نقاشى و پوستر و مناسک و چیزها و جز آن) هر اندازه که در آغاز متفاوت باشند به محض آنکه به تور اسطوره مى‏افتند به کارکرد دلالت‏کننده محض فروکاسته مى‏شوند.اسطوره آنها را همان مصالح اولیه مى‏پندارد و وحدت آنها از آنجا ناشى مى‏شود که جملگى به منزلت زبانى صرف فرومى‏افتند.اسطوره، چه با نوشتار الفبایى روبه‏رو شود چه با نوشتار تصویرى، مى‏خواهد که در آنها فقط و واژه غایى (final term) نخستین زنجیره نشانه‏شناسانه را مشاهده کند.و به دقت تعیین واژه غایى است که به واژه نخست نظام بزرگترى مبدل مى‏شود که آن را برمى‏سازد و خود فقط جزوى از آن است.همه اتفاقات به گونه‏اى رخ مى‏دهند که انگار اسطوره نظام شکلى دلالتهاى نخستین را به کنار مى‏نهد.از آنجا که این تغییر جانبى براى تحمیل اسطوره ضرورى است، آن را به صورت زیر ارائه مى‏کنم و البته مى‏بایست این نکته را فهمید که بالا و پایین نهادن مفاهیم در این الگو امرى کاملا استعارى است.

(...)

مى‏توان دید که در اسطوره دو نظام نشانه‏شناسانه وجود دارد که یکى در نسبت‏با دیگرى به طور متناوب تنظیم مى‏گردد: [ 1 ] نظام زبانى، زبانى (یا شیوه‏هاى بازنمایى که جذب آن شده است) که آن را زبان - ابژه (language-object) مى‏نامم، زیرا که زبانى است که اسطوره آن را به کار مى‏گیرد تا نظام خود را بنا سازد; و [ 2 ] خود اسطوره، که آن را مابعد زبان (meta مى‏نامم زیرا که [ همان ] زبان دوم است که در آن (in which) آدمى درباره [ زبان ] اول سخن مى‏گوید. نشانه‏شناسى هنگامى که درباره مابعد زبان تامل مى‏کند دیگر محتاج آن نیست که از خود پرسشهایى درباره ترکیب زبان - ابژه بپرسد; او دیگر نباید جزئیات طرح زبانى را مد نظر قرار دهد; او فقط نیازمند آن است که واژه تام یا نشانه کلى را بشناسد زیرا که فقط این واژه است که خود را به اسطوره وامى‏نهد.این همان دلیلى است که نشانه‏شناس را قادر مى‏سازد تا نوشتار و تصاویر را به شیوه‏اى مشابه بررسى کند: آنچه او از آنها به یاد مى‏سپرد این واقعیت است که آنها هر دو نشانه‏اند و این‏که آنها هر دو با همان کارکرد دلالت‏کننده‏اى که نثار آنها شده است‏به آستانه اسطوره مى‏رسند و این‏که آنها، یکى به اندازه دیگرى، برسازنده زبان - ابژه هستند.

اکنون زمان آن رسیده است که یکى دو مثال درباره گفتار اسطوره‏اى بزنیم.من مثال اول را از مشاهدات والرى‏4 قرض مى‏گیرم. من دانش‏آموز کلاس دوم (6) دبیرستان فرانسه هستم.کتاب دستور لاتین خود را باز مى‏کنم و جمله‏اى را که از ازوپ (Aesop) یا برگرفته شده است مى‏خوانم: .quia ego nominor Leo بازمى‏ایستم و به فکر فرومى‏روم.این جمله داراى ابهام است: از یک سو، کلماتى که در این جمله به کار رفته‏اند معناى ساده‏اى دارند: زیرا که نام من شیر است.اما از سویى، جمله به این سبب در آنجا قرار داده شده است که چیزى دیگر را به من بفهماند (دلالت کند = . (signify از آنجا که این جمله به من، دانش‏آموز کلاس دوم، خطاب شده است، به روشنى به من مى‏گوید: من مثالى دستورى هستم که بناست قاعده‏اى را درباره مطابقت گزاره [ با نهاد ] روشن سازم.من حتى وادار مى‏شوم دریابم که این جمله به هیچ رو معناى خود را به من نمى‏فهماند (دلالت نمى‏کند)، و چه اندک چیزى درباره شیر و اینکه او چگونه نامى دارد به من مى‏گوید; دلالت‏حقیقى و اساسى آن تحمیل کردن خود بر من به عنوان مثالى از نوعى مطابقت گزاره [ با نهاد ] است.

من نتیجه مى‏گیرم که با نظام نشانه‏شناسانه خاص و بزرگترى روبه‏رو هستم زیرا که این نظام با زبان هم‏گستره است: در حقیقت دالى وجود دارد اما این دال خود با جمعى از نشانه‏ها تشکیل شده است و فى‏نفسه نظام نشانه‏شناسانه مرتبه نخست است (اسم من شیر است) .سپس الگوى شکلى به درستى گشوده مى‏شود: مدلولى وجود دارد (من مثالى دستورى هستم) و همچنین دلالتى کلى که چیزى نیست مگر همبستگى دال و مدلول; زیرا که نه نامگذارى شیر و نه مثال دستورى به شیوه‏اى جدا از هم ارائه مى‏شوند.

اکنون مثالى دیگر ارائه مى‏کنیم: من در آرایشگاه نشسته‏ام و نسخه‏اى از مجله پارى ماچ را برمى‏دارم.در روى جلد عکس جوان سیاهپوستى چاپ شده است که لباس نظامى فرانسه را در بر دارد و سلام نظامى مى‏دهد.چشمانش به بالا مى‏نگرند و احتمالا بر خم پرچم سه‏رنگ فرانسه دوخته شده‏اند.و این همه تمامى معناى عکس است.اما چه از روى سادگى باشد یا نه، من آنچه را که این عکس به من مى‏فهماند (دلالت مى‏کند) به خوبى مى‏بینم: فرانسه امپراتورى بزرگى است و تمامى فرزندانش بدون تبعیض رنگ پوست، وفادارانه در زیر پرچم او خدمت مى‏کنند و هیچ پاسخى بهتر از شور و شوق این جوان براى بدگویان به استعمارگرى نسبت داده شده وجود ندارد، شور و شوقى که این جوان سیاهپوست، با آن، به آن به اصطلاح سرکوب‏گرانش خدمت مى‏کند.پس مجددا من با نظام نشانه‏شناسانه بزرگترى روبه‏رو مى‏شوم: دالى وجود دارد، که نظامى قبلى قبلا آن را تشکیل داده است (سرباز سیاهپوستى که سلام نظامى فرانسوى مى‏دهد) ; مدلولى نیز وجود دارد (که در اینجا عبارت است از تلفیق عامدانه فرانسوى بودن و نظامى‏گرى) ; دست‏آخر حضور مدلول از خلال دال حضور دارد.

قبل از پرداختن به هر مضمون این نظام اسطوره‏اى مى‏بایست‏سر اصطلاحات توافقى به عمل آید.ما اکنون مى‏دانیم که در اسطوره مى‏توان به دال از دو منظر نگاه کرد: به عنوان مضمون غایى نظام زبانى یا به عنوان مضمون نخست نظام اسطوره‏اى. بنابراین به دو نام نیازمندیم: 1- [ نامى ] در سطح تحلیل، یا به عبارت دیگر، [ نام ] به عنوان واژه غایى نظام نخست که من آن را دال مى‏نامم و معنا مى‏خوانمش (نام من شیر است، جوان سیاهپوستى سلام نظامى فرانسوى مى‏دهد) و 2- [ نامى ] در سطح اسطوره که آن را شکل مى‏خوانم.در مورد مدلول هیچ‏گونه ابهامى ممکن نیست; ما مى‏توانیم واژه مفهوم را براى نامیدن آن حفظ کنیم.مضمون سوم ناشى از همبستگى دو مضمون است: در نظام زبانى این مضمون همان نشانه است; اما امکان ندارد که بار دیگر این کلمه را بدون ابهام به کار برد، زیرا که در اسطوره (و این امر ویژگى بارز آن است) دال را از قبل نشانه‏هاى زبان تشکیل داده‏اند. من مضمون سوم اسطوره را دلالت (signification) مى‏خوانم. [ کاربرد ] این کلمه در اینجا کاملا موجه است زیرا که اسطوره در واقع داراى کارکردى دوگانه است: خاطرنشان مى‏کند و متذکر مى‏شود.اسطوره ما را وامى‏دارد که چیزى را بفهمیم و آن را به ما تحمیل مى‏کند.
شکل و مفهوم

دال اسطوره خود را به شیوه‏اى مبهم عرضه مى‏کند: [ این دال ] در عین حال معنا و شکل است، از یک سو پر است از سوى دیگر تهى.دال به عنوان معنا از قبل قرائت را مسلم مى‏انگارد، من با چشمانم آن را درمى‏یابم، داراى واقعیتى محسوس است (و برخلاف دال زبانى که کاملا ذهنى است) داراى غناست: شیر نامیدن و سلام نظامى سیاهپوست کلهایى موثق‏اند، آنها عقلانیتى بسنده را حائز هستند.معناى اسطوره به عنوان کل نشانه‏هاى زبانى ارزش خود را داراست، به تاریخى تعلق دارد - تاریخ شیر یا جوان سیاهپوست; از حیث معنا دلالت از قبل ساخته مى‏شود و اگر اسطوره بر آن چنگ نیندازد و آن را در طرفة‏العینى به شکل انگل‏وار تهى بدل نسازد، کاملا خودبسنده است.معنا از قبل کامل است، نوعى معرفت و گذشته و خاطره و نظم قیاس‏پذیرى از امور و ایده‏ها و تعمیمها را مسلم مى‏گیرد.

اما زمانى که معنا به شکل مبدل مى‏شود حادثى بودن خود را پشت‏سر مى‏نهد; خود را تهى مى‏کند، فقیر مى‏شود; تاریخ به هوا مى‏رود و فقط کلمه باقى مى‏ماند و جابه‏جایى پارادوکسى در عملیات قرائت صورت مى‏گیرد، نوعى واپس‏روى غیرعادى از معنا به شکل، از نشانه زبانى به دال اسطوره‏اى.اگر quia ego nominor Leo را در لفافه نظام زبانى محض بپوشانیم، جمله مجددا صاحب پرى و غنا و تاریخ مى‏شود: من حیوانم، یک شیر، در کشورى خاص زندگى مى‏کنم، هم‏اکنون در حال شکار بوده‏ام و بقیه مى‏توانند در شکار من که گوساله‏اى باشد یا گاوى یا بزى شریک شوند، اما از آنجا که قویترم تمامى را مى‏توانم به دلایل متفاوت به خود اختصاص دهم که مهمترین آنها به سادگى این است که نام من شیر است.اما این جمله به عنوان شکل اسطوره به ندرت مى‏تواند چیزى از این تاریخ طولانى را حفظ کند.معنا شامل کل نظام ارزش است: تاریخ، جغرافیا، اخلاقیات، حیوان‏شناسى، ادبیات.اما شکل تمامى این غنا را دور مى‏کند: فقرى که اکنون [ معنا ] به آن درغلتیده است نیازمند دلالتى است تا آن را پر کند و غنا ببخشد.داستان شیر مى‏بایست تا اندازه بسیارى دور شود تا جایى براى مثال دستورى پیدا شود.آدمى اگر مى‏خواهد عکس جوان سیاهپوست را آزاد کند و آن را آماده سازد تا مدلول خود را پذیرا شود باید زندگینامه او را در پرانتز قرار دهد.

اما نکته ضرورى در تمامى این عملیات این است که شکل معنا را سرکوب نمى‏کند بلکه فقط آن را فقیر مى‏سازد، آن را دور مى‏کند و آن را در فاصله‏اى در دسترس انسان قرار مى‏دهد.آدمى بر آن مى‏شود که معنا در حال مرگ است اما این مرگ، مرگى به تعویق افتاده است; معنا ارزش خود را از دست مى‏دهد اما زندگى خود را حفظ مى‏کند و شکل اسطوره از آن نیروى حیاتى خود را کسب مى‏کند.نسبت معنا به شکل همانند ذخیره فورى تاریخ خواهد بود، نوعى غناى ذخیره‏شده که در جریان تغییرى سریع مى‏توان آن را احضار کرد و مرخص نمود: شکل باید مستمرا قادر باشد که مجددا در معنا کاشته شود و به مواد لازم براى تغذیه خود دسترسى یابد; و بیش از همه شکل نیازمند پنهان شدن در آنجاست.همین بازى مستمر قایم‏باشک میان معنا و شکل است که مبین اسطوره است.شکل اسطوره نماد نیست: سیاهپوستى که سلام نظامى مى‏دهد نماد امپراتورى فرانسه نیست; او بیش از اندازه حاضر است; او به عنوان تصویرى مناقشه‏ناپذیر، غنى، پرتجربه، خودانگخیته، معصوم ظاهر مى‏شود.اما در عین حال حضور او رام شده است، دور شده است، تقریبا به تمامى شفاف شده است; اگر اندکى واپس نشیند به همدست مفهومى بدل مى‏شود که با عیار تمام با آن راه مى‏آید یعنى امپراتوریت فرانسوى; استفاده یکباره از آن، آن را به چیزى مصنوعى بدل مى‏کند.

اکنون اجازه دهید به مدلول نظر بیفکنیم: این تاریخى که از شکل بیرون کشیده مى‏شود کلا توسط مفهوم جذب مى‏شود.در مورد مفهوم مى‏توان گفت که عنصرى کاملا متعین است و در عین حال تاریخى و نیت‏مند یا التفاتى (intentional) است. انگیزش است که سبب مى‏شود اسطوره عرضه شود.مثالیت دستورى امپراتوریت فرانسوى همان رانه‏هایى (drives) هستند که پس پشت اسطوره قرار دارند.مفهوم، زنجیره‏اى از علتها و معلولها و انگیزشها و نیتها را بازمى‏سازد.مفهوم برخلاف شکل به هیچ رو انتزاعى نیست، سرشار از موقعیت است.از طریق مفهوم تاریخ کلا جدیدى در اسطوره کاشته مى‏شود.از طریق نامیدن شیر - که نخست، محتمل بودن آن زایل شده باشد - مثال دستورى کل وجود مرا جذب مى‏کند: زمان، که سبب شده است تا در زمانه خاصى متولد شوم که دستور زبان لاتین آموزش داده مى‏شود; تاریخ، که از طریق کل مکانیسم جداسازى اجتماعى مرا از کودکانى که زبان لاتین نمى‏آموزند مجزا مى‏سازد; سنت آموزش و پرورش، که سبب شده است تا این مثال از ازوپ یا فیدروس انتخاب شود; عادات زبانى خود من، که مطابقت گزاره [ با نهاد ] را به عنوان امرى متصور مى‏شود که شایسته توجه و دقت است.همین امر در مورد سلام نظامى دادن جوان سیاهپوست نیز صدق مى‏کند: به عنوان شکل، معناى آن سطحى و منفک‏شده و فقیر شده است; و به عنوان مفهوم امپراتوریت فرانسه اینجا نیز مجددا به کلیت جهان پیوند خورده است: به تاریخ عمومى فرانسه، به مخاطرات استعمارى آن، به دشواریهاى حال حاضر آن.اگر بخواهیم حقیقت را بگوییم باید بگوییم که آنچه در مفهوم انباشته شده است آنقدرها واقعیت نیست، که دانش خاصى از واقعیت است; در گذار از معنا به شکل، «تصویر» بخشى از دانش را از دست مى‏دهد تا «مفهوم‏» دانش را بهتر دریافت کند.در عمل دانشى که در مفهوم اسطوره‏اى وجود دارد مغشوش است و از مجموعه‏هاى منعطف و بى‏شکل تشکیل شده است.آدمى مى‏بایست‏با قدرت بر این خصلت‏باز مفهوم تاکید ورزد، مفهوم ابدا جوهرى انتزاعى و چکیده‏شده و خالص نیست‏بلکه توده متراکم بى‏شکل و نااستوار و گنگى است که وحدت و انسجام آن بیش از همه به سبب کارکرد آن است.

در این معنا مى‏توانیم بگوییم که خصلت اساسى مفهوم اسطوره‏اى مى‏باید تخصیص یافته باشد.مثالیت دستورى به دقت متوجه نوع خاصى از شاگردان است، امپراتوریت فرانسوى باید براى چنین و چنان گروهى جذابیت داشته باشد نه براى دیگران.مفهوم کاملا با کارکردى مطابقت دارد و به عنوان گرایشى خاص تعریف مى‏شود. [ توجه به ] این امر نمى‏تواند مدلول را در نظامى دیگر یعنى فرویدینیسم به یاد نیاورد.در نظریه فروید مضمون دوم، نظام معناى پنهان (محتواى) خواب و پاراپراکسیس و روان‏پریشى است.البته فروید متذکر مى‏شود که معناى مرتبه دوم رفتار معناى واقعى است‏یعنى همانى است که مختص وضعیت تام، من‏جمله سطح ژرفتر آن است و درست مثل مفهوم اسطوره‏اى همان نیت [ و التفات ] رفتار است.

یک مدلول مى‏تواند دالهاى چندى داشته باشد: این امر هم در زبان‏شناسى صادق است هم در روانکاوى.این امر همچنین در مفهوم اسطوره‏اى نیز صادق است.این مفهوم توده نامحدودى از دالها را در اختیار دارد: مى‏توانم هزار جمله لاتین را بیابم که براى من متابعت گزاره از نهاد را نشان دهد، مى‏توانم هزار تصویر بیابیم که امپراتوریت فرانسه را به من نشان دهد.این نکته به آن معناست که از حیث کمى مفهوم بسیار فقیرتر از دال است و اغلب کارى نمى‏کند به‏جز بازنمایاندن خودش.فقر و غنا در نسبت‏با شکل، نسبت عکس با یکدیگر دارند: فقر کمى شکل که مخزن معناى ظرافت‏یافته است مطابق است‏با غناى مفهوم که باب آن به روى کل تاریخ گشوده است، و وفور کمى اشکال مطابق است‏با اندکى تعداد مفاهیم.همین تکرار مفهوم از طریق اشکال مختلف چیزى ارزشمند براى اسطوره‏شناس است چرا که به او اجازه مى‏دهد تا اسطوره را کشف و رمززدایى کند: اسطوره تداوم نوعى از رفتار است که نیت و التفات آن را روشن مى‏سازد.این امر مؤکد مى‏سازد که نسبتى منظم میان حجم مدلول و حجم دال وجود ندارد.در زبان این نسبت متناسب است و به ندرت از کلمه یا حداقل از واحد انضمامى [ زبان ] تجاوز مى‏کند.اما در اسطوره برعکس، مفهوم بر تعداد بسیارى از دالها گسترده است.به عنوان مثال، کل یک کتاب مى‏تواند دال مفهوم واحدى باشد و برعکس شکلى واحد (یک کلمه، یک ایما، حتى اگر فرعى باشد و تا آنجا که مورد توجه قرار گیرد) مى‏تواند دالى باشد براى مفهومى که از تاریخى بسیار غنى لبالب است.این عدم تناسب میان دال و مدلول، اگرچه در زبان غیرمعمول است، خاص اسطوره نیست.به عنوان مثال در آثار فروید پاراپراکسیس دالى است که لاغریش تناسبى با معنایى واقعى که آشکار مى‏کند ندارد.

همان‏طور که گفتم ثباتى در مفاهیم اسطوره‏اى وجود ندارد; آنها مى‏توانند پا به عرصه وجود بگذارند، تغییر یابند، از هم بپاشند و به طور کامل ناپدید گردند و دقیقا از آنجا که تاریخى هستند تاریخ مى‏تواند به آسانى آنها را سرکوب کند.این ناپایدارى اسطوره‏شناس را وامى‏دارد تا از اصطلاحات مناسب آنها استفاده کند و من هم‏اینک مى‏خواهم سخنى درباره آن بگویم، زیرا که اغلب مسبب بروز طنز شده است: اگر مى‏خواهم اسطوره‏هایى را کشف و رمززدایى کنم باید قادر باشم که مفاهیم را بنامم; لغت‏نامه مفاهیم اندکى در اختیار من قرار مى‏دهد: خوبى و مهربانى و کلیت و انسانیت و جز آن.اما بنا به تعریف، از آنجا که این لغت‏نامه است که این مفاهیم را در اختیار من مى‏نهد این مفاهیم خاص تاریخى نیستند.اینک آنچه در اغلب اوقات به آن نیازمندم مفاهیم ناپایدار (ephemeral) به همراه احتمالات محدود است; پس جعل واژگان جدید اجتناب‏ناپذیر است.چین‏5 یک چیز است، ایده‏اى که در همین اواخر پتى‏بورژواى فرانسوى مى‏تواند از آن در سر داشته باشد چیز دیگرى است، براى آمیزه غریبى از زنگها و درشکه‏هاى آدم‏کش و شیره‏کش‏خانه‏ها کلمه دیگرى ممکن نیست مگر چینى‏ات.دوست‏داشتنى نیست؟ آدمى مى‏تواند حداقل از این واقعیت تسلى یابد که جعل واژگان مفهومى جدید هرگز دلبخواهى نبوده است; آنها مطابق قواعد به شدت متناسب عقلانى جعل مى‏شوند.
دلالت

مضمون سوم در نشانه‏شناسى همان‏طور که دیدیم چیزى نیست مگر ملازمت دو مضمون نامبرده.این مضمون یگانه مضمونى است که اجازه داده مى‏شود به شیوه‏اى کامل و رضایت‏بخش مشاهده گردد، یگانه مضمونى که در واقعیت فعلى جذب و حل مى‏شود.من آن را دلالت‏خوانده‏ام.ما مى‏توانیم مشاهده کنیم که دلالت‏خود اسطوره است همان‏طور که نشانه سوسورى کلمه (یا به عبارت صحیحتر واحد انضمامى) است.اما قبل از فهرست کردن ویژگیهاى دلالت، باید اندکى بر شیوه‏اى که دلالت مهیا مى‏شود تامل کنیم، یعنى بر شیوه‏هاى همبستگى میان مفهوم اسطوره‏اى و شکل اسطوره‏اى.

اول، ما باید توجه کنیم که در اسطوره، دو مضمون نخست کاملا آشکار هستند (برخلاف آنچه در سایر نظامهاى نشانه‏شناسانه اتفاق مى‏افتد) : یکى در پشت دیگرى «پنهان‏» نشده است، آنها هر دو در اینجا داده شده‏اند (نه اینکه یکى اینجا داده شده باشد و دیگرى در جاى دیگر) .تا هر اندازه هم که این گفته پارادوکسى به نظر آید باید بگوییم که اسطوره چیزى را پنهان نمى‏کند; کارکرد اسطوره تحریف کردن و مخدوش کردن است نه ناپدید کردن.اختفاى مفهوم در نسبت‏با شکل وجود ندارد; هیچ نیازى به ناخودآگاه براى تبیین اسطوره وجود ندارد.البته آدمى در اینجا با دو نوع متفاوت از آشکارشدگى روبه‏روست: شکل، حضورى حقیقى و بلاواسطه دارد; افزون بر این، شکل گسترش یافته است.این امر از سرشت دال اسطوره‏اى ناشى مى‏شود - این امر اغلب نمى‏تواند تکرار شود - دالى که از قبل زبانى بوده است; زیرا که این دال با معنایى برساخته شده است که از قبل طرح ریخته شده است.دال مى‏تواند فقط از طریق جوهر داده شده ظاهر شود (درحالى که در زبان دال ذهنى باقى مى‏ماند) .در مورد اسطوره شفاهى این گسترش خطى است (زیرا که نام من شیر است) ; اما در اسطوره تصویرى چندوجهى است (در وسط لباس نظ‏امى جوان سیاهپوست، در سمت‏بالا سیاهى صورت او، در سمت چپ سلام نظامى و جز آن) .بنابراین عناصر شکل وابسته به مکان و دورى و نزدیکى‏اند: شیوه حضور شکل فضایى = مکانى است.مفهوم، برعکس، به شیوه‏اى کلى و عام ظاهر مى‏شود; مفهوم نوعى ستاره سحابى = [ غبارآلود ] است، چکیده کمابیش مبهم و نامشخص نوعى دانش است.عناصر آن با نوعى روابط مبتنى بر لازمت‏با یکدیگر پیوند خورده‏اند; خصوصیت‏بنیانى آن گسترش نیست‏بلکه عمق است (هرچند این استعاره نیز هنوز بسیار فضایى است) ; شیوه حضور آن بر خاطره مبتنى است.

رابطه‏اى که مفهوم اسطوره را با معناى آن پیوند مى‏دهد ضرورتا رابطه‏اى مخدوش‏کننده است.ما در اینجا مجددا نوعى شباهت صورى با نظام نشانه‏شناسانه پیچیده‏اى از قبیل انواع متفاوت روانکاوى مشاهده مى‏کنیم.همان‏طور که براى فروید معناى ظاهرى رفتار را معناى پنهان آن مخدوش مى‏کند، در اسطوره معنا را مفهوم مخدوش مى‏سازد.البته، این مخدوش شدن فقط از آنجا ناشى مى‏شود که شکل اسطوره را از قبل معناى زبانى برساخته است.در نظام ساده‏اى همچون زبان، مدلول ابدا نمى‏تواند چیزى را مخدوش کند، زیرا که دال از آنجا که تهى، قراردادى یا دلبخواهى است نمى‏تواند مقاومتى در برابر آن بکند.اما در اینجا همه‏چیز فرق دارد; دال به اصطلاح دو وجه دارد: یکى پر است‏یعنى همان معنا (تاریخ شیر و سرباز سیاهپوست)، دیگرى تهى، یعنى همان شکل (زیرا که نام من شیر است; سرباز سیاهپوست فرانسوى به پرچم سه رنگ سلام نظامى مى‏دهد) .چیزى که مفهوم آن را مخدوش مى‏کند البته همان چیزى است که پر است‏یعنى معنا: شیر و جوان سیاهپوست از تاریخ خود منع مى‏شوند و به ایما بدل مى‏گردند.آنچه مثالیت لاتین مخدوش مى‏کند نامیدن شیر است‏با تمامى احتمالات آن; و آنچه امپراتوریت فرانسه تیره و تار مى‏سازد نیز زبانى اولیه است، گفتمانى فعلى که در حال گفتن چیزى به من درباره سلام نظامى دادن جوان سیاهپوستى است که لباس نظامى فرانسه را پوشیده است.اما این مخدوش کردن به معناى محو کردن نیست: شیر و جوان سیاهپوست در اینجا باقى مى‏مانند، مفهوم نیازمند آنان است، آنان نیمه‏تجزیه شده‏اند، آنان از خاطره بریده شده‏اند نه از وجود; آنان در عین حال استوارند، در سکون در آنجا ریشه دوانده‏اند و حراف‏اند، گفتارى که کلا در خدمت مفهوم قرار دارد.مفهوم، در حقیقت، مخدوش مى‏کند اما معنا را الغا نمى‏کند; اصطلاحى مى‏تواند کاملا این تناقض را بیان کند: مفهوم معنا را بیگانه مى‏سازد.

آنچه همواره باید به یاد داشت این است که اسطوره نظامى دوگانه است; نوعى حضور همه‏جانبه و همه‏گیر در اسطوره به چشم مى‏خورد; نقطه عزیمت آن وارد شدن معنایى است.براى نشان دادن خصوصیت مجاورت یا نزدیکیى (approximative character) که من قبلا از آن سخن گفتم از استعاره‏اى مکانى استفاده مى‏کنم.مى‏خواهم بگویم که دلالت اسطوره را نوعى در، که به طور مداوم در حال چرخش است‏برمى‏سازد، درى که به طور متناوب معناى دال و شکل آن، زبان - ابژه و مابعد زبان، آگاهى کاملا دلالت‏کننده و آگاهى کاملا متخیل را عرضه مى‏کند.این تناوب، به اصطلاح، در مفهوم جمع مى‏شود، که از آن مثل دالى مبهم استفاده مى‏کند که در عین حال عقلانى و تخیلى، قراردادى و طبیعى است.

من نمى‏خواهم درباره معانى اخلاقى ضمنى چنان سازوکارى پیش‏داورى کنم، اما از محدودیتهاى تحلیلى عینى تخطى نخواهم کرد اگر خاطرنشان کنم که حضور همه‏جایى دال در اسطوره کاملا شبیه جان‏پناه (alibi) است (که همان طور که همگان بازمى‏شناسند واژه‏اى مکانى است) : در جان‏پناه نیز، جایى وجود دارد که پر است و جایى که خالى است که رابطه‏اى که ماهیت منفى دارد آنها را به یکدیگر متصل مى‏سازد («من آنجا نیستم که تو فکر مى‏کنى هستم; من آنجایى هستم که تو فکر مى‏کنى من آنجا نیستم‏») .اما جان‏پناه معمولى (مثلا براى پلیس) داراى پایانى است; واقعیت در چرخان را در نقطه‏اى نگه مى‏دارد.اسطوره نوعى ارزش است و حقیقت ضامن آن نیست.هیچ چیز نمى‏تواند مانع جان‏پناه بودن مداوم آن شود.همین امر کفایت مى‏کند که دال آن دو طرف دارد و همیشه مى‏تواند «جایى دیگر» را در اختیار آن قرار دهد.معنا همیشه آنجاست تا شکل را عرضه کند; شکل همیشه آنجاست تا از معنا پیشى گیرد.و هیچگاه تضادى، کش

/ 0 نظر / 153 بازدید