نیکلاس لومان و نظریه نظامهاى اجتماعى

 


«جامعه‏» که به کمک نظریه سیستمها مجددا توصیف شده است‏شباهتى اندک به چیزى دارد که هم در سنت غربى و هم در جامعه‏شناسى معاصر مفروض گرفته شده است. از نظر لومان «جامعه‏» به عنوان Koinonia یا Societas در سنت غربى به دیده مى‏شود (لومان، a 1990 ص‏175). به تعبیر لومان اتخاذ چنان نظرى فقط در جامعه‏اى داراى مرکز و قشربندى‏شده ممکن است، جایى که نخبگانى که از نظر سیاسى مشخص و معین شده‏اند زندگى اجتماعى را هماهنگ مى‏سازند. جریان سیاسى با ظهور مدرنیته و پدید آمدن نظام اجتماعى مرکز زدوده و از نظر کارکردى تفکیک‏یافته، دیگر مرکز زندگى اجتماعى را اشغال نمى‏کند و هیچ جریان دیگر اجتماعى نیز نمى‏تواند جاى آن را بگیرد. بنابراین، سخن مارکسیستى درباره تعیین‏کنندگى اقتصاد در وهله نهایى به همان اندازه مردود است که سخنهاى انسان‏شناسانه درباره تعیین‏کنندگى فرهنگ. اکنون از دید نظریه سیستمها، کل فراگیر، جامعه یا نظام اجتماعى است که تعریف آن چنین است: جمع کل ارتباط درونى بامعنا. آنچه قبلا اجزا پنداشته مى‏شد، اکنون به عنوان نظامهاى اجتماعى خاص تفسیر مى‏شود، نظامهایى که صور کاملا خاص ارتباط بامعنا هستند (همانجا، ص‏176). نظام اجتماعى فراگیر، ارتباطات را از طریق ارتباط مشاهده مى‏کند و نظم مى‏بخشد. محدودیت و مرز عملکردى نظام اجتماعى که ارتباط براى آن ایجاد مى‏کند و همچنین از طریق آن ایجاد مى‏شود به آن معناست که نظام نمى‏تواند با سایر نظامهاى ارتباطناپذیر که زیست - محیط آن را تشکیل مى‏دهند ارتباط برقرار کند، نظامهایى از قبیل ماشینها و ارگانیسمها و جانها، (psyches) (لومان a 1985 ، ص‏16). نظامهاى اجتماعى صور به شدت ضابطه‏مند، (coded) ارتباط خاصى هستند که از سرشت‏به طور کارکردى تفکیک‏شده جوامع مدرن و پیچیده پدید آمده‏اند. از نظر لومان اقتصاد و حقوق و سیاست و علم و دین و آموزش، جملگى نظامهاى اجتماعى چندى هستند. آنها خود با توسل به شیوه‏هایى با زیست - محیطهاى خاص خود مرزبندى مى‏کنند که بر مبناى آنها صور درونى ضابطه‏مندیشان هم از حیث عملکردى آنها را از زیست - محیطشان جدا مى‏کند و در خود فرو مى‏برد و هم آنها را از درون از سایر نظامهاى اجتماعى تفکیک مى‏کند. واسازى نظریه‏هاى اجتماعى به ارث رسیده و بازسازى آنها به کمک نظریه سیستمها اندیشه راهنماى لومان است، اندیشه‏اى که بنیان قالب‏ریزى مفهومى مجدد سنت کارکردگرا را در جامعه‏شناسى تشکیل مى‏دهد.

این فصل (2) تحلیلى از نظریه سیستمها و استفاده لومان از آن را ارائه مى‏دهد، چرا که این نظریه بنیانى ضرورى براى هر نوع بحث درباره آثار لومان است. من کار خود را با تمیز نهادن میان استفاده اولیه لومان از صور سیبرنتیکى نظریه سیستمها با استفاده بعدى او از صور پیشرفته‏تر نظریه سیستمها آغاز مى‏کنم، صورى که در زیست‏شناسى گسترش یافت و بر مفهوم خودسازى استوار است. سپس به نظریه اجتماعى لومان که مشخصه آن را هم کارکردگرا و هم تکامل‏گرا مى‏دانم و به آثار او در زمینه جامعه‏شناسى معرفت، بویژه به نکات تازه او در باره ظهور عشق رمانتیک، مى‏پردازم. تلاش مى‏کنم نشان دهم که چگونه نظریه سیستمهاى لومان به مسایل معاصر از قبیل جنبش حفظ محیط زیست و آینده دمکراسى و احساس بیم، (risk) و جهانى شدن مى‏پردازد. از اینجا به بعد از پارادایمهاى بدیل در علوم اجتماعى استفاده مى‏کنم تا از نظریه سیستمهاى اجتماعى لومان انتقاد کنم و همچنین سه مساله مهم را مورد بررسى قرار دهم: نظریه سیستمها در تقابل با نظریه کنش، و تحول‏گرایى در تقابل با ضدتحول‏گرایى، و ساخت‏گرایى، (constructivism) در تقابل با نظریه انتقادى و واسازى. من نتیجه‏گیرى خود را با تذکراتى اندک درباره دستاوردهاى پارادوکسى تغییراتى که دیدگاه سیستمى - نظرى لومان در جامعه‏شناسى پدید آورده است‏به پایان مى‏رسانم.
نظریه سیستمها

یکى از بزرگترین تقابلها در جامعه‏شناسى، تقابل میان کنش و ساخت‏بوده است. «کنش‏» را اغلب یا از روى کنش جمعى (مثل نظریه کنشگران طبقاتى و جنگ طبقاتى مارکس) الگوبردارى کرده‏اند یا از روى کنش فردى یا رخداد - کنش، ( action-event) مثل نظریه وبر درباره کنش بامعناى ذهنى. ساخت هم به معناى امر فرا - فردى تفسیر شده است هم به معناى امر مقیدکننده. ساخت‏یا معنا را برمى‏سازد (در نظریه مارکس تولید کالایى فتیشیسم را پدید مى‏آورد) یا خود معنایى برساخته شده است (مثل نظریه دورکیم درباره وجدان جمعى و ، خاصتر، نظریه بعدى او درباره نمودگارهاى جمعى - . ( در ایام اخیر این تقسیم‏بندى دوگانه کلاسیک به پردازش نظریه‏هایى درباره عمل، ( practice) منجر شده است، از قبیل نظریه‏هاى پیر بوردیو و آنتونى گیدنز، که در آنها سعى شده است که هر دو طرف تقابل در نظریه‏اى گسترده گرد هم آورده شود. نظریه بوردیو معطوف به بازتولید، (reproduction) است و نظریه گیدنز معطوف به ساختمند شدن، (structuration) ; هیچ‏یک از این دو استراتژى، استراتژیى نیست که لومان در پى آن است. او سیر و سفر نظرى تمام عمر تالکوت پارسنز را سرمشق خود ساخته است که در جریان آن پارسنز از نظریه‏هاى مبتنى بر کنش اراده‏گرایانه‏کار خود را آغاز کرد و به طرف نظریه‏هاى سیستمى کارکردگراتر رفت. بنابراین تصمیم‏گیرى نظرى اساسى نباید حول محور نظریه‏هاى کنش و ساخت انجام گیرد بلکه باید حول محور نظریه‏هاى کنش و سیستم صورت پذیرد. امکان طفره رفتن از چنان تقسیم‏بندیى که با توسل به نظریه عمل هماهنگ یا وحدت‏بخش صورت گیرد از پیش مردود اعلام مى‏شود. در آثار اولیه لومان، مفهوم سنتى کنش (که از فلسفه یونان پدید مى‏آید) در طرح ابزار - اهداف منضم مى‏شود: از آنجا که اهداف کنش به گونه‏اى تعیین مى‏شود که انگار در سرشت و طبیعت [ آن ] نگاشته شده است، انتخاب ابزار مى‏بایست‏با این برداشت جوهرى از قلانیت‏سازگار باشد (لومان 1973، صص‏17-7). با ظهور مدرنیته برداشت جوهرى از سرشت و طبیعت ناپدید مى‏شود و انتخاب اهداف به شکلى ریشه‏اى ذهنى مى‏شود. این تحول دو نتیجه به بار مى‏آورد که هیچ‏کدام رضایت‏بخش نیست: یا ما با تاکیدى وجودى، (existentialist) بر اهمیت انتخاب یا تصمیم روبه‏رو مى‏شویم (که رخدادى است که از هر نوع عقلانیت تهى شده است) یا با تاکیدى صورى، (formalist) بر کفایت ابزارى که براى هر هدفى انتخاب شده است، هدفى که فى‏نفسه هیچ نوع عقلانیت‏خاصى ندارد. از نظر لومان راه برون رفتن از این بن‏بست رها کردن نظریه کنش و به کار گرفتن نظریه سیستمهاست. نظریه سیستمها با این شگرد عقلانیت را نجات مى‏دهد که آن را آنقدرها از صفات مقاصد و اهداف کنش نمى‏داند که از صفات نظام اجتماعى و شیوه کارکرد آن. به طور خاصتر، عقلانیت چیزى پنداشته مى‏شود که نظامهاى اجتماعى را قادر مى‏سازد که پیچیدگى را در زیست - محیطى که در آن عمل مى‏کنند بکاهند. اگرچه لومان بعدا این مفهوم کاملا ذهن‏زدوده را مجددا فرموله کرد اما هسته طرح او همان باقى ماند، یعنى تاکید بر کاهش پیچیدگى زیست - محیط از طریق افزایش پیچیدگى سیستمى که خود از صفات سیستم به شمار مى‏رود.

آثار لومان به دو دوره تقسیم مى‏شود. در دهه‏هاى 60 و 70 قرن بیستم لومان سعى مى‏کرد با پیش کشیدن نظریه سیستمهاى دقیقتر که با نظریه‏هاى سیبرنتیک متاخر سازگار باشد از میراث پارسونزى فراتر رود و در عین حال بر آن بود که روایتى پدیدارشناختى از معناى فرا - فردى را در نظریه خود ادغام کند. در دهه‏هاى 80 و 90 شاهدیم که لومان کل نظریه خود را در پرتو تحولات اخیر در زیست‏شناسى و علوم شناختى مورد تجدیدنظر قرار مى‏دهد، تحولاتى که حول محور خودسازى انجام گرفته است. مهمترین کار نظرى دوره نخست را مى‏توان در آن مقالاتى یافت که به همراه انتقادات هابرماس چاپ شد، کتاب مشهورى که آغازگر چاپ کتابهاى بعدى بود; کتابهایى که شرکت‏کنندگان دیگر، استدلالهاى مربوطه را پى گرفتند (هابرماس و لومان 1970). اهمیت این اثر در این است که لومان از تلاش اولیه‏اش براى نجات دادن مقاصد یا اهداف، به عنوان صفات نظام، تبرى مى‏جوید و به طرف برداشتى از گزینش سیستمى که بیشتر سیبرنتیکى است پیش مى‏رود. لومان در همان کتاب مشهور Theorie-Diskussion ،در مقاله‏اى که درباره نظریه‏هاى سیستم مدرن نوشته است، روایت‏خود را در چهار مرحله بازسازى مى‏کند. در مرحله اول، سیستمها برحسب روابط میان افراد و میان اجزاء و کل درک مى‏شوند. مرحله بعدى نظریه‏هاى تعادل، ( equilibrium) را بسط و گسترش مى‏دهد، جایى که مفهوم زیست - محیط به عنوان سرچشمه اختلال، (disturbance) معرفى مى‏شود، اختلالى که با تغییر وضعیت‏سیستمى مى‏تواند یا نمى‏تواند به حالت موازنه درآید. در مرحله سوم، نظریه سیستمى که از لحاظ زیست - محیطى باز است‏بسط و گسترش مى‏یابد، جایى که نظامها در جریان مبادله با زیست - محیطى هستند که سعى مى‏کنند هم خود را از آن جدا نگه دارند و هم به طور گزینشى آن را هدایت کنند. مشخصه مرحله بعدى، تحول نظریه سیستمهاى سیبرنتیکى است. در این مرحله گمان مى‏رود که زیست - محیطهایى که در آن سیستمها کار مى‏کنند به نحوى فراگیر پیچیده‏اند و به سیستمها وظیفه کاهش این پیچیدگى احاله مى‏شود. نظامها با افزایش قابلیت‏خود براى اداره کردن پیچیدگى، خود پیچیده‏تر مى‏شوند یا به عبارت دیگر «گونه‏اى بایسته‏تر»، (Requisite Variety) را خلق مى‏کنند، که سیستمها را توانا مى‏سازد که از گزینش گسترش یافته‏اى سود ببرند تا پیچیدگى زیست - محیطى را کاهش دهند (همانجا، ص‏10) . آنچه این روایت نشان مى‏دهد این است که نظریه سیستمى مدرن حقیقتا با تمایز میان سیستم و زیست - محیط آغاز مى‏شود. علاوه بر این، گرایش در نظریه سیستمها بر این است که این رابطه نه برحسب مبادله درونى، بلکه برحسب فروبستگى (کفایت) سیستمى، (systemic closure) در نظر گرفته شود. این گرایش، به نظریه سیستمهاى خودساز منتهى مى‏شود، نظریه‏اى که فروبستگى عملکردى را شرط باز بودن گزینشى به زیست - محیط مى‏داند.

وظیفه لومان در آثار اولیه‏اش بسط و گسترش نظریه سیبرنتیکى نظامهاى اجتماعى است. وى کار خود را از اطلاعات ابتدایى زیست - محیط اجتماعى یا به عبارت دیگر از «احتمال اجتماعى تجربه زنده، (Lived Experience) بامعنا» آغاز مى‏کند (همانجا، ص‏11). وظیفه نظام اجتماعى کاهش این پیچیدگى است و نظام اجتماعى این کار را با افزایش پیچیدگى خود به عنوان «نظامى که از طریق معنا خود را مى‏شناسد» انجام مى‏دهد (همانجا). در نتیجه معنا دیگر صفت ذهن یا التفات ذهنى نیست، بلکه ذهن یا کنش ذهنى صفت معناست که «به عنوان سیستمى که معنا را مورد استفاده قرار مى‏دهد» فهمیده مى‏شود (همانجا، ص‏12) . در این حالت، معنا به «استراتژى معین رفتار گزینشى، (Verhalten) »تحت وضعیتهاى پیچیدگى والاتر مبدل مى‏شود. بنابراین لومان معنا را به دو شیوه متفاوت رادیکال مى‏فهمد: به عنوان تجربه زنده، (Erlebnis) و رفتار، (Verhalten) مشابهت این دو گونه استفاده از معنا همانقدر اهمیت دارد که تفاوت آشکارشان و این امر در این واقعیت نهفته است که معنا، چه به عنوان «افق‏»، (horizon) و چه به عنوان «نظام‏»، پدیده‏اى فرافردى و التفات‏زدوده است. تفاوت در اینجا عبارت است از ایده ادموند هوسرلى معنا به عنوان «افق‏» و ایده سیستمى - نظرى معنا به عنوان «گزینش سیستمى‏».

وظیفه سیستمى که از معنا استفاده مى‏کند کاهش پیچیدگى زیست - محیطى با افزایش پیچیدگى سیستمى خود است. در جامعه مدرن تفکیک کارکردى اجازه پیچیدگى سیستمى بیشتر را مى‏دهد و بنابراین جامعه بیشتر قادر مى‏شود که پیچیدگى زیست - محیطى را اداره کند. این امر به آن معناست که جامعه مدرن به تعدادى خرده‏نظام تقسیم مى‏شود که هر یک از آنها نظامهاى خاصى از معنا را پردازش مى‏کند. لومان سه مثال کوتاه ارائه مى‏دهد - که بعدا براى هر یک کتابى نوشت - که چگونه این عمل انجام مى‏گیرد (همانجا، صص‏17-16). علم با گزاره‏ها از حیث صدق یا عدم صدق آنها سروکار دارد. حقوق با تصمیمهایى سروکار دارد که از منطق خودآئین قانونى ناشى مى‏شود که به شیوه‏اى اثباتى وضع شده است. عشق بیشتر به نمونه‏اى از شور (بخشى ضرورى از منش، (ethos) هر نظام اجتماعى). تمام این نظامها با«معنا» کار مى‏کنند و با پردازش معنا به شیوه‏هاى متفاوت، مرزهاى خود را از دیگر نظامها جدا مى‏سازند. از آنجا که این امر به چنان نظامهایى اجازه مى‏دهد که به شیوه‏اى که در دنیاى ماقبل مدرن ممکن نبود، پیچیدگى زیست - محیط را کاهش دهند، از نظر لومان تفکیک کارکردى مبین دگرگونیى مبتنى بر تکامل است. تکامل به آن معناست که در وضعیت پیچیدگى زیست - محیطى بیشتر، نظامها قادرند در کشاکش گسترش یافتن بدیلها، با افزایش توانایى گزینشى خود، قابلیت‏خود را افزایش دهند. این امر ثبات را تضمین مى‏کند منتهى فقط در سطح والاترى از پیچیدگى (همانجا، ص‏22). بنابراین گزینش سیستمى گسترده‏تر خرده‏نظامها (که مبناى آن رفتار گزینشى یا Verhalten است) با سطح همواره فزاینده تجربه و کنش، (Erlebnis and Handeln) ممکن، مقابله مى‏کند یا آن را خنثى مى‏سازد.

هنگامى که لومان همساز با تحولات جدید در نظریه سیستمها کار بر نظریه خود را از سر گرفت، ابعاد کارکردگرا و تکامل‏گراى برنامه او در درون چارچوب تغییر یافته، دست‏نخورده باقى ماند. این ابداعات و نوآوریها در خارج از جامعه‏شناسى پدید آمد; جامعه‏شناسیى که لومان آن را متهم مى‏سازد که فقط یا با داده‏هاى خودساخته و یا با سنت کلاسیک خودساخته سروکله مى‏زند (لومان 1958a ،ص‏28). لومان سرچشمه‏هاى این نظریه سیستمهاى جدید را، از یک سو، ترمودینامیک و زیست‏شناسى و کالبدشناسى عصبى و نظریه سلول و نظریه کامپیوتر، و از سوى دیگر، نظریه اطلاعات و سیبرنتیک، من‏جمله سیبرنتیک مرتبه دوم، (second-order) مى‏داند (همانجا، ص‏27). شرحى که اکنون لومان از تاریخ نظریه سیستمها به دست مى‏دهد، آن را به سه و نه به چهار مرحله تقسیم مى‏کند. اول، مفهوم قدیمى کل و اجزاء ظاهر مى‏شوند درحالى‏که مرحله دوم با مفهوم سیستمهایى که از حیث زیست - محیطى باز هستند آغاز مى‏شود. مرحله سوم شاهد ظهور چیزى است که لومان آن را «نظریه سیستمهاى خود ارجاع، (self-referential) »مى‏نامد، نظریه‏اى که او وظیفه خود مى‏داند تا آن را برحسب نظامهاى اجتماعى بسط و گسترش دهد (همانجا، صص‏5-20). نظامهاى خود ارجاع توصیفهایى از خود به دست مى‏دهند و از آنها استفاده مى‏کنند تا بتوانند اجزاى خود و عملیات خود را برسازند. این توصیفها بر پایه تمایزى استوارند و از آن فراتر مى‏روند که سیستمها به طور درونى میان «سیستم‏» و «زیست - محیط‏» گذاشته‏اند. بنابراین برخلاف نظریه سیستمى باز (که تمایز ساده میان سیستم / زیست - محیط را اصل مسلم مى‏شمارد) نظریه خود ارجاع همانندسازى (تکثیر) این تمایز را در درون خود سیستم اصل مسلم مى‏انگارد. گفته مى‏شود که سیستمها از حیث عملکردى فروبسته‏اند، (closed) زیرا که آنها با زیست - محیط مبادله درونى ندارند; در عوض آنها عناصرى را که از آنها تشکیل شده‏اند مورد استفاده قرار مى‏دهند تا عملکردهاى خود را ایجاد کنند. به همین سبب است که آنها را خودساز توصیف مى‏کنند. این امر به هر تقدیر به آن معنا نیست که نظریه خود ارجاع، خودباورانه، (solipsistic) است، چرا که به نظر لومان زیست - محیط همبسته ضرورى عملیات خود ارجاعى است. با اینهمه این امر به آن معنا نیست که باز بودن آنها به زیست - محیط بیشتر از طریق فروبستگى خود ارجاع آنها خلق مى‏شود تا از طریق سلسله‏اى از مکانیسمهاى مبتنى بر داده و ستانده (همانجا، ص‏25). مفهوم فروبستگى خود ارجاع به این معناست که تفاوت میان اینهمانى (سیستم) و تفاوت (زیست - محیط) مقدم بر هر مفهومى از اینهمانى است (همانجا، ص‏26). لومان با تاکید بر تفاوت - و با تاکید موازى آن بر رنوشت‏برساخته‏شده واقعیت‏به عنوان محصول نظامهاى خود ارجاع بسته - از دیدگاه سیستمى - نظرى، در جشن پست‏مدرن براى ستایش از تفاوت و واسازى منطق اینهمان انگار فلسفه غربى شرکت مى‏کند. اندیشه سرشت‏خود ارجاع سیستمها به شیوه‏اى مشابه قابل انطباق با نظامهاى اجتماعى است، نظامهایى که لومان آنها را از حیث عملیاتى نظامهاى بسته ارتباط بامعنا متصور مى‏شود. جامعه از ارتباط تشکیل شده است زیرا که ارتباطات عناصر بنیادى آن هستند و ارتباط برقرار کردن عمل اساسى آن است. نظام اجتماعى فقط از طریق ارتباطات بیشتر مى‏تواند خود را مشاهده کند و نظم بخشد: جامعه به عنوان «نظام مشاهده‏گر» از طریق مشاهداتى که درباره مشاهدات انجام مى‏دهد خود را مشاهده مى‏کند. به طور موجز جامعه به شیوه خود سازانه عمل مى‏کند. در نتیجه جامعه با زیست - محیط خود ارتباط برقرار نمى‏کند، زیست - محیطى که از نظر لومان فقط زمانى که ارتباط را مغشوش یا مختل کند هویدا مى‏شود (لومان 1989، ص‏29). نتیجه منطقى این امر آن است که جامعه فقط از طریق ارتباط مى‏تواند خود را به خطر بیندازد. تهدیدهایى که متوجه جامعه مى‏شود از زیست - محیط یا فجایع زیست - محیطى ناشى نمى‏شود بلکه از ارتباطاتى در باره زیست - محیط ناشى مى‏شود که خود نظام اجتماعى آنها را موجد شده است (همانجا، ص‏32). اینها همان چیزهایى هستند که لومان آنها را ارتباطات اضطراب‏زا، (communications of anxiety) مى‏نامد.

خرده نظامهاى جامعه نیز برنامه‏هاى خود را به شیوه‏اى خود ارجاع جامه عمل مى‏پوشانند. این کار به شیوه‏اى ارتباطى یا به عبارت دقیقتر از طریق ضابطه‏گذارى دوگانه انجام مى‏گیرد، به گونه‏اى که امکان هر نوع بدیل سوم از میان برود. به عنوان مثال، برنامه نظام حقوقى حول محور عدالت‏شکل مى‏گیرد; این برنامه را هنجارهاى قانونى تدارک مى‏بینند، هنجارهایى که کنشها را برحسب قانونى بودن و غیرقانونى بودن ضابطه‏مند مى‏سازند. توجه نظام اقتصادى بر پول و مبادلات پولى استوار است، مبادلاتى که در جریان آن قیمتها برنامه‏اى را به فعلیت درمى‏آورند که معین سازد چه کسى مى‏تواند و مى‏پردازد و چه کسى نمى‏تواند و نمى‏پردازد. نظام علمى حول محور کسب دانش علمى جدید مى‏چرخد، دانشى که صورت نظریه‏هایى را به خود مى‏گیرد که مى‏توانند صادق یا باطل باشند. نظام سیاسى دمکراتیک بر خلق تصمیمات جمعى مقیدکننده‏اى استوار است; این تصمیمها را افرادى مى‏گیرند که در راس امور قرار دارند یا به طور خلاصه، صاحب قدرت هستند. آنها تشکیل‏دهنده حکومت‏اند و در برابر اپوزیسیون یا مخالفان قرار دارند (همانجا، صص 94-84). نظام هنرى حول محور شکل، (form) مى‏چرخد که بر طبق آن سبکها و نوآوریهاى سبکى، بر این مبنا که یا زشت‏اند یا زیبا ضابطه‏مند مى‏شوند (لومان a 1990، صص‏215-191). هر یک از این نظامها کانون خود ارجاع خود را دارند (عدالت و پول و دانش و قدرت و زیبایى) و همچنین داراى برنامه خودساز فروبسته خود هستند (قوانین و قیمتها و نظریه‏هاى علمى و مراکز قدرت و سبکها) که با آنها واقعیت‏خود آفریده خود را مشاهده و پردازش مى‏کنند. جمع این خرده نظامها دیگر مقوم کلیتى نیستند زیرا که دیگر کانون وحدت‏بخشى وجود ندارد. موقعیتهایى نیز که از میان آنها این «نظامهاى مشاهده‏گر» مى‏توانند خود مورد مشاهده قرار گیرند در درون قرار دارند تا در برون.
نظریه اجتماعى

آثار لومان به مکتب کارکردگراى جامعه‏شناسى تعلق دارد، هرچند با رویکرد سیستمى - نظرى خود این مکتب را دگرگون ساخته و رادیکال کرده است. پیشینیان نظرى اصلى او آثار امیل دورکیم و به شکلى بلاواسطه‏تر آثار متاخر تالکوت پارسنز است. لومان رویکرد وبرى را به این سبب رد مى‏کند که این رویکرد کنش فردى و معناى ذهنى آن را نقطه شروع خود قرار مى‏دهد. او رویکرد مارکسیستى را نیز به این دلیل مردود مى‏شمارد که ایده نقد اجتماعى نیازمند موقعیتى در خارج از جامعه است و وجود چنین چیزى نامیسر است. او به دو دلیل رویکرد دورکیم را دیگر مثمرثمر نمى‏داند: اول، دورکیم به رغم پیش کشیدن نظریه تفکیک اجتماعى، هنوز پیوندى میان اشکال تازه‏تر همبستگى و اخلاق مشاهده مى‏کرد و [ در نتیجه ] در بازشناسى سرشت اخلاقا خنثاى واسطه‏هاى نمادینى همچون پول شکست‏خورد. نظریه دورکیم تلاش کرد تا میان تکامل و تغییرات در اندازه، (size) پیوندى برقرار کند و از سرشت‏خود ارجاع این جریان غفلت کرد (لومان 1982، صص‏30-3). بنابراین، آثار نظرى پسا کنش پارسنز بلاواسطه‏ترین تاثیر را بر اندیشه لومان بر جاى گذاشته است. استراتژى لومان این است که عناصر نظریه خود ارجاع را که در حال پدید آمدن در طرح AGIL (3) پارسنز است مشاهده و کشف کند (سازگارى A adaptation ،دستیابى به هدف G goal attainment ،انسجام I integration ،حفظ الگوى پنهان (L Latent pattern maintenance ،یعنى تا آنجا که هر مربعى را بدین‏گونه بتوان در نظر آورد که با واسطه، (medium) عام نمادین خود وارد عمل مى‏شود (همانجا، ص‏62). بنابراین، لومان کار خود را از نقطه‏اى آغاز مى‏کند که هابرماس کار خود را در آنجا پایان بخشیده است، یعنى با ایده پارسنزى رسانه‏هاى نمادین پول و قدرت به عنوان رسانه‏هاى سیستمى - سازمان‏دهنده. به هر تقدیر در آثار متاخر لومان نظریه پیچیده‏ترى درباره فروبستگى خود سازانه وجود دارد که همین ایده و فرضیه درباره رسانه را از نو توصیف مى‏کند. همچنین توصیفات چندبعدى‏ترى درباره خرده نظامهاى اجتماعى وجود دارد، توصیفاتى که زیست - جهان را در برابر نظامهاى پول و قدرت قرار نمى‏دهد بلکه به جاى آن هر خرده نظام را به گونه‏اى متصور مى‏شود که هر یک داراى زیست - محیط خود است.

نظریه اجتماعى لومان به عنوان تحلیلى کارکردگرا حول مفاهیم تفکیک و تکامل گرد آمده است. لومان در آثار اولیه خود در باره تفکیک مى‏گوید که فقط اشکال معدودى از آن بسط و تحول یافته‏اند: قطاعى شدن، (segmentation) ،قشربندى و تفکیک ساختارى. «قطاعى شدن‏» مشخصه‏اى از جوامع «باستان‏» است. جایى که تفکیک از طریق تشکیل خرده نظامهاى برابر رخ مى‏دهد (مثل زمانى که قبیله از حیث اندازه به منتهاى بوم خود مى‏رسد و واحد جدیدى از آن منشعب مى‏شود). «قشربندى‏» در جایى رخ مى‏دهد که معمولا به آن جوامع «متمدن‏» مى‏گویند; قشربندى، جامعه را به خرده نظامهاى متفاوت یا «نابرابر» تقسیم مى‏کند. از آنجا که گمان مى‏رود برابرى چیزى است که در جامعه خودى وجود دارد، جوامع دیگر به عنوان جوامع «نابرابر» یا «پست‏» دیده مى‏شوند. قشربندى همچنین در جوامعى رخ مى‏دهد که در آنها طبقات بالا، طبقات پایین را خرده نظامى نابرابر مى‏پندارند که با آن نباید ارتباط برقرار کنند (همانجا، صص‏235-233). آنچه در اینجا مهم است این است که دمکراسیهاى باستانى و استبدادهاى باستانى صرفا به عنوان استراتژیهاى متفاوت قشربندى طبقه‏بندى مى‏شوند. دست آخر «تفکیک کارکردى‏» وجود دارد که کارکردها را برحسب جریانهاى ارتباطى ویژه‏اى متمایز مى‏سازد. لومان مستدل مى‏سازد که در اینجا کارکردها «نابرابر» یا متمایز هستند اما دسترسى به آنها به طور برابر امکان‏پذیر است. امتیاز این نوع از تفکیک آن است که مى‏تواند به خوبى پیچیدگى را اداره و مهار کند (همانجا، صص‏237-236). در آثار متاخر لومان، خرده نظامهاى جامعه تفکیک‏شده به عنوان منادیهاى لایب نیتس پنداشته شده‏اند، به گونه‏اى که هریک وحدت سیستم را به شیوه خود متجلى مى‏سازند و بیان مى‏کنند. هیچ نظام کارکردى نمى‏تواند جایگزین دیگرى شود حتى اگر فرایندهاى تغییر (یا به تعبیر لومان جایگزینیها) در هر خرده نظام درونى باشند. این امر به آن معناست که اگرچه خرده نظامها ممکن است‏خود را به شیوه‏هایى متفاوت سازمان دهند، تفاوتهاى ویژه هر یک مى‏بایست‏حفظ شود. سیاست‏زده کردن اقتصاد یا تقدس زده کردن جامعه به تفکیک‏زداییى منجر مى‏شود که نمى‏شود از آن دفاع کرد و حاصل این امر قربانى کردن فوایدى است که جامعه مدرن به بار آورده است (لومان 1989، صص‏112-106). در نتیجه برخى از اشکال خاص سوسیالیسم و بنیادگرایى و همچنین حفظ محیطزیست‏گرایى ضد مدرن قلمداد مى‏شود.

تکامل‏گرایى لومان او را از اغلب جریانهاى اصلى نظریه اجتماعى معاصر بیگانه مى‏سازد زیرا که این جریانها بر اثر نفوذ ساخت‏گرایى و پسا ساخت‏گرایى مشخصا ضدتکامل‏گرا هستند. تکامل‏گرایى لومان داراى دو جزء اصلى و به هم پیوسته است: اول، ما با استدلال نظرى - اجتماعى کلیتر مواجه هستیم مبنى بر اینکه: از آنجا که جوامع از وضعیت قشربندى‏شده جدا مى‏شوند و از حیث کارکردى تفکیک مى‏یابند، در نتیجه، این امر مبین دستاوردى تکاملى است که فقط جریانهاى تفکیک‏زدا قادرند رشته آن را پنبه سازند. دوم، ما با استدلالى که از درون جامعه‏شناسى معرفت ارائه مى‏شود روبه‏رو هستیم، مبنى بر اینکه: تغییراتى که در معناشناسى تاریخى، (historicul semantics) رخ مى‏دهد ملازم و همبسته تغییراتى است که به هنگام گذار از جامعه قشربندى‏شده به جامعه [ از حیث کارکردى ] تفکیک‏یافته رخ مى‏دهد. در مورد جزء اول مى‏توان گفت که تکامل‏گرایى لومان خاصه خود را از داروینیسم اجتماعى پیشینیان خود در قرن نوزدهم متمایز مى‏سازد و خود را کاملا در درون سنت دورکیمى قرار مى‏دهد. آنچه لومان در پى آن است، نوعى نظریه کلان تاریخى و على در مورد تغییر از جوامع ماقبل مدرن به مدرن نیست، بلکه نظریه‏اى است که از زبان تغییر، (variation) و گزینش و ثبات استفاده مى‏کند تا شرحى در باره قابلیت جوامع مدرن براى اعمال کنترل بیشتر ارائه دهد (لومان 1982، ص‏258). به نظر مى‏رسد در این باره که چه چیز تغییر را در وهله نخست ممکن مى‏سازد، لومان دو پاسخ مختلف در آستین دارد. در آثار اولیه، قابلیت زبان براى «نه‏» گفتن همان واقعیت‏بنیانى زبانى است که تغییر تکاملى یا نوآورى را ممکن مى‏سازد (همانجا، ص‏266). در آثار متاخر، «میدان تحقیق‏»، (research field) تمام‏عیار کنش متقابل است که مقوم امکان تغییر به حساب مى‏آید - حتى اگر پیشفرض خود تکامل اجتماعى - فرهنگى، تفاوت میان نظامهاى کنش متقابلى و نظامهاى اجتماعى باشد و حتى اگر پیشرفتهاى تکاملى واقعى فقط در سطح خود نظامهاى اجتماعى ممکن گردد (لومان 1985، ص‏575). عقیده لومان همچنین در باره گونه‏ها یا بدیلهاى، (Variants) مهمى که گزیده شده و بعدا به شکلى موفقیت‏آمیز ثبات یافته‏اند متغیر است. در آثار اولیه او موارد زیر را متذکر مى‏شود: شهر، (polis) یونانى، سازمان‏یابى محدود قلمروها در اروپاى قرن دوازدهم و سیزدهم، و تحول جامعه بورژواى مدرن در قرون هجدهم و نوزدهم، تمامى این موارد، زمانهایى هستند که تغییر و تامل در باره تغییر به شکلى همزمان ظاهر مى‏شوند (لومان 1982، ص‏267). در آثار متاخر به نظر مى‏رسد که استدلالى دوخطى در پیش گرفته مى‏شود. یکى بر صور ارتباط متمرکز شده است و توجه خود را به تحولات تکاملى جدید از قبیل نوشتن و چاپ معطوف کرده است و مشتمل بر تاملاتى است که یادآور تاملات ژان بودریار در باره صور جدید ارتباط است (لومان 1985، ص‏410; 1990، صص‏106-86). استدلال بعدى از تمایز میان نظامهاى کنش متقابلى و اجتماعى شروع مى‏کند و بر آن است که فقط نظام اجتماعى است که قادر است صور تکاملى نامحتمل و بعید را ثبات بخشد. این دو نوع تامل در این فرض لومان به هم مى‏رسند که جامعه به شکلى ارتباطى عمل مى‏کند و خرده نظامهاى اجتماعى با استفاده از انواع ضوابط عمل مى‏کنند. خرده نظامهایى که به شکل ارتباطى عمل مى‏کنند و به شکلى دوتایى ضابطه‏مند، (binary-coded) شده‏اند در قیاس با نظامهاى کنش متقابلى که بر حضور واقعى و مکانى و زمانى تاکید مى‏کنند مبیین پیشرفتى تکاملى هستند. خرده نظامهاى ارتباطى به این سبب موفق به این کار مى‏شوند که به انتزاع و کارآیى فنى میدان مى‏دهند و در نتیجه به ابزار پیچیده‏تر اداره پیچیدگى زیست - محیطى دست مى‏یابند.

باب اندیشه جریان تکامل در حوزه معناشناسى تاریخى با این گفته لومان مفتوح مى‏شود که اگر تامل، (reflection) در باره تغییر به موازات خود تغییر پیش رود، تکامل نه فقط مادى بلکه اجتماعى - فرهنگى نیز خواهد بود. قلمرو اصلى تحقیقات لومان در این حیطه، دوره‏اى است که راینهارد کوزلک، (R. Koselleck) در باره آن سخن گفته است: Sattelzeit یا دوره نیمه دوم قرن هجدهم. این فرضیه بر این است که در این ایام شیوه‏هاى مشاهده و توصیف جامعه دگرگون شد. بنابراین وظیفه جامعه‏شناسى معرفت که لومان آن را از نو تدوین کرده است، عبارت است از مشاهده مشاهدات و توصیف توصیفاتى که جامعه از خود مى‏کند و انتقال ارتباطاتى، (Communicate the Communications) که در جامعه صورت مى‏گیرد. از نظر لومان باید میان معناشناسى مسلط و ساخت اجتماعى «سازگارى‏» وجود داشته باشد. بنابراین، وى آراء فوکو را به دو دلیل رد مى‏کند: اول، به سبب مردود شمردن تاثیر ساختهاى اجتماعى بر گفتمان و، دوم، به سبب به دست دادن تفسیرى غلط از تاثیر گفتمان بر ساخت اجتماعى به عنوان قدرت. از نظر لومان معناشناسى دستگاهى است که حاوى مجموعه در دسترسى از قواعد براى پردازش معناست. معناشناسى گزیده یا مسلط با قرار دادن «سطح بالایى از معناى تعمیم‏یافته و نسبتا مستقل از موقعیت‏» (لومان 1980، ص‏19) در دسترس فرد از پیچیدگى بالقوه مراجع مى‏کاهد. لومان به یارى نظریه تکامل خود معناشناسى را به ساختهاى اجتماعى پیوند مى‏زند و خاصه این اندیشه او در این برقرارى پیوند بسیار مؤثر است: اندیشه‏اى که بر آن است نشان پدید آمدن مدرنیته تحول رسانه‏هاى نمادین تفکیک‏یافته است، رسانه‏هایى که در قلب خرده نظامهاى جامعه مدرن قرار دارند. بنابراین معناشناسیهاى متفاوتى از دل خرده نظامهاى جامعه مدرن پدید مى‏آیند. خرده نظامهایى که خود در اواخر قرن هجدهم ظاهر شده‏اند. طرح تحقیقاتى لومان بر آن است که چنان خرده نظامها یعنى خرده نظامهاى حقوقى و سیاسى و دینى و آموزشى را بر حسب تغییرات معناشناختى در دستگاههاى مفهومى و مشاهداتى آنها بررسى کند. این امر طرح پرسشهاى کلیترى را در باره تغییرات در افق زمانمند، (temporal horizon) یا الگوهاى تامل اخلاقى در مدرنیته ایجاب مى‏کند.

به عنوان ارائه مثالى از رویکرد لومان در این زمینه، مى‏خواهم بازسازى او از سه مرحله تحول صورت مدرن «عشق به عنوان شور»، ( love as passion) (لومان 1986) را بررسى کنم. این مراحل مبین سه نوع ضابطه معناشناسى متفاوت براى «داشتن‏» ارتباط صمیمانه است. لومان این ضابطه‏ها را با قرائت ادبیات عامیانه (تا ادبیات والاى) دوره‏هاى مورد نظر بازسازى مى‏کند، زیرا که چنین منابعى مهیاکننده سرچشمه‏هاى معنایى هستند که با توسل به آنها افراد تجارب و کنشهاى خود را مى‏فهمند. این سه ،و amour passion [عشق به عنوان شور ] و «عشق رمانتیک‏». ضابطه قرون وسطایى عشق دربارى بر مبناى ایدئالیزه کردن استوار است. زن کنشگر نیست‏بلکه ایدئال است، همانگونه که بئاتریس براى دانته بود. منزلت ایدئال او را دو چیز معین مى‏سازد: اول، فروپاترتر بودن عاشق در قیاس با معشوق و دوم، فروپایگى مابعدالطبیعى عشق جسمانى در مقایسه با عشق معنوى. به هر رو، در قلمرو معناشناختى اواخر قرن هفدهم، شکل ضابطه amour passion با پارادوکسى شدن معین گردید. اکنون هم زن و هم مرد در بازى عشق کنشگرند و بنابراین رابطه به گونه‏اى مضاعف به امرى حادثى بدل مى‏گردد، زیرا که هر دو مى‏توانند «بله‏» یا «خیر» بگویند. این آزادى به بازیى کلامى، ( word-play) منجر مى‏شود که از فرمولى استفاده مى‏کند که معناى آن مبهم یا پارادوکسى است، چرا که بازى عشق در طول زمان به عنوان برنامه مشترک آرزوهاى تخیلى هر یک از عشاق بسط مى‏یابد. به هر تقدیر با توجه به تازگى حق زن براى تصمیم‏گیرى، ضابطه، بیشترین اهمیت را بر موقعیت زن قائل مى‏شود. عشق گرایش مى‏یابد که معناشناسى جدید خود را در متن همین آزادى گسترش‏یابنده، من‏جمله افزایش نقش فزاینده امور جنسى، گسترش دهد. عشق را دیگر ایدئالیزه کردن در سلطه خود ندارد بلکه عشق در عوض بر افراطى متکى است که به تنهایى مبین اثبات عشق است; عشق که دیگر ایدئالى یخزده در زمان نیست و تابع نوسانات زمان در حال گذر است. عشق رمانتیک در حوالى سال 1800 پدید مى‏آید و ضابطه آن خود ارجاع مى‏گردد. عشق زمانى که استقلال آن به عنوان قلمرو ارتباطات صمیمانه تکمیل شد به توجیه‏گر خود بدل مى‏شود. «عشق به عنوان شور» مثل تمام رسانه‏هاى نمادین، شکلى از ارتباط را که به شدت نامحتمل است محتمل مى‏سازد و در مورد عشق این امر «ارتباط »نامیده مى‏شود. با تبدیل عشق به ارتباط خود ارجاع، بیمى مدرن، ( modern risk) به شیوه‏اى تمام‏عیار امکان پدید آمدن مى‏یابد: متابعت عشق از گفتمانهاى شفاگران [ پزشکان، مشاوران روانى، نهادهاى پزشکى ] ارتباطات مدرن.
مسایل

رویکرد لومان به مسایل بوم‏شناختى، (ecological) دفاع کاملا شاخص کارکردگرایانه از پیچیدگى جامعه مدرن در برابر ادعاهاى تمامت‏گرایانه جنبش حفظ محیطزیست است. شاخص بودن این دفاع به سبب استفاده آن از مفهوم تفاوت، ( difference) است، به گونه‏اى که با تعریف مجدد این مفهوم از آن در برابر پشتیبان مفروض آن دفاع مى‏کند، یعنى کسانى که به دشمنان مفهوم مجددا تعریف‏شده تفاوت بدل شده‏اند. تعریف لومان از تفاوت متکى است‏بر برداشتى از جامعه به عنوان جمع کل خرده نظامهاى آن، خرده نظامهایى که از آنجا که هیچ‏یک از آنها نمى‏تواند مبین کل باشد، از طریق تفاوت، وحدتى را براى تشکیل unitas multiplex به وجود آورده‏اند. اساسا «تفاوت‏» این خرده نظامها را برساخته است و تفاوت میان نظام و زیست - محیط است که تفاوت عملکردى، (operational difference) را برساخته است. از دید نظریه سیستمها، جامعه نمى‏تواند با زیست - محیط خود ارتباط برقرار کند، (communicate with) بلکه فقط مى‏تواند درباره آن گفتگو کند. از آنجا که جامعه نظامى از ارتباطات است فقط مى‏تواند درباره ارتباطات گفتگو کند، (communicate about communications) لومان جنبش حفظ محیط زیست را متهم مى‏کند که طرح دوست / دشمن را به تمایز نظام / زیست - محیط فرا مى‏افکند و در نتیجه اشکالى از ارتباط را به وجود مى‏آورد که اضطراب‏زا و اخلاق‏زده و غیرعقلانى است. لومان بر آن است که مسایل بوم‏شناختى پژواک (4) اندکى مى‏تواند خلق کند زیرا که خرده نظامهاى متفاوت فقط برحسب ضوابط خود مى‏توانند به مسایل بوم‏شناختى واکنش نشان دهند، لذا گرایش چندانى به عمل ندارند الا اینکه با فاجعه‏اى روبه‏رو شوند. مع‏هذا مساله واقعى در زمان حاضر به نظر لومان عبارت از این است که در واقع مسایل بوم‏شناختى پژواکهاى فزون از اندازه‏اى خلق کرده‏اند. هنگامى که درباره مسایل بوم‏شناختى اطلاع‏رسانى فزون از حد صورت مى‏گیرد، ارتباطات اضطراب‏زا مى‏گردند. از نظر لومان ارتباطات اضطراب‏زا جایگزین گفتار به هنجار به عنوان شکل عمومى ارتباط شده است. در نتیجه، نشان دادن اضطراب به نشانه اصالت، ( authenticity) بدل گشته است. لومان درست همین اطلاع‏رسانیهاى اضطراب‏زا درباره زیست - محیط را خالق پژواکهاى فزون از اندازه‏اى مى‏داند که حاصل آن تهدید جامعه از درون با مطرح ساختن تقاضاهاى بسیار فزون از حد است. چنان ارتباطات و اطلاع‏رسانیها اخلاق‏گرایانه و مناقشه‏انگیز نیز هستند، چرا که بوم‏شناسان صحنه را چنان آراسته‏اند که گویا به همراه طرفداران محیط زیست در برابر دشمنانى ایستاده‏اند که نماینده نظام هستند. هنگامى که این ارتباطات وارد نظام سیاسى مى‏شود شتاب آنها فزونى مى‏گیرد، زیرا که به نظر لومان به «صحبتهاى غیرمسئولانه‏» میدان مى‏دهد: تقاضاها براى اینکه این یا آن خرده نظام به نیازهاى بوم‏شناختى تن در دهد به موضوع صحبتهاى پیش‏پاافتاده بدل مى‏شود. دست آخر، چنان گفتگوها و ارتباطاتى از حیث نظرى در توصیف خود دچار نقص‏اند. سخن کوتاه، آنها از لحاظ نظرى به اندازه سوسیالیسم پیچیده نیستند، سوسیالیسمى که به رغم یوتوپیاگرایى غایى‏اش ارائه‏کنن

/ 0 نظر / 455 بازدید